نسیم رهرو
یادداشتی پس از مرگ استاد باختری
ماه جدی سال 1379 خورشیدی/ جنوری 2001 میلادی بود. محمدشاه فرهود از کشور هالند به پیشاور آمد و گفت:« من به دیدن استاد باختری می روم. برای او پیامی دارم و تحفهای هم آوردهام. تو هم با من برو.» من تا آنگاه استاد واصف باختری را ندیده بودم. چونکه نیازی و فرصتی پیش نیامده بود. دل و نادل بودم که بروم یا نروم. او شاعر بود، من نبودم. او ادیب و سخنور بود، من نبودم. او در گذشتهها یکی از رهبران سازمان جوانان مترقی بود، من نبودم. او نام و نشان داشت، من در پناه سایهام راه میرفتم. . .
القصه، من و فرهود به حیاتآباد پیشاور رفتیم و وارد خانۀ استاد واصف باختری شدیم. علیرغم تصورم، باختری را مرد بسیار صمیمی و درویشصفت یافتم. حس کردم سالها است که ما یکدیگر را میشناسیم. شگفت اینکه او تعلق سازمانی مرا میدانست و از زندانی شدنم آگاه بود.او در بارۀ زنگرفتنش(زن دوم پس از مرگِ همسر اول) صحبت می کرد که از پشت دروازۀ آشپزخانه که به سالون راه داشت، صدای ترق و تروق چاینک و پیاله به گوش رسید. باختری گمان کرد که خانمش چای میآورد. بیآنکه نگاهی بیفگند و تأملی بکند، گفت:« همی زن که میآید، زن من است.» دروازه باز شد و بانوی محترمی که شاعر است و سخندان، با پتنوس چای داخل آمد. استاد باختری به اشتباهش پی برد و چندین بار عذرخواهی کرد.
بنابر درخواست استاد باختری پیرامون اعدام همدوسیههایم معلومات میدادم. باختری پرسید:« اعدام شان دقیقاً چه تاریخی بود؟» پاسخ دادم:« روز چهارشنبه هفدهم سنبلۀ سال 1361». باختری قلم و کاغذ گرفت و این تاریخ را یادداشت کرد. پرسیدم:« چرا یادداشت کردی؟» پاسخش کوتاه بود:« باشد، یک وقتی به کار آید.»
استاد از عبدالمجیدکلکانی یاد کرد و از ملاقاتش با او که بنابر دستور رهبری س.ج.م صورت گرفته بود.
سخن به سوی کاستیهای فرهنگ شفاهی رفت. استاد باختری گفت «فرهنگ شفاهی ما را تباه کرده است. برخی از عزیزان ما که در بزرگی شان شک و شبههای نیست، از خود یادگاری مکتوب بر جای نگذاشتهاند. بزرگی آنها را فقط میتوان با سوگند خوردن ثابت ساخت.»
من که متوجه مستندسازی و مدون کردن اسناد شده بودم، منظور باختری را خوب میفهمیدم. نُه اعلامیۀ سازمان آزادیبخش مردم افغانستان(ساما) که به مناسبتهای گوناگون نوشته و به نشر رسیده بود، قرار بود بازتایپ شود و به شکل مجموعهای زیر عنوان «فریادی از گلوی تاریخ» به چاپ برسد. مقدمهای از نام«کمیتۀ فرهنگی ساما» نیز نوشته شده بود. «فریادی از گلوی تاریخ» را به استاد دادم تا بخواند و نظر دهد. باختری تنها عناوین اعلامیهها را دید اما، مقدمه را تا آخر خواند. کار رفقا را ستود و یک پیشنهاد هم داد : «به جای کلمۀ «فریادی» بهتر است« فریادهایی» بیاید.» در حقیقت، اضافه شدن کلمۀ«های» در این مجموعه یادگار استاد واصف باختری است.
من قرار ملاقات داشتم. باید میرفتم. وقتی رخصت خواستم، استاد اصرار کرد که بمانم و نان را با هم بخوریم. رفتنم ضرور بود. فرهود با استاد ماند و من الوداع گفتم.
از آن دیدار مدتی گذشت. هرکسی به گوشهای پرتاب شد. من به کشور هالند کوچیدم و استاد به امریکا.
جلد اول کتاب«رنجهای مقدس» از چاپ برآمده بود. روزی زنگ تیلفون صدا کرد. آنسوی خط استاد واصف باختری بود. در باره کتاب رنجهای مقدس گفت. گفتم« استاد تعریف نکن، عیب کارم را بگو که در جلددوم اشتباه نکنم.» جواب داد: «وقتی داکتر حمید سیماب کتاب را ویرایش کرده، من چهکاره که نظر بدهم.»
ایراد برخیها این است که باختری توانایی کارهای بزرگتر را داشت اما، به آن اهتمام نورزید. شاید حقیقتی در این نکته وجود داشته باشد. این را هم نباید فراموش کنیم که ما فرزندان سرزمینی هستیم که از آسمانش آفت میبارد و از زمینش خنجر میروید. «مگر مخلوقات خدا از آهن درست شدهاند که در مقابل اینهمه بدبختی دوام بیاورند؟»
و باز:
آنکه «تموزش غریبانه و سرد گذشته باشد» کاری «فردوسیوار» از او ساخته نیست.
یاد استاد واصف باختری گرامی باد!
نسیم رهرو
دهم اگست 2023
**************************************************
وصفی چند از اوصاف واصف باختری
نويسنده: استاد لطيف ناظمى
او رفیق شفیقی بود
شصت سال دوستی و بیست سال تمام رفیق حجره و گرمابه، این است فشرده تاریخ آشنایی من و واصف باختری. هر دو در مدرسه بودیم که باهم آشنا شدیم. این را او خود در مقدمه نخستین دفتر شعرم نوشته است. او در بلخ میآموخت و من در هرات. او چهار سال از من بزرگتر بود و از این رو زودتر به دانشگاه رفت. سال ۱۳۴۵ خورشیدی نخستین دیدار ما بود. در دهلیز دانشکده ادبیات دیدمش. لختی به چهرهاش خیره شدم. دیدم به سویم میآید. فهمیدم که همو است ـ واصف باختری. آن روزها شعرهایش را با امضای واصف مینوشت، ولی پسانترها برای اینکه تخلصش با واصف ارغستانی مشروطهخواه التباس نشود، باختری را پسوند نامش کرد؛ اما من همیشه او را واصف نامیدهام، چرا که با همان نام با او آشنا شده بودم. نخستین دیدار، برایم خوشآیند بود. مردی را میدیدم که بلندقامت بود، مثل چکامههای بالابندش. خوشسیما بود، مثل غزلهایش، با چشمانی که از آنها مهرورزی میتراوید. برای نخستین بار او را در آغوش گرفتم. انگار هر دو از سفر دوری برگشتهایم.
روزها و سالها، چون برگهای خزانی از درخت عمر هر دویمان فرو افتادند. ۴۵ سال پس از نخستین دیدار، در سال ۲۰۱۱ در هوتلی در سویدن، برای آخرین بار در آغوش فشردمش و دیگر هرگز ندیدمش و آن واپسین دیدار ما بود، تا اینکه روز بیستم جولای ما را تنها گذاشت و رفت و تن رنجورش، از شکنجه دردهای جانگداز، رهایی یافت.
سال ۱۳۴۵ من وارد دانشگاه شدم. او به صنف چارم میرفت و در این یک سال در خوابگاه شبانه دانشگاه کابل، پیوسته یکدیگر را میدیدیم. شعر میخواندیم و سگرت دود میکردیم. گاهی هم آدینهها به بلندیهای باغ بالا میرفتیم و زیر سایه ارغوانهای زرد، شورنخود میخوردیم.
او با دوستانش بسیار مهربان بود. هیچ وقت برنمیآشفت و دل یارانش را نمیشکست. دوستان زیادی داشت، اما رهنورد زریاب و پویای فاریابی و من بیشتر با او بودیم. دوستان دیگری هم داشت؛ چون حیدر لهیب و رازق فانی، ولی خط فکری آن دو را نمیپسندید. پس از اینکه نام باختری عام شد، او را باختری جان خطاب میکردم و او هم مرا ناظمی جان میگفت.
زمستان سال ۲۰۰۶ بود.یک روز زنگ تلفن خانه ما به صدا درآمد. از امریکا بود. گوشی را برداشتم. همو بود ـ واصف باختری. با همان لحن صمیمانه همیشهگی خود گفت:
ناظمی جان سلام.
گفتم: باختری جان سلام.
اندوهگین بود. لرزشی در صدایش حس کردم. گفت خبر داری که فانی بیمار است، بیمار سخت؟ میخواهند بزم نکوداشتی برایش فراهم کنند. آرزو دارد که تو در آن بزم شرکت کنی. خیلی انتظار تو را دارد. با تو از این ماجرا گفته است؛ اما شنیدم که سفر کابل در پیش داری. از این سفر بگذر. لحظهای سکوت کردم. میاندیشیدم که چه کنم. صدایش بار دیگر در گوشم طنین انداخت که با لحن غمانگیزی میگفت: تو باید بیایی، باید. میفهمی چه میگویم؟ فانی بسیار بیمار است. گفتم که میآیم، به خاطر او و به خاطر اندوهگساری تو.
یک هفته بعد پرواز کردم. در میدان هوایی واشنگتن باختری با سیمگر باختری به پیشواز من آمده بود. یکدیگر را در آغوش گرفتیم. سالها بود که ندیده بودیم. حس کردم که اشکهایم روی گونههایم سرازیر میشود. دو دستش را روی دو شانهام گذاشت و پرسید:
چند سال است که یکدیگر را ندیدهایم؟
گفتم بیستوسه سال.
آهی کشد و گفت: لعنت بر مهاجرت، لعنت بر کسانی که ما را آواره ساختهاند.
از میدان هوایی به خانه سیمگر باختری رفتیم و از آنجا به هوتل «کورد یارد». یک هفته در یک اتاق باهم بودیم. فانی و همسرش و دختر و دامادش هم از کالیفرنیا آمده بودند و در همان هوتل بودند. فانی تکیده بود. درهم ریخته بود. نشستن برایش دشوار بود. هرگز میل به غذا نداشت. به رستورانت که میرفتیم، لب به غذا نمیزد. حتا قاشق و پنجهاش را برنمیداشت. من و باختری هم بیاشتها میشدیم. باختری با فانی چنان رفتار میکرد که انگار برادر کوچک اوست. نکوداشت فانی در دانشگاه مریلند صورت گرفت. سمندر غوریانی، روان فرهادی، واصف باختری و من از بالانشینان بودیم و گردانندهگان بزم. من و باختری مجری برنامه بودیم و به پرسشها پاسخ میگفتیم. هنگامی که باختری از فانی میگفت، انگار از معشوقش میگوید. وقتی شعر فانی را میخواند، انگار غزلهای حافظ را بازخوانی میکند، عاشقانه و بیریا. آنگاه حس میکردم که در کلامش چه صمیمیتی نهفته است. به دوستان خود میرسید. همواره از آنان احوالجویی میکرد. اندوهگسار بود. در بیماری و دشواریهای زندهگی دوستانش، در کنارشان بود. همدل بود و همیار دوستان بود.
و چنین بود او.
***
به اصحاب دانش و خرد مهر میورزیدد
باختری محبت سرشمای به اهل اندیشه و خرد و شاعرجماعت داشت، خاصه به شاعران فحل و اندیشمندان بزرگ. به غبار، مولانا خسته، رضا مایل و علیاحمد زهما حرمت عجیبی داشت. حیدری وجودی را دوست میداشت و روزی نبود که از او در کتابخانه عامه دیدار نکند. در امریکا که بودیم، تازه یک روز از محفل فانی گذشته بود که به من گفت: ناظمی جان بیا به زیارت سمندر غوریانی برویم.
گفتم که دو روز پیش از این او را دیدیم، از آن گذشته او در ایالت دیگری زندهگی میکند، دور از اینجا. اما او اصرار داشت در هر کجا که هست، باید او را ببینیم. سمندر غوریانی از اندیشمندان و فلسفهدانان کشور ما بود؛ مردی آزاده و متفکر.
از واشنگتن تا ایالت کوچک دلیور را ه درازی را پیمودیم. سیمگر باختری، این یار فرهیخته مهربان، در تمام روزهای اقامتمان در واشنگتن ما را تنها نگذاشت و از هیچ محبتی در حقمان دریغ نکرد و همو بود که ما را به دیدار سمندر غوریانی برد.
به خانه غوریانی که رسیدیم، باختری غوریانی را در آغوش گرفت. دستان لاغر و تکیده او را لای انگشتانش فشرد و خواست بر آنها بوسه زند که غوریانی نگذاشت. به میرغلاممحمد غبار و غرور روشنفکرانهاش نیز حرمت میگذاشت و گاه گاهی به دیدارش میشتافت. گاهی هم باهم میرفتیم. همسر حشمت غبار در سال نخست دانشگاه همصنفی ما بود. او دختر عبدالرووف بینوا بود. شاید همین پیوند خانوادهگی باعث شده بود که کتاب «افغانستان در مسیر تاریخ» رخصت چاپ یابد. دنیا غبار نیز همسر دوست دیگرم، کریم یورش، بود که او را هم دژخیمان «اگسا» سربهنیست کردند.
یک روز باختری تلفنی به من گفت، در صورتی که امروز در خانه باشم، به دیدارم خواهد آمد. من هم گفتم که در خانهام و انتظارش را میکشم. زمستان سردی بود. آن روز برف سنگینی هم باریده بود. نماز دیگر بود که آمد. بکس سیاه رنگورورفتهای هم زیر بغل داشت. آن نخستین بار بود که او را با بکس سیاهی میدیدم. بیمقدمه بکس را گشود. باور نمیکردم. «افغانستان در مسیر تاریخ» بود. تا میخواستم بپرسم که آیا این کتاب از بند سانسور رها شده است که او خود ماجرا را شرح داد و نفسسوخته گفت: از خود استاد گرفتم. امانت گرفتم، فقط برای چند روز، باهم میخوانیم. وقتی واژه استاد بر زبانش جاری میگشت، ارادت خاصی را میتوانستی در آن حس کنی.
و چنین بود او.
***
اهل تساهل و مدارا بود
انگار پند حافظ را در گوش داشت که با دوستانش مروت میکرد و با دشمنانش مدارا. هیچگاه در برابر کسانی که با قلم و قدم بر او میشوریدند، معامله به مثل نکرد. او یارای آن را داشت که قلم سحارش را بردارد و آنان را بر جایشان بنشاند، اما این کار را نکرد.
دشمنانش دو طایفه بودند:
۱ـ همباوران پیشین وی که چون از آنان روی برتافته بود، علم مخالفت و دشمنی را با او برداشتند و در هر فرصتی او را نیش میزدند. راوا را میگویم.
۲ـ دستپروردهگان خودش که آنان را ساخته بود و برکشیده بود، اینک چون شاگردان ناخلف بر استاد خویش هتک حرمت میکردند.
دشمنکامیها را میخواند و میشنید و خم بر ابرو نمیآورد و پیوسته میگفت که بگذار هر چه میخواهند بگویند، هرچه میخواهند بنویسند.
و چنین بود او.
***
ذهن وقاد و حافظه توانایی داشت
از خوشبختیهای واصف باختری یکی هم حافظه توانا و نیرومند وی بود و ذهن وقادش که در جستار و نوشتهها، حتا در صحبتهای خود از آن ودیعه بهره میگرفت و در سخن و کلامش مددکارش میشد. او آگاهیهای ادبی و تاریخی فراوان داشت و به بیان بیهقی کتاب زیاد نگریسته بود و اقبال او این بود که هر چه خوانده بود، بیشترینه در خاطر داشت.
ذهن او پر بود از چامه و چکامه. هزاران شعر و تکبیت را در گنج ذهنش ذخیره کرده بود و هرگاه مناسبتی دست میداد، از حافظه برمیخواند.
حضور ذهن داشت و حافظه نیرومندش به او یاری میرساند تا آدمهای زیادی را بشناسد، با نامشان، با نام پدر و پدرکلانشان، با تبارشان. انگار کارشناس علمالانساب بود. یادم میآید نخستین شبی که در خوابگاه دانشگاه به اتاقم آمد، همین که نشست، بیتی از یک غزل مرا زمزمه کرد:
ای آشنا به پای تو من ناتوان شدم
ورنه غرور تلخ مرا هم خدا نداشت
با تعجب از او پرسیدم که من این غزل را تا اکنون چاپ نکردهام، تو از کجا و از چه کسی این بیت را شنیدهای؟ او لبخندی زد و چیزی نگفت.
در نیویورک، دوستی ما را به خانهاش برد تا با همسر و دختر کوچکش آشنا شویم. رفتیم و لختی گذشته بود که باختری رویش را به سوی کدبانوی خانه کرد و پرسید: شما دختر فلان داکتر نیستید؟
گفت: بلی.
گفت نام مادر بزرگوارتان چنین نیست؟
گفت: بلی.
پرسید: شما در دهبوری خانه نداشتید؟
گفت بلی. چنین است، اما شما از کجا میدانید؟ آخر که من هفتساله بودم که امریکا آمدم. از آن تاریخ بیستوچند سال میگذرد و در این بیستوچند سال هم شما را هرگز ندیدهام.
باختری گفت: در آن سالها شما ششـهفتساله بودید. در خانهتان در کابل، مهمانتان بودم و حالا که همان چهره در ذهنم تداعی میشود، میپندارم که همان دختر ششـهفتساله آن روزگار باید شما باشید.
در زندان پلچرخی من و باختری در یک اتاق نبودیم. او در اتاق عمومی زندان بود و من و رهنورد و پروفیسور زهما و دیگران در دهلیز کوتهقفلی. روزی یکی دو بار که ما را برای دقایقی چند، از آن قفس برای تنفس به هوای آزاد میکشاندند، فرصتی بود که با دیگر زندانیان آشنا شوم و باختری در امر این آشنایی مرا یاری میرساند. پشت به دیوار بلاک دوم مینشستیم. دهانها را با شالها و پتوها میپوشاندیم تا قراولان زندان نفهمند که صحبت میکنیم. باختری که بیشترینه زندانیان را، خاصه شعلهایها را میشناخت، آنان را با من آشنا میساخت و من میدیدم که این کارشناس علمالانساب چه مایه آگهی از زندهگی آدمها دارد. یک روز گروهی را دیدیم که در مقابل ما، تنگاتنگ در کنار هم نشسته بودند. باختری به آنها اشاره کرد و گفت: این آدمها را میبینی؟ اینان به قضیه عزیز سیاهپوش زندانی شدهاند. عزیز که زیر تعقیب پولیس و استخبارات است، روزی برای صبحانه خوردن به دکان شیرفروشی میرود. جاسوسان دارالاشراف اگسا که در پیگرد او بودند، پی میبرند که عزیز در فلان دکان است. راه آن دکان را میگیرند و چون آنجا میرسند، عزیز را نمییابند و به جای عزیز تمامی کسانی را که آنجا برای خوردن شیر آمده بودند، دستگیر میکنند. حالا این بیچارهای بیگناه به قول معروف اینجا آب خنک میخورند!
حافظه باختری پر بود از شعر، از نام آدمها، از احزاب، از قومها و تبارها.
و چنین بود او.
***
او شیفته عرفان و فلسفه بود
وقتی دانشگاه را تمام کرد، در وزارت معارف به کار گماشته شد و پیوند دوستیمان همچنان برجای ماند. دانشگاه را که تمام کردم، باز هم یکدیگر را میدیدیم، در کنفرانسها، در نشستهای فرهنگی و در سمینارها. در هیات رییسه انجمن نویسندهگان باهم بودیم. کانون ناصر خسرو را باهم بنیاد نهادیم. در زندان پلچرخی باهم بودیم. او در آن سالها، ادیولوژی را کنار گذاشته و به مارکسیسم پشت کرده بود. تعلق خاطر او ادبیات و فلسفه بود. گرایش به فلسفه او را اهل منطق و استدلال ساخته بود. دیگر جزم نمیاندیشید و خردورزی پیشه کرده بود. دانشیمرد سخندان بود. گشادهزبان بود، نه گشاده دست. در ماهنامه عرفان نوشتههای فلسفی خویش را نشر میکرد. آشنایی فراوانی با اندیشههای فیلسوفان باخترزمین داشت. «مارکس» و «کانت« و «هگل» را میشناخت. با «نیچه» و «دریدا» آشنا بود. «هایدگر» را خوانده بود و از مکتب فرانکفورت «مارکوزه» و «آدورنو» را بیشتر میپسندید. مقالهای در خصوص سارتر و اگزستانسیالیسم نوشته بود.
نوشتارهای فلسفی وی که با نام مستعار «و.ب» نشر میشد، در آن سالها آبروی ماهنامه عرفان بود. آبشخور باختری در دهه پنجاه، عرفان و فلسفه بود. عطار، سنایی، مولانا و بیدل دهلوی را به تکرار خوانده بود. در این میان مهر عجیبی به شیخ اشراق و پیر بلخ داشت. سهرودی فلسفه را با عرفان آمیخته بود و مولانا عشق عرفانی را دوکتورین خویش ساخته بود. رسالههای «گزارشگر عقل سرخ» و «نردبان آسمان» گواهی از شیفتهگی باختری به این دو غول فرهنگ ماست.
و چنین بود او.
***
او شاعری تاثیرگذار بود
آدمی چندبعدی بود: شاعر، پژوهنده، مترجم و گزارنده شعر دیگران. بُعد شاعری او بر ابعاد دیگر میچربید. او یکی از پیشگامان راستین شعر نیمایی در ادبیات افغانستان به شمار است. در کودکی دل به شعر سپرده بود. از ادبیات سنتی آغاز کرده بود و سرانجام از ادبیات سنتی به ادبیات مدرن عبور کرد. او با ادبیات کهن فارسی نفس کشیده بود، تا اینکه روزی از سکوی سنتهای ادبی به ادبیات مدرن پل زد و بر سر این پل ایستاد تا کوچید. او هرگز چون شماری از شاعران نوخاسته قارچوار بر مزرعه شعر نیمایی سبز نشده بود. در جوانی دل به چکامههای بلندبالا بسته بود؛ چکامههایی که طعم و بوی قدما را میداد، بوی فرخی و عنصری و معزی را. اما آرامآرام به سوی شعر مدرن روی کرد. نیمایی مینوشت و سرودههای آزاد، و در خلوتها برای ما میخواند. سرودههایی با زبان آهنگین و مطنطن و درونمایههای انقلابی. گروهی هم هرچند اندک از این سرودهها تقلید و گردهبرداری میکردند.
در دهه پنجاه غزلهایش نیز از چنبر غزل سنتی رهایی یافت و با نیماییهایش همخوانی میرساند. غزلهایش استوار، لطیف و شورانگیز است؛ اما برخی از نیماییها و شعرهای آزادش دشوارفهم و دیریاب است و این را به او بارها گفتم.
نخستین دفتر شعرش با نام «و آفتاب نمیمیرد» در سال ۱۳۶۲ از سوی انجمن نویسندهگان منتشر گشت. سالهای بعد چند دفتر شعرش را بنگاه نشراتی «پرنیان» که سرپرستی آن را داماد باختری داشت، بهگونه شایستهتری چاپ کرد و به بازار آمد. «سفالینهیی چند بر پیشخوان بلورین فردا» مجموعه تمام شعرهای اوست، با نیماییها، سرودههای آزاد و ۴۵ غزل که در سال ۱۳۸۸ از سوی انتشارات پرنیان منتشر گردیده است.
در سویدن به او گفتم که چاپ شعرهایت براساس قالب شعری، کار شایستهای نیست و نظم تاریخ از آن نمودار نمیگردد، چه خوب بود که تمام دفترهای شعریات، تاریخوار در یک مجموعه گرد میآمدند تا مخاطب، سیر فکری و دگرسانی ساختاری و تغییر شیوه کاربرد آرایههای ادبی را گواه میبود. باختری پذیرفت که چنین است و این خطای گردآوران است و تازه نفهمیدم که شعرها را چه کسی گرد آورده است که در کتاب ذکری از وی نیست. باختری در پاسخم گفت که قصد دارد کتاب را برای چاپ دوم آماده سازد و از من خواست که این مهم را بر دوش گیرم و همه دفترهای شعر را بر پایه چاپ دفترها، تنطیم کنم و مقدمهای بر آن بنویسم. او عده داد که دفترهای شعر را بهزودی به نشانی من خواهد فرستاد.
پیشنهادش را پذیرفتم، ولی سالها گذشت، نه دفترهای شعرهایش به دستم رسید و نه از چاپ دوم مجموعه خبری دریافتم.
سال ۲۰۱۱ انجمن قلم سویدن نکوداشتی از باختری داشت. من در آن محفل از چهار باختری نام بردم که خود میشناختم ـ باختری شاعر، باختری پژوهشگر، باختری مترجم شعر و باختری خردورز و روشننگر. همین خردورزی بود که او را از خرافهپرستی و دلبستهگی به سنتهای نابههنجار و تباهکن دور میداشت. او از چپترین خیابان تاریخ و از کورهراههای سرخ عبور کرد تا سرانجام در ایستگاه انسانسالاری توقف کرد، تا دم مرگ.
و چنین بود او.
***
دو دهه پسین، روزگار سکوت تلخ باختری بود و بریدنش از مخاطبانش و زاویهنشین شدنش و بیرنگ شدن تولید هنریاش. سیر و سفر باختری در این دو دهه، تنها راهپیمایی وی از خانهاش تا کتابخانه کوچک شهر او بود و بس.
واصف باختری که در ۲۴ حوت (اسفند) ۱۳۲۱ و به روایت دیگر در ماه جوزای (خرداد) همان سال در شهر مزار زمینی شد و سرانجام روز پنجشنبه، ۲۸ سرطان (تیر) ۱۴۰۲ آسمانی گشت. رودکی در مرگ مرادی شاعر گفته بود:
مرد مرادی نه همانا که مرد
مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد
باید بپذیریم که مرگ باختری همچون مرگ مرادی است و مرگ این خواجه هم نمیتواند کار خردی به شمار آید. باختری نمرده است و من از خود او این جمله را وام میگیرم و میگویم:
«و آفتاب نمیمیرد»
فرانکفورت
۲۸ جولای ۲۰۲۳ (۲۹ سرطان ۱۴۰۲) منبع: هشت صبح
**************************************