عزیزالله ایما
 
لحظه یی با ژرفای ( رها در باد)

، زنی که استبدادِ مضاعف نتوانسته‌است کمرش را خم‌کند. 
ثریا بهاء نویسنده "رها در باد" بانویی‌ست که درس مبارزه را از ایستاده‌گی هژده ساله پدر آزاده‌ش در پشت میله‌های زندان آموخته‌است و نخستین نامه‌های آزاده‌گی را از خط‌های شلاقِ بر پشتِ پدر خوانده‌است، پیش از آن‌که گاوصندوقِ پر از کتاب پدر را بگشاید.
در تأریخ نرینه ما مردی را به یاد ندارم که درونی‌ترین لایه‌های هستی‌ش را بی‌ریا برای گفتنِ حقیقتی در اتاقی شیشه‌یی این گونه به تماشا بگذارد، چه رسد به بانویی که بی‌هراس و دلیرانه در برابرِ دروغ‌های بزرگ تأریخ می‌ایستد و فریاد می‌زند:"های مردم، تأریخ مان پر از جعل است!"
او نه تنها دروغ‌های سلطان حسین و سلطان علی را که امپراتور سرخ را به جای همه خدایان می‌پرستند جارمی‌زند، که از آن سوی دیوارهای تودرتو و از درون اتاق‌های تاریک، رازهای سرخ و سپید و سبز را برون می‌کند و پیکره‌های بیمارگونۀ مردانی را که سال‌ها بر تخت قدرت نشستند، مردمی و سرزمینی را به نابودی کشانیدند، دوباره بر نمایشگاه تأریخ می‌آورد، تا نسل‌های دیگر بگریند یا بخندند بر بازی‌های زشتِ اقتدارهای پلشت.
"رها در باد" روایت دردها، بربادی‌ها، سوگواری‌ها و رنج‌های مردمی‌ست که از سوی فرمانروایان و سرکرده‌گانِ سازمان‌ها و تنظیم‌های در بندِ کاخ‌های سرخ و سپید، همه هستی خود را از دست داده‌اند. روایتگر نه تکیه بر دین دارد و نه بر ضدِ آن، او پیوسته از بیداد می‌گوید، بیدادی که در درونی‌ترین لحظه‌هایش هم رخنه کرده‌است. مردمی که روشنفکران و آزاده‌گانش پنجه در پنجۀ استبداد شکنجه می‌شوند، زندان می‌روند و به پای دار می‌ایستند. مردمی که کاخ‌نشینان سرخ از خون‌های ریخته شان شعارِ سرخ می‌نویسند وکاخ‌نشینان سپید پیکره‌ها و تن‌های پاره پارۀ شان را ابزارِ کارزار و بازارِ جنگِ سرد می‌سازند. 
نویسنده مشق نوشتن را – همان گونه که کتاب را نیز – با لب‌سیرین سرخ مادر بر دیوار سپید خانه آغاز می‌کند، پس از نیم سده و پس از عبور از مرزهای بیشمار زنده‌گی، همیشه و همه جا خط‌های سرخی را بر دیوارهای سپید می‌بیند و می‌خواند.
"رها در باد" ریشه‌های انتحارِ بهشتی را از وعده‌های بامذهبان به گفته‌های لامذهبان پیوند می‌زند و صدای "نابغه شرق" را از اوراق تأریخ بلندمی‌کند:
"اگر شما خلقی شوید، دخترکان مینی‌ژوپ پوش کابل، با ناز و کرشمه مال شما خواهند گردید ..."
این صدا با صدای نصرالله‌های جنوب برای رسیدن به بهشت زمینی می‌آمیزد: " ... ما از شوق می‌لرزیدیم، با دل و جان عضویت حزب خلق را پذیرفتیم ..."
از همین جاست که مانیفست طبقات محروم در کشوری که هنوز از کارخانه و کارگر خبری نیست، به گونه دیگری شکل می‌گیرد و نخست محرومان جنسی را به اتحادی فرامی‌خوانند، تا تصحیحی باشد برای اندیشه‌های مارکس در کشورهای نرسیده به سرمایه‌داری.
روایتگر "رها در باد" آن گاه که در کشور شوراها زنان و مردانی را می‌بیند که در سرمای سخت با بیل، کلند و تیشه یخ‌های جاده‌یی را می‌شکنند و در صدر هیأت رییسه دولت و دفتر سیاسی حزب نامی از زنی را درنمی‌یابد، به عنوان زنی که در جست‌وجوی حق است خواب بر پلک‌هایش می‌شکند و در برابر این برابری سرخ نشانۀ پرسشی می‌گذارد: "آیا شکستنِ یخ‌های خیابان‌ها در سرمای زمستان به وسیله زنان شباهت بی‌تردید به زاییدنِ مردان نخواهد داشت؟"
در همان سرزمین شوراهاست که راوی می‌بیند امپراتوری سرخ همانی را با کشورهای اقمار می‌کند که استعمارگران با مستعمره‌ها می‌کردند، جمع ترفندهای نوینِ بلندکردنِ درفش استثمار برای استثمار.
اگر استعمار با حرص سیری ناپذیر فقط فرصت غارت هستی برونی را درمی‌یافت، سویتیزم هستی درونی آدم‌ها را نیز تاراج می‌کرد و با مغزشویی‌های پیهم برده‌گان جدیدی را روی صحنه می‌آورد. 
از سراب پشتونستان و سیاست‌های آدمخوار که نخستین رییس جمهور را در دام خود گرفتار می‌کند، از کودتایی که با ترور آغاز می‌شود.
میر اکبر خیبر در نشست بیست و هشت فروردین (حمل) دفتر سیاسی حزب دموکراتیک خلق شرکت نمی‌کند، و این گواه بریدن او از حزب است. در همان لحظه‌های نشست که غوربندی وظیفه برون کشیدن و قدم زدن با میراکبر خیبر را عهده‌دار است، زنده می‌ماند و میراکبر خیبر آماج گلوله‌های کسانی از درون یک جیپ روسی می‌گردد. ترور مردی که حاضر به چکمه‌بوسی سران امپراتوری سرخ نشد، آغاز کشتار، خونریزی و مصیبتی‌ست که هنوز هم ادامه دارد.
"رها در باد" درسنامه عبرت است برای دست نشانده‌هایی که سرزمینی را برای ارضای خاطر بیگانه‌گان قدرتمند برباد می‌کنند و ننگ و رسوایی همیشه‌گی تأریخ را به جان می‌خرند.
راوی زنی‌ست که از درون کاخ‌های پوسیدۀ قدرت تا میدان‌های نبرد و مقاومت و تا سرزمین‌های غم و غربت، وزش ثانیه‌ها را حس می‌کند و به نوشتار درمی‌آورد. او رازهای خانۀ حاکم دستگاه جهنمی‌یی را که جان هزاران روشنفکر را می‌گیرد، آفتابی می‌سازد. خانه و خانواده‌یی که خود در آن می‌زیسته‌است. از جدال‌های خانواده‌گی گرفته تا نیرنگ‌های تکیه زدن بر کاخ ریاست جمهوری بینه به بینه با روایتی روشن به بیان می‌آید. از رییس‌جمهوری می‌گوید که با پدر، خواهر و برادرانش درگیر است، ولی به دشمنانش دست دوستی دراز می‌کند. رییس جمهوری که خود با کشتار روشنفکران و رهبران بزرگ، راه را برای پیدایش جاهلانی هموار می‌سازد که به دارش می‌زنند.
دروشدن گندمزار آدمیت با داس‌های سرخ، پایانِ هر رویشی‌ست و بسته شدنِ هر روزنه‌یی. از همین جاست که از درون تاریکی گله‌های آدم‌نماها به جانِ هرچه آبادی‌ست و آزادی می‌افتند و راه را برای حضور فاسدان و فریب‌کارانِ به ظاهر دموکرات بازمی‌کنند.
وقتی شگوفه‌های ناشگفته بهاری در زیر بمباردمان‌های ارتش سرخ به خاک یک‌سان می‌شوند، مویه‌های راوی را می‌خوانیم:
"کوه‌های سر به فلک، رودهای خروشان، جنگل‌های انبوه، ملیاردها سال قبل از پیدایش انسان بوده‌اند و ملیاردها سال دیگر هم خواهند بود، اما انسان این موجود حقیر چون ذرۀ ناچیزی بر پهنه گستردۀ جهان می‌آید، لحظۀ مختصری می‌درخشد، مرزهای سیاسی، مذهبی، تباری و نژادی می‌کشد، خون‌هایی می‌ریزد و آن‌گاه جهان را پدرود می‌گوید. کوه‌ها و رودخانه‌ها گواه شقاوت انسان‌هایند که می‌درند، می‌کشند، به اتش می‌کشند و قلبِ فرزندِ مادری را به گلوله می‌شگافند ... "
و آن‌گاه که از شکافتنِ مغزهای متفکرترین انسان‌ها با گلولۀ نادانان یاد می‌کند، آرزو می‌کند: "ای کاش سرنوشت گیتی به دست زنان، منهای مارگریت تاچرها و گلدن مایرها بود ... "
برای دست یافت به باورهای انسانی و در گریز از مطلق‌باوری‌های جنسیتی و غیر آن در جامعه مردسالار، وقتی وارد دنیای مردانِ جنگ و جبهه می‌گردد، می‌گوید: "مردان باید وارد دنیای زنانه شوند و زنان در دنیای مردانه حضور یابند تا به تجارب و دیدگاه‌های همدیگر برسند."
سخن "رها در باد" در برابر رهبران است، نه رهروان. رهروانی که گاه با نیات نیک قربانی دام‌هایی شده‌اند که بر سر راه شان گسترده می‌شده‌اند. و اما دریغ بر آن رهروانی که هرگز نگاهی جدی و انتقادی به عقب نمی‌اندازند و راه‌های خطایی را که ندانسته رفته‌اند، هنوز هم می‌روند.
در همین جا درودهای بی‌پایان نثار قدیر حبیب‌هایی باید کرد که با قامت رسا و آگاهی تمام راه‌های تاریک رفته را با نگاه انتقادی روشن کرده‌اند.
پیش از آن که این نامه کوتاه را به پایان ببرم، باید بگویم، چه جای خوشی‌ست که صفِ نیکان و بدانِ "رها در باد" ورای حزب، سازمان، گروه، جنسیت و تعلقات تباری و قومی شکل می‌گیرد و آدم‌ها با کنش‌های ویژه خود در رسته‌های نیک و بد می‌ایستند. 
سخن را با این یادکردِ نویسنده کتاب که در هنگامۀ نابه‌هنگام رفتن و جداشدنِ روح حماسه‌سازان و قهرمانان به زبان می‌آورد، به پایان می‌برم: "من از لابه‌لای افسرده‌گی‌ها بدین باور دست یافتم که سه روز زنده‌گی در ژرفا، زیباتر از صدسال زیستن در درازاست."مروری کوتاه بر کتاب رها در باد اثر ثریا بها

 



 ---------------------------------------------------------------------------------------------

 رزاق مامون
رها درباد، سوگنامۀ سه نسل

کتاب «رها درباد» اثر بانو ثریا بهاء در 784 صفحه انتشار یافته است. این کتاب گستره ای از رویداد های سیاسی، وزنده گی شخصی نویسنده را در گردباد سالیان دراز به تصویر کشیده است. ادبیاتی نغز و بافتاری ىرجاذبه دارد که از نظر من در سلسلۀ خاطره نگاری های شخصی – سیاسی درافغانستان بی بدیل است. رها درباد،ازجنس ناگفته های تاریخ، اسرار سیاسی وخانواده گی واحساسات شگفت یک مادر دربرابر زنده گی وحوادث، عناصرمشترکی وتو درتویی درخود دارد. رها درباد، آمیزه ای تاریخ، سیاست، تحلیل ورمان است وخوانش آن برای نسل کنونی که مانند آسلاف خویش دربستر بحران وکشمکش به سر می برد، سودمند وضروری است. درصفحۀ «تحلیل وخبر» موفق نشدم بخش هایی از «رها درباد» را حروفچینی کنم. این کتاب باید درافغانستان (البته دردوجلد) فرصت چاپ پیدا کند. درحال حاضر، امتیاز نشر کتاب درید «شرکت کتاب» است و ممکن است درآینده مجال بازپخش آن درداخل افغانستان فراهم آید.
شرح احوال نویسنده در پشتی چهارم کتاب بدین شرحاست:
ثریا بهاء درسال 1954، درشهرکابل، دریک خانوادۀ روشنفکر مبارز متولد شد. پدرش سعدالدین بهاء شاعر ونویسنده ای آزادی خواه، از پیشگامان جنبش مشروطیت بود که هژده سال درزندان های مخوف رژیم سلطنتی گذراند.ثریا بهاء تحصیلات خود را دررشتۀ اقتصاد ملی دردانشگاه کابل به پایان رساند ودرسال 1975 ازدواج کرد. او درسال های دانشجویی، بنا بررسم موجود درجامعۀ روشنفکری افغانستان مدتی کوتاه به گرایش های چپ تمایلنشان داد ولی به زودی وبنا برشناختی که ازماهیت سران احزاب کمونیست افغانستان یافتبه منتقدان این جریانها پیوست؛ به گونه ای که درزمان حکومت کمونیستها ناچار شد دوبار به فرانسه وآلمان غرب پناه گزین شود. او دو باره به سبب پیوند های خانواده گی ونیز تمایلات شوهرش- که برادرنجیب الله رئیس جمهوربود- به زادگاهش برگشت؛ اما باتداوم مخالفت با رئیس جمهور وتهدید ها، بازداشتها وسوء قصد های پیاپی از سوی او،درسال 1987 به جبهه پنجشیر پیوست که درآن زمان داغ ترین جبهه جنگ دربرابر ارتش سرخ بود. ثریا درسال 1988 از جبهه جنگ به امریکا مهاجر شد و تا کنون درآن کشور، زنده گی می کند. او نویسنده وتحلیل گری تواناست و تاکنون بیش از صد مقاله دربارۀ سیاست واجتماع افغانستان به ویژه مسایل زنان ستمدیدۀ کشور نوشته است.
برای آشنایی شما با محتوای کتاب، نمایۀ عمومیرا پیشکش می داریم:

رها درباد
نویسنده: ثریا بهاء
چاپ نخست: 2012 میلادی- 1391 خورشیدی
ویرایش وصفحه آرایی: محمد کاظم کاظمی
ناشر: شرکت کتاب
موضوع: خود زیستنامه درمتن نیمرخ انکشافاتتاریخی سیاسی ربع اخیر قرن بیست افغانستان
فصل نخست: اسپک های چوبی
درژرفای یک تراژدی
 
فصل دوم: هژده سال در پیشت میله ها- نشانه ایاز رهایی
فصل سوم: نیمۀ پنهان - وعدۀ ملاقات
فصل چهارم: نقطۀ عطف جنبش های دانشجویی- گرایشهای نهانی- نقش انگیزه ها- جوش وخروش جنبش چپ- اشک دهقان پیر
فصل پنجم:
درتکاپوی شناخت- نگاهی به پیدایش جریان هایسیاسی- نگاهی به جنبش های دانشجویی- یک سال دربستر بیماری- هنجار های زشت کارمل-درامه ها ونقش ها- آبهای بهاری- جشن پیروزی کارمل
فصل ششم: پدرود با خنیاگران سرخ
فصل هفتم: سنگین ترین پیامدها- دادگاه استالینی
فصل هشتم: یک وصلت سیاسی- یکسره وحشی- دسیسهسازی وفتنه پردازی رهبران پرچمی
فصل نهم: کودتای بیست وشش سرطان- ای کاش سرنوشتجز این می نوشت.
فصل دهم: آرزو های گمگشته- یک ازدواج نافرجام-زن سرکش را باید شکست- انسان عروسک خیمه شب بازی نیست- زنان ضد زن- ناگهان چه زوددیر می شود!
فصل یازدهم: آرامش پیش ازتوفان- واپسین دیداربا استاد خیبر- پیراهن حضرت عثمان
فصل دوازدهم: این فرعون باید کشته شود- برلبپرتگاه- یک زندگی تازه درمرداد- مرگ ما پرقو نیست- قدم رؤیا نیک است- زمان داوریمی کند.
فصل سیزدهم:
به پاس رنجهای بیکران مردم افغانستان – بهشتسرخ دولت کارگری – دریک سحرگاه بهاری
فصل چهاردهم: آیا هرکجا آسمانش همین رنگ است؟برگشت بی فرجام- به سوی پاریس- جیمز باند- برگشت.
فصل پانزدهم: نجیب الله و خاد
فصل شانزدهم: کینه ها وانتقام ها
فصل هفدهم: جنایت های پنهان- آن سوی پرده ها-فرجام خانوادۀ خیبر
فصل هژدهم: بازگشت ازقربانگاه- شوکران- انفجارسیب
فصل نوزدهم: ازفرود کشتارگاه خاد تا فراز ریاستجمهوری- گریزناکام
فصل بیستم: آهنگ رهسپاری به سوی جبهه جنگ
فصل بیست ویکم: «خنج» - لحظۀ دیدار با مسعود-برف پریان- عشق وحماسه
فصل بیست ودوم: به سوی ورسج- تب وهذیان- ورسجاقامتگاه آرمانی مسعود- ورسج درزیررگبارآتش- اشک ها ولبخند ها- درآستانۀ پدرود- بهسوی مرزهای بیگانه.
فصل بیست وسوم: پاکستان، واپسین کمین گاه نجیب-یک ماجرای فراموش نشدنی- اقامت
فصل بیست وچهارم: گمگشتگان بهشت امریکا-نویسندۀ کتاب «آیا نجیب را می شناسید؟»- الوداع با دروغ- فصل بیست وپنجم: پروژۀآشتی «نجیب- گلبدین» - فرارنافرجام
فصل بیست وششم: چه گونه به رهایی دست یافتم-لیمه- هم هویتی با شکنجه گر
فصل واپسین: سروها ایستاده اند.
تصویرهاواسناد
 
http://www.khorasanzameen.net/php/read.php?id=1547
 
 

 

نیلاب حکیم
رها در باد صدای یک زن از گذرگاه تاریخ

ماه گذشته کتاب "رها در باد" را مطالعه نمودم. این کتاب توسط ثریا "بها" دختر سعد الدین "بها" یکی از مشروطه خواهان در زمان حکومت شاهی افغانستان، نوشته شده است. خواندن این کتاب برایم خالی از دلچسپی نبود. این کتاب در بیست و شش فصل و 780 صفحه نگاشته شده است. در این کتاب از زندانی بودن هژده سالۀ سعد الدین "بها" تا به شکل گرفتن احزاب خلق و پرچم و نقش منتقدانۀ نویسنده در برابر رژیم کمونیستی حرف زده شده است. کتاب از قصه های دوران کودکی نویسنده آغاز می شود که تاملی در خواننده در مورد ژرف نگری نویسنده در دوران پنج سالگی اش ایجاد می کند که چگونه یک طفلی کم سن و سالی به زندگی آنگونه عمیق و فیلسوفانه بنگرد و محیط اش را مو شکافانه تحلیل و توصیف کند. در وهلۀ بعدی نویسنده از زندانی شدن پدرش حکایت می کند که چگونه رژیم نادر و ظاهر شاهی وی و سایر همروان مشروطه خواهانش را به بدترین وجه شکنجه و رنج تا سرحد مرگ می دادند. نویسنده در فصل های بعدی راجع به زایش اندیشه های انقلابی و آزادی خواهی در وجودش هنگام که بیش از پانزده سال عمر نداشت، صحبت می کند. از لابلای نبشته های نویسنده، خواننده در میابد که وی یک خانم پر مطالعه و تواناست. خانم بها به ظهور و شکل یابی احزاب خلق و پرچم و گروه شعلۀ جاوید و چپ گراییش اشاره می کند و از آشناییش با شخصیت های حزب پرچم سخن می زند. چندی نمی گذرد که پس از شناخت ماهیت رهبران چپ وی از حزب کناره جویی می کند و به یکی از منتقدان جریان سیاسی کشور می پیوندد. نویسنده آهسته آهسته در پی افشای قدرت طلبی، فاشیستی و ذهنیت های بدوی و قبیله گرای اکثریت حزب بر میاید. سلطۀ عنکبوتی ک.ج.ب و فعالیت های مرگبار خاد به گونۀ که خواننده را به وحشت می اندازد در این کتاب عمیقاً بیان شده است. کشتار گروهی، جزاهای وارد شدۀ ک.ج.ب در سلول های زندان کابل، رگبار مسلسل روی مخالفین دولت، گور های دسته جمعی، تجاوز بر زندانیان، شکنجه های سنگین مو در بدن خواننده راست می کند. جلب و جذب جوانان (بالخصوص آقایون) به جریان سیاسی با استفاده از فقر جنسی شان یکی از وسیله های بود که دولتمرد ان از آن سود میجستند و اون گروه جوانان با همبستر شدن با دختران خارجی یکی از سر سپردگان و رهروان چپی می گردیدند. نکتۀ که مرا به خود معطوف داشت این بود که خانم بها با داشتن فطرت آزاد منشی و واقع گرایی به وصلت مصلحتی با صديق برادر داكتر نجيب تن در می دهد و دایم در حجم اوراق کتابش همسفرش را یک روانی و عقده ای خطاب می کند که از هیچ گونه قصاوت و ظلم در حق خانمش و فرزندانش دریغ نمی کند. اما بازهم خانم "بها" در هر حالت کنار همسر خود می ماند و با همه کردار و صفات ناپسندش وی را در هر حالت یاری می کند. نصف دیگر از حجم کتاب روایتیست از فرار خانم "بها" با فامیلش به سوی درۀ پنجشیر در اثر ظلم و استبداد داکتر نجیب که پس از سکو به اریکه قدرت افزایش میابد. قصه ها از بم افگنان روسی، قتل عام مردم و مجاهدین، مقاومت و ایستادگی احمد شاه مسعود در مقابل رژیم حاکم آن دوره احساس دو گانه ترس و هيجان را در وجود خواننده بیدار می کند. کتاب خاتمه ای غم انگیزی دارد اما نویسنده سعی می کند که با وجود همه مشکلات و مصایب فرا راه وی هنوز هم مثبت بياندیشد و در صدد مقابله با آن ها می براید. مطالعۀ این کتاب را به دوستان این صفحه سفارش می نمایم. گرچه نسخۀ الکترونیکی این کتاب قابل دسترس نیست اما دوستان در کابل می توانند نسخه چاپی آن را از کتاب فروشی های شهر به دست آورند.

 
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٧
تگ ها :
 

 

خون فرزندم نگین سرخی بر تاج کرزی                 

شگفتا که هر شامگاهان مرا با آن شهید به خون آغشته دیداری است، گویی سرخی شفق خون او وپنداری که تاریکی شب هنگام ردای اوست ، چهرۀ تابناک او لحظه یی می درخشد و جراحتی می زند بر قلبم جاویدان  ، نمی دانم  چرا اینهمه  شباهتی عجیب به پسرم دارد، تصویرش را می بینم که سرش را از تنش جدا می کنند و خون جوان وگرمش در تاج کرزی قطره قطره می چکد وآنگاه نگینی می شود به  سرخی یاقوت، فریاد مادرش دیوار پندار های مرامی شکند که نه : "سیا" کرزی را سزوار تاج یاقوت نشان نمی داند که بر فراز الماسها بدرخشد ،  بلکه " سیا "بالای سرش کلاه گذاشته است  وخون گرم متلاشی شده نقشبندی در شیار های کلاهش جریان دارد !

جناب رئیس جمهور   

 شاید شما ازمن بپرسید که چرامن همیشه از قطره های خون از رنگ سرخ ، رنگ سیاه وازسیا  حرف می زنم ؟ شاید فکر کنید که اندیشه ام سرخ است ، اما نه ، من به خونهای می اندیشم که"سرخ"ریخته است وهمچنان به خون های که" سیاه" ریخته است وبه خونهای که" سیا "می ریزد٠ چه ترکیب عجیبی است نه ،آقای پرزیدنت ؟   مثل اینکه خوشت آمد سرخ ، سیاه و سیا  چه قشنگ باهم نقش می بندد و در رگهای جانت ریشه می گیرند و دراندیشه ات گل می دهند واز آن گل های اندیشه ات دسته گلی می چینی به سرخی خون برای مردمت , مگر این طور نیست ?              

آقای کرزی !                                                                                 

شب هنگام آن شهید برفراز قصر ریاست جمهوری تو می آید ، تپش قلب پاک  خود را بر لبخند پسر سه ماهه ات می گسترد ، موجهای خاطره یکی پی دیگری می آیند زیر و رو می شوند می شکنند، محو می شوندو برمی گردند، به یاد می آورد آن ٣۴ روزسیاه را که منتظر تصمیم توبود به یاد می آورد که سرنوشتش فقط وابسته به یک کلمه " هان یا نه"  تو بود ،٣۴ روز وقت کمی نیست، درین روز ها فرزند تو تازه چشم به جهان گشوده بود وشاید ٢۵ روزش بود، اما توقامت جوان تنومند را که ٢۵ سال داشت  به خاک افگندی؛نقشبندی چون قهرمانی جراحت برسینه اش فروکش می کند ، برمی گردد وبامدان از بلندای تپه های شهر فریاد مادرش رامی شنود که دیوارهای آهنین استبداد ترا می شکند:" شما نمی توانید فریادهای مرا چون سربریده پسرم درخاک  پنهان کنید٠" گویا مادر با چشمانش یکایک اعضای تیم شما "کرزی "، پارلمان، خرم،وزیر فرهنگ ( که فرهنگش همانا فرهنگ سوغاتی پاکستان است ) واسپنتا؛ وزیرخارجه  را به محکمه می کشاند ، نه تنها برای خون فرزند خودش، برای خون فرزندهمۀ مادران، فریاد برمی دارد:                                                                                 

شما آقایان گشتابو !     

شما که فرزندان مردم گرسنه وپا برهنه ما را به کشتار گاه می فرستید، ایمان داشته باشید که مردم محروم سرزمین ما انتقام خون فرزندان خود را ازشما باز خواهد گرفت ، شما ایمان داشته باشید که از هر قطره خون فرزندان ما صدها فدایی دلیر چون عبدالخالق برمی خیزد وروزی قلب همه شما را خواهد شکافت ، شما ایمان داشته باشید که با فوران گذشته ها و رفتن در اعماق نیمه تاریک ضمیر، خودرا ازقید ومنطق زمان رهانیدن ودر فضای غبار آلود سرخ، سیاه وسیا ، رها کردن، رهایی نیست  شما ایمان داشته باشید که مردم بیدار اند ، وقتی قامت جوانی به خاک وخون می غلتد ، چطور مردم می توانند آرام و خون سرد در خیابانهای داخل و بیرون مرز قدم بزنند؟  برای هر قطره خونی که می ریزد آنها هم مسوولند.

دیدیم که جنازه نقشبندی  خیابانهای پر تلاطم شهر را رنگی ازخون واحساس می زد ازنبرد سخن می گفت که ظلم راپس می زد از سری می گفت که از تن جدا می شد در لابلای شوکت پوشالی کرزی ومردم را به نبرد می طلبید ،  برای رهایی ودست یافتن به باورهای نو که انگاره های درونی وماندن در آن خود اسارت درچنبره ای است به مراتب مخوفتر از اسارت در حلقه های بیرونی که نماد عینی دارد ، این خودآگاهی مردم رابه عصیان  در برابر همه پلیدی ها فرا می خواند٠                    

 بازخون نقشبندی در شیار های کلاه کرزی جریان می کند ، مادر با تردید دیوارهای جبهه ملی را می شکافد، آن جا هم صدای" احمد شاملو" طینین می اندازد ٠    

"خاک را بدرودی کردم وشهر را

چراکه او، نه درزمین ونه شهرو نه در دیاران بود

آسمان را بدرود کردم ومهتاب را

چرا که او ، نه عطرستاره نه آواز آسمان بود

نه ازجمع آدمیان نه از خیل فرشته گان بود

که اینان هیمه ی دوزخ اند

وآن یکان

درکاری بی اراده

به زمزمه یی خواب آلود

خدای را

تسبیح می گویند