من دیدگاه مستقل خودرا دارم
من دیدگاه واندیشه مستقل خودرا دارم
درین اواخر رسانه های گروهی انترنتی فرهنگ انسانی راسخت لطمه زده اند و یک عده عناصر بی هویت وبی استعداد چون گیاه های هرزه درمرداب ولجن رسانه های گروهی روئیده اند واز همان لجن تغذیه می شوند، از شبکه های جاسوسی پول میگیرند وبرای دست یافتن بیک شهرت کاذب (آدمکها وسایت های اجیر) را برای نوشتن مقالات بنام شان ونشر وتبلیغ آن دربدل پول استخدام می نمایند تا فانتیزی پردازان کم سواد این علف های هرزه را نیلوفرآبی، قهرمان، نویسنده ، شاعر ، ژورنالیست ، داکتر، سایکولوجست و مورخ جا زنند که این قهرمانان زالو صفت درزنجیره ی دیرینه سال زرو قدرت چسپیده اند ٠
با در نظر داشت این فضای مکاره و زهرآگین خواستم بعد ازین نوشته های صرف در" وبلاگم" ویکی دو وبسایت مورد اعتمادم نشر شود وبس ، ازنشرنوشته هایم درسایت های که ارزش های انسانی را به پای وابستگی های تنظیمی ریخته اند، دوری می جویم، زیرا نه من قهرمان استم ونه هدف وراه مشترک با آنها دارم، بلکه انسان ساده ، خود ساخته ومستقلی استم با ویژه گی های اندیشه ی خودم ٠
من اصولا"به این گله سازی های حزبی وتنظیمی اعتقادی ندارم واین مسلمانی که آنجا زنی را بجرم، ناگزیری فروش تنش برای شیر کودکش، حکم سنگسار میدهد، اینجا برای زن هوس بازی شعر و مدیحه می سراید ومبارز زن قهرمانش!؟ میخواند واگر راه وهدف من با این قهرمان یکی باشد همین اکنون حکم اعدام خودرا خود امضاء میکنم ٠
هیهات ! ارزش ها از وجدان و تمیزکردن ها از تفکر انسان رخت بر بسته است ، من ازین توطئه گران روزگار در شگفتم که چه آسان آدمک های وابسته به تنظیم هارا قهرمان زنان مبارز جامیزنند وآسانتر ازآن انسانها خود ساخته ومستقل را روپوش گند شان میگردانند و ترورشخصیت مینمایند، امااین خفاشان نمیدانند که پولاد آزادی را زنگاری نیست، بنا"به خویشتن خویش بپردازند ٠
اگر بخواهند با این شگرد های مزورانه ونا جوانمردانه آخندی ، گیاه های هرزه را چون پیچک به تنم بپیچند تا خشکم زند واز چوب خشکم دسته یی تبر برای درهم کوبیدن مخالفین شان بسازند ویا ازقلم برنده ام دشنه یی برای انتقام گیری دشمنان شان بسازند، که خود شهامت و توان دفاع از خویشتن خویش ندارند ، آنروز قلمم شکسته باد٠
بازهم بگفته شاملو" روزگار غریبی است نازنین !" ومن میگویم روزگار مرگ انسانیت است گله های سیاسی !
آیااعدام کامبخش مرگ انسانیت نیست ؟
در عقیم ترین فصل تاریخ که سرزمین من وتو زندان قرن است، کامبخش از پشت میله های زندان ابوالغریب سرود " آزادی اندیشه " میخواند وبا خون خود شعار خشمگین وسوزان نسل جوان را فریاد میکند که رستاخیزی بپا کنید٠
با دریغ و درد ( قاضی شنواری) با یک توطیه پلان شده میخواهد انتقام تباری بگیرد٠
اعدام کامبخش بجرم " آزادی اندیشه " خطرناکترین پرتگاهی است که کرزی را تهدید خواهد نمود٠
دستگاه قضایی خون آشام کرزی( قاضی شنواری) خون نو جوانی رامیریزد که "سرود آزادی" میخواند، " سرود رهایی "من وتو را میخواند وبا خون خود نقشی بردیوار سنگی سرزمینی میزند که آنجا اندیشه اعدام می شود٠
اگر کامبخش اعدام شود، خونش چون خون نقشبندی درشیار های کلاه کرزی که " سیا "بر سرش گذاشته است جریان خواهد نمود، اما توفانها بپا خواهد کرد، که ارتجاع سیاه مذهبی، ملایان عصرحجرو ریس جمهور قلابی را درخودغرق خواهد نمود٠
بدفاع از کامبخش به پا خیزید، اگر کامبخش اعدام شود؟
من وتو با سکوت جبونانه، چون کرزی وجبهه متحد مسوول مرگ وی خواهیم بود، اگر کامبخش اعدام شود، به کران نا پذیری اندوه مادرش فکرکنید!
اگر جلادان مذهبی !؟ اعدامش کنند، ملت مرده و خاموشی خواهیم بود ومرگ انسانیت را صحه خواهیم گذاشت، چگونه خاموش خواهیم زیست ؟ چگونه مرگ انسانیت را نظاره خواهیم کرد ؟ وچگونه دیموکراسی کرزی را درود خواهیم فرستاد ؟؟؟
مرگ آدمیت
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی، پاکی ، مروت ، ابلهی است!
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
روزگار مرگ انسانیت است:من ، که از پژمردن یک شاخه گل،
از نگاه ساکت یک کودک بیمار،
از فغان یک قناری در قفس،
از غم یک مرد در زنجیر ، حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام،
زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوسبت.
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست،
وای! جنگل را بیابان می کنند.
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند!
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان می کنند!
صحبت از پژمردن یک برگ نیست.
فرض کن:
مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست.
فرض کن:
یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست.
فرض کن:
جنگل بیابان بود از روز نخست.
در کویر سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور،
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق،
گفتگوازمرگ انسانیت است
" فریدون مشیری"