ثریا بهاء
انسان تابو شکن، حسادت بر انگيز است *
بشر در طول تاریخ زیر یوغ تابوهای گوناگونی از قبیل تابوهای مذهبی و سیاسی کمرش خم شده و از خود بیگانه گشته و حتی با رسیدن به ریشه حقایق نیز سالها لب فروبسته است٠ این تابوها چنان در اذهان دوران ما ریشه دوانیده اند که شکستن آنها کار دشوار وخطر ناکی است، هر چند که در دوران ما محتوای این تابوها رنگ باخته اند, ولی شکل تندیس از درون فروپاشیده آن، تاهنوز وحشت آفرین است٠
طبيعی است که تابو شکنی ها با مقاومت و دشمنی های بسيار، از جانب سنت گرايان، حکومت های شوونیستی ، ترويج کنندگان جهل ، پاسداران قبیله، نگهبانان بنيان های فکری روبرو بوده است٠
تابو يک منع قوي اجتماعي مرتبط با هر يک از حوزه هاي فعاليت هاي انسان يا رسوم اجتماعي است که مقدس و ممنوع شناخته مي شوند. شکستن تابو با مقاومت و حتي تکفير جامعه سنتی و عقب گرا روبرو مي شود. اکثرا"در جوامع، تابو ها ماهيت مذهبي دارند، امادر جامعه ما علاوه از ماهیت مذهبی ماهیت شوونیستی نیز داشته اند٠
در اثر معروف فروید "توتم و تابو" اشاره بر تناقض نهفته در معنی تابو دارد: "برای ما واژه ی تابو از يکسو «مقدس» معنا می دهد و از سوی ديگر «دهشتناک»، «خطرناک»، «ممنوع»، «حرام»٠٠٠ در نتيجه تابو بيشتر به مفهومی دلالت می کند که می شود آنرا احتياط و مدارا ناميد"٠
تابو های مقدس در فرهنگ ما چون « افغان » ، « افغانيت » « افغان اصیل »، و «غیرت » و٠٠٠ است و تابو های حرام و خطرناک که نه تنها اجرای کاری، حتی حرف زدن در باره ی چيزی را نيز می توانند در بر گيرند٠ طور مثال حرف زدن در مورد « ستم ملی » ، « فدرالیسم »، « افغانستانی » ، « خراسانی » و واژه گان تحریم شده چون « دانش » ، « دانشگاه »، « دانشکده » ، « دانشجو » ، « دانش سرا » و نقد سنت های حاکم چون « برادر بزرگ » ، « افغان اصیل » ، « قوم اکثریت » ، « زبان ملی » ، « لباس ملی » ، « اتن ملی » ،« سرودملی » حتی زير سؤال بردن آن چيز هايی که " تحریم یا افتخارات تاریخی " در فرهنگ حاکم قبیله پنداشته می شوند، ناخوش آيند وزشت است، زیر سوال بردن واژه "افغان " که از کجا آمد، چرا و چگونه وارد سرزمین خراسان شد؟ خود یک تابو است ٠اگرکسی افتخارات تاریخی و کیش شخصیت سازی شوونیستی را زیر سوال ببرد، آنگاه خود به تابومبدل می شود، که یعنی آن فرد خطرناک است باید تجرید ومنزوی شود٠
" تعمق به اين مسأله نشان می دهد که تابو ها و قيودات وضع شده، بيشتر از همه توسط مفهوم « ترس » قابل تشريح است. شکستن تابو خطرناک است، اين خطرناکی در مسری بودن اين عمل و در ترس برای تکرار آن نهفته است، که نتيجتأ هراس از فرو غلتيدن باور ها و ذهنيت های حاکم به مثابه ی جزيی از نظم موجود در جامعه را، که مردم به آن خو گرفته اند، در بر دارد. به قول فرويد: انسانی که تابو را می شکناند، خود به تابو مبدل می شود، زيرا او نيروی خطرناکی را در اختيار دارد که ديگران را می تواند از راه بدر کرده و به پيروی از عمل خود بکشاند. همچنان انسان تابو شکن حسادت بر انگيز است؛ چرا آنچه که بر ديگران ممنوع است، برای او امکان پذير شده است ؟ انسان تابو شکن در حقيقت واگير يا مسری است، تا آنجا که نمونه ی کارش امکان پيروی توسط ديگران را دارد، و لذا بايد ازش دوری ورزيده شود٠ "
انسان تابو شکن با تمامی مشکلات موجود، این اشکال واهی و وحشت آور را که به ظاهر هیچ اند و انسان را از محتوای آزادیخواهی تهی میکند درهم می کوبد و راه را بر آزادیخواهان و مبارزین صادق هموارتر مینماید٠ باید تابو ها را شکست تا نسل های بعدی بتوانند براحتی زندگی کنند، زیرا تابو از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود و روح آزاد جامعه را میکشد٠
شايد همان گفته ی فرويد که انسان تابو شکن خود به تابو مبدل می شود و بر علاوه حسادت برانگيز است ، من نیزعلی رغم تمامی اتهامات و ترور های روانی وشخصیتی دشمنان آزادی و آزادگی، یکه وتنها وبدون وابستگی بکدام گروه کمونیستی یا اخوانی با پرهیز از یأس وبا چراغی از امید در دست براهی میروم که تابو ها را بشکنم، ویکی از تابو شکنی های من نقد " تکاپو برای قبایل گمشده " بود که چون آذرخشی بر فرق جادوگران قبیله فرو غلتید ، که با یک حس گنگ هویتی در همبورگ جرمنی محفلی برپا داشتند تا اگر جوابی برای تابو شکنی های من دریابند، اما با دریغ که تابوهای هویتی شان چون تندیس شیشه یی شکسته بودند و شیشه های شکسته دیگر پیوند نمی شوند، بنا" با یک سکوت دردناک برای ترور شخصیتی من خواستند از "ستون پنجم" سود بجویند ومن بر پندار نا درست شان مهرآزادگی ام را کوبیدم که من وابستگی سیاسی از سال ١٣۵١ تاکنون با هیچ گروه وحزب وتنظیمی نداشته ام و هرگزهم نخواسته ام تا نقش خویش را در آیینه ی هنجارها ورفتارهای سیاسی وفکری دیگران ببینم ودریابم٠
این روشم خشم و حسادت جادوگران قبیله را چنان بر انگیخت که دست بدامن پیره مرد بیچاره یی انداختند تا اگروی بتواند سناریوی فاشیستی جرمن افغان آنلاین را با یک مشت اتهامات ناروا علیه من در قالب یک طنز فاشیستی ارائه کند، تا هم لعل بدست آید وهم دل یار نرنجد، یعنی اینکه با این هذیان تب آلود هم انتقام بگیرند وهم من ندانم که این عقده های حقارت و خود کوچک بینی ازکجا ناشی می شود ؟ طنز را به تمامی سایت های انترنتی فرستادند که اگر حسودی یا مغرضی آنرا به نشر برساند٠ با دریغ و درد دریافتند که کسی خریداریک مشت اتهام به بهانه طنز نیست و نشرنشد، ناگزیر سناریو نویس از آب و آتش و هفت کوه و دریا گذشت و آنرا با دستکاری مجدد، در یک گوشه گک پورتال پرجلال چون مرهمی روی زخم های ناسور شان گذاشت٠
شگفتا که من موثریت تابو شکنی های خود را دریافتم، که قلمم چون دشنه یی دو لبه بر اندیشه نژاد پرستانه
وکیش شخصیت پرستی زخم میزند، به ناتوانی وزبونی منطق وهذیان تب آلود شان دلم سوخت که چه حد بیچاره شده اند چيزى را که نمىتوانند دربارهاش بهطور منطقى نقد و استدلال نمایند،لاجرم به اتهامات نامردانه و ترور شخصیتی متوسل می شوند، اندکی بعد جانانه وقهقه خندیدم که آنچه خوبان یکی دارند من همه را دارم٠ درآن طنزنامه هم سی آی ای بودم، هم کا جی بی، هم خلقی وهم پرچمی و هم اخوانی، هم با نجیب بودم هم با احمدشاه مسعود وهم طفل شش ماهه ام را ازگهواره نانوایی فرستاده بودم تا برای مجید کلکانی که خانه من آمده بودنان گرم بیاورد!؟ هم من به تحریک احمدشاه مسعود مجید را در دام انداخته بودم وهم با وصف آنکه از خاندان شاهی کمونیستی بودم؟! در اوج قدرت از ترس؟! نزد احمدشاه مسعود پناه بردم، وهم بزودی به محکمه بین الملی تاریخی کشانیده می شوم!؟
اما من شما را به محکمه وجدان تان فرا میخوانم٠
آقایان شوونیست ها!
باید بدانید که يکى از شگردهاى مشترک همهى جباران تحريف تاريخ وحقایق است؛ و درنتيجه، متأسفانه چيزى که ما امروز به نام تاريخ دراختيار داريم، جز مشتى دروغ و ياوه نيست که پاسداران قبیله، چاپلوسان دربارى ومورخین جعل نویس، تاريخ قلابى و دستکارى شده يى رادراختيار ما گذاشته اند که درپشت آن واقعیت ها و حقایق مدفون است٠ شما پاسدارن قبیله که بر دهن من مهر خاموشی می کوبید و از نفوذ اندیشه ی من می هراسید چون مردم را فریب داده اید ونمی خواهید فریب تان آشکار شود، نگران " وحدت ملی " هستید؟
پس چرا مانع انديشهى آزادم مىشويد؟ ؟
براى وحدت ملی فقط آزادى انديشه لازم است٠آنها که از شکفتگى فکر و تعقل زيان مىبينند جلو انديشههاى روشنگر ديوارمىکشند ومىکوشند تودههاى مردم قوانین واحکام فريب کارانهى آنان را بهجاى هر سخن بحثانگيزى بپذيرند و انديشههاى خود را بر اساس همان تابوها واحکام قالبى که برايشان مفيد تشخيص داده شده است بازسازی کنند٠
مردمیکه بدينسان قدرت خلاقهى فکرى خود را از دست داده باشد، براى راه جستن به حقايق و شناخت قدرت اجتماعى خويش و پيداکردن شعور و حتی براى دست يافتن به حقوق انسانى خود محتاج به فعاليت فکرى انديشمندان جامعهى خويش اند زيرا کشف حقيقتى که اين چنين در اعماق فريب و خدعه مدفون شده باشد تلاش خستگی ناپذیر مى خواهد و بهطور قطع مىبايد با آزادانديشى، و فقدان تعصب جاهلانه پشتيبانى شود٠
اين اصل که حقيقت چه قدر آسيب پذير است، و درعينحال، زدودن غبار فريب از رخسارهى حقيقت چه قدر مشکل است٠ هنوز چنان تعصبى نسبت به واژه ه های زبانم موجود است که به دليل اين واژه های زبان خودم ، زبانم را از پس گردنم بيرون بکشند؛ فقط به اين جهت که دروغ ٢۵٠ساله، امروز جزو معتقداتشان شده و دست کشيدن از آن براىشان مقدور نیست٠
با آنکه گفته اند" آفتاب زير ابر نمىماند و حقيقت روزی نمایان خواهد شد٠" اين حکم شايد روزگارى قابل قبول و پذيرفتنى بوده اما در عصر ما که کوچکترين اشتباهی مىتواند به فاجعه يى عظيم مبدل شود، به هيچ روى فرصت آن نيست که دست روى دست بگذاريم و بنشينيم و صبرایوب پيشه کنیم که روزى حقيقت با ما بر سر لطف بيايد و ازگوشهى ابرهای سیاه و تیره و تار نمایان شود٠
امروز هر يک ما بايد خود را به چنان دستمايه يى از تفکر منطقى مسلح کنيم که بتوانيم حقيقت را بو بکشيم و پنهانگاهش را بىدرنگ دریابیم٠
ما در عصرى زندگى مىکنيم که تضاد های گوناگون عمق پذیرفته وما برای فرمانروایان مستبد قرون گذشته ردای اسطوره می بافیم، اشارهى من به بيمارى کودکانه تر، اسفانگيزتر و بسيار خجلتآورتر کيش شخصيت است که اکثر شوونیست ها گرفتار آن اند٠ وخود را مسلح به چنان افکارشوونیستی میدانند که نجاتدهندهى وحدت ملی و حاکمیت ملی اند٠ بله، با تیر قلم به هدف مىزنم و کيش شخصيت را مىگويم٠ همين بت پرستى و بابا تراشی وانا تراشی های شرم آور عصر جديد را مىگويم که مردمان ما مبتلا بآن شده اند نقطهى افتراق و عامل پراکندگى ها شده است و به دست خودما گرد خودمان حصارهاى تعصب را بالا می بریم و خودمان را درون آن زندانى میکنيم که بار ديگر به اعماق سياهى و ابتذال و تعصب جاهلانه سرنگونمىشویم٠
زيرا شخصيتپرستى تعصب خشک و قضاوت دگماتيک را به دنبال مىکشد، و اين متأسفانه، بيمارى خوف انگيزى است که فرد مبتلاى به آن با دست خود تيشه به ريشهى خود مىزند.
انسان خردگراى صاحب فرهنگ چرا بايد نسبت به افکار و باورهاى خود تعصب بورزد؟ تعصب ورزيدن کار آدمِ جاهلِ بى تعقلِ فاقدِ فرهنگ است، چيزى را که نمىتواند دربارهاش بطور منطقى فکر کند، به صورت يک اعتقاد دربست پيشساخته می پذيرد و درموردش هم تعصب نشان مىدهد٠ همین تعصب نشان دادن درمورد طرح فدرالیسم چنان پاسداران نظم حاکم را بجنون میکشاند که بدون تعقل و آگاهی ویا شایدهم آگاهانه از این اصطلاح تابو می سازند و توده های بیسواد و غافل را مسموم نموده با تعبیر و تفسیر نادرست از آن که گویا فدرالیسم تجزیه افغانستان است و دور آن خط قرمز میکشد که عبور بمرز آن، تابوی "وحدت ملی " را دچار آشفتگی میکند، وحدت ملی که سرآب دست نیافتنی جامعه ماست، حربه برانی برای درهم کوبیدن جنبش های ملی و آزادیخواهانه مردم شده است ، اگر روشنفکری بخواهد فدرالیسم را به بحث منطقی بگیرد، بعنوان " ستمی" " تجزیه طلب " توبیخ وسرزنش می شود، در حالیکه خود میدانند که فدرالیسم هرگز تجزیه کشور نیست، در امریکا، آلمان وحتی کشور مطلوب شان پاکستان سیستم فدرالیسم رقابت های سالم، شگوفایی و چالش های اقتصادی وعلمی رابارآورده، بویژه در شرایط فعلی وطن اشغال شده یی ما که هر ولایت به دفاع خودی ورشد اقتصادی وفرهنگی خود نیازمنداست٠ توده های بی سواد و غافل را مسموم میکنند که غافل و نادان و بىسواد ماند و تعصب جاهلانه کورش کند، انديشه و فرهنگ هم از پويايى مىافتد و در لاک خودش محبوسمىشود و درنتيجه، تبليغات چىهاى حرفهاى مىتوانند هر انديشهيى را بر زمينهى تعصب عامه قابل پذيرش کنند٠
اگر دستگاه پيچيدهيى که مغز نياموزد،اگرياد نگيرد و تمرين نکند دگم می ماند٠ اگر آدمیزاد در سیستم قبیله که از نگاه جامعه شناسی عقب مانده ترین واحد اجتماعی است بزرگ شود، نه؛ مغزش به دادش خواهد رسيد، نه حتی قوهى ناطقهاش را خواهد توانست کشف کند٠ مردم ما در تمام طول تاريخش امکان تعقل، امکان تفکر، امکان بهکارگرفتن اين چيزى را که مغز مىگويند نداشته٠" ولى تاريخ ما نشان مىدهد که اين توده ها حافظهى تاريخى ندارند٠ حافظهى دست جمعى ندارند، هيچگاه از تجربيات عينى اجتماعيش چيزى نياموخته و هيچگاه از آن بهره يى نگرفته اند"، از ابتذالى به ابتذال ديگر میلغزند٠کودتای کمونیست هاشد مردم رقص و پاکوبی کردند تا زمانیکه زیرتانکهای روس، پولیگونهای پلچرخی و دستگاه ترور و شکنجه خاد خرد وخمیر شدند٠ مجاهدین سر بکف که آمد تا زمانیکه سرشانرا کف دست شان نگذاشته بود برای جمهوری اسلامی دعا کردند، بازکه طالبان آمد و تن نحیف زن شان را شلاق شریعت اسلامی سیاه وکبود کرد گفتند همان نجیب و ربانی خوب بود، باز برای رفتن طالبهاو آمدن کرزی این غلام بچه قصر سفید جشن گرفتند، مردم ما واقعا" حافظه تاریخی خودرا از دست داده اند که باز چگونه بدنبال این جباران تاریخ چون گله های سرگردان راه افتاده اند٠
همه بجان هم افتاده ایم و اگر واقعا" وحدت ملی میخواهیم باید نخبگان ما برای حل معضله زبانی و هویتی یک جبهه متحد فرهنگی بسازند واز تربیون آن تضاد های حاد را با شیوه دیالکتیکی و منطقی به بحث بکشند بی آنکه بخواهد عقيده سخيف خودرا به کرسى بنشانند تا بحقیقت برسند٠چرا از شک ومباحثه منطقی می هراسیم ، چرا که تنها و تنها شک است که آدمى را به حقيقت مىرساند٠انسان متعهد حقيقتجو هيچ دگمى، هيچ فرمولى، هيچ آيهاى را نمىپذيرد مگر اينکه نخست در آن تعقل کند، آنرا در کارگاه عقل و منطق بسنجد، و هنگامى به آن معتقد شود که حقانيتش را با دلايل علمى و منطقى دريابد٠
انسان آگاه فقط به چيزى اعتقاد نشان مىدهد که خودش با تجربهى منطقى خودش به آن دست يافته باشد. با تجربهى عينى، علمى، عملى، فلسفى، و با دخالت دادن همهى شرايط زمانى و مکانى اش٠
انسان يک موجود متفکر منطقى است و لاجرم بايد مغرورتر از آن باشد که احکام بسته بندى شده ودگم عصر حجر را بپذیرد ٠
ما به جهات بىشمار به ايجاد يک چنين فضاى آزادى براى تفاهم متقابل نيازمنديم:
۱. هيچکس نمىتواند ادعا کند که من درست مىانديشم و ديگران غلطند. صِرف داشتن چنين اعتقاد خودبينانه دليل حماقت محض است٠
۲. اگر احتمال صحت و حقانيت انديشه يى برود آن انديشه لزوما" بايد تبليغ شود٠ منفرد و منزوى کردن چنان انديشه يى بدون شک جنايت است٠
۳. فرد فرد ما بايد بکوشيم مردمى منطقى باشيم، و چنين خصلتى جز از طريق بحث و گفت و شنود با صاحبان عقايد ديگر، محالاست٠
۴. معتقدات دگماتيکى که در باور انسان متحجر شده است، تنها از طريق تبادل انديشه و برخورد افکار است که مىتواند به دور افکنده شود. آنکه از برخورد فکرى با ديگران طفره مىرود متعصب است و تعصب جز جهالت و نادانى هيچ مفهوم ديگرى ندارد.
۵. حقيقت جز با اصطکاک دموکراتيک افکار آشکار نمىشود، و ما به ناگزير بايد مردمى باشيم که جز به حقيقت سر فرود نياريم و جز براى آنچه حقيقى و منطقى است، تقدسى قائل نشويم حتا اگر از آسمان نازل شده باشد٠
به امید شکستن تابو ها برای آزادی فردای کشورما٠
* پژوهشی در زمینه
اگر قلمم را چو شیشه یی بشکنند،
برنده تر خواهد شد
نگرشی بر ترور های روانی و شخصیتی :
شوونیست ها برای ترور روانی وشخصیتی نویسندگان دگراندیش وفرهنگساز گام بگام کمین درکمین پشت پورتال نشسته اند تا باایجاد فضای زهرآگین ترس، دلهره و سانسور، قلم ها را شکسته و اندیشه را بدار بیاویزند وگاهی هم فسیل شدگان کرملین که تاریخ سرزمین خود را به گسترده گی تراژیدی های خونین دیروز، امروز وفردا ننگین کرده اند وخود بدون کوچکترین دغدغهء وجدان در زیر چترغرب خفته اند، در همسویی وهمآهنگی ملیتی با فاشیستها از طریق رسانه ها به سرکوب وترور روانی و شخصیتی، آزاد زنان و آزاد مردانی می پردازند که آبروی تاریخ وفرهنگ سرزمین شان اند، این آزادگان ستون های ماندگار هویت فرهنگی وهویت زن افغانستانی اند، چه بیدریغ که آزادگی در تابوت تاریخی ستمکیشان نمی گنجد !
اتهام بستنها ، سرزنش ها و ترورهای روانی و شخصیتی که ازخصلت ها و ویژه گی های تاریخی احزاب استالینی و فاشیستی است این دو جریان را باهم پیوند ناگسستنی می بخشد و سرشتِ بنیادین شان است، تبعید کردن سخاروف و تروتسکی یکی بعنوان بیمار روانی و دیگری بعنوان جاسوس، بیانگر مانیفیست این احزاب برای مبارزه با مخالفان سیاسی است که بعد هم به ترور فزیکی می انجامد وتبر استالین مغز تروتسکی را فرومی پاشد٠ استبداد فکری، حسادتها ،عقده های خود کوچک بینی ونداشتن استدلال محکم در برابرمنطق زمان است که آنها را به جنون ترورها و سركوب دگر انديشان در تمامي شكل های آن میکشاند٠
۰
شوونیست ها با ترور های روانی وشخصیتی" اگربخواهند قلمم را چون شیشه ای بشکنند برنده تر خواهد شد" که با پرهیز از یأس و با چراغی از امید در دست، به راهی می روم که برگشت ناپذیر است به راهی که مرا در گستره های دیگری می برد واز مرگ هم هراسی ندارم، من اصولا" آزادگی وآزاد اندیشی را از پدرم آموخته ام که بخاطر آزادی انسان در بند، هژده سال از عمر خویش را در پشت میله های سیاه زندان سلطنتی سپری نمود، شعرگفت، نثرنوشت ومقالات انتقادی اش ضربت محکمی بر پیکرارتجاع و استبداد زمانش بود٠ وهیچگاهی هم ننگ بوسیدن " چکمه ی خون آلود جلاد" را نپذیرفت، من از کودکی درد ورنج مردمم را باز یافتم وباز شناختم، آنقدر به آزادی عشق ورزیدم ومعتقد شدم تا آزادی انسان دیگری رابه بند نکشم وخود برای آزادی بمیرم، بروید روح آزادیخواهی پدرم رادرآثار همه مورخان جستجو کنید، نه آن مورخانی که برتن جنایتکاران تاریخ ردای اسطوره می بافند ودرنیافته اند که واقعیت های دردناک ازلای انگشتان زمخت شان بگونه یی می گریزند وامواج خروشانی می شوند که پشت هر افسانه واسطوره یی را می شکنند٠
انسان آگاه برأت جنایات گذشته را با جعل نمی نویسد وسفسطه نمی بافد، واقعیت را از زندان زمان و مکان رهایی می بخشد تا خون صاف دررگهای زمان جاری شود٠ من با نظر داشت اصل تعهد ومسوولیت در برابرمردمم فلم " تکاپو برای قبایل گمشده" را به نقد کشیدم تا به اندیشهء خانمانسوز صهیونیسم بپردازم و این حقیقتِ شگرف را در گوشی دل" جادوگران قبیله " زمزمه کنم که هویت دوگانه جان وتن شانرا در برهوت سوخته ی زمان گرفتار کرده است و شعله های خشم شان تاریخ واقعی سرزمین ما را با قهر بلعیده است، قبایلی ها با تحجر فکری سخت در یک فرهنگ استتیک گیر افتاده اندوهرگز همآهنگی با فرهنگ دینامک شهری ندارند، تهاجم فرهنگی و سنت های بدوی از درون و برون، پیکر و جانِ جامعه را به اختلال و پارگی کشانده است، اما شوونیست ها به عوض استدلال منطقی در برابر نوشته ام ویا اعتراضی برعلیه مرکز پژوهشهای علمی یهودها در مورد فلم " تکاپو برای قبایل گمشده " سکوت نمودند تا با انتقام گیری فاشیستی وساختن سناریوی " افغان اصیل " بحث یهودیت را ازمسیر اصلی آن منحرف وخاموش کنند و به اصطلاح لنین " خاله زنک بازی " دربیاورند و برای بازی سناریوی " افغان اصیل" از خانمکی چون "عروسکی کوکی " استفاده ابزاری نمایند ، که وی را در سطحی نمی بینم تا به آن بپردازم ، درون مایه ی احساس و اندیشه ام نقد و اعتراض راستین و پیوسته یی روی مناسبات شوونیستی است که سایهء شوم خود را همه جا گسترده است. با آنکه شیوه ی ام نقادانه و با مستبدین وزورگویان سرِ ستیز دارد، اما مایه و سرشت آن همیشه عشق و تعهد به انسان است؛ این دو ویژگی ژرفای کار واندیشه ام را می سازد٠
تلاش برای نابودی یک اندیشه مرگ آن اندیشه نیست وتلاش برای خاموش کردن صدایی، ترس از توانایی آن صداست٠ دولت های سرکوبگر شوونیستی به پهنای وسیع سانسور وجنگ تبلیغاتی روانی را علیه روشنفکران آزاده ومتعهد ازطریق رسانه های فاشسیتی خودراه انداخته اند تا درموج بعدی به ترورفزیکی آنها متوصل شوند، ترورهای رسانه یی با زهر پاشی، هذیان گویی ، تهمت زنی ،دروغ پردازی وشایعه پراگنی از طریق سازمانهای سیاسی فاشیستی دهن انتقاد کنندگان را بسته وقلم ها را شکسته اند و گاهی هم سکوت مرگبار وسازشکارانه فضای رسانه ها را فرامیگیرد٠ شمشیر زنان خشونت، ترور شخصیتی را به ابزار عمده مبارزه سیاسی خود برگزیده اند وجاسوسان شان دررسانه های گروهی وصحنه های سیاسی لانه کرده اند٠مسأله ترور روانی و شخصیتی جای مهمی را درمیراث کمونیسم دارد، اما شوونیستها با اعمال زور بر حافظه تاریخی ترورمیکنند این ترور، شکل دادن شعورانسان بوسیله تحمیل دروغ ها یا به ابتذال کشاندن گذشته است که در ابعاد گسترده آن نقش سرکوب مردمی ومسخ تاریخ رابعهده دارند ۰ ٠
گاهی شوونیست ها، تحت شعار دموکراسی با حکم اعدام مخالفت میورزند، اما بگونه یی دیگرمخالفان خود را سیستماتیک اعدام میکنند٠ ازآنجا که ترور یک شخصیت سیاسی، انگیزه های سیاسی دارد، اما انگیزه بعضی از این ترورها احساس حسادت وعقده های خود کوچک بینی است که ترس را ایجادمیکند ، بعد ترس را با ابزارهای مختلفی وسعت می بخشند ، بیان را خفه میدارند، قلم را می شکنند، اندیشه رابه تبعیدگاه میفرستند و اشکال حادتر آن زندانی کردن، شکنجه دادن جسمی و روانی و اعدام است ، این خصلت از فرد به جمع منتقل می شود و در فرهنگ یک جامعه رسوب می کند . این رسوب، باعث جدالی می شود که پیوسته به تلفات ارزشی انسان و جامعه می انجامد ٠
تجاوز به حريم فردی وشخصی یکی از شیوه های دیگر ترورشخصیت است که با مطرح کردن راست یا دروغ در باره زندگی خصوصی وروانی افراد برای خدشه دار کردن و بی اعتبار ساختن شخصيت فرهنگی و سياسی ونظريات مخالفین، دررسانه های فاشیستی شيوه ای معمول و جاری است٠ برخی رسانه ها، به اشاره مقامات امنيتی، با انتشار اطلاعات نادرست درباره زندگی خصوصی قربانیان و متهم کردن او به اتهامات به اصطلاح اخلاقی و شخصی در کنار اتهامات سياسی جایگاه ویژه یی دارد، در احزاب سیاسی وگروهای رسانه یی خصوصيات و زندگی شخصی رقبای سياسی و فکری، گاه جای تحليل متن و بحث های منطقی را می گيرد وبه حربه اصلی مبدل می شود یا با شگرد دیگری" گرفتن غلطی املایی وانشایی" که بگونه یی گریز از اصل موضوع ومنطق زمان است متوصل می شوند ٠ اگر به زندگی خصوصی و گذشته های ننگین سیاسی و اخلاقی خود این توطئه گران نگاه کنید، خودمرگ انسانیت اند ۰
مطلقگرایی و خود برحق بینی ازعلل دیگر ترورها و قتل های درون حزبی و سازمانی ست. مطلق گرا و"خود برحق بین" که بی هیچ تردیدی رفتارش را به سود ایدیولوژی و تفکر سیاسی خود می داند، نه تنها فقط دست به " ترور شخصیت " حتا قتل مخالفان داخل حزبی خودنیز می زند ٠
نادیده گرفتن حرمت و کرامت انسانی از علل ترور وترورشخصیت " درون حزبی" ست. تا هنگامی که عضوی پذیرای ایدیولوژی, تفکر و رفتارحزبی و سازمانی رهبری است, فرد قابل پذیرش و انسان تلقی می شود, مخالفت با رهبری مطلق گرا وخود بزرگ بین، عضو انتقادکننده را فاقد حرمت وکرامت انسانی می کند, که به اتهام روانی و یا جاسوسی ، ترور شخصیتی یا فزیکی می شود و سناریوی قتل رفیق حزبی خودرا می نویسند که یکی ازین سناریوها قتل استاد فلسفه " میراکبر خیبر" است ؟؟؟
٠
من همچو پدرم بعنوان یک انقلابی کلاسیک، بعنوان یک عصیانگر ضد نژاد پرستی وستم از ترورهای شما هرگز نهراسیده ام وبیدی هم نیستم که ازهر بادی بلرزم ، احساسات مردمم مرا به پهنه های دیگری می کشاند ، که شما را آنجا راهی نیست، در فرجام پیره مرد پورتالی که نقش "یاگو" شیطان درامه ی "اتللو" را بازی میکند باید بداند که مردم حافظه تاریخی خودرااز دست نداده اند وبازیگران سناریوی "افغان اصیل" زمانی با نعره های سووتیستی روی تانکهای سربازان روسی گل می انداختند مگر با دید "هومانیستی !؟ " به چرخ های پولادین تانک های روسی نگاه میکردند که در چمبره های آن گوشت وخون "افغان اصیل" چسپیده بود وخیابانهای شهر را رنگی از خون وفریاد میزد ؟ مگر آنروز برای مرگ یک خرس قطبی سرود " به دبیره " را سر نمی دادند ؟ وامروزبا از خود باختگی درزیر آفتاب بی رمق فاشیسم خفته وبازمنتظراشاره پوتین درکمین نشسته اند !
آیااین آماتور های خاکستری به کران ناپذیری اندوه و رنجهای مردم خود لحظه ای اندیشیده اند؟
پایان
"غزل در خاک و صدای برف " را از رادیوی رنگین کمان بشنوید و دانلود کنید : اینجا کلیک کنید
Download this episode (15 min)


