ثریا بهاء

   انسان تابو شکن، حسادت بر انگيز است *

 

 

 

بشر در طول تاریخ زیر یوغ تابوهای گوناگونی از قبیل تابوهای مذهبی و سیاسی کمرش خم شده و از خود بیگانه گشته و حتی با رسیدن به ریشه حقایق نیز سالها لب فروبسته است٠ این تابوها چنان در اذهان  دوران ما  ریشه دوانیده اند که شکستن آنها کار دشوار وخطر ناکی است، هر چند که در دوران ما محتوای این تابوها  رنگ باخته اند, ولی شکل  تندیس از درون فروپاشیده آن،  تاهنوز وحشت  آفرین است٠

 

طبيعی است که تابو شکنی ها با مقاومت و دشمنی های بسيار، از جانب سنت گرايان، حکومت های شوونیستی ، ترويج کنندگان جهل ، پاسداران قبیله،  نگهبانان بنيان های فکری  روبرو بوده است٠

تابو يک منع قوي اجتماعي مرتبط با هر يک از حوزه هاي فعاليت هاي انسان يا رسوم اجتماعي است که مقدس و ممنوع شناخته مي شوند. شکستن تابو با مقاومت و حتي تکفير جامعه سنتی و عقب گرا روبرو مي شود. اکثرا"در  جوامع، تابو ها  ماهيت  مذهبي دارند، امادر جامعه ما  علاوه از ماهیت مذهبی ماهیت شوونیستی  نیز داشته اند٠

  در اثر معروف فروید "توتم و تابو"  اشاره بر تناقض نهفته در معنی تابو دارد: "برای ما  واژه ی تابو از يکسو «مقدس» معنا می دهد و از سوی ديگر «دهشتناک»، «خطرناک»، «ممنوع»، «حرام»٠٠٠ در نتيجه تابو بيشتر به مفهومی دلالت می کند که می شود آنرا احتياط و مدارا ناميد"٠

 تابو های مقدس  در فرهنگ ما چون « افغان » ، « افغانيت »  « افغان اصیل »، و «غیرت » و٠٠٠  است و تابو های حرام و خطرناک  که نه تنها اجرای کاری، حتی حرف زدن در باره ی چيزی را نيز می توانند در بر گيرند٠  طور مثال حرف زدن در مورد   « ستم ملی » ، « فدرالیسم »، « افغانستانی » ،  « خراسانی »  و واژه گان تحریم شده چون  « دانش » ، « دانشگاه »، « دانشکده » ، « دانشجو » ، « دانش سرا »  و نقد  سنت های حاکم چون «  برادر بزرگ » ، «  افغان اصیل » ،  « قوم اکثریت » ، «  زبان ملی » ، « لباس ملی  » ، « اتن ملی  » ،« سرودملی »  حتی زير سؤال بردن آن چيز هايی که " تحریم یا افتخارات تاریخی " در فرهنگ حاکم  قبیله پنداشته می شوند،  ناخوش آيند  وزشت است،  زیر سوال بردن واژه "افغان " که از کجا آمد، چرا و چگونه وارد سرزمین خراسان شد؟ خود یک تابو است ٠اگرکسی  افتخارات  تاریخی و کیش شخصیت سازی  شوونیستی را زیر سوال ببرد، آنگاه خود به تابومبدل می شود، که یعنی آن فرد خطرناک است باید تجرید ومنزوی شود٠ 

" تعمق به اين مسأله نشان می دهد که تابو ها و قيودات وضع شده، بيشتر از همه توسط مفهوم « ترس » قابل تشريح است.  شکستن تابو خطرناک است، اين خطرناکی در مسری بودن اين عمل و در ترس برای تکرار آن نهفته است، که نتيجتأ هراس از فرو غلتيدن باور ها و ذهنيت های حاکم به مثابه ی جزيی از نظم موجود در  جامعه را، که مردم به آن خو گرفته اند، در بر دارد. به قول فرويد:  انسانی که تابو را می شکناند، خود به تابو مبدل می شود، زيرا او نيروی خطرناکی را در اختيار دارد که ديگران را می تواند از راه بدر کرده و به پيروی از عمل خود بکشاند. همچنان انسان تابو شکن حسادت بر انگيز است؛ چرا آنچه که بر ديگران ممنوع است، برای او امکان پذير شده است ؟  انسان تابو شکن در حقيقت واگير يا مسری است، تا آنجا که نمونه ی کارش امکان پيروی توسط ديگران را دارد، و لذا بايد ازش دوری ورزيده شود٠  "

 

انسان تابو شکن  با تمامی مشکلات موجود، این اشکال واهی و وحشت آور را که به  ظاهر هیچ اند و انسان را از محتوای آزادیخواهی تهی میکند درهم می کوبد و راه را بر آزادیخواهان و مبارزین صادق هموارتر مینماید٠  باید تابو ها را شکست تا نسل های بعدی بتوانند براحتی  زندگی کنند، زیرا تابو از نسلی به نسل دیگر منتقل  می  شود و روح آزاد جامعه را میکشد٠

شايد همان گفته ی فرويد که انسان تابو شکن خود به تابو مبدل می شود و بر علاوه حسادت برانگيز است ، من  نیزعلی رغم تمامی  اتهامات و ترور های روانی وشخصیتی دشمنان آزادی و آزادگی،  یکه وتنها وبدون وابستگی بکدام  گروه کمونیستی یا اخوانی با پرهیز از یأس وبا چراغی از امید در دست براهی میروم که تابو  ها را بشکنم، ویکی از تابو شکنی های من نقد " تکاپو برای قبایل گمشده " بود که چون آذرخشی بر فرق  جادوگران قبیله فرو غلتید ، که با یک  حس گنگ هویتی در همبورگ جرمنی محفلی برپا داشتند تا اگر جوابی برای تابو شکنی های من دریابند، اما با دریغ که  تابوهای هویتی شان چون تندیس شیشه یی شکسته بودند و شیشه های شکسته دیگر پیوند نمی شوند، بنا" با یک سکوت دردناک برای  ترور شخصیتی من خواستند از "ستون پنجم"  سود بجویند ومن بر پندار نا درست شان مهرآزادگی ام را  کوبیدم که من وابستگی سیاسی از سال ١٣۵١ تاکنون با هیچ گروه وحزب وتنظیمی  نداشته ام و هرگزهم  نخواسته ام تا نقش خویش را در آیینه ی هنجارها ورفتارهای سیاسی وفکری دیگران ببینم ودریابم٠                                                               

  این روشم خشم و حسادت جادوگران قبیله را چنان بر انگیخت که دست بدامن پیره مرد بیچاره یی انداختند تا اگروی بتواند سناریوی فاشیستی جرمن افغان آنلاین را با یک مشت اتهامات ناروا علیه من در قالب یک طنز فاشیستی ارائه کند، تا هم لعل بدست آید وهم دل یار نرنجد، یعنی اینکه با این هذیان تب آلود هم انتقام بگیرند وهم من ندانم که این عقده های حقارت و خود کوچک بینی ازکجا  ناشی می شود ؟  طنز را به تمامی سایت های انترنتی فرستادند که اگر حسودی یا مغرضی آنرا به  نشر برساند٠ با دریغ و درد دریافتند که کسی خریداریک مشت اتهام به بهانه طنز نیست و نشرنشد،  ناگزیر سناریو نویس از آب و آتش و هفت کوه و دریا گذشت و آنرا با دستکاری مجدد، در یک گوشه گک پورتال پرجلال چون مرهمی روی زخم های ناسور شان گذاشت٠           

 شگفتا که من موثریت تابو شکنی های خود را دریافتم، که قلمم  چون دشنه یی دو لبه بر اندیشه نژاد پرستانه  

وکیش شخصیت پرستی  زخم میزند، به ناتوانی وزبونی منطق وهذیان تب آلود شان دلم سوخت که چه حد بیچاره شده اند چيزى‌ را که‌ نمى‌توانند درباره‌اش‌ به‌طور منطقى‌ نقد و استدلال نمایند،لاجرم به اتهامات  نامردانه و ترور شخصیتی متوسل می شوند، اندکی بعد جانانه وقهقه خندیدم که آنچه خوبان یکی دارند من همه را دارم٠ درآن طنزنامه هم سی آی ای بودم، هم کا جی بی، هم خلقی وهم پرچمی و هم اخوانی،  هم با نجیب بودم هم با احمدشاه مسعود وهم طفل  شش ماهه ام را ازگهواره نانوایی فرستاده بودم تا برای مجید کلکانی که خانه من آمده بودنان گرم بیاورد!؟  هم من به تحریک احمدشاه مسعود مجید را در دام انداخته بودم  وهم  با وصف آنکه از خاندان شاهی کمونیستی بودم؟! در اوج قدرت از ترس؟! نزد احمدشاه مسعود پناه بردم، وهم  بزودی به محکمه  بین الملی تاریخی کشانیده می شوم!؟

اما من شما را به محکمه وجدان تان فرا میخوانم٠

 

آقایان شوونیست ها!

 

باید بدانید که  يکى‌ از شگردهاى‌ مشترک‌ همه‌ى‌ جباران‌ تحريف‌ تاريخ‌ وحقایق است‌؛ و درنتيجه‌، متأسفانه‌ چيزى‌ که‌ ما امروز به‌ نام‌ تاريخ‌ دراختيار داريم‌، جز مشتى‌ دروغ‌ و ياوه‌ نيست‌ که‌ پاسداران قبیله، چاپلوسان ‌ دربارى‌ ومورخین  جعل نویس، تاريخ‌ قلابى‌ و دست‌کارى‌ شده ‌يى‌ رادراختيار ما گذاشته اند که درپشت آن واقعیت ها و حقایق مدفون است٠ شما پاسدارن قبیله که بر دهن من مهر خاموشی می کوبید و از نفوذ اندیشه ی من می هراسید چون مردم را فریب داده اید ونمی خواهید فریب تان آشکار شود،  نگران " وحدت ملی " هستید؟       

پس‌ چرا مانع‌ انديشه‌ى‌ آزادم‌ مى‌شويد؟                                                                              ؟                                                                                             
براى‌ وحدت ملی  فقط‌ آزادى‌ انديشه‌ لازم‌ است‌٠آن‌ها که‌ از شکفتگى‌ فکر و تعقل‌ زيان‌ مى‌بينند جلو انديشه‌هاى‌ روشنگر ديوارمى‌کشند ومى‌کوشند توده‌هاى‌ مردم‌ قوانین واحکام‌ فريب‌ کارانه‌ى‌ آنان را به‌جاى‌ هر سخن
بحث‌انگيزى‌ بپذيرند و انديشه‌هاى‌ خود را بر اساس‌ همان‌ تابوها واحکام‌ قالبى‌ که‌ برايشان‌ مفيد تشخيص‌ داده‌ شده‌ است بازسازی کنند٠                                                  
مردمیکه  بدين‌سان‌ قدرت‌ خلاقه‌ى‌ فکرى‌ خود را از دست‌ داده‌ باشد، براى‌ راه‌ جستن‌ به‌ حقايق‌ و شناخت‌ قدرت‌ اجتماعى‌ خويش‌ و پيداکردن‌ شعور و حتی براى‌ دست يافتن‌ به‌ حقوق‌ انسانى‌ خود محتاج‌ به‌ فعاليت‌ فکرى‌ انديشمندان‌ جامعه‌ى‌ خويش‌ اند زيرا کشف‌ حقيقتى‌ که‌ اين‌ چنين‌ در اعماق‌ فريب‌ و خدعه‌ مدفون‌ شده‌ باشد
تلاش خستگی ناپذیر‌ مى‌ خواهد و به‌طور قطع‌ مى‌بايد با آزادانديشى‌، و فقدان‌ تعصب‌ جاهلانه‌ پشتيبانى‌ شود٠        
اين‌ اصل‌ که‌ حقيقت‌ چه‌ قدر آسيب‌ پذير است‌، و درعين‌حال‌، زدودن‌ غبار فريب‌ از رخساره‌ى‌ حقيقت‌ چه ‌قدر مشکل‌ است‌٠ هنوز چنان‌ تعصبى‌ نسبت‌ به‌  واژه ه های زبانم موجود است که ‌ به‌ دليل‌ اين‌ واژه های  زبان خودم ، زبانم‌ را از پس‌ گردنم‌ بيرون‌ بکشند؛ فقط‌ به‌ اين‌ جهت‌ که‌ دروغ‌  ٢۵٠ساله‌، امروز جزو معتقدات‌شان‌ شده‌ و دست‌ کشيدن‌ از آن‌ براى‌شان‌ مقدور نیست‌٠                                        
 با آنکه گفته اند" آفتاب‌ زير ابر نمى‌ماند و حقيقت‌ روزی نمایان خواهد شد٠"  اين‌ حکم‌ شايد روزگارى‌ قابل قبول‌ و پذيرفتنى‌ بوده‌ اما در عصر ما که‌ کوچکترين‌ اشتباهی مى‌تواند به‌ فاجعه‌ يى‌ عظيم‌ مبدل‌ شود، به‌ هيچ‌ روى‌ فرصت‌ آن‌ نيست‌ که‌ دست‌ روى‌ دست‌ بگذاريم‌ و بنشينيم‌ و صبرایوب  پيشه کنیم که‌ روزى‌ حقيقت‌ با ما بر سر لطف‌ بيايد و ازگوشه‌ى‌ ابرهای سیاه و تیره و تار نمایان شود٠                                                    
امروز هر يک‌ ما بايد خود را به‌ چنان‌ دستمايه‌ يى‌ از تفکر منطقى‌ مسلح‌ کنيم‌ که‌ بتوانيم‌ حقيقت‌ را بو بکشيم‌ و پنهانگاهش‌ را بى‌درنگ‌ دریابیم٠                                                                  
ما در عصرى‌ زندگى‌ مى‌کنيم‌ که تضاد های گوناگون عمق پذیرفته وما برای فرمانروایان  مستبد قرون گذشته ردای اسطوره می بافیم،  اشاره‌ى‌ من‌ به‌ بيمارى‌ کودکانه‌ تر، اسف‌انگيزتر و بسيار خجلت‌آورتر کيش‌ شخصيت‌ است‌ که‌ اکثر شوونیست ها گرفتار آن اند‌٠ وخود را مسلح‌ به‌ چنان‌ افکارشوونیستی میدانند که‌ نجات‌دهنده‌ى‌ وحدت ملی و حاکمیت ملی اند٠ بله‌، با تیر قلم به‌ هدف‌ مى‌زنم‌ و کيش‌ شخصيت‌ را مى‌گويم‌٠ همين‌ بت‌ پرستى‌ و بابا تراشی وانا تراشی های شرم‌ آور عصر جديد را مى‌گويم‌ که‌  مردمان ما مبتلا بآن شده اند  نقطه‌ى‌ افتراق‌ و عامل‌ پراکندگى‌ ها شده است و‌ به‌ دست‌ خودما گرد خودمان‌ حصارهاى‌ تعصب‌ را بالا می بریم و خودمان‌ را درون‌ آن‌ زندانى‌ میکنيم‌ که بار ديگر به‌ اعماق سياهى‌ و ابتذال‌ و تعصب‌ جاهلانه‌ سرنگون‌مى‌شویم٠                       

 زيرا شخصيت‌پرستى ‌ تعصب‌ خشک‌ و قضاوت‌ دگماتيک‌ را به‌ دنبال‌ مى‌کشد، و اين‌ متأسفانه‌، بيمارى‌ خوف‌ انگيزى‌ است‌ که‌ فرد مبتلاى‌ به‌ آن‌ با دست‌ خود تيشه‌ به‌ ريشه‌ى‌ خود مى‌زند.                                   
انسان‌ خردگراى‌ صاحب‌ فرهنگ‌ چرا بايد نسبت‌ به‌ افکار و باورهاى‌ خود تعصب‌ بورزد؟ تعصب‌ ورزيدن‌ کار آدم‌ِ جاهل‌ِ بى ‌تعقل‌ِ فاقدِ فرهنگ‌ است‌،  چيزى‌ را که‌ نمى‌تواند درباره‌اش‌ بطور منطقى‌ فکر کند، به‌ صورت‌ يک‌ اعتقاد دربست‌ پيش‌ساخته‌ می پذيرد و درموردش‌ هم‌ تعصب‌ نشان‌ مى‌دهد٠ همین تعصب نشان دادن درمورد طرح فدرالیسم چنان پاسداران نظم حاکم را بجنون میکشاند که بدون تعقل و آگاهی ویا شایدهم آگاهانه از این اصطلاح تابو می سازند و توده های بیسواد و غافل را مسموم نموده با تعبیر و تفسیر نادرست از آن که گویا فدرالیسم تجزیه افغانستان است و دور آن خط قرمز میکشد که عبور بمرز آن، تابوی "وحدت ملی " را دچار آشفتگی میکند، وحدت ملی که سرآب دست نیافتنی جامعه ماست، حربه برانی برای درهم  کوبیدن جنبش های ملی و آزادیخواهانه مردم شده است ، اگر روشنفکری بخواهد فدرالیسم را  به بحث منطقی بگیرد،  بعنوان  " ستمی"  " تجزیه طلب " توبیخ  وسرزنش می شود، در حالیکه خود میدانند که فدرالیسم هرگز تجزیه کشور نیست، در امریکا، آلمان وحتی کشور مطلوب شان پاکستان سیستم فدرالیسم رقابت های سالم، شگوفایی و چالش های اقتصادی  وعلمی رابارآورده، بویژه در شرایط فعلی وطن اشغال شده یی ما که هر ولایت به دفاع خودی ورشد اقتصادی وفرهنگی خود نیازمنداست٠  توده های بی سواد و غافل را مسموم میکنند  که‌ غافل‌ و نادان‌ و بى‌سواد ماند و تعصب‌ جاهلانه‌ کورش‌ کند، انديشه‌ و فرهنگ‌ هم‌ از پويايى‌ مى‌افتد و در لاک‌ خودش‌ محبوس‌مى‌شود و درنتيجه‌، تبليغات چى‌هاى‌ حرفه‌اى‌ مى‌توانند هر انديشه‌يى‌ را بر زمينه‌ى‌ تعصب‌ عامه‌ قابل‌ پذيرش‌ کنند٠          

          
اگر دستگاه‌ پيچيده‌يى‌ که‌ مغز نياموزد،اگرياد نگيرد و تمرين‌ نکند دگم می ماند٠ اگر آدمیزاد  در سیستم قبیله که از نگاه جامعه شناسی  عقب مانده ترین واحد اجتماعی است  بزرگ‌ شود، نه‌؛ مغزش‌ به‌ دادش‌ خواهد رسيد، نه‌ حتی قوه‌ى‌ ناطقه‌اش‌ را خواهد توانست‌ کشف‌ کند٠ مردم  ما در تمام‌ طول‌ تاريخش‌ امکان‌ تعقل‌، امکان‌ تفکر، امکان‌ به‌کارگرفتن‌ اين‌ چيزى‌ را که‌ مغز مى‌گويند نداشته‌٠" ولى‌ تاريخ‌ ما نشان‌ مى‌دهد که‌ اين‌ توده‌ ها حافظه‌ى‌ تاريخى‌ ندارند٠ حافظه‌ى‌ دست‌ جمعى‌ ندارند، هيچگاه‌ از تجربيات‌ عينى‌ اجتماعيش‌ چيزى‌ نياموخته‌ و هيچ‌گاه‌ از آن‌ بهره‌ يى‌ نگرفته‌ اند"، از ابتذالى‌ به‌ ابتذال‌ ديگر میلغزند٠کودتای کمونیست هاشد مردم رقص و پاکوبی کردند تا زمانیکه زیرتانکهای  روس، پولیگونهای پلچرخی و دستگاه ترور و شکنجه خاد خرد وخمیر شدند٠ مجاهدین سر بکف که  آمد تا زمانیکه سرشانرا کف دست شان نگذاشته بود برای جمهوری اسلامی دعا کردند، بازکه طالبان آمد و تن نحیف زن شان را شلاق شریعت اسلامی سیاه وکبود کرد گفتند همان نجیب و ربانی خوب بود، باز برای رفتن طالبهاو آمدن کرزی این غلام بچه قصر سفید جشن گرفتند، مردم ما واقعا" حافظه تاریخی خودرا از دست داده اند که باز چگونه بدنبال این جباران تاریخ چون گله های سرگردان راه افتاده اند٠                      

همه بجان هم افتاده ایم و اگر واقعا" وحدت ملی میخواهیم باید نخبگان ما  برای حل معضله زبانی و هویتی یک جبهه متحد فرهنگی بسازند واز تربیون آن  تضاد های حاد را با شیوه دیالکتیکی و منطقی به بحث بکشند  بی آنکه بخواهد عقيده‌ سخيف خودرا  به‌ کرسى‌ بنشانند تا بحقیقت برسند٠چرا از شک ومباحثه منطقی می هراسیم ، چرا که‌ تنها و تنها شک‌ است‌ که‌ آدمى‌ را به‌ حقيقت‌ مى‌رساند٠انسان‌ متعهد حقيقت‌جو هيچ‌ دگمى‌، هيچ‌ فرمولى‌، هيچ‌ آيه‌اى‌ را نمى‌پذيرد مگر اين‌که‌ نخست‌ در آن‌ تعقل‌ کند، آن‌را در کارگاه‌ عقل‌ و منطق‌ بسنجد، و هنگامى‌ به‌ آن‌ معتقد شود که‌ حقانيتش‌ را با دلايل‌  علمى‌ و منطقى‌ دريابد٠
انسان‌ آگاه  فقط‌ به‌ چيزى‌ اعتقاد نشان‌ مى‌دهد که‌ خودش‌ با تجربه‌ى‌ منطقى‌ خودش‌ به‌ آن‌ دست‌ يافته‌ باشد. با تجربه‌ى‌ عينى‌، علمى‌، عملى‌، فلسفى‌، و با دخالت‌ دادن‌ همه‌ى‌ شرايط‌ زمانى‌ و مکانى‌ اش٠
انسان‌ يک‌ موجود متفکر منطقى‌ است‌ و لاجرم‌ بايد مغرورتر از آن‌ باشد که‌ احکام‌ بسته‌ بندى‌ شده ودگم عصر حجر  را بپذیرد ٠
 ما به‌ جهات‌ بى‌شمار به‌ ايجاد يک‌ چنين‌ فضاى‌ آزادى‌ براى‌ تفاهم متقابل‌ نيازمنديم‌:
۱. هيچ‌کس‌ نمى‌تواند ادعا کند که‌ من‌ درست‌ مى‌انديشم‌ و ديگران‌ غلطند. صِرف‌ داشتن‌ چنين‌ اعتقاد خودبينانه‌ ‌ دليل‌ حماقت‌ محض‌ است‌٠
۲. اگر احتمال‌ صحت‌ و حقانيت‌ انديشه ‌يى‌ برود آن‌ انديشه‌ لزوما" بايد تبليغ‌ شود٠ منفرد و منزوى‌ کردن‌ چنان‌ انديشه‌ يى‌ بدون‌ شک‌ جنايت‌ است‌٠
۳. فرد فرد ما بايد بکوشيم‌ مردمى‌ منطقى‌ باشيم‌، و چنين‌ خصلتى‌ جز از طريق‌ بحث‌ و گفت‌ و شنود با صاحبان‌ عقايد ديگر، محال‌است‌٠
۴. معتقدات‌ دگماتيکى‌ که‌ در باور انسان‌ متحجر شده‌ است‌، تنها از طريق‌ تبادل‌ انديشه‌ و برخورد افکار است‌ که‌ مى‌تواند به‌ دور افکنده‌ شود. آن‌که‌ از برخورد فکرى‌ با ديگران‌ طفره‌ مى‌رود متعصب‌ است‌ و تعصب‌ جز جهالت‌ و نادانى‌ هيچ‌ مفهوم‌ ديگرى‌ ندارد.
۵. حقيقت‌ جز با اصطکاک‌ دموکراتيک‌ افکار آشکار نمى‌شود، و ما به ‌ناگزير بايد مردمى‌ باشيم‌ که‌ جز به‌ حقيقت‌ سر فرود نياريم‌ و جز براى‌ آن‌چه‌ حقيقى‌ و منطقى‌ است‌، تقدسى‌ قائل‌ نشويم‌ حتا اگر از آسمان‌ نازل‌ شده‌ باشد٠

به امید شکستن تابو ها برای آزادی فردای کشورما٠

 

* پژوهشی در زمینه

  

                                  

                                                        

        

            اگر قلمم را چو شیشه یی بشکنند،

 

                      برنده تر خواهد شد                 

      نگرشی بر ترور های روانی و شخصیتی :

 

 شوونیست ها برای ترور روانی وشخصیتی  نویسندگان دگراندیش وفرهنگساز گام بگام کمین درکمین پشت پورتال نشسته اند تا باایجاد فضای زهرآگین ترس، دلهره و سانسور،  قلم ها را شکسته و اندیشه  را بدار بیاویزند وگاهی هم فسیل شدگان کرملین که تاریخ سرزمین خود را به گسترده گی تراژیدی های خونین دیروز، امروز وفردا ننگین کرده اند وخود بدون کوچکترین دغدغهء وجدان در زیر چترغرب خفته اند، در همسویی وهمآهنگی ملیتی با فاشیستها از طریق رسانه ها به سرکوب وترور روانی و شخصیتی، آزاد زنان و آزاد مردانی می پردازند که آبروی تاریخ وفرهنگ سرزمین شان اند،  این آزادگان ستون های ماندگار هویت فرهنگی وهویت زن افغانستانی اند، چه بیدریغ که آزادگی در تابوت تاریخی ستمکیشان نمی گنجد !

  اتهام بستنها ، سرزنش ها و ترورهای روانی و شخصیتی که ازخصلت ها و ویژه گی های تاریخی احزاب استالینی و فاشیستی است این دو جریان را باهم پیوند ناگسستنی می بخشد و سرشتِ بنیادین شان است،   تبعید کردن سخاروف و تروتسکی یکی بعنوان بیمار روانی و دیگری بعنوان جاسوس،  بیانگر مانیفیست این احزاب برای مبارزه با مخالفان سیاسی است که بعد هم به ترور فزیکی می انجامد وتبر استالین مغز تروتسکی را فرومی پاشد٠ استبداد فکری، حسادتها ،عقده های خود کوچک بینی ونداشتن استدلال محکم در برابرمنطق زمان است که آنها را به جنون ترورها  و سركوب دگر انديشان در تمامي شكل های آن میکشاند٠

۰

شوونیست ها با ترور های روانی وشخصیتی" اگربخواهند قلمم را چون شیشه ای  بشکنند برنده تر خواهد شد" که با پرهیز از یأس و با چراغی از امید در دست، به راهی می روم  که برگشت ناپذیر است  به راهی که مرا در گستره های دیگری می برد واز مرگ هم هراسی ندارم،  من اصولا" آزادگی وآزاد اندیشی را از پدرم  آموخته ام که بخاطر آزادی انسان در بند، هژده سال از عمر خویش را در پشت میله های سیاه زندان سلطنتی سپری نمود، شعرگفت، نثرنوشت ومقالات انتقادی اش ضربت محکمی بر پیکرارتجاع و استبداد زمانش بود٠ وهیچگاهی هم  ننگ بوسیدن " چکمه ی خون آلود جلاد" را نپذیرفت، من از کودکی درد ورنج مردمم را باز یافتم وباز شناختم، آنقدر به آزادی عشق ورزیدم ومعتقد شدم تا آزادی انسان دیگری رابه بند نکشم وخود برای آزادی بمیرم، بروید روح آزادیخواهی پدرم رادرآثار همه مورخان جستجو کنید، نه آن مورخانی که برتن جنایتکاران تاریخ ردای اسطوره می بافند ودرنیافته اند که واقعیت های دردناک ازلای انگشتان زمخت شان بگونه یی می گریزند وامواج خروشانی می شوند که پشت هر افسانه واسطوره یی را می شکنند٠       

                                                          

انسان آگاه برأت جنایات گذشته را با جعل  نمی نویسد وسفسطه نمی بافد، واقعیت را از زندان زمان و مکان رهایی می بخشد تا خون صاف دررگهای زمان جاری شود٠ من با نظر داشت اصل تعهد ومسوولیت در برابرمردمم  فلم " تکاپو برای قبایل گمشده" را به نقد کشیدم تا به اندیشهء خانمانسوز صهیونیسم بپردازم  و این حقیقتِ شگرف را در گوشی دل" جادوگران قبیله "  زمزمه کنم  که هویت دوگانه جان وتن شانرا در برهوت سوخته ی زمان گرفتار کرده است و شعله های خشم شان تاریخ واقعی سرزمین  ما را با قهر  بلعیده است، قبایلی ها با تحجر فکری سخت در یک فرهنگ استتیک گیر افتاده اندوهرگز همآهنگی با فرهنگ دینامک شهری ندارند، تهاجم فرهنگی و سنت های بدوی از درون و برون، پیکر و جانِ جامعه را به اختلال و پارگی کشانده است، اما شوونیست ها به عوض استدلال منطقی در برابر نوشته ام ویا اعتراضی برعلیه مرکز پژوهشهای  علمی یهودها در مورد فلم  " تکاپو برای قبایل گمشده " سکوت نمودند تا با انتقام گیری فاشیستی وساختن سناریوی " افغان اصیل " بحث یهودیت را ازمسیر اصلی آن منحرف وخاموش کنند و به اصطلاح لنین  " خاله زنک بازی " دربیاورند و برای  بازی سناریوی " افغان اصیل"  از خانمکی  چون "عروسکی کوکی " استفاده ابزاری نمایند ، که وی را در سطحی نمی بینم تا به آن بپردازم ،  درون مایه ی احساس و اندیشه ام  نقد و اعتراض راستین و پیوسته یی  روی مناسبات  شوونیستی  است  که سایهء شوم خود را همه جا گسترده است. با آنکه شیوه ی ام نقادانه و با مستبدین  وزورگویان سرِ ستیز دارد، اما مایه و سرشت آن همیشه عشق و تعهد  به انسان  است؛ این دو ویژگی ژرفای کار واندیشه ام را می سازد٠   

        

تلاش برای نابودی یک اندیشه مرگ آن اندیشه نیست وتلاش برای خاموش کردن  صدایی،  ترس از توانایی آن صداست٠ دولت های سرکوبگر شوونیستی به پهنای وسیع سانسور وجنگ تبلیغاتی روانی را علیه روشنفکران آزاده ومتعهد ازطریق رسانه های فاشسیتی خودراه انداخته اند تا درموج بعدی به ترورفزیکی آنها متوصل شوند، ترورهای رسانه یی با زهر پاشی، هذیان گویی ، تهمت زنی ،دروغ پردازی وشایعه پراگنی از طریق سازمانهای سیاسی فاشیستی دهن انتقاد کنندگان را بسته وقلم ها را شکسته اند و گاهی هم سکوت مرگبار وسازشکارانه  فضای رسانه ها را فرامیگیرد٠ شمشیر زنان خشونت، ترور شخصیتی را به ابزار عمده مبارزه سیاسی خود برگزیده اند وجاسوسان شان دررسانه های گروهی وصحنه های سیاسی لانه کرده اند٠مسأله ترور روانی و شخصیتی جای مهمی را درمیراث کمونیسم دارد، اما شوونیستها با اعمال زور بر حافظه تاریخی ترورمیکنند این ترور، شکل دادن  شعورانسان بوسیله تحمیل دروغ ها یا به ابتذال کشاندن گذشته است که در ابعاد گسترده آن نقش سرکوب مردمی ومسخ تاریخ رابعهده دارند ۰                       ٠                                                        

گاهی شوونیست ها، تحت شعار دموکراسی با حکم اعدام مخالفت میورزند، اما بگونه یی دیگرمخالفان خود را سیستماتیک اعدام میکنند٠ ازآنجا که ترور یک شخصیت سیاسی، انگیزه های سیاسی  دارد، اما انگیزه بعضی از این ترورها احساس حسادت وعقده های خود کوچک بینی است که ترس را ایجادمیکند ، بعد ترس را با ابزارهای مختلفی وسعت می بخشند ، بیان را خفه میدارند، قلم را می شکنند، اندیشه رابه تبعیدگاه میفرستند و اشکال حادتر  آن زندانی کردن، شکنجه دادن  جسمی و روانی و اعدام است ، این خصلت از فرد به جمع منتقل می شود و در فرهنگ یک جامعه رسوب می کند . این رسوب، باعث جدالی می شود که پیوسته به  تلفات ارزشی انسان و جامعه می انجامد ٠

تجاوز به حريم فردی وشخصی یکی از شیوه های دیگر ترورشخصیت است  که با مطرح کردن راست یا دروغ  در باره زندگی خصوصی وروانی افراد برای خدشه دار کردن و بی اعتبار ساختن شخصيت فرهنگی و سياسی ونظريات مخالفین، دررسانه های فاشیستی شيوه ای معمول و جاری است٠ برخی رسانه ها، به اشاره مقامات امنيتی، با انتشار اطلاعات نادرست درباره زندگی خصوصی قربانیان و متهم کردن او به اتهامات به اصطلاح اخلاقی و شخصی در کنار اتهامات سياسی جایگاه ویژه یی دارد، در احزاب سیاسی وگروهای رسانه یی خصوصيات و زندگی شخصی رقبای سياسی و فکری، گاه جای تحليل متن و بحث های منطقی را می گيرد وبه حربه اصلی مبدل می شود یا با شگرد دیگری" گرفتن غلطی املایی وانشایی"  که بگونه یی گریز از اصل موضوع ومنطق زمان است متوصل می  شوند ٠  اگر به زندگی خصوصی و گذشته های ننگین  سیاسی و اخلاقی خود این  توطئه گران  نگاه کنید، خودمرگ انسانیت اند ۰

مطلقگرایی و خود برحق بینی ازعلل دیگر ترورها و قتل های  درون حزبی و سازمانی ست. مطلق گرا و"خود برحق بین" که بی هیچ تردیدی رفتارش را به سود ایدیولوژی و تفکر سیاسی خود می داند،  نه تنها فقط  دست به " ترور شخصیت " حتا قتل مخالفان  داخل حزبی خودنیز می زند ٠ 

  

نادیده گرفتن حرمت و کرامت انسانی از علل ترور وترورشخصیت " درون حزبی" ست. تا هنگامی که عضوی پذیرای ایدیولوژی, تفکر و رفتارحزبی و سازمانی رهبری است, فرد قابل پذیرش و انسان تلقی می شود, مخالفت با رهبری مطلق گرا وخود بزرگ بین،  عضو انتقادکننده را فاقد حرمت وکرامت انسانی می کند, که به اتهام روانی و یا جاسوسی ، ترور شخصیتی یا فزیکی می شود و سناریوی قتل رفیق حزبی خودرا می نویسند که یکی ازین سناریوها  قتل استاد فلسفه " میراکبر خیبر" است ؟؟؟

٠

من همچو پدرم  بعنوان یک انقلابی کلاسیک، بعنوان یک عصیانگر ضد نژاد پرستی وستم از ترورهای شما هرگز نهراسیده ام وبیدی هم  نیستم که ازهر بادی بلرزم ، احساسات مردمم مرا به پهنه های دیگری می کشاند ، که شما را آنجا راهی نیست، در فرجام پیره مرد پورتالی که نقش "یاگو" شیطان درامه ی  "اتللو" را بازی میکند باید بداند که مردم  حافظه تاریخی خودرااز دست نداده اند وبازیگران سناریوی "افغان اصیل" زمانی با نعره های سووتیستی روی تانکهای سربازان روسی گل می انداختند مگر با دید "هومانیستی !؟ "  به چرخ های پولادین تانک های روسی نگاه میکردند که در چمبره های آن گوشت وخون "افغان اصیل" چسپیده بود وخیابانهای شهر را رنگی از خون وفریاد میزد ؟ مگر آنروز برای مرگ یک خرس قطبی سرود " به دبیره " را سر نمی دادند ؟  وامروزبا از خود باختگی درزیر آفتاب بی رمق فاشیسم خفته وبازمنتظراشاره پوتین درکمین نشسته اند ! 

آیااین آماتور های  خاکستری به کران ناپذیری اندوه و رنجهای مردم خود لحظه ای اندیشیده اند؟

پایان 

 "غزل در خاک و صدای برف " را از رادیوی رنگین کمان بشنوید و دانلود کنید :  اینجا کلیک کنید     Download this episode (15 min)  

          

+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 20:22 |
 

 

من دیدگاه واندیشه مستقل خودرا دارم 

 درین اواخر رسانه های گروهی انترنتی فرهنگ انسانی راسخت لطمه زده اند و یک عده عناصر بی هویت وبی استعداد چون گیاه های هرزه درمرداب ولجن رسانه های گروهی  روئیده اند واز همان لجن تغذیه می شوند، از شبکه های جاسوسی پول میگیرند وبرای دست یافتن بیک شهرت کاذب (آدمکها وسایت های اجیر) را برای نوشتن مقالات بنام شان ونشر وتبلیغ آن دربدل پول استخدام می نمایند تا فانتیزی پردازان کم سواد این علف های هرزه را نیلوفرآبی، قهرمان، نویسنده ، شاعر ، ژورنالیست ، داکتر، سایکولوجست و مورخ جا زنند که این قهرمانان زالو صفت درزنجیره ی  دیرینه سال زرو قدرت چسپیده اند ٠

با در نظر داشت این فضای مکاره و زهرآگین خواستم بعد ازین نوشته های صرف در" وبلاگم" ویکی دو  وبسایت مورد اعتمادم نشر شود وبس ، ازنشرنوشته هایم درسایت های که ارزش های انسانی را به پای وابستگی های تنظیمی ریخته اند، دوری می جویم، زیرا نه من قهرمان استم ونه هدف وراه مشترک با آنها دارم، بلکه انسان ساده ، خود ساخته ومستقلی استم با ویژه گی های  اندیشه ی خودم ٠  

 من اصولا"به این گله سازی های حزبی وتنظیمی اعتقادی ندارم واین مسلمانی که آنجا زنی را بجرم، ناگزیری فروش تنش برای شیر کودکش، حکم سنگسار میدهد، اینجا برای زن هوس بازی شعر و مدیحه می سراید ومبارز زن  قهرمانش!؟ میخواند واگر راه وهدف من با این قهرمان  یکی باشد همین اکنون حکم اعدام خودرا خود امضاء میکنم ٠ 

هیهات ! ارزش ها از وجدان و تمیزکردن ها از تفکر انسان رخت بر بسته است ، من ازین توطئه گران روزگار در شگفتم که چه آسان آدمک های وابسته به تنظیم هارا قهرمان زنان مبارز جامیزنند وآسانتر ازآن انسانها خود ساخته ومستقل را روپوش گند شان میگردانند و ترورشخصیت مینمایند، امااین خفاشان نمیدانند که پولاد آزادی را زنگاری نیست، بنا"به خویشتن خویش بپردازند ٠ 

  اگر بخواهند با این شگرد های مزورانه ونا جوانمردانه آخندی ، گیاه های هرزه را چون پیچک به تنم بپیچند تا خشکم زند واز چوب خشکم دسته یی تبر برای درهم کوبیدن مخالفین  شان بسازند ویا ازقلم برنده ام  دشنه یی  برای انتقام گیری دشمنان شان  بسازند،  که خود شهامت و توان  دفاع از خویشتن  خویش  ندارند ، ‌آنروز قلمم شکسته باد٠      

 بازهم  بگفته شاملو" روزگار غریبی است نازنین !" ومن میگویم  روزگار مرگ انسانیت است  گله های سیاسی !

                   

             آیااعدام کامبخش مرگ انسانیت نیست ؟

 در عقیم ترین فصل تاریخ که سرزمین من وتو زندان قرن  است، کامبخش از پشت میله های زندان ابوالغریب سرود " آزادی اندیشه " میخواند وبا خون خود شعار خشمگین وسوزان نسل جوان را فریاد میکند که رستاخیزی بپا کنید٠                                                                              

 با دریغ  و درد ( قاضی شنواری)  با یک توطیه پلان شده میخواهد انتقام تباری بگیرد٠

اعدام کامبخش بجرم " آزادی اندیشه "  خطرناکترین پرتگاهی  است  که کرزی را تهدید خواهد نمود٠

دستگاه قضایی خون آشام کرزی( قاضی شنواری)  خون نو جوانی رامیریزد که "سرود آزادی" میخواند، " سرود رهایی "من وتو را میخواند وبا خون خود نقشی بردیوار سنگی سرزمینی میزند که آنجا اندیشه اعدام می شود٠

 اگر کامبخش اعدام شود، خونش چون خون نقشبندی درشیار های کلاه کرزی که " سیا "بر سرش گذاشته است جریان خواهد نمود، اما توفانها بپا خواهد کرد، که ارتجاع سیاه مذهبی، ملایان  عصرحجرو ریس جمهور قلابی را درخودغرق خواهد نمود٠

بدفاع از کامبخش به پا خیزید، اگر کامبخش اعدام شود؟

 من وتو با سکوت جبونانه، چون کرزی وجبهه متحد مسوول مرگ وی خواهیم بود، اگر کامبخش اعدام شود، به کران نا پذیری اندوه مادرش فکرکنید!

 اگر جلادان مذهبی !؟ اعدامش کنند، ملت مرده و خاموشی خواهیم بود ومرگ انسانیت را صحه خواهیم گذاشت، چگونه خاموش خواهیم زیست  ؟   چگونه مرگ انسانیت را نظاره خواهیم کرد ؟ وچگونه دیموکراسی کرزی را درود  خواهیم فرستاد  ؟؟؟

مرگ آدمیت

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است

 سینه دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی،  پاکی ، مروت ، ابلهی است!

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

روزگار مرگ انسانیت است:

من ، که از پژمردن یک شاخه گل،

از نگاه ساکت یک کودک بیمار،

از فغان یک قناری در قفس،

از غم یک مرد در زنجیر ، حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام،

زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوسبت.

مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست،

وای! جنگل را بیابان می کنند.

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند!

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردان با جان انسان می کنند!

صحبت از پژمردن یک برگ نیست.

فرض کن:

مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست.

فرض کن:

یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست.

فرض کن:

جنگل بیابان بود از روز نخست.

در کویر سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور،

صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق،

گفتگوازمرگ انسانیت است

" فریدون مشیری"

 

   ثریا بهاء                        

  

         فاشیستها در تکاپوی  ترور من    

 بعد از نشر دو نوشته ام  یکی زیر عنوان " تکاپو برای قبایل گمشده " در مورد هویت صهیونستی

 یک تعداد  قبایل پتان بود که قرنها  به سرکوب وحشیانه ی ملیت های غیر پشتون پرداخته اند،  نوشته دومی  ام زیر عنوان( نقد وبررسی فلم "تکاپو برای قبایل گمشده ") بود که فلم را به نقد کشیده بودم با چهار بخش ودیو کلیپ فلم  که چون تند باد توفنده یی برهویت مشکوک شان فرو غلتید ، بعد از آرامش توفان هویتی در شهر همبورگ آلمان مجلس خصوصی در یک هوتل برگذار نمودند، درین مجلس  فاشیستهای مشهور فرسوده مغزچون روستار تره کی ، مجهول الهویت سیستانی ، معلم فارسی کورس اکابر معروفی وچند فاشیستک خوردوبزرگ دیگر از" فلم تکاپو برای قبایل گمشده"  دسته جمعی دیدن نمودند تا مدرکی برای رد آن دریابند و دندانهای مرا بشکنند ، اما دیدند که فلم را مرکز پژوهشهای جهانی یهودیان چنان قوی ومستند ساخته است که این مردنی ها را یارا وتوان رد وسفسطه گفتن نیست ، با سکوت مرگبار تصمیم گرفتند که در مورد بحث یهودیت خاموش باشند ، اما به ترور شخصیتی و بعد ترور فزیکی من برنامه ریزی کنند وهمان بود که خانمکهای بی سواد و تازه بدوران "امپریالیسم غرب" رسیده را پیدا واستفاده ابزاری نمودند تا بتوانند مرا در " خاله زنک بازی " خود وایشان بکشند، هردو جریان  دریافتند که من بیدی نیستم که از هر بادی بلرزم و خانمک ها هم فهمیدند که گاهی  روس ها و زمانی فاشیستها از ایشان استفاده ابزاری برای کوبیدن وطنپرستان می نمایند ٠     

 درمورد  مسأله ترور فزیکی ،   پیام ها وایمیل های تهدید کننده برایم می فرستند که   "افغان اصیل "ترا ترور خواهد کرد ! من میدانم که ترور، خون وانتقام فرهنگ قبیله است ، اما فرهنگ من "فرهنگ چون سرو ایستاده مردن است " واین تهدید ها کاری را از پیش نخواهد برد٠ من همه پیام های پرچمی ها و ایمیل های فاشیست ها را حفظ وبا پولیس اف- بی –آی  درمیان  گذاشته ام ٠                                                 

اینها همان های اند که سال قبل درویش دریادلی را رسما" در وبسایت شان تهدید به ترورکردند و دریا دلی فرار را بر قرار ترجیح داد ، اما من عمری را مبارزه کرده ام هرگز فرار نخواهم  کرد ، اگر یک نفر هم باقی بمانم با تنهایی خواهم رزمید واگر بخواهند " قلمم را چو شیشه یی بشکنند برنده تر خواهد شد" ودر فرجام ترور هم  پایان یک اندیشه نیست ٠٠٠     

+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 20:20 |
                                              

" تکاپو برای قبایل گمشده "  

نقد وبررسی فلم 

http://www.youtube.com/watch?v=_6Ue35PxeX0&NR=1

 مقدمه، ویژه گی اندیشه خودم است،  بعد می پردازم به نقد ازفلم و دعوت شما برای  تماشای این فلم روی سایت ٠                                                                                                          

کوه های سر بفلک، رود های خروشان، دریاهای آرام و پهناور،  جنگلهای انبوه، ملیارد ها سال  قبل از پیداش انسان بوده است وملیاردها سال دیگر هم خواهد بود،  اما انسان این موجود حقیر چون ذره ی ناچیزی بر پهنای گسترده جهان میاید ولحظه ی مختصری چون جرقه یی میدرخشدوخاموش می شود ومیمرد، اما انسان برای همین خاک وکوه وسنگ وبیابان چه مرزهایی نمی کشد؟  چه  نژاد هایی نمی تراشد و چه خونهایی نمی ریزد؟  وچه افسانه های جعلی برای دربند کشیدن انسان دیگری نمی بافد ، کوهها ی سر بفلک دریا ها و خاک وسنگ شاهد شقاوت انسان است که میاید به آتش میکشد، میدرد، می کشد و قلب فرزند مادری را می شگافد وخون جوان وگرمش را روی خاک وسنگ وکوه و مرز می ریزد ومیرود، برایش ارزش کوه وسنگ وچوب بالاتر از ارزش خون انسان است!                    

من استغاثه میکنم که دره ها وسنکها، سیراب از خون انسان شده اند، خاک این سرزمین انبار ازآتش وباروت است، مرزبانان تبار می سازند و قبیله وقوم، مرز بندان ایدولوژی و نژاد می آفرینند ومرز شکنان  فریاد بر میدارند  که انسان محکوم به زیستن درین جهان است، ناگزیربا حجم تنش  باید دریک نقطه زمین بیایستد و زندگی  کند، نمی شود از کره خاکی بیرونش افگند ویا درفراسوی مرزهای ابدیت تبعیدش کردو خاک را به نام بابا ی یک قوم  وقبیله سجل کرد و گفت " دا زمونژ بابا وطن! " کدام بابا؟  کدام وطن ؟  کدام خاک؟ ،خاکی که چون میراث بابا هرروز خرید وفروش می شود؟ وطنی که پراز ماین ها وپرازگودالهای سگنسار زنان است؟ خاکی که پرازگورهای بی نام ونشان، پرازاجساد جوانانیست که در پولیگونهای پلچرخی زنده زنده زیر خاک شدند؟ وطنی که پراز تن ظریف، کوچک و نا شگفته کودکانی است که درزیر بمباردمان اشغالگران روسی وامریکایی جان سپرده اند؟ وطنی که پراز پیکر خشمگین زنان خود به آتش کشیده یی است که با قلب سوخته زیر خاک خفته اند؟ وطنی که پر از سنگر های سرد وخموش دیروز وسنگر های گرم و خونین امروز وفردا است، خاکی که پرازکشتزارهای افیون برای تباهی بشریت است، خاکی که پراست از سلاح بدوشان مافیای جهان ؟ وخاکی که آبستن فلسطین دیگری است در بستر زمان؟                                                   ٠                                    

نقد وبررسی فلم

 

فلم "تکاپو برای قبایل گمشده" در سال ١٩٩٩توسط دانشمند کانادایی اسراییلی تبار"سمچا  جیکوبووچی "* * با میتود های فلولوجی و آرکیالوژی تهیه و دایرکت شده است  ودر١٦ اپریل سال ٢٠٠٠ در کانال معتبر تلویزیونی فلم های مستند تأریخی امریکا "کانال تاریخ " ** *به نمایش گذاشته شده است ، اینکه فلم روی کدام انگیزه ها ساخته شده است باید دولتمندان، دانشمندان، محققان، مؤرخان ومنتقدان ما با جیکوبووچی ومرکز تحقیات جهانی اسرائیل ودولت امریکا وکانادا در تماس شوند وفلم را به نقد کشند٠" نقد خود یکی از روشهای مهم به منظور ارزیابی مفاهیم پدیده ها درفرایند تولید است"، فوکویاما می نویسد:" نقد روش بررسی درفرایند گیرنده ودهنده ذهن است که درارتباط دو سویه با نگرش نقادانه وماهیت اثر شکل میگیرد ٠"                  

 

  " فلم تکاپو برای قبایل گمشده " واقعیت دردناک سر گشتکی انسان  قرن بیست یکم است که از اوج تمدن امروزی  بسوی قوم، قبیله و تبارگرایی نژاد پرستانه می شتابد، آن یکی ازمرکزتحقیقات جهانی یهودیان کانادا بدنبال ده قبیله گمشده اسرائیلی ازمسیر "راه ابریشم" به دوطرف  مرز های  "کوه های سلیمان وخیبر پاس"راه میافتد واین دیگری ازمیان قبایل قرون وسطایی لبیک می گوید، آن یکی از هویت اسرائیلی چند قبیله پشتون سخن میگوید واین دیگری اشک حسرت در دامن هجرت میرزد، فیلسوف یهودی تباراز میتودهای علمی فلولوجی و آرکیالوجی سود می جوید، اما پتان با صداقت  اعتراف به فرزند اسرائیلی بودن میکند، نگاه های دو گمشده بهم گره میخورد و زمان به دوسه هزارسال، عقب برمیگردد وآنجا توقف میکند، عواطف ونیازهای انسانی به گونه ی دراماتیک آن اجتناب ناپذیرمیگرددوفلم ازاوج احساسات تباری وخونی به تمایزهای فرهنگی وعقیدتی اسلام و پشتونوالی می پردازد، که سنت های خشن وانعطاف ناپذیر قبیله سد مستحکمی است برای پذیرفتن نیمه یی از سنت های اسلامی که بانرمش وفروگذاشت توأم باشد٠خشونت، خون وانتقام درسنت های قبیله واعتراف به فرزند اسرائیل بودن در این فلم بازتاب روشنی دارد که افق های تازه یی را می گشاید برای پلان های دولت اسرائیل درین منطقه ٠

بخشهای فلولوجیک فلم:                                                                      

 فلم با کوچی گری و شترهاآغاز می شود که در اثر حمله آسوری ها قبایل اسرائیلی   سرزمین شانرا ترک گفته درمسیر راه ابریشم پراگنده می شوند، کوچی های دوطرف مرزخیبر پاس رسوم ، سنت ها ، لباس، قیافه  وشرایط زندگی کوچیگری را طی دو سه هزار سال به همان حالت بدوی آن حفظ کرده اند٠  

انگیزه کار جیکوبووچی نام افغانستان میباشد که اولین مدرک ادعایش واژه " افغان " است ٠ "افغان اسم پسر ساوول پادشاه اسرائیل بود" همچنین ستاره یی راکه سمبول حضرت داود است در منازل ومعابد اکثر پتانها کشف میکند، همچنان قبایل گم شده ی اسرائیل را بنامهای وزیری(نذیری)، افریدی (افراهیم)، گدون (گد)، ربانی( روبین) و شنواری (شن ون ) دربین قبایل پتان می یابد ، درمنطقه خیبرپاس در بازاری این اقوام را ملاقات، بازیابی و باز شناسی میکند ومی بیند که مردان قبیله وزیری نیز دهل میزنند، اتن میاندازندو به دور حلقه ی بدویت می چرخند ومی چرخند، باخشونت کاکل میزنند وسروگردن می شکنند٠جیکوبووچی میگوید  که: مردهای قبیله یهودی" نذیری" نیز موهای خودراقطع نمیکردند٠ (مطابق احکام تورات " اطراف سر خود را نتراشید٠" )**** جیکوبووچی درجرگه یی از مردپتانی سوال میکند که: شما  اسرائیلی استید؟                                      

 

 جواب:من وقتی که جوان بودم  وهنوز ریش نداشتم  پدر کلانم که ١١۵  سال عمرداشت  برایم میگفت: ما از اسرائیل آمدیم واولاد اسرائیل استیم،اما جوانان  درآن سن به تاریخ دلچسپی ندارند، مگر حالا میخواهم بفهمم ما اصلا" از کجا هستیم ؟             

 

محمود عشرت، پیر مرد ریش سفیدی که بزرگ قریه است میگوید:  ما از کجا آمده ایم؟  پدرکلانم میگفت : ما از اسرائیل آمده ایم و اولاد اسراییل استیم ،  یهود ها مثل ما پتان اند٠

 

جیکوبووچی  میگوید:  پتان ها قوانین دیگری دارندبنام پختونوالی که بالاترازقوانین اسلامی است ودرجمعی از برزگان قبیله می پرسد که پختونوالی چیست ؟                                           

قاضی داکترعبدالعزیز پتان با چهره بشاش میگوید:  پشتونوالی واقعا" یک دین است که از خودقوانینی دارد، بدان معنی نیست که مابه قرآن عقیده نداریم، مگر ما بچیزیکه  واقعا"  درقرآن است عمل نمیکنیم وهمین اصطلاح است که پشتونها نیم قرآن را قبول دارند ٠         

جیکوبووچی ازخان می پرسد چه فرقی بین قوانین اسلامی و پختونوالی است ؟         

 ولی خان بزرگ قبیله ی پتان جواب میدهد که : پختون یا پتان یازده قبیله است که قانون عمومی ما شریعت اسلامی است، اما ما پشتون ها قوانین خاص پختونوالی خودرا تعقیب میکنیم ٠       

جیکوبووچی بازمی پرسدکه مثالی بیاورد از تفاوت های قوانین اسلامی وقوانین  پختونوالی ؟ 

خان جواب میدهد که: پشتونوالی یک قانون بسیار شدید و غیر قابل بخشش است یعنی " چشم در عوض چشم است " ٠ دراسلام برای زنا شواهد میخواهد اما در پشتونوالی به مجرد کوچکترین شک هردو متهم را به قتل میرسانند  وجای برای سوال باقی نمی ماند ٠ در قبایل پشتونخواه اگر شخصی جنایتکار به قبیله پناهنده شود، جنایتکار حمایه می شود ٠                                                                              

 جیکوبووچی با دست آوردهای آرکیالوجی از قندهاروجلال آباد دیدن میکند، جمجمه های انسان و سنگهای قبر را که از وقت آشوکا است بدست میاورد، قبلا" فکر می شدکه بخط سانسکریت است اما خط ارامیک " عبری" بوده است ٠ بازدرمحله یی  دیگری نوشته های  سنگ های قبرها رامیخواند!

  پیر مردی که کنار چاهی ایستاده ازوی می پرسد که چگونه این خط ها را  میتواند بخواند؟ میگوید نوشته ها عبری است پیر مرد با ناراحتی میگوید:هیچی نگواینجا همه مسلمان اند ٠

جیکوبووچی میگوید:                                                            

 من احساس کردم که دروغ گفته نمی توانم با آنکه در خطر بودم گفتم: من یهودی استم٠                   

پیر مرد عینک خود را کشید ،  اشک از چشمانش جاری بود ومرا در آغوش فشرد وگفت :  

 توبرادرمن استی ! جیکوبووچی در جلال آباد می بیند که دختری شمع  را زیر سبدی روشن میکند از دختر می پرسد که چرا شمع را زیر سبد روشن  میکنید ؟ دخترک با ساده گی میگوید نمیدانم ! 

جیکوبووچی میگوید: این یک رسم یهودیت است که شمع ها  رادر شامهای  جمعه  روشن میکنند و بعضی ها با سبدی شمع را می پوشا نند . ( اصلا میخواهند هویت یهودیت خود را پنهان کنند؟*****)درفلم مطالبی زیادی نهفته که بیان همه از حوصله این نقد خارج است ٠                                   

  بازهم تکرار میکنم که به باور من نه آریایی بودن مایه افتخار است ونه یهودی بودن مایه شرمساری،  ولی آنچه واقعا" مایه شرمساریست که  انسان با اندیشه ی نژاد پرستانه وارد تاریخ شود٠  اینکه چرا دانشمندان یهودی بعد از دو سه هزار سال در تکاپوی قبایل گمشده ی خویش اندمسأله  ابعاد مختلفی را بخود میگیرد،  یکی  بعد انسانی وعاطفی آن است،  دیگری  ابعاد تاریخی و سیاسی آن ،  اما وحشتناکتر ازهمه ابعاد نژادپرستانه و صهیونیستی این اندیشه است  که روشنفکران شوونیست ما آگاهانه و قبایلی ها با تحجر فکری  نا آگاهانه در مسیر چنین اندیشه یی گام برمیدارند٠ بار نخست دیدن این فلم برایم تکان دهنده بود، اما مسوولانه وصادقانه  ریسک معرفی این فلم را پذیرفتم  تا زنگ خطری باشد برای قبیله پرستان و  شمارا نیز به تفکر سیاست مداران جهان متمدن کشانیده تا اندکی با ژرف پویی به پهنای  بدبختی مردم فلسطین بنگرید وبیندیشید ودرنگی بر صهیونیزم کنید٠                            

صهیونیزم را به دو مفهوم مذهبی وسیاسی آن باید نگریست :                                                        

  ۱- صهیونیزم مذهبی :                                    
در میان متفكران یهودی، دو گونه اندیشه و طرز فكر را می‌توان مشاهده كرد. برخی از آن‌ها روحیه مذهبی داشتند و بیشتر جنبه عرفان یهودی را مطرح می‌كردند و بزرگترین آرزویشان، قیام یهودیت بود.

  ۲-صهیونیزم سیاسی:

صهیونیست‌ها برای تشکل یهودیان جهان و برآورده شدن  اهداف و سیاست‌های شان  در قرار داد ها  و مكالمات خودعموما واژه یهود را بکار می برند و سنگ ملت یهود را بر سینه می‌زنند و چنین القا می‌كنند كه منافع ملت یهود را دنبال می‌ نمایند، در حالی كه جنبش صهیونیزم، جنبشی سیاسی و فرزند استعمار انگلیس و امریكا است ، هر چند مبانی فكری نژاد پرستانه خود را از كتاب‌های تحریف شده یهود گرفته‌اند.
خانم «گلدامایر» و «بگین» می‌گویند:
«این زمین به ما وعده داده شده بود و ما بر آن حق داریم.

اما صهیونیزم سیاسی با "تئودور هرتزل" زاده شد كه دكترین خود را از سال ١٨٨٢م تدارك می‌دید. او این تئوری را در كتاب خود به نام «دولت یهود» مدون ساخت و پس از نخستین كنگره صهیونیست جهانی در شهر «بال» سوئیس (١٨٩٧م.) به كاربرد ٠"هرتزل" برخلاف صهیونیست‌های مذهبی، به خدا شكاك بود. او كه اشتغال خاطرش عمدتا نه مذهبی، بلكه سیاسی بود، مساله صهیونیزم را به شكلی جدیدی مطرح كرد كه در مجموع می‌توان عناوین اصلی طرز تفكر سیاسی او را در مطالب ذیل خلاصه كرد:
١- یهودیان سراسر دنیا، در هر كشوری كه باشند، در مجموع یك قوم را تشكیل می‌دهند.

۲- یهودیان، غیر قابل جذب و ادغام در ملت‌هایی هستند كه در بین آنان زندگی می‌كنند و در آنهابه  تحلیل نمی‌روند. (نژاد پرستی)
٣- یهودیان همه وقت و همه جا تحت آزار و ظلم بوده‌اند٠ «ترحم جهان را برمی انگیزند»٠
راه‌حل‌هایی كه «تئودرو هرتزل» از عناصر بالا استخراج می‌كند، نفی و رد ادغام یهودیان در ملت‌های دیگر، ایجاد نه تنها یك كانون و مركز فرهنگی برای اشاعه ایمان یهودی،
بلكه دولتی یهودی است كه تمام یهودیان جهان در آن مجتمع شوند.
نكته دیگرآنکه این دولت‌ها باید در یك محل خالی و بی‌مدعی مستقر شوند؛ این بدان معنا است كه نباید به مردم بومی اهمیت داد و آن‌ها را به حساب آورد
. در فرمول بندی «هرتزل» به حضور مردم فلسطین، نه در كتاب او و نه در مجالس پایه گذاری نهضت جهانی صهیونیزم هیچ گونه اشاره‌ای نشده است. عدم وجود مردم فلسطین از اصول مسلم و اساسی صهیونیزم سیاسی است و این اصل مسلم ریشه و منشا تمام جنایات بعدی آن است. خانم «گلدامایر» در «روزنامه ساندی تایمز» اعلام می‌كند:
«فلسطینی وجود ندارد این طور نیست كه تصور كنیم كه یك خلق فلسطینی در فلسطین وجود داشته باشد، ما آمده‌ایم آنان را بیرون كرده و كشورشان را گرفته‌ایم، آنان اصلا وجود ندارند.»                           

 اگر دولتمندان ،دانشمندان ومؤرخان  ما فکرمیکنند که سناریوی این فلم بر پایه ی واقعیت های تأریخی استوار نیست و روی هدف خاصی ساخته شده است  می توانند بر مرکز تحققیات علمی یهودیان و کانال  فلم های مستند وتأریخی امریکا وکانادا رسما" اعتراض نمایند و ایشان را به محکمه بکشانند و طلب جبران خساره واعاده حیثیت نمایند، این حق قانونی هردولت وهر انسان درامریکا وکانادا است ،  اگر  فکر میکنند که این فلم برمبنای شواهد وواقعیت های تأریخی ساخته شده است، باید به خویشتن خویش بپردازند و مثل انسان با ملیت های دیگر درین سرزمین زندگی کنند، زندگی در کره زمین حق همه انسانهااست ،  اگرانسان به آن سطح بلوغ فکری برسد که دیگر مرز،  تبار، نژاد وایدولوژی های برده سازی  نباشد صلح در سیاره مابرخواهد گشت٠                                                                                                 

برای دیدن مکمل فلم که در ۴ بخش تهیه شده به  لینک زیر کلیک کنید http://www.ariayemusic.com/dari4/siasi/sorayabaha6.html

اشاره ها:

(١)

We have Robin, Gad, Ephraim and Shimon four more. So we did actually located nine of the tribes. Or we put it differently. We think we located nine of the tribes. If we haven’t located nine of the tribes, than it a very strange coincidence is going on that you have all these people with biblical names, with biblical practices, within Israelite memory, exactly they should be according the biblical map! Some one if come with another explanation, I am open to it. I could  understand it.                                                         

"حالا ما قبیله روبین، گاد، افراییم شمون را داریم یعنی چهار قبیله دیگر! بدینترتیب ما د رحقیقت موقعیت 9 قبیله دیگر را تثبیت نمودیم. بیایید سوال را طور دیگر طرح کنیم یعنی ما فکر میکنیم که 9 قبیله را تثبیت کرده ایم. در صورتیکه ما این 9 قبیله را تثبیت نکرده باشیم پس ما به اتقاقات خیلی شگفت آوری روبرو گشته ایم. یعنی ما مردمانی را سراغ نموده ایم که با نامهای انجیل و عنعنات انجیل و در چوکات خاطرات اسرائیلی زندگی دارند که مطلق با نقشه  انجیل مطابقت میکند. احتمالا اگر کسی با توضیحات دیگر پیش آید،  من حاضرم که او را بشنوم ."

http://www.youtube.com/watch?v=_6Ue35PxeX0&NR=1

http://www.youtube.com/watchv=4QNZQJ8wOmo&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=SVmznEjxVnI&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=UDRB6AW9yX8&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=_jMhCj7VS0o&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=U48n5-GfLnQ&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=jC66m5gtChU&feature=related

                                                                                                 

 

“Quest for the lost tribes” *

 Simcha   Jacobovic** 

History channel***     

+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 20:17 |

                                              

" Quest for the lost tribes "

 

" تکاپو برای قبایل گمشده "

 

ثریا بهاء

                                                       

 

آروزها وامیدهای انسان کران نا پذیر است واین کران ناپذیری آرزوها یکی ازبزرگترین تیره   روزی های دوران ماست، چه آدمی می تواند  به تلخکامی و تیره بختی خویش بستیزه برخیزد     

و تکاپوی زندگی درژرفای روح آدمی جان گیرد، در چنین تکاپوی که میخواستم ریشه های      خشونت رادر آیین قبایل دریابم که چرا بافت بدوی قبیله طی هزاران سال تغییر نمیکند؟ چه بیدریغ درکتابخانه دانشگاه استنفورد با فلم مستندی برخوردم  بنام " تکاپو برای قبایل گم شده " که     بنیان فکری مرا متزلزل کرد وخواستم چون سرو ایستاده بمیرم، این فلم چون آذرخشی برپیکر  نژادپرستان فرومی غلتد و تند باد توفنده ی بر پامیدارد که تاریخ ستم برمردمان اصلی این      سرزمین رادرابعاد گسترده ی آن دگرگونه میکند،  فلم مستند " تکاپو برای قبایل گم شده " سیلی محکمی است بر چهره زردهویت باختگان ایلی، که باهویت یهودی درمرداب اندیشهء نژادپرستانه ی صهیونیستی خویش فرومیروند وآنچه روی مرداب  باقی میماند همانا صلیب شکسته هتلراست با ماسک آریایی٠                                                                                                

اصولا"برای من نه آریایی بودن مایه افتخاراست ونه یهودی بودن مایه شرمساری، ولی آنچه واقعا"مایه شرمساری است که انسان با اندیشه نژاد پرستانه"صهیونیستی" یا "آریایی"  وارد تاریخ شود، باشندگان اصلی این سرزمین ها را بیگانه پنداشته به آتش وخون کشد وبا سیاست نسل زدایی به شیوه  تبار اسراییلی خود فلسطین دیگری بیآفریند٠ من به یهودی بودن چند قبیله پشتون کاری ندارم ، تنها می خواهم با نگاهی به معتبر ترین اسناد تاریخی وتحقیقی  فیلسوف هاودانشمندان  ارکیالوژی و فلولوژی یهودی،  بر گوشه تاریخ " افغانه " نگاهی داشته باشم،  از آن روکه بخشی از باور های امروز ما وروزگار که درآن به سرمی بریم، برخاسته ازهمین رویداد است٠ رویدادی دهشتناکی که ریشه ی فرهنگ واندیشه رادراین سرزمین سوزانید٠ تخم ریاوترس را در برهوت سوخته ای که به جا نهاده بود پاشید٠ همه دست آوردهای چند هزار ساله ی یک فرهنگ  سترگ را با تیغ و تازیانه، درشعله های سرکش دشمنی، نفرت، انتقام ونادانی سوزانید٠ زبان وفرهنگ واخلاق ودین وآیین این مردمان را به نابودی کشانید که امروز، زخم آن تیغ وتازیانه برچهره وشانه  های ما پیداست ٠                 

تازش اسرائیلی تبارهای مابا شبیخون به تاریخ آغازمی شود، شبیخون وتاراج بخشی از فرهنگ قبیله است٠ زندگی باشتروکاروان وبیابان وخیمه وچاه برای شبخون وغارت است، فرهنگ قبیله پراست ازخنجروکمین ونیرنگ وفریب وخشونت و خون وانتقام ٠            

 یهود تباران قبایلی با فریبی بزرگ درآستین وارد تاریخ سرزمین مامی شدند وامروز شبیخون بزرگتری را درکمین نشسته اند، گام بگام کمین درکمین اهریمنانی ازمیان دوزخ برخاستند تا زیبایی، عشق وانسانیت را به مسلخ کشند وبرای خدایان قبیله قربانی کنند٠    

قبل ازاینکه پاسداران راستین آیین های قبایل گم شده اسرائیلی برمن خشم گیرند وخونم را در بشکه های سوزنی بریزند، بایست  مردم ما ومردم دنیا  فلم مستند وباعظمت "تکاپو یا جستجو برای قبایل گم شده " را که با آخرین دست آوردها ومیتودهای آرکیالوژی وفلولوژی مرکز تحقیقات تاریخی یهودیان تهیه شده است  تماشا نمایند، من آنچه رامختصر ونقد گونه درمورد این فلم می نویسم قطره ای کوچکی خواهد بود ازبحر بیکران این اثر جاویدان، که تاباشد هویت های ریشه دار قبایل گمشده اسرائیل را درپنج قبیله پشتون باز یابیم، تا باشد بدانیم که پاسداران قبیله نیز به دنبال رگ وریشه شان میگردند واین خصلت طبعیی انسان است  وتا باشد بدانیم که افغانه و افغانستان نام اسرائیلی است که افغانه پسر ساوول پادشاه اسرائیل بود، ساوول که بنام طالوت  نیز یاد شده است دوپسر داشت یکی جالوت و دیگر آن افغانه  نام داشت، وباید بدانیم که قصبه ی درگردیز بنام ساوول است وباید بدانیم که هزاران باید بدانیم دگرهست که٠ 

هرکسی کو دورماند از اصل خویش                      باز جوید روزگار وصل خویش   

*********************************************************

********************************************************

  قبل از اینکه نقدی براین فلم بنویسم آدرس سفارش این فلم را برایتان می نویسم تا خود با چشم وجدان تان نگاه کنید ومختصر زندگی این فیلسوف اسرائیلی تبار کانادایی را که ده  ها جایزه ی معتبر  بین المللی را برای فلم های تاریخی و تحقیقی و کتابهایش دریافته است مطالعه و ریسرج نمائید این فلم در سال ١٩٩٩تهیه  وبخشی زیاد آن در داخل افغانستان و پاکستان در بین قبایل پتان ساخته شده است   در ١٦ اپریل سال ٢٠٠٠ در کانال تلویزیونی A&Eنمایش داده شد که هفته آینده  می پردازم به نقد این فلم ازاین آدرس فلم را بدست آرید

http://store.aetv.com/html/product/index.jhtml?id=70158

 

Simcha Jacobovici       
         Producer-Director

Medal from the International Documentary Festival of Nyon, a certificate of Special Merit from the Academy of Motion Picture Arts and Sciences in Los Angeles, a Genie Award, three U.S. Cable Ace Awards, two Gemini Awards, an Alfred I. Dupont-Columbia University Award, a British Broadcast Award and two U.S. Emmy Awards for "Outstanding Investigative Journalism". In 2007, he won the Edward R. Murrow Award from the Overseas Press Club of America.
 
Recent films include Impact of Terror (CNN), Sex Slaves (CBC, C4 and PBS Frontline), and The Exodus Decoded (History Channel), which he co-produced with James Cameron. The Lost Tomb of Jesus, also co-produced with James Cameron, continues to garner worldwide attention

An Israeli-born Canadian, Mr. Jacobovici has a B.A. in Philosophy from McGill University and a M.A. in International Relations from the University of Toronto        

 

نقدی بر " پرواز پرستو ها در آسمان آبی دریا "

پرواز پرستو ها در آسمان آبی دریا" اقتباس نیلاب سلام،  در سایت آریایی،‌ مرا بیاد جملات یکی از داستانهای  اعظم رهنورد زریاب انداخت که پرستوها از فضای تاشقرغان پرواز مینمایندوهمچنان دوداستان زیبای قادر مرادی بنام "برگ ها دیگر نفس نمی کشند " و داستان " عطر گل سنجد وصدای چوری ها" برد وبا تأسف دریافتم که گاهی برای ما زنها بایدمردی بنویسد ویا نوشته های دیگران رابدون درنظرداشت معیارهای نویسندگی با نهایت زرنگی بنام خود روی صفحات انترنتی بگذاریم با اضافه یک عکس، یا سنگری نامرئی باشیم برای اهداف سیاسی مردان که خود بنابر ملحوظات خاصی نمی توانند ویا نمی خواهند درگیرماجرا شوند ناگزیر زنان راروپوش کارخود می سازند٠  با دریغ در سایت های ما تنها نام فرد بعنوان نویسنده نوشته می شود و فرق بین سرقت ادبی، تتبع، اقتباس، ترجمه یا برگردان نیست وهمه اینها نویسنده اند، با تأسف نگاهی نقدگونه من اندکی تحمل ناپذیر می نماید اما گام مثبتی است  جهت بهبود ادبیات نوشتاری ما، امروز برای نگارش شعر، داستان کوتاه، ناول، نقد و گذارش ها ومقالات  معیار های اکادمیک وجود دارد، اما عده ازنویسندگان ما بدون درنظر داشت این معیارها از زمین وآسمان وریسمان می نویسند ٠

خانم نیلاب سلام بدون مقدمه با جملات نامتجانس چند نویسنده، بدون ذکر نام شان ویا در کوتیشن ویا گیمه گذاشتن جملات شان شروع به نوشته ویا پرواز میکندوبرتیغه سست بنیاد، نژاد پرستی فرود میاید ، اما با شجاعت از عهدهء پراگراف های دیگران را از آن خودکردن بر میاید!؟

    داستان " عطر گل سنجد وصدای جوری ها " ی قادر مرادی که شهکار وی است  با زیباترین ولطیف ترین جملات که گویا از مخمل برآمده اند  چنین می نویسد باد نرم و جانبخش سحر گاهی می وزد. به او می نگرم ، به هاجر ، هرگز در گذشته اورا این گونه زیبا و دلپذیر ندیده بودم . چوری های شیشه اش مانند دانه های انارشفاف و تازه اند . حیران حیران به او می نگرم . او مثل یک کوهستان ، مثل یک درهء زیبا ، مثل جویبارهای شفاف ، مثل درخشنده گی سنگریزه ها ، چشم هایش مانند جویبار های خوابم ستره و صاف اند . سنگریزه های زیبا ، در زیر نگاه هایش دانه دانه دیده می شوند . "   

اما خانم نیلاب عزیز نه تنها جملات زیبای مرواید گون قادرمرادی رادرکوتیشن نگرفته ومبهم گذاشته اند  بلکه  ملیشه های پاکستانی را بدون آنکه در داستان موجودباشد به آن افزوده وتصرف نموده اند به همین ترتیب نوشته های دیگران را یکی دو سطر بدون ارتباط موضوع و گرفتن اسم شان که کدام جملات متعلق به کدام نویسنده است  ردیف نموده اند و در اخیر بنام آویزه ها با زرنگی رفع مسوولیت کرده وستاره ها صرف به هاجرویکی دوی دیگر اشاره کرده اند که  خواننده فکر کند که مرادی چیزی بنام هاجر نوشته است، به نظر من صداقت در نوشته مهم است واز نقد ادبی دوستانه برمیگردیم به بار سیاسی نوشته که در پس این سنگر نامرئی مردی خفته است وبال نیلاب جوان را هدف قرار میدهد واز اوج پرواز پرستویی به زمینش می افگند وبازازهمان سلاح کهنه ی زنگ خورده  کارگرفته می شود  که : من  یک تاجیک تبار دری زبان هستم!  اما در خدمت قبیله عصر حجر و افغان اصیل ؟   

افغان اصیل یعنی چه ؟

 تمام نژاد پرستان از اصیل بودن نژاد خود حرف میزنند هیتلر هم از آریایی اصیل حرف میزد واگر افغان اصیل نبود انسان نیست ؟ واگرهزاره بود باید موردهجوم کوچی های افغان "اصیل" قرار گیرد بی آنکه برای هردو راه حل انسانی پیدا شود؟ واگر اوزبیک بود باید سینه اش را افغان اصیل در شبرغان بدرد؟ وباز نویسنده دیگری با پرستوی سیاه درچند سطر اخیر با فانت و نوشتار ویژه خود بسوی غزنی واز آن جا به کانادا پرواز میکند!؟ بگفته شاملو " روزگار غریبی است نازنین " !  ومن میگویم روزگار عجیبی است نیلاب عزیز!

+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 20:12 |
   

            " هيچكس از جوی حقيری كه به مردابی مي ريزد،        

                        مرواريدی صيد نخواهد كرد "    

در چنین روزگار غریبی که بردگان آز،  برتابوت  شاه بوسه میزنند واشک حسرت از زندان اندیشه بر  نعش پیرمرد نابالغ وغیر مسوول ٩٣ ساله میریزند،‌هزاران جوان وکودک درزیر چکمه های آهنین استعمار گران، درشطی از خون فریاد میزنند،  ستمکیشان از گوشه کنار آتش وخون بی تفاوت رد می شوند، می آیند می نوشند، میروند، سوار بر اسپ سپید برگردانیده می شوند،  داشته های مردم را با دشنه ی قانون  می ربایند، میفروشند ومیدزدند، دریک روز بی هویت! ، خاموش میمیرند وروز دیگر این ستمکیشان با دهل وسرنای  بابای ملت  میشوند، رسانه های گروهی اجیر هر یک برای نواختن ناقوس مرگ بابا ! سروگردن می شکنند، تمام ارزش های که محصول قربانی ها، به پای داررفتنهاو مبارزات مردم است در جام چشمان بابا رسوب میکند ، نقش مردم در ایجاد ارزشها ازهستی به نیستی میگراید٠  

شبح سرگردان بابا، ‌با چراغ علا دین به ژرفنای تاریک تاریخ ره می سپارد و ‌سوار بر اسپ سپیدبایاد سوفیا لورن ، روی شکم گرسنه وتن برهنه فرزندان خود ملوکانه می تازد، فریاد یتیمان و بی خانمان تا بلندای امپراتوری روم طنین میاندازد ، روم که با عرق ریزی زحمتکشان به آن اوجهای عظمت رسیده بود،با عیاشی شاهان به حضیض ذلت فروغلتید ودرمیان خرابه های تاریخ سر بریده نقشبندی رامی بیند که در دست کرزی است و"پا توی کفش بابا گذاشته است "، دستانش هم بخون آلوده نیست!؟ اما مادر نقشبندی درد خودرا با سروده واصف باختری چیغ میکشد!

شماای بردگان آز

شما ای بدگهر تاریخ پردازن افسونساز!

که بی آزرم

زجادویان دنیای کهن افسانه بنوشتیدواز کشور کشایان ستمگر داستان گفتید

وزآن خود کامگان اهرمن کردار

خدایان ساختید اندر پرستشگاه پندار سیاه خویش

ودامان پلید آن ستمکیشان خودبین را

زدیبای سپید ابرها پاکیزه تر خواندید

من اینک پرسشی دارم

کی اندر سنگر پیکار جان بسپرد!

کی اندر کار زار مرگ پای افشرد!

نزد در راه ننگ آگین دشمن گام

نبودش آرزو تا هم نبردانش زبون باشند ودشمن کام

کرا شد دودمان برباد!

کی را شد زندگی تاراج!

کی بر پیکان زهر آگین دشمن سینه کرد آماج!

که تا پیرایهء زرین پیروزی

به روی سینهء فرماندهان تابید

نگارین کاخهای شهریاران را کی آذین بست!

واندر سده های تیره پیشین

کی برپا داشت شهرستان بابل را!

برای پیکر فرمانروایان در کران نیل

هرم ها را کی پی بنهاد!

ودیوار سترگ چین با دست کی با رنج کی شد آباد!

شما ای بدگهر تاریخ پردازان افسونساز

که نفرین باد بر آیین تان آیا نمیدانید

که ما هستیم ما آن راستین سازندگان تاریخ را کز ژرفنای –

تیره وخاموش دنیای کهن راهی بسوی مرز های روشن امروز بکشادیم ٠

 

هویت متلاشی شده

 

 به اتهام نویسنده گی

 مهر انگیز کار حقوق دان ونویسنده توانای فمینیست به تاریخ ٢۴ جون درکالیفورنیا شمالی بیانیه یی داشت در دانشگاه "برکلی" تحت عنوان حقوق بشر وچالشهای بیرون مرزی ".  زمانیکه این زن فرهیخته با متانت وآرامش عجیبی درپشت میز خطابه چون سروایستاد واندکی از چالش های تیوریک وپر بار فمینیسم و حقوق بشر صحبت کرد، دریافتم که فمینیسم اساسا" تفکری ثابت ویک دست وجزمی نیست این منم که باید ببینم کجا ایستاده ام وباید فریاد زنان فراسوی مرز های غربی مان را بیان دارم وآنگاه دست بلند کردم، فمینیست دیگری که دوستم بودگفت افغانستانی است، مهر انگیز کار گفت:

بیا روی ستیژ، جا ومایکروفون خود را بمن واگذاشت.

آنچه راجع به تراژیدی تبعیدیان مان درایران، میدانستم ودرحسرت بیکران وجودم موج میزد با خشم واندوه کران نا پذیرابراز داشتم، با لحن شدید از دولت آخندهای ایران انتقاد کردم، از توهین واهانت که بمردم ما روا داشته اند، از مردمی که نیمه پنهان تاریخ امروز ایران است و نیمه پنهانی که هویت و تاریخش را شووینیست های دو طرف مرزتاراج و جعل کرده اند وزمانی بخشی ازیک پیکرفرهنگی بودندوهمچنان ازدولت شووینیست کرزی وازسازمان اجیر حقوق بشر انتقاد کردم.

حضار که همه ایرانی بودند با ابراز احساسات درد انگیز درود میگفتند. مهرانگیزکاروفمینیست ها برای این تراژیدی اشک ریختند. درفرجام این فعال سیاسی حقوق بشرو فمینیست آگاه دوباره رشته سخن را بدست گرفت واندکی از زندگی ودرد وآلام پناهنده های افغانستانی درایران وقوانین ضد بشری سخن گفت وخاطر نشان کرد که قبلا" نیز در سایت انترنتی خود مطلبی را به ارتباط پناهنده های افغانستانی بدست نشر سپرده است.

 درپایان کنفرانس، مهر انگیز کاربا سادگی وبی آلایشی عجیبی که درون مایه کار وشخصتش را می سازد مرا درآغوش فشردودوکتابش یکی "شورش " ودیگری" گردن بندمقدس " را طور یادگاربرایم اهدا کرد.

تالار را ترک کردم، در تاریکی شب از زیر درختان کهن سال عبور میکردم ومی اندیشیدم که فضای استثنایی دانشگاه "برکلی " چگونه دهه ها،  آزادی اندیشه ها را درمتن خود پذیرفته است واین ویژه گی را پاسداری میکند، شاهد نبردها، تظاهرات و فریاد های آزایخواهانه دانشجویان جهان بوده است واین عظمت تاریخی را در بناها، سنگفرش ها وحتی درختان کهنسال آن می توان دید، شب هنگام چراغهای کلاسیک برونزی اخگر های نور ازمیان شاخ وبرگ درختان برژرفنای تاریک پیاده رو ها می افشاند، روح درختان کهن سال شاهد راز ونیازها، شکست ها وپیروزی های عشقی،علمی و سیاسی دانشجویان بیشترازیک قرن بوده است واین بار شاهد بدبختی من بود که به تاریخ زنان مبارز ایران فکر میکردم در مقایسه با زنان ما که چه داریم؟ هیچ...

زنان جامعه ما طی قرون متمادی درد ورنج بیکران کشیده اند وقربانیان نگون بختی بیش نیستند، نه هویت دارند، نه تاریخ ونه انسجام، تاریخ زن ما را مردی می نویسند، اما درد آور تر از آن هنجارهای زنان روشنفکر، شاعر ونویسنده بیرون مرزی ماست که به قیمت رنجهای زنان داخل کشور به اینسوی اقیانوس های زیبا دست یافته اند، بعوض اینکه در اتحاد و تبانی با همدیگر بنیاد وتشکل یک مرکز پژوهشی زنان را پی ریزی نمایند تا جنبش گسترده ی زنان ما شکل گیرد، برعکس به تخریب، حسادت، تقلید وبلند پروازی های میان تهی پرداخته که هیچ گره از مشکل زنان ما را حل نخواهد کرد، با دریغ یک عده زنان ما چون عروسک های کوکی دردست مردان قرارگرفته اند، برخی مردان صاحب نام وشاعر ونویسنده داشتن این زنان را جزء لوازم کارشان میدانند وبنام این زنان می نویسند وآثار ادبی وسیاسی به ظاهر زنانه که مردان درآفرینش آن نقش داشته وخود درخلق وپختگی آن چندان سهمی ندارند در مطبوعات انترنتی ماهرروز دیده می شود که اثر را در مقابل همدمی، هم صحبتی وکام بخشی به مرد شاعر ونویسنده، هدیه گرفته اند، با تأسف جاذبه ی شهرت کاذب یک تعداد زنان شاعر و نویسنده  ورادیو دارما را تسخیر نموده است وگاهی هم خواب های سیمون دوبووار می بینند ویک شبه سیاست مدار، شاعر ونویسنده توانا می شوند، بدون کدام دانش واندوخته علمی وپژوهشی وآنگاه زنان خودساخته مادرحاشیه رانده می شوند٠

ویا مردک افسار گسیخته ی دیگری نشسته جعل تاریخ می نویسد شاعران زن را از بطن شوونیزم کور خود می زاید، بزرگش میکند ودر بطن قرون گذشته برده، پرورشش میدهد وآنگاهی تندیس شاعر پرداخته شده ذهن خودش راعینیت می بخشد بی آنکه درقرن معاصر نشانه یی ازاین سترگ زنان تاریخ ادبیات رویایی داشته باشند، این جعل نگاران حرفه یی فقط با ذهن وعقده های خود بزرگ بینی چون شووینیست های ایران وارد تاریخ می شوند و این تاریخ پردازان افسون سازمردم را تا لب پرتگاه تاریخ وجعل فرهنگی می کشانند.

  باز در روشنایی چراغهای دو طرف پیاده رو دانشگاه کتاب "گردن بند مقدس" خانم مهر انگیز کاررا ورق زدم کارنامه زندگی اش زیباتر از تصویر جذابش می درخشید که:

مهرانگیز کار ١٣ کتاب ویک صدوچند مقاله دارد تا به امروز چندین جایزه ی معتبر بین المللی نیز دریافت داشته است از جمله " جایزه بین المللی حقوق بشر فرانسه، جایزه سازمان بین المللی دیده بان حقوق بشر، جایزه ی آزادی نوشتن انجمن قلم نیوانگند، جایزه ایتالیا به عنوان زن ٢۰۰۰، جایزه حقوق بشر وجایزه زنی با صدای متفاوت در شهر جنوای ایتالیادر ٢۰۰۶

بعد چشمم به خاطرات او درزندان حکومت اسلامی افتاد با عنوان " گردنبند مقدس" نگاشته بود که بابرگشت ازکنفرانس برلین بازداشت وبه سلول انفرادی زندان " اوین " منتقل می شود چادر سیاه آخندی بسرش می افتد انگشت نگاری می شود وگردن بند شماره ١١٣۴۵ بگردنش آویزان میگردد، کمره فلش میزند وچنین می نگارد:

"رنگ مواد سیاه انگشت نگاری پاک شد اما از سنگینی گردنبند روی گردن وشانه هایم چیزی کاسته نشد، ازاین رو گردنبند را بنام " مقدس " در شناسنامه ذهنی ام ثبت کرده ام. در برابر زنیکه در ۵٦ سالگی به اتهام ٣٣ سال نوشتن در باره مسایل اجتماعی وسیاسی، تبدیل بیک شماره می شود، دنیا رنگ دیگری بخود میگیرد، هویتم متلاشی شد.حسی درمن شعله کشید که تا آن زمان آشنا نبودم "

جای دیگر می نویسد که در سلول انفرادی زندان سرطان در سینه راست وی ریشه و جوانه میزد. اما من دریافتم که باورش برای رهایی انسان از ستم ریشه های ژرفتری دارد، هنوز که هنوز است برای حقوق زنان میرزمد برای تبعدیان افغانستانی می اندیشدومی نویسدو تلاش میکند، اما زنان گویا شاعر ونویسنده ما چه؟

آیا گردن آویز مقدس شماره ١١٣۴۵ برگردن آویخته اند؟

 

       

 

ثریا بهاء

فریاد تبعیدیان ازفراسوی

 

    مرزهای شوونیسم     

        

 فریاد واستغاثه دو میلیون انسان بخت برگشته وآواره افغانستانی از کوره راه استبداد آخندی ایران  چون آذرخشی براندیشه شوونیستی کرزی وتیمش فرومی غلتد، اما با دریغ ودرد این تراژیدی درجو گسترده سیاست های فاشیستی بازتاب دگرگونه یافت، که ابعاد وسیع این فاجعه درتضادبا ویژه گی های زبانی وفرهنگی تبعیدیان آنسوی مرزغربی کشوربا تفکر" نژادپرستانه " ارزیابی میگردد٠ 

      

 رسانه های گروهی کشور مسوولیت ملی وتاریخی دولت کرزی رادربرابرمردم مظلومش که سالها در رنج وتبعید بسر برده اند، بدوش آخندهای دولت بیگانه ایران میگذارند وخود با طراحی های پیگیر نژادپرستانه وسیاست آواره کردن وریشه کن کردن زبان، فرهنگ وهویت تبار های دیگری مبادرت می ورزند وبرمبنای همین تفکر بیمارنسل زدایی، فارسی زبانهای تاجیک وهزاره باید دراردوگاهای سبک" آشویتس " آلمان  نازی درایران به بیرحمانه ترین شیوه استثمار شوند، بیگاری وکار شاقه ، توهین واهانت باید جسم و روح شانرا بفرساید، ورنه با برگشت دوباره به آفرینش های ادبی وفرهنگی دست خواهند یازید که خواب های خوش "اقلیت" و"اکثریت" را پریشان میکنند، ناگزیرباید هزاره ها وتاجیک ها در لجن استبداد، کار شاقه وبیگاری آخندیزم بمیرند ونابودشوند! ،ناگزیر دامنه شعر وادب فارسی برچیده شود!، ناگزیرهالوکاست دیگری این نسل رابه آتش کشد! وهزاران ناگزیرباید دیگر۰۰۰                                                                      

 

 وشما آقایان نژاد پرست !  

                                                                          

چه ابلهانه با غرور ملی و" وحدت ملی!؟" ازدولت خون آشام ایران توقع دارید که دایه های مهربانتر از مادربرای فرزندان رانده شده کرزی و" بابای ملت" باشند ویتمان شما را نوازش کنند وبرسر شان گل بیفشانند، درحالیکه شما خود مصروف پشتونیزه کردن افغانستان ودر تبعید نگهداشتن  ملیت های تاجیک ،هزاره واوزبیک ازسرزمین آبایی شان بوده وهیچگاه هم  کاری برای برگشت آنها نخواهید کرد  حتی اعضای پارلمان شما که به "زمزمه خواب آلود خدای را تسبیح می گویند"، به عوض پرسش از وزیر خارجه که : چرا بیرحمانه اصراربه نگهداشت تبعیدان در شرایط غیر انسانی واهانت آمیزدرجهنم ایران دارند تااین نسل سرگشته به دام پروری ، کشتن حیوانات ، خشت مالی وکار کوره های خشت پزی،  وهزاران کارشاقه دیگربپردازند ؟   باید این وکیلان انگل صفت از مسوولین دولت می پرسیدند که چرا درین شش سال نتوانستند زمینه برگشت تبعیدیان را به سرزمین شان  فراهم سازند واز حقوق ملی شان دفاع نمایند٠  شما میلیارد ها دالرکمک های جهانی را برای اهداف نا مقدس وشوونیستی خود بکار می برید، برای کوچی هایکه قرنها هویت شان مشکوک بوده ،در شهر کابل محلی را بنام " شهرک کوچی ها "اختصاص میدهید، آمارجعلی چندمیلیونی برای شان رقم میزنیدودشت های خشک " اکثریت " رابا وسوسه های شیطانی محمد گل مومند " گل ناقلین" میکارید وبااین سیاست صیهونستی که نماد نژاد پرستی شماست، برای تباری تاریخ، هویت وسرزمین میسازید وهویت ریشه دار وتاریخی تبار های دیگری را می خشکانید واز سرزمین آبایی وزادگاه شان درفراسوی مرزهای غربی رانده ویا در اردوگاه " آشویتس" همچنان نگه ی شان میدارید٠ شما مرزبانان سیاست ها سرخ وسیاه و سیا  آیا نمیدانید ؟  که صدای تبعیدیان وبیرون کوچیدگان ما، صدای اعتراض انسان دردمند معاصرماست که با ویژه گی های ادبیات غربت برمیگردند، چون موجی از اقیانوس مرگ برمیخیزند وآنگه خشم وفریاد شان مرزهای سیاسی ، پندارهای تباری وحصار های مذهبی  شمارا عبور میکنند و فریاد شان هویت شان می شود، تبعیدیان !                            ٠                                                                          

آیا وحشتناکتر ازاین تصوری وجود دارد که انسان از زادگاه وسرزمین خودآنسوی مرزها رانده شودو در گورستان غربت جا و فضا برای زندگی و تنفس نداشته باشد ودرکشور بیگانه با دردورنج تحمل ناپذیر در زیر کوله باری از تحقیر و اهانت جان بسپارد وآنجا هم برای یک گور، اضافه تراز زندگی اش بپردازد٠٠٠ آیا اینسوی مرزها، پهنای فاجعه گسترده تراز پائین افتیدن اسپنتا وزیرک بی مسوولیت  کرزی از سکوی وزارت خارجه   نیست ؟ ، آیا سرنوشت دومیلیون انسان فراموش شده را، "پائین افگندن" وزیرک کرزی تحت شعاع قرار نداده است ؟ 

مرگ ونفرین تاریخ از آن تان باد که خون هزاران زن و مرد وطفل بیگناه درجام شما نوش می گردد و سرنوشت قربانیان مرز های سیاسی بدستان شما غلام بچه های استعمار رقم زده می شود باآنکه قلمها را در نیام شکسته ونفس هارا درکام بریده ایدو سرنوشت مردم بدستان سیاه شان رقم زده می شود، آری قرنهاست که این غلام بچه های استعمارکه نامهای شان" همه بنده، بنده زاد، وغلام" است متاع  کم ارزشی را بنام وجدان شان میفروشندوبا تفکر تبار گرایی شوونیستی مردم را علیه هم در یک نبرد غیر انسانی فرامیخوانند٠                                                                                    

 تفکر شوونیستی کنش ملیت حاکم بوده  که گاهی هم  ملیت های تحت ستم نیز شکلی از شوونیسم را علیه  ملیت حاکم بگونه واکنش از خود تبارز میدهند ، بدون تردید اولی نقش تهاجمی و سلطه جویانه داشته و دومی را می توان شوونیسم تدافعی وپرخاشگر علیه ستم بر خود نامید. ولی محتوای هر دو آنها را یک نوع ناسیونالیسم کور تشکیل می دهد که به تمایز سیاسی و فرهنگی در بین گروه های مختلف اجتماعی در درون ملیت ها رشد میکند.  شوونیسم بدون تردید، درروش سیاسی یک  حاکمیت ملیتی تبارز میکند و آن عبارت از برتر شمردن نژاد،  تبار، فرهنگ و زبان یک ملیت نسبت به ملیت های دیگر است که بوسیله ستم ملی واستبداد تباری، منافع سیاسی ،فرهنگی وزبانی خودرا بالای ملیت های دیگر تحمیل می نمایدوبگونه یی به نژاد پرستی می انجامد. این ناسیونالیسم افراطی ممکن است خود را در یک شکل فراملی پنهان سازد و یاشوونیسم سیاسی خود رادرقالب بظاهر انترناسیونالیستی یا یک ایدئولوژی فراملیتی زیر شعار " وحدت ملی "  ویا در ادبیات رسمی دولتی، از برتری نژادی وملیتی که فرهنگ وزبان آنرابرترمی شمارد سخن بگوید ویا نگوید، ولی اندیشه پنهانی خود راباروش های نژاد پرستانه در خصوص اصل تفکر شوونیستی مبنی براینکه فقط ملیت ، زبان وفرهنگ خودشان حق تاریخی و حاکمیت برکشور را دارد گسترش میدهند وگاهی هم ملیت های تحت ستم بعوض اینکه مبارزه با نژادپرستی وشوونیسم واکنش هر روزه شان باشد در حالت ناگزیری خود نژادپرست و شوونیست می شوند ٠ 

 در سرزمین مابا تفکر نسل زدایی و سیاست های شوونیستی  به فاجعه  پناهندگان فارسی زبان ماکه در ایران زیسته اند ، پرداخته می شود، زیرا جوانان این نسل بخت برگشته با ادبیات استثنایی در ساحه شعر وداستان ونقد ادبی می پردازند ، بهترین شعراو نویسندگان معاصر ما ازهمین تبعیدیان است که در ایران زیسته اندو برگشت دوباره شان فرهنگ سوغاتی پاکستان و خواب های خوش  " اکثریت" و"اقلیت" را پریشان میکند ۰شوونیسم سیاسی، به فرهنگ و زبان یک ملیت ، یک نوع رسالت تاریخی قایل می شود ،ارزش ها ومیراث های فرهنگی وتاریخی زبانهای دیگر را ویران میکند ویابه بهانه" وحدت ملی "  در خود ذوب مینماید، حتی واژه های زنده آن زبان را که قرن هادرادبیات حماسی شان زیسته اند، زیر گیوتین برده، چون سر نقشبندی ازتنش جدامیکند، اما سرباختری ها، سپوژمی ها ، ناظمی ها و کاظمی ها پاسداران راستین این زبان راچگونه میتوان از تن جداکرد؟  

    

+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 20:5 |

            

     

 

                خون فرزندم نگین سرخی بر تاج کرزی                 

شگفتا که هر شامگاهان مرا با آن شهید بخون آغشته دیداری است ،گویی سرخی شفق خون اوست وپنداری که تاریکی شب هنگام ردای اوست ، چهره ی تابناک او لحظه یی میدرخشد جراحتی میزند بر قلبم جاویدان  ، نمیدانم  چرا اینهمه  شباهتی عجیب به پسرم دارد، تصویرش را می بینم که سرش را از تنش جدا میکنند و خون جوان وگرمش در تاج کرزی قطره قطره میچکد وآنگاه نگینی می شود به  سرخی یاقوت ، فریاد مادرش دیوار پندار های مرامی شکند که نه : "سیا" کرزی را سزوار تاج یاقوت نشان نمیداندکه بر فراز الماسها بدرخشد ،  بلکه " سیا "بالای سرش کلاه گذاشته است!!  وخون گرم متلاشی شده نقشبندی در شیار های کلاهش جریان دارد !  

                                                                      

جناب رئیس جمهور  !

 

 شاید شما ازمن بپرسید که چرامن همیشه از قطره های خون از رنگ سرخ ، رنگ سیاه وازسیا  حرف میزنم ؟ شاید فکر کنید که اندیشه ام سرخ است ، اما نه ، من به خونهای می اندیشم که"سرخ"ریخته است وهمچنان به خون های که" سیاه" ریخته است وبه خونهای که" سیا "می ریزد٠ چه ترکیب عجیبی است نه ،آقای پرزیدنت ؟   مثل اینکه خوشت آمد سرخ ، سیاه و سیا  چه قشنگ باهم نقش می بندد، حتی دررگهای جانت ریشه میگیرد و دراندیشه ات گل میدهد واز آن گل های اندیشه ات دسته گلی می چینی به سرخی خون برای مردمت , مگر اینطور نیست ؟                

آقای کرزی !                                                                                                     

شب هنگام آن شهید برفراز قصر ریاست جمهوری تو میاید ، تپش قلب پاک  خود را بر لبخند پسر سه ماهه ات می گسترد ، موجهای خاطره یکی پی دیگری میآیند زیرو رو می شوند می شکنند، محو می شوندو برمیگردند، بیاد میآورد آن ٣۴ روزسیاه را که منتظر تصمیم توبود بیاد میاورد که سرنوشتش فقط وابسته به یک کلمه " هان یا نه"  تو بود ،٣۴ روز وقت کمی نیست  ، درین روز ها فرزند تو تازه چشم به جهان گشوده بود وشاید ٢۵ روزش بود، اما توقامت جوان تنومند را که ٢۵ سال داشت  به خاک افگندی ، نقشبندی چون قهرمانی  جراحت برسینه اش فروکش میکند ، برمیگردد وبامدان از بلندای تپه های شهر فریاد مادرش رامی شنود که دیوارهای آهنین استبداد ترا می شکند:" شما نمی توانید فریادهای مرا چون سربریده پسرم درخاک  پنهان کنید٠" گویا مادربا چشمانش یکایک اعضای تیم شما "کرزی "، پارلمان  ،وزیر فرهنگ ( که فرهنگش همانا فرهنگ سوغاتی پاکستان است ) و وزیر خارجه  را به محکمه میکشاند ، نه تنها برای خون فرزند خودش ، برای خون فرزندهمه ی مادران ، فریاد برمیدارد:                                                                                          

شما آقایان گشتابو !       

 شما که فرزندان مردم گرسنه وپا برهنه ما را به کشتار گاه میفرستید ، ایمان داشته باشید که مردم محروم  سرزمین ما انتقام خون فرزندان خودرا ازشما باز خواهد گرفت ، شما ایمان داشته باشید که از هر قطره خون فرزندان ما صدها فدایی دلیر چون عبدالخالق برمی خیزد وروزی قلب همه شما را خواهد شگافت ، شما ایمان داشته باشید که با فوران گذشته ها ٠٠٠ورفتن در اعماق نیمه تاریک ضمیر، خودرا ازقید ومنطق زمان رهانیدن ودر فضای غبار آلود سرخ ، سیاه وسیا ، رها کردن  ، رهایی نیست  شما ایمان داشته باشید که مردم بیدار اند ، وقتی قامت جوانی به خاک وخون می غلتد ، چطور مردم میتوانند آرام و خون سرد در خیابانهای داخل و بیرون مرز قدم بزنند؟ ،برای هر قطره خونی که میریزد آنها هم مسوولند ٠دیدیم که جنازه نقشبندی  خیابانهای پر تلاطم شهر را رنگی ازخون واحساس میزد ازمقاومت سخن میگفت که ظلم راپس میزد از سری میگفت که از تن جدا میشد در لابلای شوکت پوشالی کرزی ومردم را به نبرد می طلبید ،  برای رهایی ودست یافتن به باورهای نو که انگاره های درونی وماندن در آن خود اسارت درچنبره ای است به مراتب مخوفتر از اسارت در حلقه های بیرونی که نماد عینی دارد ، این خودآگاهی مردم رابه عصیان  در برابر همه پلیدی ها فرا میخواند٠                    

 بازخون نقشبندی در شیار های کلاه کرزی جریان میکند ، مادر با تردید دیوار های جبهه ملی را می شگافد ، آن جا هم صدای" احمد شاملو" طینین می اندازد ٠    

"خاک را بدرودی کردم وشهر را

چراکه او، نه درزمین ونه شهرو نه در دیاران بود

آسمان را بدرود کردم ومهتاب را

چرا که او ، نه عطرستاره نه آواز آسمان بود

نه ازجمع آدمیان نه از خیل فرشته گان بود

که اینان هیمه ی دوزخ اند

وآن یکان

درکاری بی اراده

به زمزمه یی خواب آلود

خدای را

تسبیح می گویند"

 

    نگرشی بر"غزل در خاک وصدای برف"                                 

آنگهی که چشم با زکردم وجهان را دریافتم، به شعرو ادبیات وهنر داستانی پیوسته عشق ورزیده ام ، اما با دریغ زندگی من درپهنه ی گستردهء زمان دستخوش توفانهای سهمگینی شد که در فراسوی آن به یک سلسله ارزشها وبارورهای دیگری دست یافتم ،اگراین باورها برمبنای پندارهای دنیای خاص خودم بودند، صادقانه درهستی وپندارهای خود دگرگونی می پذیرفتم ، ولی اگر باورهایم ریشه در واقعیت های درد ناک زندگی مردمم و مردم جهان داشتند، آنگاه باورهایم چون خوشه های خشمی گل خواهند داد وچون یک هستی زنده درجامعه به نبرد وستیزبر خواهم خاست ، من اصولا" به مرز های سیاسی ، ایدولوژیک ، تبار گرایی و نگرش های نژادی اعتقادی ندارم ، اما خلاف اندیشه وتمایلات درونی ام به رغم تلاش ها وتکاپوی دژخیمان، در کوره راه نبردی کشانیده می شوم که آنجا فریاد های هویت زن ،فریاد های هویت ملی ، فریادهای هویت زبانی چون آذرخشی  براندیشه ی آدمی فرو می غلتد، از چنین کوره راهی که عبورمیکردم ، پژواک صدایم ، طنین های سیاسی پیداکرد ودر دفاع از زبان وهویت مردمم شکل گرفت ، فکر کردم گلهای فارسی  پرپرمیشوند وبادهای تند درجنگل سبز زبانم زوزه میکشند وآنگاهی که شیار های آتشین فارسی زدایی روحم رامی آزرد، داستان "غزل در خاک" را نامق کمال بدری با صدای دلنشین خود در گوش دلم زمزمه کردوبامحبت بیکرانش مراکشانید بسوی داستانهای دیگر "قادرمرادی" بر پهنه ی گسترده ی زبان فارسی ، وآنگاه ازستیغ هویت های ریشه دار ، زبان فارسی راباز نگری کردم ودریافتم که ژرفای این زبان تا انتهای تاریخ  ریشه دارد ٠ وچه ابلهانه دژخیمی با تیشه ی خیال بر ریشهء یک فرهنگ سترگ میکوبد؟ 

 داستان " صدای برف"  قادر مرادی به این ریشه ها آب میرساند،  بارورش میکند و زنده  اش نگه میدارد، در داستان" صدای برف" ، برف میاید ،آب می شودو تا روح ریشه ها نفوذ میکند وآنگاهی که خون گرم متلاشی شده ی انسانی روی برف سپید راگلگون میکند  ، مادر آهن پاره های راکت وبمب ها رامی کوبد ولحظاتی  که تیغه های یخ  در جان" طلا گل "چون دشنه های فرو میروند و اندکی بعد جسم کوچکش را یخ می بندد،  "غنچه گل " مادر طلاگل با برف آب می شود ودر زمین فرومیرود  ، صدای ترنگ ترنگ کوبیدن آهن پاره ها با فریاد خشمگین مادر، در میآمیزد  واین فریاد ها در خاک ریشه میگیرند٠ 

" قادر مرادی" در اوج هنر داستانی اش با یک حس گنگ ومبهم  ازمادرکراچی وان که آهن پاره می کوبدو طلاگل کوچک که یخش می بندد چنین می نگارد:

"در بسته ماند . صدایی هم نشنیدم . طلاگل ما میان غنداق و پتو می جنبید . برف چپ و راست می بارید . چه هوایی ، خطک های سپید برف در هوا یک دیگر را قطع می کردند . جنگ داشتند . ازمسجد که بیرون شدم ، چند نفر می آمدند. برف بود . شناخته نشدند . خوب که نگاه کردم ، دیدم ،هووو ، می گویند چه چه را  که یاد کنی ، پیش رویت سبز می شود . همان لحظه در دلم گشته بود . سربازان بودند  . نمی دانم از کدام ملک ، من چه می دانم ، همه ء شان موی زرد هستند . مقصد خارجی  بودند ، از دیدن من وارخطا شدند . تفنگ های شان را سوی من گرفتند  . فریادزدم : نی ، نی میستر ، میستر ، من از خود ، از خود ... از سرو صدا و ایما و اشاره های شان دانستم که باید طلا گل را به زمین بگذارم و دست هایم را بالا بگیرم . دانستم که باز طالب گیرانی است و آمده اند که طالب پیدا کنند و بگیرند . چاره نبود . دست ها بالا  و گفتم : من سلام کراچیوان … یکی از آن ها با احتیاط به من نزدیک شد و مرا به سوی دیوار کوچه راند و به دیوار کوفت .  تمام بدنم را پالید .  قوطی نسوار و یک تا پنجایی که برای ملا نگهداشته بودم ، دیگر چیزی نداشتم که می یافت . وقتی میان پتو را دیدند ، تعجب کردند و باخود چیز هایی گفتند مانند : بی بی ، بی بی … من که طلا گل را دربغل گرفته بودم  ، در دلم گفتم : بی بی ننیت ، قریب طلا گل مارا کشته بودید ، خدا ناشناس ها … و این که زودتر خودر ا ازشر شان خلاص کنم ، گفتم : تنکیو، خره شو ،بای بای . همین قدر زبان خارجه  یاد داشتم .اما نگذاشتند . مقصد تا جایی باید همراه شان می رفتم تا  کسی پیدامی شدو  گپ های مرابه آن می فهماند و مرا به آن ها معرفی می کرد که این آدم ا ز آن کاره ها نیست . همراه کراچی لق ولوق و خر دیوانه اش سر گردان است وبس 

ظالم ها روزم را بیگاه کردند . تاکه یک عسکر خودما پیدا شد و مرا از گیر شان خلاص کرد . می دانستم که طلا گل ما چه حال دارد . دیگر پشتم را نگاه نکرده ، دوان دوان به خانه برگشتم . ها ، توچشم به راه  من بودی . از آشپزخانه صدای ترنگ ترنگ می آمد . دانستم که مادرم آهن پارچه های جمع کرده گی مرا می کوبد تا خرد تر شو ند ، می خواستم بگویم مادر ، خودت را  عذاب مده ، پوچک مرمی تانک ها و راکت ها خرد نمی شوند … ها راستی ، یادم رفت ، هنگام آمدن ، به خانه ء صوفی ایشانقل هم تک تک کردم ، کسی نبرآمد ،  دیگر جایی نرفتم ، آمدم خانه ، وضع خوب نبود . یگان صدای ترق و تروق فیرمرمی هم از دور ونزدیک شنیده می شد .  گلوله ها در هوای سر د و برفی صدای  نمزده یی داشتند. صدا هارا برف و سردی هوا قورت می داد. شاید سردی هوا و برف ها نمی خواستند که صدای گلوله ها تا دور ها برود. زود گم می شدند.  "

  "غزل در خاک" داستان دیگر قادر مرادی است که در هستی یک هویت ریشه می دواند واین ریشه ها را نامق کمال بدری با حس آرامش وصلابت عجیبی که در صدایش هست، آبیاری میکند، قادر مرادی داستان سرگشتگی وتوفانهای درونی انسان غربت نشین  را دریک کمپ پناهندگی درهالند به تصویر میکشد که تند باد توفنده ی  درغربت ، زندگی اش را ، عزیزترین خاطراتش را ، غزلی را که  گل جانش بود وهمه چیزش را به نابودی میکشاند ، دریک جدال درونی در میابد که جهان پیرامونش را تنها خس وخارگرفته است ، همه چیز سنگ است ، زندگی برایش معنی ومفهوم فراتر از زنده بودن می یابد،  برای رهایی ،  برای رسیدن به آزادی ، برای دست یافتن به بیت دیگر غزلش به دوستش چنگ میاندازد که وعده آمدن کرده بود ، شاید بیاید وآنگاه نیمه ی دیگر غزلش تکمیل خواهد شد ، اما  به تلخی درمی یابد که  دوست هم سنگ شده ،  سنگواره شده ودر نا کجا آباد غربت تعهد بردوش دوست  سنگینی میکند٠  زندگی بایادها وخاطرات گذشته ، نقطه عطف زندگی وی درغربت میشود٠یافتن دوست را یافتن غزل فراموش شده اش می پندارد " به لبم رسیده جانم تو بیا که زنده مانم" مصراع دیگر این غزل را بیاد نمی آورد واگر مصراع اش را تکمیل نکند میمرد و باین غزل" صدایش ، فریادش درکائنات آن سوی ستاره های دوردست فراترازلاهیتنایی طنین انداز خواهد شد توفانها بپا خواهد شد٠"  ناگاه بیاد دوستی میفتد که  این غزل را باهم یکجا می پرستیدند زمزمه میکردند ، شاید دوستش غزل را روح جاویدانه شعر می پنداشت که بنایش ، اساسش ، بر آمیزش دو" مصراع  " استواربود ، غزل، با یک مصراع ، آغاز می شد، اما بی مصراع دیگر ، به منزل نمی رسید، بیت نمی شد ٠ او یگانه کسی بود که میتوانست مصراع غزل گمشده اش را بیادش بیاورد ، دوستش وعده آمدن داده بود، چند روزی ناخودگاه به انتظار آمدنش بود برای یافتن دوست برای یافتن غزل وبرای دست یافتن به آزادی ورهایی برای دوستش! تیلفون میکند ٠

  قادر مرادی جنبه های شخصیتی دو دوست را مقابل هم قرار میدهد، یکی را دارای روح  حساس ،عاطفی وشکنند ودیگری را صاحب روح سودجووخودخواهی دانسته که با بهره برداری از موقعیت ها ونیاز های خودش، دوستی ها یش را شکل میدهد٠ مها جر برای دوستش زنگ میزند ٠

" زنگ زدم صدای خودش بود ، صدای گذشته های گمشده ، صدای غزل های گمشده ، که  بدنبال آن سر گردان بودم ، صدایم را شنید، شروع کردبه عذر خواهی که نتوانسته است بیاید٠ زبانش دگرگون شده بود ، گفتارش مثل گذشته ها نبود ٠ من در فکر بیت های فراموش شده بودم ٠ سخنش را قطع کردم وگفتم مهم نیست ، میخواستم چند بیتی راکه یادم رفته است به من بگویی٠ حیرت زده پرسید :

بیت ؟ کدام بیت ؟

گفتم : خم می ذخیره کردم که بکار خواهی آمد ٠ وچند تای دیگرش ٠

گفت : نی عزیزم ، در این جا ازاین چیزها پیدا نمی شود٠

یک نوع حس حقارت بمن دست داد ٠ به خیالم آمد که به نظر او من یک آدم ساده دل ودیوانه  هستم ازاین گپ او کمی ناراحت شدم وپرسیدم :

چرا پیدا نمی شود، باید پیدا شود ٠ پاسخ داد :

هی برادرپسان می فهمی ٠ پسان توهم مانند ما می شویی٠

این گپ او تکانم داد ٠ دلم را شکست ، کاسه چینی از دست افتاد ، روی سنگفرش وشکست ، سویش که دیدم، روی سنگفرش ، ریزه های چینی به هر سو ریخته بودند ، گوشی در دستم بود ازپشت تلفون به بیرون می دیدم ٠ کاسه چینی افتادوشکست، دیگرپیوند نمی شود ، دل شکست ، غزل شکست ، ساقه از ریشه جدا شد،و از گلدان ٠٠٠ خم می ذخیره کرده گی هم شکست ، اشک از چشم هایم جاری ، دیگر شکسته های چینی باهم پیوند نمی شوند٠"٠٠٠

    داستان "غزل درخاک " را با صدای گیرای نامق کمال بدری بیاد بسپاریم با کلماتی که انگار از مخمل برآمده اند وازشفافیت چشمه های پاک ٠

"غزل در خاک "با یاد همه غزل های که زمزمه کردیم و از آن گذشتیم وهمه خاطرات که  بیاد سپردیم وانگار که فراموشی از برای آن نیست وریشه در خاک دارد ٠ 

                                                                                                          

+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 19:57 |
                   

       "   پرنده مردنیست پروازرا بخاطر بسپار"

 درشماره هفتاد نشریه ی" آزادی" چاپ دنمارک بمسوولیت آقای نجیب روشن که  پوشش مجله با پرنده ای در حالت پرواز با شعار آزادی مزین است ، مقاله ی من تحت "عنوان نقش سمبولیک زنان درسناریوی پارلمان"به نشر رسید٠ باتأسف دریافتم که درین مجله نه تنها پرنده بلکه آزادی نیز در اسارت است٠   دراین نشریه کوچک پرنده واندیشه هردوفضای پروازنداردومیمرد٠٠     من متأسفم ناشر باآنکه در فضای جهان آزادکشور های غربی زندگی میکندچرا باساطور سانسوراستالینی دست وپای واژه های مرا قطع کرده است ؟ چرا اندیشه وتفکر آزاد یک نویسنده را مدیر مسوول یک نشریه با معیار هاوطرز دید نژادپرستانۀ خود گویا اصلاح نماید ؟!                                                    

 اگر خلاف پالیسی نشراتی وذوق و اندیشۀ مدیرمسوول است  نوشته رامیتواند مستردکند ویا نشرنکند ولی اصولا" حق  مثله کردن نوشته را ندارد ونباید افکار ودیدگاه ایدولوژیک وسیاسی نویسنده رادر زندان عقایدودیدگاه سیاسی وقبیلوی  خود محکوم به حبس ابدنماید ویادر پولیگونهای پلچرخی تانکهای شورویها را روی جسدزیر انبارکرده اش براند تا خون تازه وسرخش ازخاک بیرون زا زند ونمایانگر حقیت مدفون شده ای زیر انبارها باشد٠                                                           

این نوشته در زندان نشریه ی شعار" آزادی" بخاک سپرده شد ولی خون آن از نشریهً آفتاب در تبعید  وسایت های آریایی، سرنوشت ، کنگره ملی ، خراسان زمین ، مهر، جنبش ، آسمایی ، فارسی رو٠٠٠ ودیگرسایت ها قطره ، قطره زامیزند٠٠٠من هرگز ننوشته ام که" زنان افغانی" همانطورکه نوشته من تحریف و سانسور شده هویت من هم تحریف و سانسور شده است ، من نوشته ام " زنان افغانستانی " وپشت این واژه ترکیبی  منطق قوی  وواقعیت دردناکی نهفته است که با هویت گمشدۀ چندهزار ساله ی من گره میخوردوهویت مثله شده مرا زیر سوال می برد که من کی بودم ؟ اسم سرزمین من چه بود ؟   

 و ازکدامین چهار سو بادی وزید ونام زادگاه من که سرزمین آفتاب بود و روشنایی بخش سرزمین های پهناور خراسان زمین ،ایران وفراسوی آن  درساحه ی ایل وقبیله ای غروب نمود٠٠٠ هویت من، زبان من باهمه غنای فرهنگی وتاریخی چند هزار ساله اش درزیر سم ستوران   شکست وریخت ٠٠٠وسرنوشت من بدستان الفنستن انگلیس ولارد اکلندرقم زده شد؟!                                                                                                   

 وشاعرانقلابی عصرما واصف باختری فریاد زد :                                                      

٠٠٠وآفتاب نمی میرد                                                                                          

چه روی داد که شهر بلند قامت بالنده           

  ستبربازوی توفنده  

گه هرگذرگاهش رگی زپیکر هستی بود 

کنون فتاده زپای

وهر گذرگاهش                                                                                                  

رگ بریدۀ جنگاوریست خون آلود

هیهات: استعمارکهن با دشمنی  نژادپرستانه و"سیاست تفرقه بیاندازوحکومت کن" برای ما تاریخ جعلی ومرز های جغرافیای مغرضانه ساخت ودر فراسوی این مرزهاهویت وافتخارات  تاریخی ما گم گشت٠وبازباختری فریادزد:    

شما ای بدگهر تاریخ پردازان افسون ساز

که نفرین باد بر آیین تان آیا نمیدانی؟ 

  اسم خراسان  سمبول آزادی، آزادگی ، وحدت وآمیزش فرهنگی همه ملیت ها بود،که درمسیرتاریخ ازبطن آریانای کهن  زاده شدو دربستر زمان طبیعی رشدکردو جا افتاد، بزرگترین افتخارات ملی ، مبارزان ونوابغ علم وفرهنگ را بیش از یک هزار وپنجصد سال پرورش داد که دیگر هرگز آنها زاده نشدند، این عظمت وافتخارات استعمار انگلیس رابه جنون  کشانیدوخشم توفنده اش چون آذرخشی بر پیکرسرزمین خورشید فرو غلیتدوخاموشش کرد  ٠٠٠وتاریخش را بیک قبیله ی کوچک" افغان" یا اوغان که در جنوب شرق کشوردر تاریکی ایلی بافقر فرهنگی زندگی میکردندبا "ستان" پیوند زد که هنوز رسم وخط نداشتتند، "جامعه شناسان قبیله را عقب مانده ترین واحد اجتماعی تعریف نموده اند" چرا انگلیسها به قبیله روآوردند ؟ برای آنکه مناسبات رشد نیافته ی فرهنگی وذهنیت نژادپرستانه وسازشکارانه قبیله دژمستحکمی است برای استعمار، نه شهرنشینان بافرهنگ کابل زمین و تیموریان هرات که بارنسانس اروپا همسری میکردندومرکز زایش وپرورش شخصیت های بزرگ هنری وادبی جهان بودویاشهر نشینان علم پرورغزنه که دربارامپرتوری آن درآفرینش شهکارهای هنری وادبی جهان به ویژه درپرورش شعرای چون فردوسی نقش اساسی داشتند وباز آن بدخشان زیبا که از لب لعلش شعرمی بارید ونثر مسجع ویا بلخ  " ام البلاد" مادرشهرهاومهد تمدن آریایی ها وزادگاه بزرگترین وپرشمارترین شعرا، دانشمندان ونوابغی چون بوعلی سینا بلخی، زردشت، رابعه بلخی ومولانا جلاالدین بلخی بودکه امروز اشعارش برای شرق وغرب بکروباشکسپیرپهلومیزندوآن زمان باممیزات فرهنگی خود برتارک شهرهای دنیا میدرخشیدو حوزه تمدنی و فرهنگی بخشی از آسیا بود این همه شکوه و وآزاده گی  برای استعمار به مثابه شوکران خوردن بودومردن ٠٠٠ ومنافع اش را درتاریکترین وضعیف ترین  نقاط وخشن ترین اشخاص وفرهنگها  جستجو میکرد نه در وجود آرش  کمانگیر   ،کاوه آهنگر، حسنک زیر و ابو مسلم خراسانی ،وباز مردی ازتبار مولانا فریاد زد:  

چه روی دادکه آهن دلان صخره شکن

ستاده اند در آنسوی شیشه های زمان       

 نه هیچ بادی از سوی خاوران بر خاست

نه  هیچ ابری در سوک آفتاب گریست

بدین گونه سر زمین آفتاب آهسته آهسته سردشدو به خاموشی گرائید و اسم زیبای تمام اقوام خراسان  به اسم  یک قوم افغان به ( افغانستان ) افول کرد !! !  

وهویت من زیر سوال رفت  که من  خراسانی تاجیک تباربودم چگونه افغان شدم ؟ !           

تاریخ وهویتم رامسخ شده یافتم ودچار بحران هویت شدم ، تاریخها را با دقت ووسواس زیر وروکردم تا خودرادریابم  به تلخی  دریافتم که هویتم ترورشده است ودرسظح فرهنگی نتایج نژاد پرستی را جستجو کردم که چرا می نویسم افغان ؟ اصولا" باید  بنویسم افغانستانی، زیراسرزمین امروزمن افغانستان است وباید هویتم را از سرزمینم بگیرم ونسبتم را با افغانستان  با یای نسبتی باید بنویسم بدون حذف"ستان" یعنی افغانستانی   بعد چماق بدست قبیله نشین باتفکرفاشیستی وسانسور استالینی واژه هایم را در کشتارگاه خاد وگشتاپو مثله  کرد و نوشت افغانی!!!                        

 برایش گفتم نام سرزمین من افغان نیست که من افغانی باشم وضمنا" افغانی واحد پول است ٠

گفت بگو افغان هستم !؟                                                                                  

گفتم من تاجیک هستم ٠  افغان یا اوغان یا اوغویک قوم است ومن قومی دیگر واسم مکمل کشورم  افغانستان است ومن افغانستانی هستم ،چشمان شما تنها افغان را می بیند نه" ستان "را وشما میخواهید حتی پرنده های افغانستان هم بگویندکه من افغان هستم، نه پرنده ونغمۀ خودرا به زبان پشتوبخواندودرفضای دانشگاه هم پرواز کرده نمی تواند،شاید پرنده بگوید :  آقایون نژادپرست " پرنده مردنیست پرواز را بخاطر بسپارید " ٠ در جوامع کثیر الملیت ناگزیر کشور محبوب ومرکزفرهنگی شما پاکستان رامثال بدهم که چرا پاکستانی "ستان " آنرا حذف نمیکندتا خودرا پاک ویا پاکی بگویدمثل افغان وافغانی، که خودراپاکستانی میگوید مثل افغانستانی ؟ ولحظه ای با تیوری قیاس به خود فرض کنید که شهر نیشینان تاجیک تبار هزاران سال به عقب برمی گشتندوزندگی قبیلوی اختیارمی کردند وشاهین استعمار بر فرق قبیله تاجیک ویا ازبیک می نشست واسم خراسان به نام قبیله تاجیک ،تاجیکستان میشد شما آنگاه با هویت مسخ شده کشورتانرا تاجیکستان وخودرا تاجیک می گفتید؟؟؟!  هرگز نه ٠٠٠با تأسف درجامعه استعمار زده ما نژادپرستان سخت در یک فرهنگ  خشن واستتیک گیر افتاده اند که هیچگا ه همآهنگی با فرهنگ  دینامیک فارسی نداشته بلکه به شکل تکه پاره های  موزائیک کنار هم قرارگرفته اند ٠ قرنها بدینگونه خوکرده اندکه بعوض رشدوپویایی زبان وفرهنگ خود دررقابت منفی بازبان پرغنای فارسی قرارگرفته وفارسی، دری (فارسی دری ) که یک زبان است بالجاجت وحسادت آ نرابدوزبان  جداگانه مربوط میدانندویا باخشونت وانتقام به اتهام ایرانی بودن  واژه های نوساختۀ پشتورا جاگزین واژه های زیباواصیل فارسی می نمایند وچه بهتر که زبان خودرااز کلمات فارسی پاک سازی نمایندواین جدال منفی  هیچگونه  دردومشکل زبانی شانرا حل نکرده است٠ زبان باید پشتوانه علمی ،فرهنگی وپویایی داشته باشد که حتی تازمان احمدشاه ابدالی مشکل رسم وخط داشتند، ورنه احمد شاه ابدالی قزلباش ها را با خوداز فارس برای تحریر وکتابت دربارنمی آورد، وتا هنوز که هنوز است تیم پشتوتولنه وافغان ملتی ها از منابع علمی وغنای فرهنگی  زبان فارسی میاموزند،  سود می برند ولی با احساس حقارت وباعقده خود کوچک بینی در نابودی این زبان تلاش میورزند٠این حالت یکی از ویژه گی های استعمار فرهنگی است  که خلقهای استعمار زده با خصومت در برابر هم قرار میگیرند ٠ازچنین دیدگاهی است که مبارزۀ ضد استعماری ابعاد بسیار وسیعی پیدا میکند ، که ما همیشه ابعاد سیاسی واقتصادی استعمار رامتوجه بوده بعد فرهنگی را فراموش کرده ایم، چطور می توان دشمن را در جبهۀ سیاسی واقتصادی منکوب کرد ولی  جبهه فرهنگی را نادیده گرفت ؟ سنگر فرهنگی محکم ترین وپر مقاومت ترین سنگر استعمار است که می باید تمام رگ وریشه های بومی رادر یک جامعه، به یک سنت ، به یک قومیت وبه یک تاریخ وصل کند، یکی پس از دیگری بریده شود،واین تنها از راه شستشوی مغزی امکان پذیر است بدینوسیله استعمار برای مسعمرات خود تاریخ  اختراع میکنند تاریخ  می نویسند  وحق  کامل تفسیر ، تدوین وجعل مطلق تاریخ بومی واصیل شانرا داشته وآنرا به خور مردمانش میدهد که نتیجه این جعل تاریخ پیدایش انسانهای مستعمراتی  آدمهای بی ریشه  بی هویت و وابسته به استعماربوده  که این یک روی سکه مسخ فرهنگی است ٠  وروی دیگرش که استعمار برای حفظ وحراست این سیستم دروغ وجعل و شیادی ، به پاسدار ونگهبان ویا یک"پایگاه فرهنگی"  نیاز دارد  ٠ که قشر  صاحب امتیاز و انگل صفتی  این" پایگاه فرهنگی" را می سازد که گروهی را از میان روشنفکران نخبه  وسران قبایل برای تسلط ایدولوژی استعماری خود بر می گزیند وبا دادن امتیازات  قومی ،نژادی وسیاسی  فرهنگ بومی واصیل مردم را خفه ومومیایی می نماید وزمانیکه نژادپرست حس کرد خشم مردم را برافروخته درین وقت است که احساس گناهکاری بروی مستولی میشود وبرای نجات از این وضع فقط با موضع گیری افراطی ونژادپرستانه است که موقف دفاعی بخود میگیردوفرهنگ بومی را دست کاری میکند وجای آن را معجونی از فرهنگ درهم وبرهم  فرامیگیرد٠   بادریغ ودرد باید گفت که  نژاد پرستی زخمی است بر پیکر جامعۀ ما وباید  سر تعظیم فرود آورد  به راه  دو مبارز خستگی ناپذیر ، دو سیاه جاویدان ، دواندیشه والای انسانی وینی مندلا ونلسن مندلاکه هردوتحفه ی خداست برای افریقای جنوبی که سالهابا اپارتاید نژادی دست وپنجه نرم کردند ومردم مظلوم ماهم علاوه از ستم طبقاتی، ستم ملی و ستم جنسیتی با بحران هویت نیز در نبردند، هر کجا استبداد بیشتر شود مبارزه هم شدیدترمیشود وامروز ملیت ها ی که زبان و هویت ملی شان  مسخ و ترور شده میدانندکه ُسر زمین در کجاست و" در کجای جهان ایستاده اند" و چندروشنفکر ایلی چکمه های   (پیزارهای ) خونین خودراروی قبرغه های ظریف مردم فشار میدهد که بگو وبنویس که افغان هستم نه افغانستانی واین سیاست توطئه و نیرنگ  سر آغازی شده است برای تبار منشی (نژاد پرستانه)  و اپارتاید نژادی وزبانی انگل های قبایلی ودر فرجام نبرداگاهانه مردم  که در بستر زمان شکل گرفت وبه خوشه های خشمی مبدل شده  که آبستن رستاخیزی در بطن جامعه فردای ماست ، آری رستاخیزی که بحران هویت ملی وزبانی  ماراپاسخگو خواهد بود ٠  

                     بشیر احمد انصاری گل"یاس"

 

                              که درغربت روئید  

 

"زخم خونین یکاولنگ ، گل سرخی بر سینهء عاشورا "  بطرز وصف نا پذیری با ادبیات زیبا ودلنشین   انصاری نگاشته  شده است که تا ژرفای روح آدمی نفوذ میکند ، زخم متلاشی شده یی است که قطره قطره خون گرم زمان ازآن جاری است وگل سرخی خشکیده یی است بردشت کربلا که زمان آنجا  ایستاده است ،اما در سرزمین انصاری زمان در انتهای هرشب شیارهای آتشین میکشد وهرروزفاجعه ای نوی می آفرینند برپهنه ای گسترده ی مکان تافراسوی تکرار جنایت تاریخ ٠٠٠تاریخ تجاوز، خون ونابودی ارزشها،  وچه بیدریغ آن کس که سوگوار کرداین سرزمین را و یزیدوار هرروز شکست وکشت وبه آتش کشید!  چه کسی نفرینش کرد ؟چه کسی برمرگ انسانش گریست ؟چه کسی برای قلب این کنیزکان که اصولا" مادرش مینامند فریاد زد؟ چه کسی جنگل خشک بی هویتی را به آتش کشید؟      

انصاری ازگل سرخ گفت وسرود غمگینانه مردمش را درگل سرخ خواند واین انتخاب سمبولیک علاوه بر گویایی طبعیت گل سرخ، یک احساس خشمگین وسوزان را در وی برمی انگیزد وغرش گلوله ها در یکاولنگ روحش را جریحه دار میسازد، بوی دود،خون وباروت را به خواننده اش انتقال میدهد و سرخی خون گرم متلاشی شده ی جوانان روی برف سپید نقش می بندد و منظره ی دلخراشی را پدید میاورد . انصاری می نویسد:                                                                                      

"يکاولنگ يکبار ديگر ويران گشت و فرزندانش در شطی از خون غلطيدند، فرياد بينوايان بیگناه آن همراه با بوی خون و باروت به هم آميخت و در هوا پيچيد و خون سرخ بر روی برف سفيد تابلوی هولناکی از حکايت ستمديدگانی را ترسيم نمود که از قرنها بدينسو از تبعيضی مضاعف رنج می برند. دشمنان افغانستان توانستند يکاولنگ را ويران و جغرافیايش را به زمين سوخته مبدل نمايند ولی نتوانستند هويت پايدارش را از هستی ساقط سازند٠"                                                        

  انصاری چون شاعران ونویسندگان دیگر در برج عاج نمی شیند تا از سرسیری وبیدردی ودلتنگی های روشنفکرانه چیزی بنویسد، درد ورنج مردمش را درگوشت ، پوست ، خون واستخوانش لمس می نماید، هستی خودرا در هویت مردمش به تصویر می کشد، به دفاع از  زبان ، فرهنگ و هویت مردمش  برمیخیزد ، استوار با  ژرف پویی و ژرف نگری ریشه های تاریخی ستم وخشونت را باز می یابد وقلمش فریاد رسای مردم مظلومی می شود  که در زیر رگبار مسلسل ها سوراخ سوراخ شدند و خون گرم شان روی "وحدت ملی "  یخ می بندد٠انصاری فاجعه نسل سرگشته سرزمینش را چنین می نگارد :                                                                                                             

" در آن روز ، اجساد کشته شدگان را يخ زده بود و مرده ها به اشکال مختلفی خشک شده بودند. راست کردن دست و پای کشته گان کار آسانی نبود. از شدت رگبار در دهان برخی از اين کشته شدگان دندانی نمانده بود و در اثنای انتقال دادن به گورستان از زخمهای برخی ديگر سرگلوله مسلسل به زمين می ريخت"                                                                                                  

انصاری با واژه ها بازی نمیکند بلکه از جسد یخ زده انسانی واژه ها را میگیرد، گاهی خودش زیر رگبار آتش می سوزد و گاهی هم در سرما یخ می بندد واز ژرفای این تراژیدی فریاد آزادی وآزادگی ورهایی انسان دردمندش رابلند میکند و بگونه ای هستی مرده آنها را با هستی زنده ی خود پیوند میدهد واینجاست که نویسنده مردمی می شود و در مسیر رفتاری ،اخلاقی خاص خود قرار میگیرد و با تمامی توانایی قلمی و دانش پژوهشی سردرآستان" سیا" و بوش نمی ساید همچنانکه  دیگران اینجا چکمه بوسیدند وبرسرنوشت مردم خود معامله کردند،اما انصاری با تعهد واصالت انسانیش شجاعانه سیلی محکمی بر رخ شیاطین  نفت زد وکتاب " افغانستان در آتش نفت " رانوشت که به زبان های مختلف برگردان شد و دست بدست میگردد ، درین کتاب پرده از رخ "سیا" برمیدارد که چگونه سلاطین نفت در پیوند با " سیا" چهره های وحشناک تباری را بر سرنوشت مردم ما حاکم می سازد  و با بازیهای فتنه گرانه  و سیاست های چند بعدی و یک قطبی ساختن جهان ، درپی گله سازی مردم اند٠  انصاری می نویسد:                                                                                                              

 " برژنسکی در مصاحبه های خویش بخودمی بالد که دشمن دوران جنگ سرد را به دام افگند ولی هیچ باری به  ملیونها کشته و آواره و معلول افغانستان نمی اندیشد و به درد های کشوری که این بازی جهنمی در خاکش انجام گرفت وقعی نمیگذارد٠"                                                               

  برای انصاری تعهد در نوشته معنی دارد و بیم از " سیا " جبونش نمی سازد، هیچگاه هم درپیوند با کاخ سفید بر نعش مردمش مقام نمی خواهد٠                                                                        

انصاری بامسأله هویت ملی  که یکی از بحث برانگیز ترین مفاهیمی رنج آور جامعه ماست شجاعانه روبرومی شود و بعد از مطالعات و پژوهشهای علمی در مورد جوامع  قبیلوی دست به نشرکتاب " ذهنیت قبیلوی " میزند، مناسبات قبیلوی را ریشه یابی می نماید و می نگارد:                                      

"قبیله گرایی روحیه ای است که بر قسمتی از جزمیات تکیه داردکه فاقد توجیه علمی وعقلی است وکسی جز پیروان آن به اصالتش اعتقاد ندارد٠قبیله گرایان همواره خود را تلقین میکنند که به عظیم ترین قبیله تعلق دارند٠ ادعای مجدد وعظمت هم معمولا" مستلزم مبالغه دربزرگ شماری خویش با تحقیر دیگران است ، چیزی که به بروز منازعاتی خونین میان ملیت ها در عرصه ء تاریخ انجامیده است "                                                                                                               

انصاری باردیگر خون خویش را بر قلم اصالت وشرافت میریزد وعظمت تندیس آزادی امریکا را نه درکرانه های آبی نیویارک بلکه در آزادی بشریت می بیند، زنجیر مصلحت پاره میشود و کتاب "مشروعیت سیاسی گرفتار طلسم زر، زور، تزویر" را می نویسد،که بوش ،خلیل زاد و کرزی را در نبرد با وجدان شان فرا میخواند، وآنگاهی که صدای طبل وحدت ملی وسرود ملی  روح ملت را زخم میزند،انصاری شیار های این زخم را بی  تابانه می نویسد،دیگران اگر در سکوت گنگ بی تفاوتی آرام  می لمند ، انصاری با قلم رسای خود طنین فریاد ستمدیدگان شمالی ویکاولنگ را تا انتهای تاریخ می  برد و خود  که" گل  یاس ی است در غربت"  از جنگل سبز  باور ها  گلی می چیند به سرخی خون  و آنگاه

 " گلسرخی " میگوید:                                                                                                  

"تن تو كوه دماوند است
با غرورش تا عرش
دشنه ي دژخيمان نتواند هرگز
کاري افتد از پشت
تن تو دنيايي از چشم است
تن تو جنگل بيداري هاست
هم چنان پابرجا
كه قيامت
ندارد قدرت
خواب را خاك كند در چشمت
تن تو آن حرف ناياب است
كز زبان يعقوب
پسر جنگل عياري ها
در مصاف نان و تيغه ي شمشير
ميان سبز
خيمه مي بست براي شفق فرداها
تن تو يك شهر شمع آجين
كه گل زخمش
نه كه شادي بخش دست آن همسايه است
كه براي پسرش جشني برپا دارد
گل زخم تو
ويران گر اين شادي هاست
تن تو سلسله ي البرز است
اولين برف سال
بر دو كوه پلكت
خواب يك رود ويران گر را مي بيند
در بهار هر سال
دشنه ي دژخيمان نتواند هرگز
كاري افتد از پشت
تن تو
دنيايي از چشم است
 

+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 19:38 |
 

                  

        بسوی سرزمین خورشید

 

سرزمين خورشيد ؛ مادرصلح ؛ مادرمن!  وای از دژخيمان بيداد گر که عظمت وشکوه ترا درزير سم ستوران فروکوبيدند واستعمارگران فرزندان ترا در گسترهء زمان در سلول های سرد وتاريک قرون نگهداشتند؛ هويت مارا زدودند ؛ دشنه ی کاری دشمن جراحتی زد برچهره ماجاويدان ؛ که هنوز هم در دايره افق موج ميزند؛  وزبان ماراکه چون مشعلی برتارک ادبيات شرق ميدرخشيد برای فروکش کردن جنون وحسادت بيمارگونه خدايان بدويت در حاشيه ی زمان قرار دادند وهويت ما را چه ابلهانه شناخته اند!؟ که خود تراژدی بزرگ ملتی است  واز ژرفای اين تراژدی بی عدالتی و درد رنج را بازشناختيم ونظاره کرديم که خدايان بدويت روی ويرانه های يک تمدن چند هزار ساله چگونه چون نيرون فرمانروای ديوانه روم با گيتار نه اشتباه کردم با دهل سرودملی (قبيلوی ) می سرايند وبا ژستها وحرکات خشن گردن ميزنندوبا فريادهای وحشتناک بدور حلقه ی بدويت قرنها می چرخندومی چرخند توگويی پایان تاریخ است و زمان آن جامتوقف شده است وروزنه ای برای خلاقيت وزايش هنری اصولا" وجود ندارد ، درفرهنگ خشن قبيله جنگ ، خون ، انتقام وخشونت بازتاب تاريخی يافته است وبرتيوری تکامل وارزشهای انسانی خط بطلان کشيده  اند؛ ملل ديگر از بدويت به مدنيت رسيده اند وما از مدنيت  به بدويت .

مادرمن سرزمين خورشيد! برما بتاب وببين که چگونه فرزندان با فرهنگ تو دو صد سال در سلول های سرد وتاريک بدويت يخ بسته اندوحلقه ای در هم شکسته يی اند مهجور؛هويت ما به تاراج رفته با دريغ غنای فرهنگی ما خشم وحسادت خدايان قبيله را برافروخته وقبيله پرستان با عقده ی حقارت ،  واژه های زيبای فارسی رامحکوم به جنايت  واعدام ميکنند وبا زورسرنيزه به اساس تيوری فاشيستی  محمد گل مهمند واژه های ناقل و خشن ايلی بر قلمروفرهنگی زبان ما تجاوزنموده وفرمان ميرانند ؛ چون زبان خودشان زمينه رشد وپويايی ندارد بنام شير وشکر اصالت زبان فارسی را آگاهانه تضعیف نموده وفرهنگ سوغاتی پاکستان را جاگزين فرهنگ اصيل فارسی مينمايندویک فرهنگ مويايی شده راباسکوت خويش باید پذيرفت !!؟ ورنه متهم به  ایرانی بودن ونقض وحدت ملی؟! می شويم .

چونکه بايد زيست صم بکم بايد پذيرفت وباسکوت خويش همکار تباهی وشاهد جعل تاريخ بودوازمرگ هراسيد ؟!  وباخاموشی مرگ ننگین را پذیرا شد؟؟؟

سرزمين خورشيد ! من ازدور دستها تنديس زيباودرخشان ترا نگاه ميکنم که زمانی سمبول وحدت وعظمت سرزمين ما بودی وآن زمان مناسبات تبارمنشی نژادپرستانه را ، راهی نبود، نوابغ ودانشمندان تودیگر هرگز زاده نشدند ودر کهن درختان توجغدهای کور خانه کرده اند ، تاريکی ماقبل تاريخ برما سخت سايه گسترده ،دزدان و جنایتکاران قهرمانان تاریخ ما جا زده شده اند، معامله گری این روسپیان سیاسی جراحتی است بر چهره تاریخ  جاویدان  ... تاریخ ما گنگ، سیاه ،تاریک وخموش است ، حقایق درزیرهزاران من خاک مدفون وروی سنگ گورش نوشته اند سرزمین باباهای افغانستان  ‘  مسخ فرهنگی وجعل تاریخ ما بدستان نژادپرستان ایلی تیم انگل صفت کرزی رقم زده می شود، فرزندان اصیل تو با سیاست صیهونیستی اززادگاه خود کابل زیبا تا فراسوی مرزهای بیگانه  تبعید شده اند، دزدان وبربرها برکابل فرمان میرانند سیاست زمین سوزی ، کوچ اجباری نابودی فرهنگ های دیگر وسیاست نژادپرستانهء کرزی وتیم بیمارش سرزمین مارا بازتا پرتگاهی نابودی کشانده است، قاچاقبران قبایل باکشت خشخاش قندهار ،هلمند ، پکتیا ومشرقی راباخون جوانان امریکا واروپا آبیاری میکنندوخانه های خویش را بنام پشتونیزم بر رخ طالبان وپاکستانی هامی گشایند چون سیستم قبیله با معامله گری و خیانت نهادینه شده وما هرگز نمیگوئیم که منافع وفرهنگ آنهامنافع وفرهنگ پاکستانی وطالبانی راحمل میکند ، با دریغ ودرد مردمان معصوم وبا فرهنگ ما متهم به ایرانی بودن می شوند، درواقعیت سرزمین مابنام ایران وبخشی ازآن خراسان بودوزبان فارسی زبان مشترک ماست ، قلم بدستان متعهدورسالتمندما خون خودرا برقلم اصالت وشرافت ميريزند تا نگذارند که میراث فرهنگی ما یعنی زبان فارسی پایمال ناکسان شود، بحران هویت دربسترزمان رشدمیکندونقطه ی عطفی خواهد شد برپایان اپارتاید زبانی ونژادی اگرهم دژخيمان  پيروز شدند ، بازهم چون سرو ايستاده خواهيم مرد ...

        

 کرم خاکی نيستیم تاما بمانیم درمغاک خويشتن خاموش

 نيستیم شب کورکزخورشيد روشنگر بدوزیم چشم 

 آفتابیم ما که يکجا؛ يک زمان ساکت نمی مانیم 

  باپرزرين خورشيد افق پيمای روح خويش 

           

               شکست سکوت در موردمرگ مجيد کلکانی  

سال ١٩٨٠دريک روزنافرجام درمکروريان صديق برادرداکترنجيب رئيس خادبعد « رئيس جمهور» براى آوردن نان خشک روانه نانوائى شد، ساعتها گذشت ازنان خشک وآمدن صديق خبرى نشد. بالاخره ساعت چهارعصرزنگ دربصدا آمد، دروازه رابازکردم که صديق بود وداخل دهليزخانه شد، مى خواستم بپرسم که چرا ديرکردى ؟ ولى مجالم نداد وباحالت که گويا جهان را فتح کرده است گفت : من مجيد کله کانى را دستگيرکردم ، براى اينکه کسى افتخارش را نه دزدد با انگشت به سينه اش اشاره کرد وبا تکراروجديت گفت من خودم مجيدکله کانى رادستگيرکردم                                                                              
باتعجب پرسيدم چطور؟                                                                                                         
گفت : ننگيالى خواهرزاده ام ( پسر نيک محمد شوهر خواهر نجيب ) رادرراه ديدم ، پرسيدم که کجامى روئى ، گفت مجيد کله کانى  درخانهً عمه ام نزدعمه وپدرم فاتحه بريالى برادرم آمده است ، نانوايى ميروم تابرايش نان تازه بخرم . آه من ازخدا مى خواستم که روزى بتوانم اورادستگيرکنم ، بى آنکه نان بخرم باعجله درناحيه حزبى مکروريان رفتم نام ، بلاک وجاى اورابه منشى ناحيه ورفيق وکيل راپوردادم . منتظرشدم تارفقاى خاد آمدند ومن آنها رارهنمائى کردم ودررا زنگ زدم خواهرنيک محمد دررا بازکرد بعد به تعقيبم يک تعداد زياد خاديست ها داخل شدندومجيد کله کانى ميخواست خودرا از بالکن منزل بالاپائين بياندازد وفرار کند اگرزنده ميماند، اما نتوانست. اورا دستگيرکرديم وبرديم درمرکزخاد، بايدهرچه زودترکشته شود  
همه اين حرفهارادرحالت ايستاده دردهليزبرايم بيان داشت
بوسعت مرگ يک قهرمان قلبم لرزيد 
گفتم : خاين پست فطرت اويک قهرمان ملى بود
گفت : من پست فطرت هستم يا آن دزد کوهدامنى قوم نيک محمد؟
گفتم : آخراو يک انسان بود
گفت : مردم شمالى انسان نيستند
گفتم : اى کاش مادرشماها را جاسوس نزاده بود

نابهنگام باجسد هيولامانند خود مرا چون پرکاهى اززمين بلند کرد وسرم را آگاهانه وياناآگاهانه باشدت درپيش برآمدگى سقف دهليزمکروريان کوبيد وبيهوش شدم ، زمانيکه چشمانم رابازکردم ديدم خالد پسريک ونيم ساله ام بادست هاى کوچک خود دررويم دست ميکشد وبا گريه ميگويد مادرى مادرى . . . دستان کوچکش خون آلودبود، پلکهايم سنگينى ميکرد به سختى چشمانم رابازکردم قلبم فرو غلتيد فکر کردم خون ازدستان پسرمن است خواستم بلند شوم نمى توانستم سرم ميچرخيد چشمانم سياهى ميکرد ولى عشق مادرى نيرومندترين انگيزه بلندشدنم گرديد با عجله دستهاى کوچک وتمام وجود فرزندم رابا نگرانى نگاه کردم جاى زخمى نبود پسرکم رادر آغوش گرفتم وبوسيدم گريه اش آرام شد ولى صداى گريه رويا دخترششماهه ام ازاتاقش بگوشم رسيد با گيجى سرسام آوربه اتاق اورفتم درتخت خواب خود ازشدت گريه چشمانش سرخ وصدايش گرفته شده بود اورا درآغوش گرفتم بوسيدم و باشيرم آرامش کردم وتپش قلبم فرو نشست اما تپش قلب مادر مجيد را با تمام وجودم احساس ميکردم. بازهم سرم ميچرخيد ودردعجيبى سروگردنم را اذيت ميکرد. خالد را تشناب بردم تادست هاى خون آلود اورا بشويم بعدازشستشو چشمم به آئينه ى بالاى دست شويى افتاد ديدم سرو روى خودم پرخون است به سرم دست بردم خون از سرم بود ولاى موهايم خشکيده بودند زيرشاوررفتم تا خون هاى سرومويم را بشويم تازه متوجه شدم که طفل چهار ماهه که در بطن داشتم نيزازبين رفته است و ازصديق خبرى نيست . خالد ورويا را گرفتم وبادرد شديد گردن وسرگيجى برخواستم وخانه برادرم که نزديک ما بود رفتم آنها چون هميشه تراژيدى زندگى مرا لمس کردند وفورا" داکتر مولانا رحيمى را آوردند 
سه روزگذشت هنوز هم از آقاى صديق راهى خبرى نبود . ناگزيربرادرم براى پيداکردنش هرکجارفت ودرفرجام اورا درناحيه حزبى مکروريان يافت وگفت ثريا درحالت مرگ وزندگى دست وپا مى زند گردنش سخت آسيب ديده است تو کجا هستی  
گفت : ثرياکه بيهوش شد فکرکردم مرده است ترسيدم خانه را ترک کردم وديگرنيامدم
برادرم برايش گفت : اگر مى مرد دروازه خانه از درون قفل بود کسى خبر نمى شد آن دو طفل نيز مى مردند وباتأثرطفل سومى نيز ضايع شداست   
صديق گفت عيب ندارد رفيق سرگى « روسى » به رفيق وکيل «وزيرماليه» گفت مرابه پاس اين خدمتم بحيث معاون بانک درآلمان غرب مقررکند وثريا آنجا تداوى خواهدشد . . . که هرگز هم تداوى نشدم وتا امروزبخاطر دفاع از مجيدکله کانى از درد فقرات گردن رنج مى برم وخاطره تلخ اين حادثه را با خود درگور خواهم داشت   واين دردمحکوميت ابدى منست . . . وچه ساده در جهان ما هرروز صدها انسان بجرم انسانانى ديگرى محکوم ميگردد٠

                              

+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 19:36 |

نقش سمبوليک زنان درسناریوی پارلمان 

   مگر نگفتند که" زن را ومادر را که سرچشمه ی آفرینش است ستایش کنیم٠" وامااین ستایشگران ناباور چگونه فریاد واستغاثه ی دلخراش این سرچشمه ی آفرینش راکه بزرگترین تراژیدی قرن است بیرحمانه در پای شعارهای سیاسی و تحکیم پایه های قدرت دولتی ومناسبات مردسالاری وقبیلوی خودبه شیوه ی فاشیستی آن فرو ریختند٠                                                                                          

 آقای کرزی شما دروقت نوشتن نمایشنامه های تان میدانیدکه:  رنجهای ومصیبت های کران ناپذیر زنان افغانستانی چون تندباد توفنده ی لرزه  برپیکر جهانیان افگند و این فریاد خشمگین نیمهءپنهان جامعه ی ماانگیزه ای شدبرای مبارزات زنان فمینیست امریکاو اروپاوداغ ترین سوژه ی تبلیغاتی مطبوعات غرب . 

سفر پرماجرای خانم کرسچین امانپورخبرنگار شبکه  تلویزیونیCNN وخانم ایمابنینو« کمشنرعالی اتحادیه اروپا دراموربشری »  درکابل برای دیدن جنایات طالبان نقطه ای عطفی بود درتاریخ زنان کشورما،خانم کرسچین امانپور در اکتوبر١٩٩٧درشماره ١٣مجله معروف Newsweek گزارشی ازسفرش به نشر سپرد که صرف چندسطر آن ارایه میشود:  "ما درپیشروی شفاخانه زنانه منتظربودیم که تعدادی از طالبان برما هجوم آوردند و بانعره هاوفریادهای خشونت آمیزکمره های تلویزیونی وفیته ها راغصب کردند وحتی دستکول را از ماگرفتند بررخ یک نفر کمره مین سیلی زدند و دیگران راباقنداق تفنگ کوفتند یکی از مهاجمان طالب دستش رابالا کشید تا خانم ایمابنینو رئیس هیأت رامضروب سازد ولی یکی از اعضای هیأت دستش راپس زد وجان ایمای عزیز را نجات داد٠خانم بنینو بعد از این حادثه اظهارداشت که« اکنون میفهمم که زنان کابل باچه مصیبتی گرفتار اند٠" 

این زن مبارز( بنینو) روز هشت مارچ ١٩٩٧ را بنام روز زن افغانستانی ثبت جنبش جهانی زن نمود و شاخه گل سرخی رابه عنوان « یک شاخه گل به زن کابل » اهدا کرد٠   بعد برای نخستین باریکتن از زنان عضومجلس نمایندگان کانگرس امریکا، خانم کارولین میلونی، از ایالت نیویارک به منظور دفاع ازحقوق زنان  افغانستانی  مجلسی را در مقر کانگرس دایر نمود، گفت " من فکر میکنم روش طالبان در هرنقطه دنیاکه عملی شود تهدیدی است برای همه زنان٠"  خاطرنشان کرد که وی از حکومت امریکا می خواهد تا پالیسی ورفتار غیر انسانی طالبان رامحکوم نموده وحکومت آن حرکت رابه رسمیت نشناسد ٠ وی گفت من خوشحالم که وزارت خارجه پیشنهاد مرا تقویه نموده وطالبان رابه رسمیت نخواهد شناخت ومیخواهم پالیسی آنها را در مورد زنان تقبیح نماید٠ دراین مجلس  زن دانا ( روراباکر)عضو کانگرس امریکا از ایالت کالیفورنیا گفت:   « طالبان مانند آنست که نازیها برای یهودان بودند٠»   آنزمان آقای کرزی درپهلوی برادران طالب خود قرار داشتند٠همچنان درنتیجه کارومبارزات چند زن افغانستانی تاجیک تبارازطریق سازمان فمینیست ها، رادیوی آزادی، میتنگ ها، تظاهرات ، نوشته ها وراپورهای  مستندازجنایات وزن ستیزی طالبان بوسیله هلری کلنتن چشمان شوهرش کلنتن راباز نمایند ومانع به رسمیت شناختن دولت طالبان گردیدند وتا سرحدی که کلنتون گفت من خودیک فمینیست هستم وخانم جلینو، رئیس سازمان فمینیست های امریکا محفل باشکوهی رادریکی ازتالارهای باعظمت هالیود بااشتراک زنان فمینیست وصدها ستاره ی سینمای هالیود راه انداخت وصحنه های سنگساروشلاق زدن زنان افغانستانی رابه شکل درامتیک ان با هنر باله تمثیل کردند که همه زنان امریکایی با احساسات زن بودن گریستند ولی قبل ازشروع محفل  زنان افغانستانی پشتون تبارما با سر ولباس برهنه که یکی از آنها دررقص لوگری مهارت خاصی دارد، درپشت تالار هالیود با قصاوت وبیرحمی به دفاع ازستم جنسیتی ونژادی طالبان فریاد میزدند :  مرگ بر ثریابهاء، زهره راسخ وعمرصمد اینها دروغ میگویند زنهای ماازطالبان خوشنود اند ، زنده باد طالبان ٠ ٠ ٠ 

ژورنالیستان بیچاره سرگیجه شده بودند واز مامی پرسیدند که انگیزه کوبیدن زنان بوسیله زنان چیست؟ واین ها بدون دعوت حق دخول درتالاررا نداشتند فقط از عقب در های بسته وشیشه ها با پررویی که از ویژه گی های کرکترایشان است شعارمیدادند: زن گناهکارباید سنگسارشود ، زن کابلی باید سنگسارشود٠ حجاب وبرقع جز کلچر ماست ،  زنده باد طلبان و رژیم اسلامی طالبان ٠ ٠ ٠   ولی رئیس سازمان فمینیست های امریکا که هزاران نفربه سخنرانی هیجان انگیز وی بااشک وتأثر گوش فرامیدادند برای لحظه ای چند سکوت کرد و مجددا" با غرور یک زن آزاده فریاد برآورد زنانی که خود بابی حجابی درپشت تالارآمده اند وشعارمیدهند تا مانع مبارزات مابرعلیه ستم طالبان شوند وخودبدون داشتن ذره ای احساس زن بودن میخواهند زنان افغانستانی شلاق بخورند، سنگسار شوند ، برقع بپوشندودرخانه زندانی باشند من به این خانمها اعلام میدارم «هرزمانیکه زنان داخل افغانستان توانستند چون شما باسر برهنه ولباس آزاد در فضای دموکراسی شعار بدهند وازحقوق انسانی خود دفاع نمایند مامبارزات خودرامتوقف خواهیم کرد، بعد اشاره به پوسترزن در زنجیر بسته ی افغانستانی کرد وبه زبان فارسی بالهجه گفت« ماباشماستیم٠»  واین پاسخ دندان شکن هویت زنان پشتون تبارما را زیر سوال میبرد که چگونه  ذهنیت قبیلوی وفراقبیلوی آنهمه عواطف انسانی واحساسات لطیف زنانه رادر ایشان به لجن تعصب نژادی وملیتی کشانیده است وفرهنگ زن ستیز ونگاه تحقیر آمیز مردان قبایل نسبت به زن وزنانگی حتی دروجود خود زنان قبیله ریشۀ عمیق دوانیده وباید بادید مردانه به همجنسان خودو زندگی نگاه کنند که این طرزتفکر واپسگرامنعکس کنندۀ شرایط اجتماعی وفرهنگی  مردسالاری  است که به تفکرسرکوبگرجنسی میدان میدهد وآنرا  پذیرفتنی میکند٠همچنان ویژه گی دیگرنظام قبیلوی که در ساختار شخصیتی آنها تبارز کرده است زورگویی وخشونت در برابرمستضعفان وکرنش ، معامله گری وسازش باقدرت های استعماری ودولتی است که این استعداد راکمتردر ساحات علمی وفرهنگی تبارز میدهند٠

همین زنانیکه تا دیروز به دفاع از ستم طالبان گلو پاره میکردند وخواهان سنگسارکردن زنان بودند ، استبداد وفرهنگ پاکستانی رابادل وجان پذیرفته بودند ، با سقوط طالبان بعد از یازده سپتمبر ازترس مقامات امریکایی و زندانی شدن  خون در بدن شان خشکیده بود ودرجاهای نامعلومی مخفی شدند  که گویا هرگز گام در پهنه ی هستی نه نهاده بودند، ولی به مجردیکه دانستند مرد گمنامی بنام حامد کرزی ازشهر (باباخیز قندهار!!!) باهویت چندگانه « امریکایی ، پاکستانی وقندهاری » ازتباربرادربزرگ !  درتبانی باشرکت یونیکال وطالبان باکلاه وچپن وپيراهن وتنبان به قیافه ی یک بودنه باز، نه یک رئیس جمهور باچشم پران با یک پرش امریکایی جانشین ملاعمر شده است با جرأت وپررویی از مخفی گاهای خود بیرون شدند وبافرهنگ ولباس پنجابی پاکستانی  قیافه عوض کردند با آنکه هیچ یک ازآنها تحصلات عالی ودانشگاهی نداشتند و فقر دانش واندوخته علمی  دروجودشان بیداد میکرد، با  شارلتانی  شعار وطن ، آزادی، زن ودیموکراسی دادندوبه ساختن سازمانهای زنان ،زنان کهن سال، زنان بیوه ، اطفال گرسنه، اطفال یتیم وغیره پروژه های بازسازی دست یازیدند وازمنابع امریکایی بنامهای مختلف پولهای بدست آوردند وسفرهای درافغانستان کردند وملاقاتهای با آقای رئیس جمهور!! داشتند، عکسهای افتخاری گرفتند که گویا در افغانستان زنان به عرش ملکوتی رسیده اند ، ولی هیچگاه نگفتند که زنان ما تحت حاکمیت کرزی هنوزهم اعدام و سنگسارمیشوند٠ 

اما زنان تاجیک تبارما که در دشوارترین وتاریکترین روزهای تاریخ کشورما با قلم توانا وخطابه های پرشوربدون کوچکترین پاداشی رزمیدند و پایه های رژیم ستمگر طالبی رامتزلزل ساختند ، خاموشانه بابزرگ منشی به این داینسورهای امریکایی پاکستانیزه شده نگاه میکردند وهنوزکه هنوز است صدای شعار هاونعره های شان درگوشهای ما طنین انداز است : زنده باد طالبان ، چادری وبرقع کلچرماست ، زن گناهکار باید سنگسارشود!؟ زنان کابلی باید سنگسارشوند ! ؟ولی امروز در نمایشنامه ی پارلمانی آقای کرزی ازبدخشان وبلخ،  اززادگاه مخفی بدخشی ومولانا ورابعه بلخی روی ذهنیت قبیلوی وفاشیستی همین زنان پشتون تبارطالبی درپارلمان جازده میشوند؟!! 

عالیجناب آقای کرزی! زمانیکه درامریکا خاموشانه برای برادران طالب تان درشرکت یونیکال اجرای  وظیفه میکردید ومافعالین سیاسی هرگز اسم شما را نه شنیده بودیم ولی شماهم به خاطردارید یا نه دارید که خواهران فارسی زبان یاتاجیک تبار شما با مبارزات خویش پایه های ستم طالبی راچگونه متزلزل ساختند و برخورد من باوزیران طالبی شمادر کلیفورنیا که عموی شما آقامحمدکرزی مسوول ومهمان دارشان بود چه سروصدا وهنگامه ای را درمطبوعات امریکا راه انداخت ، شمابه خاطردارید یا نه دارید که : داکترزهره راسخ باهیأت سازمان ملل متحد به عنوان طبیب داخل افغانستان رفت خطر مرگ را بردوش کشید وبامهارت راپورها، فلم های مستند وعکسهای ازستم طالبان وتراژیدی زنان افغانستانی تهیه وآنرا باجرأت در کاخ سفید پیش روی خانم کلنتون گذاشت که  چه داینسورهای راکلنتن وکمپنی خون آشام یونیکال برای منافع نفتی خود پرورش داده اند٠هچنان داکتر زیبا شورش درزمان طالبان  خطابه ای تاریخی  پرشوری درکانگرس امریکا ایراد نمود که گانگرس را به لرزه درآوردوگفت:  

" مشکل افغانستان تنها از داخل آن برنمی خیزد نقش کشورهای خارجی وکمپنی های نفت وگاز را در قضایای افغانستان مهم تلقی نمود و بااشاره به پالیسی های امریکا درقضایای افغانستان گفت: امریکا از نفوذ خود بالای کشورهای پاکستان وعربستان سعودی (دوحامی بزرگ طالبان ) استفاده نمی نماید تا هردو کشوردست از شعله ورشدن جنگ درافغانستان بردارند ، درافغانستان صلح وامنیت وقتی استقرار می یابد که که دست های خارجی و  proxy war  ازافغانستان کوتاه شود یک دولت دموکراسی باقاعده ملی همه اقوام مختلف افغانستان ، بدون تبعیض جنسیتی ، قومی ومذهبی ایجاد گرددوحقوق انسانی اطباع مراعات گردد ٠ "

 آقای کرزی!   ببخشید برایم مشکل است که شمارا رئیس جمهور خطاب کنم زیراین لقب بردوش ناتوان  شما سنگینی میکند ووجدان شما را زیرسوال میبرد که چگونه باسیاست نیرنگ وتقلب ازنقش انقلابی وآگاهانه زنان مبارزتاجیک تباروفارسی زبان چه در ساحۀ سیاسی وچه در ساحۀ فرهنگی انکار ورزیده وآنها را در حاشیه قرار داده ایدوباروش وسیاست پراگماتیستی وبازی های چند بعدی سیاسی درسناریو های تان که برمبنای  ذهنیت قبیلوی وبرتری زبانی وقومی شمانگاشته می شود رنگ وآب دیموکراسی زده وبا شگردهای تبلیغاتی آنرابه نمایش میگذارید که گویا شما ابرمرد دیموکراسی ذهنیت فاشیستی ومناسبات  قبیلوی ، مردسالاری  وزن ستیزی رادرهم کوبیده اید و٢٨درصد اعضای پارلمان شمارا زنان تشکیل میدهند ! ولی نگفتیدکدام زنان، چگونه؟  وشما باغرور این رقم را برخ جهانیان میکشید که حتی در پارلمان امریکاواروپا٢٨درصد زنان عضویت ندارند ، که با این سناریو جایزه ی اسکارازآن شماست ! !  ولی منتقدی چون مایکل مور پیداخواهد شد که باین شعر خانم سیمین بهبهانی  

آه ! عشق ورزیدم ، سکه رادو رو دیدم                       

 روی، نقش جبریلی، پشت،شکل شیطانی

  به سناریوی شما پاسخ خواهدگفت وروی دیگرسکه راکه نقش شیطانی دارد، زیرسوال خواهد برد که شمادر سیاست فاشیستی وزن ستیزی دوران طالبان چه نقشی داشتید ؟   وآن زمان  کشتار زنان بیگناه کابل در غازی استدیوم چون دوران  ( گلادیاتورها )وسیله ای تفریح وارضای تمایلات بیمارگونه جنسی و سادیستی برادران  شمابود وداینسور های فسیل شده طالبی شما کشتن ، شلاق زدن و سنگسارکردن زنان را برمبنای شریعت وهابی مجوز قانونی میدانستند ٠ 

آیا این جنایات برادران عرب، پاکستانی وپشتون تبار شما بروجدان شما خدشه ای وارد کرد تا آنروزها در فضای دلپذیرامریکا ازحقوق انسانی زنان مظلوم پشتون تبار(خود)دفاع نمائید ؟ !

  خوب اگرآن زمان بخاطرمنافع نفتی شرکت یونیکال ناگزیر بودید که اززن ستیزی طالبان دفاع کنید٠ اما امروزتحت حاکمیت شماهم  زنان متعدی کشته ،اعدام وسنگسار میشوند٠ کشتن وسنگسارکردن زنان راچگونه توجیه میکنید ؟ وبرای جلوگیری ازاعدام وسنگسارزنان که بزرگترین جنایت است چه ماده های رادرقانون اساسی کشور جادادید؟    

جلالتمآب آقای کرزی ! تراژیدی زن افغانستانی دراعدام و سنگسارختم نمی شود ، این باربزرگ زنی به کشتارگاه ستم مردسالاری میرود که تاریخ ادبیات کشورمادرسوک وی به جای اشک خون گریست وتاکنون هیچ شعری تااین اندازه قلب انسان رانشگافته بود دراین شعرتراژیک دنیای نهفته بود که باید بیتهوونی آنرادریک سمفونی جاویدانگی بخشد واین سمفونی فریاد خشمگین زن ماخواهد بود ٠ ٠ ٠ ونادیا انجمن فریاد زد:

منکه منفورزمانم ،چه بخوانم  چه نخوانم _     چه بگریم ، چه بخندم ، چه بمیرم  ، چه بمانم ٠٠ ٠

این فریاد دلخراش هرگزدر گوش مبارک شما نرسید وباز نادیا فریاد زد :

نیست غمخور در همه دنیاکه بنازم٠٠٠

واین واپسین فریاد نادیا بود که نه بگوش بابای غمخور ملت رفت ونه بگوش کر مبارک شما ، زیرا شما مصروف دادن فرمان مالکیت کاریزمیر،تپه تاج بیگ وقصرهابه بابای ملت بودید وایشان درغم فروش ٠٠٠ وشاعر استثنایی دوران ما بدون بابا وغمخواری قامتش بخاک فرو غلتید وبدستان دژخیمی بنام شوهر چراغ زندگی اش به خاموشی گرائید ٠وبابا " لقب کبیربرمردحقیر" راثبت سرزمین باباخیز قندهارکرد٠  ٠٠٠

 بعد فاجعه عمیقترمیشود وبرمیگردیم به سلسله قتل های زنجیری زنان تحت حاکمیت ملاعمر وحاکمیت شما:  زرمینه  مادر فداکاری که برای دفاع از جان دخترش نجیبه، دردادگاه برادران طالب شما به سه سال حبس محکوم میشود ولی بعد ازسه سال بعوض رهایی از زندان ، زن مظلوم بنام« مجوزقانونی » که تعبیر من درآوردی ملا عمرازشریعت اسلامی است ، به شکل وحشیانه اعدام می شود٠ تحت حاکمیت شما یک خبر تکان دهندۀ ازسنگسار زنی در یکی از جراید آلمانی بنام  «هامبورگرآبندبلت » منتشره ٢۵ اپریل تحت عنوان « افغانها بخاطر شکستن پیمان ازدواج میکشند ٠»

"  کابل: برای نخستین بار بعداز سرنگونی اسلام افراطی طالبان بازهم یک زن بخاطر شکستن پیما ن ازدواج در ملای عام به شکل علنی سنگسار گردید٠" 

  آقای کرزی باخواندن این خبر خمی هم به ابرو نیاوردید و بابی تفاوتی شما زن دیگری سنگسار می شود:   آمنه زن ٢٩ساله، ساکن قریه گزان ولسوالی ارگو تابع ولایت بدخشان ( که ازآنجا زن پشتون تباری رادرپارلمان جازده اید ) به حکم مولوی یوسف وتایید محکمه ولسوالی وهمکاری قومندانی ولسوالی تحت حاکمیت شما سنکسار می شود ، درشماره ششم «آفتاب در تبعید»چاپ کانادا دهم اگست ٢٠٠۵به نشر رسید که زن دیگری در جنوبی اعدام شد ،  اینها چند نمونه کوچک از کشتار زنان بود وشما آقای کرزی باشرم ساری قضاوت کنید که میان قوه قضائیه ملاعمروحاکمیت شماچه تفاوتی موجود است ؟ ؟ ؟ 

به نظرمن شما چون ملاعمر صادقتر به قانون جنگل هستید تا به قانون اساسی ، درماده بیست وسوم قانون اساسی افغانستان میخوانیم که : « زندگی موهبت الهی وحق طبعی هر انسان است ٠هیچ شخص بدون مجوز قانونی ازاین حق محروم نمیگردد٠ »  

 درماده بیست وچهارم میخوانیم که : « آزادی وکرامت انسان از تعرض مصؤن است ٠ دولت به احترام وحمایت آزادی انسان مکلف میباشد٠»       

  آقای کرزی دولت شما به احترام وحمایت آزادی انسان مکلف است ولی برداشت شما وقاضی القضات نودونوساله شما ازانسان تنها مرداست واژه ی مرد یعنی انسان وانسانیت زن بامونث بودن او در تعارض است٠ بنا"  تحت حاکمیت شما « مجوزقانونی  »   راملاعمر، ملاشینواری ، ملاراکتی ،ملاسیاف ، ملاکشاف تعین میکنند وبا تعبیرازآن انسانی را ازحق زندگی وحق آزادی محروم مینمایند، شخصیت ،هویت وکرامت انسانی زن ترور وسنگسارمیشود و باشلاق مجوز قانونی تن ناتوانش سیاه وکبود میگردد٠  

 واقعیت های دردناک زندگی زن افغانستانی تنها بامرگ آمنه زرمینه ونادیای عزیزپایان نمی پذیرد . مرگ تدریجی دامنگیراین نیمه ی پنهان جامعه ماست چند سالی است که موج آتش زدن دختران  درزادگاه بزرگترین شعراو نقاشان ما، درهرات هرروز افزایش میابد که بامجوز قانونی شما خودرا یکجا آتش میزنند، وضع زنان قبایل پشتون تبارماغم انگیزتراز اینهاست که درتاریکی نگهداشته شده اند ، هنوز مفهوم مجوز قانونی را نمیدانند، فرودستی وستم برخود وبر دیگران را پذیرفته اند٠ باید گفت که منشأ مردسالاری در قبیله نهفته است وهنوز ازقوم گرایی به  ملت واحد رشد نکرده اند، بنا" با تفکر قبیلوی وتحجر فکری داخل سیاست وخانواده می شوند همواره از پدیده ای بنام «غیرت » حرف میزنند که این  غرورکاذب ودروغین روپوشی است بروحشت وبربریت مردان قبیله که احساس کینه ،  انتقام ، خون وحسادت چیز دیگری را برنمی انگیزد وزن قبیله هم در چنین فضای ناسالم فرهنگ قبیله باحسادت رشدمیکندوبه عوض اینکه بایک مشت واحدخواهرانه بادیگرزنان روشنفکرمبارز، مناسبات ستمگرمردسالاری رادر هم بشکنند برعکس مبارزۀ زنان  باسواد شان که هنوزبه مفاهیم علمی فمینیسم آشنایی ندارند، با کینه وحسادت متوجه  زنان ودختران تاجیک تباروفارسی زبان به ویژه زنان و دختران کابل  است که به تفکر سر کوبگرجنسی  میدان میدهدو آنرا پذیرفتنی می سازد  واین بزرگترین جفاو خیانت به جنبش زنان کشورماست که در نطفه خاموش میشود ،  زنان ما در میان مردان پراگنده شده اند، نه تاریخ دارند ونه انسجام طبیعی، آنهابرخلاف سایر گروه های تحت ستم ، درکناریکدیگرهم جمع نشده اند، زن در رابطه نا متوازن با مرد قرار گرفته است سلطه مرد نوعی فضای پذیرش ایدولوژیک راتأمین کرده است که بوسیله قانون گذاران مرد وملاشینواری ها برزن قبولانده شده است که منزلت تحت سلطه زن ازجانب خداونددرآسمان مقدرشده ودر زمین سودمنداست ، واین اجنه ناقص العقل وناقص الدین ازقبرغه چپ مرد برای فرودستی ومذلت هست شده است٠ ولی زنیکه دارای جهان بینی معین فلسفی است ویاحد اقل دانش ودرکی از زن وزنانگی دارد مشکل است باین هیولاهای ستمگربابرده گی بسازد ، درعدم موجودیت  فضای مبارزه بامایوسیت دست به خودسوزی ویاخودکشی میزند ویا باقلم تواناوشعرش چون نادیا ورابعه بلخی  بامشت ستمگرمبارزه میکندو مرگ راآزادی و آرامش ابدی میداند

آقای کرزی عزیز! تحت حاکمیت شماتعصبات و تبعیضات قومی ، نژادی وجنسیتی علیه زنان  همچنان به طور گسترده ادامه دارد این درست است که مناسبات مرد سالاری درفرهنگ ویانهاد وعادت اجتماعی جامعه ماریشه ی طولانی وتاریخی داردهمچنانکه بطورکلی درهمه تمدنها وبطورمشخص درهمه فرهنگهای جهان ریشه ی تاریخی داشته است ولی در کشورهای متمدن هرروزجنبش های گسترده ی زنان ودولت های مسوول باانفاذ قوانین رفع تبیعض علیه زنان باین پدیده زشت مبارزه نموده اند وقوانین مدنی راجاگزین قوانین دگم قرون وسطایی کرده اند ، اما شمابعوض  توجه  باین اصل حیاتی بادرامه بازی های پارلمانی استثمار وستمدیده گی زنان را پهنان نموده ویادر قانون اساسی کشوربه  عوض  اینکه متن کنوانسیون سازمان ملل رادربخش  رفع تبعیض علیه زنان  بگنجانید،  شمادرتبانی باتیم افغان ملتی تان برای پشتونیزه کردن افغانستان کمربستید وبه جای سیستم فدرالی  سیتم ریاستی رابانیرنگ وتوطئه برگزیدید وخواستید تا سرنوشت مردم دردست شخص شما و چند ناسیونالیست افراطی نژاد پرست  باشد٠   آنگاه ناشیانه به ساختن قانون اساسی دست یازیدید وبدون رأی گیری وخواست مردم نعش مرده ای رابنام بابای ملت درقانون اساسی جا زدید تاباز هم بابای دیگری ازقندهار داشته باشیم ، ای کاش مولانای بلخی وابن سینای بلخی ورابعه بلخی هم بابا وانای مامی بودند تا کشورهای دیگرآنهارابابا وانای خود نمی پنداشتند٠ شما و تیم افغان ملتی تان که اینهمه انرژی راصرف باباتراشی ، سرودملی ومسأله زبانی درقانون اساسی کردید همه بیهوده بود، بابای ملت دزد برآمد ، سرود ملی ، سرود فاشیستی می سراید ومسأله زبان بدست پولیس های افغان ملتی افتاد که باسوته پاکستانی به دنبال واژه های مجرم(دانشگاه،دانشکده ودانشجو) میگردند وحکم اعدام واژه های جنایت کار رامیدهند تاحکم اعدام  اپارتاید جنسی ونژادی را٠

آقای کرزی !  شما بعنوان یک درامه نویس ماهرمیدانید که درامه ها اوضاع سیاسی واجتماعی زمانش را انعکاس میدهد وشما حتما"شاهکارهای جاویدان شکسپیررا خوانده اید که چگونه در درامه هایش مردسالاری و توطئه ودسایس دربار به نقد کشانیده می شود، در درامه ی « اتللو  »   ستم فرمانروای مردسالار  توأم باحسادت دیوانه وارشمع زندگی دزدمونای معصوم  راخاموش میکند چون نادیا ٠ وباز دردرامه ی« رومیووژولیت »  دیدیدکه رومیو و ژولیت جزعشق چیز دیگری رانمی شناختند ولی  خصومت قومی وفامیلی پدرسالاری چگونه باعث مرگ هردوجوان شد ؟چون رابعه بلخی  خوب ممکن  شمادرجوانی به بعدعشقی این دو درامه نگاه کرده باشید نه به بعد  سوسیالوژیک ویا سایکالوژیک آن ، اما شما که مرد سیاستمداری استید حتما" درامه  « هملت »  راباژرف نگری دیدید ویا خواندید که مرد شرف باخته ای  باتوطئه ودسیسه وقتل برادر، به قدرت رسید، باآنکه افیلیا دیوانه شد و به هملت زهر خورانید ، اما هملت تاواپسین لحظات زندگی باشهامت وبزرگی رزمیدوجان سپردولی فرمانروای قاتل با نامردی وذلت درحالت گریزبه سرنوشت شوم خود رسید چون داکتر نجیب الله،   درامه ی چهارمی «Macbeth » است که ایگویسم کور ، دانکن ، این جنرال اسکاتلندی راوسوسه میکند وناجوانمردانه   بزرگمردی چون احمدشاه مسعود را ازپشت خنجر میزند وبامرگ وی خود به قدرت میرسدولی فشار وجدان خواب وقرار را ازوی می ربایدوبه جنونش میکشاند!!!

  وشما دراین درامه ها جایگاه ونقش تانرا دریابید، بگفته خسرو گل سرخی که: " در کجای زمین ایستاده ام٠"   وشما در جای بایستید که پاسخگوی اوضاع وشرایط اجتماعی زمان شماباشد نه در پهلوی ملا شنواری که زنان وژورنالیستهای متعهد را باتعبیراز شریعت اسلامی محکوم به اعدام و زندان میکند ، در سرزمینی که « مجوز قانونی » را ملا شینواری ،ملا سیاف ، ملا کشاف ، ملاراکتی وملاهای های دیگر تعین میکنند باید بحال تان گریست٠حکم اعدام درهرکشوری که باشد تحت هرسیستمی ضد انسانیست ، قوه قضائیه دولت شما باافکار منجمد فوسیل شده های قرون وسطی کنترول می شود که حافظ منافع مردسالاری وزن سیتزی این مشت ستمگربوده ومیتوانند با سوءاستفاده از قوانین شرعی به غرایز حیوانی خود مشروعیت قانونی بخشند و زنان متعدی رادرهرسن وسال که بخواهندعقد نمایند حتی  پیرمردی میتواند به عنوان زن عقدی با دخترنوساله که هنوز کودکی بیش نیست  رفع غرایز جنسی نمایدواین گناه وجنایت نیست؟!  ولی آمنه که شوهرش او را ترک کرده وبه ایران رفته ومیخواهد بامرد دیگری ازدواج کند قوه قضائیه ی شما حکم سنگساروی رامیدهد و زن بی پناه درزیرباران سنگهاجان میدهد، و شما نه تنهااین حکم محکمه را تقبیح ومحکوم نمیکنید بلکه بوزینه های که برای تماشای سنگسار واعدام می روند نیزبه جرم دست داشتن وتماشای این جنایت محکوم نمیگردند ٠ 

آقای کرزی ! سعی کنید دراین قرن بیست ویکم با« نیاندرتال » های ماقبل تاریخ الوداع بگوئید وبنابر خواست زمان ونجات زنان ملت تان  هرچه زودتر پابه مدنیت گذاشته ومناسبات مردسالاری راکه گویا  ریشه درفرهنگ (کلتور)ما داردبشکنیدواین کلتوربربریت راریشه کن نموده درگورستان تاریخ بسپارید وکلتورانسانی ،بالنده وپویا را جاگزین آن کنید، کارل مارکس برای ستم طبقاتی انقلاب را پشنهاد کرد ولی زن که دو ستم را متحمل میشود هم ستم طبقاتی وهم ستم جنسیتی را، برای ستم جنسیتی نسخه ی انقلاب نداد وآنرا نادیده گرفت که امروز مورد انتقاد فمینیست های ردیکال قراردارد ٠ستم جنسیتی جامعۀ ما با شگردهای تبلیغاتی پارلمانی وسیاست بازی های چند بعدی شماحل نمی شود تازمانیکه متن کامل  کنوانسیون سازمان ملل درمورد" رفع تبعیض علیه زنان " را به رسمیت نشناسید وعملا" باید برای جلوگیری ازحکم اعدام وسنگسار زنان چندبخش« ماده ی دوم »آنرا در قانون اساسی کشور بگنجانید که:   

ب: تصویب قوانین مناسب ویا اقدامات دیگر، ازجمله مجازات درصورت اقتضاء به رفع تبعیض اززنان.

ج: برقراری حمایت قانون ازحقوق زنان برمبنای برابری بامرادان وحصول اطمینان از حمایت موثراززنان درمقابل هرگونه اقدام تبعیض آمیز ازطریق مراجع قضایی ذی صلاح ملی وسایرمؤسسات دولتی٠

 و: اتخاذ تدابیرلازم ازجمله وضع قوانین به منظوراصلاح یانسخ قوانین،مقررات،عرف یاروش های موجود که نسبت به زنان تبعيض آمیزاند٠ 

 ز: فسخ کلیۀ مقررات کیفری ملی که موجب تبعیض نسبت به زنان می شود٠      

آقای کرزی : لطفا" به عوض مجوزقانونی ملاعمرکور، قوانین بینای کنوانسینون سازمان ملل راجاگزین آن نموده ونفی قانون اعدام وسنگسار را اعلام دارید و با برکناری فوری قاضی ویاقضات که با «مجوز قانونی » زن راسنگسار میکنندوهمچنان برکناری عاجل قاضی القضات ملاشینواری ازمحکمه عالی وقضایی کشور وفرستادن ملاسیاف به دادگاه جنایتکاران جنگ  برای محکمه به عوض کاندید ریاست پارلمان خدمت بزرگی را انجام خواهیدداد٠

 آقای کرزی عزیز: باین اقدام انسانی تان دیگرضروت به سناریو بازی نخواهید داشت  ومطمین باشیدکه بادی گاردهای امریکایی جان شمارامحافظت خواهند کرد٠ 

ثريابهاء

                         

                         ازهشت مارچ اینجا خبری نیست  

دردنیای کوچک اسارت ، که نامرد سالاری بر روح وتن این کنیزکان شلاق میزند ،‌ چادر سیاه برروی اندیشه آزادی کشیده اندوتنها از روزنه ی نامرد سالاری به دنیای تهی از ارزش ها ی انسانی نگاه میکنند ،‌نگاه سرد وافسرده ،نگاه نا آگاه،  نگاه که فقط فرودست بودن را پذیرفته ، نگاه که از روز تولد سرنوشتش را مردی رقم بزند ودرین دنیای تاریک اندیشه ،‌آزادی زن مفهومی جز اطاعت ، صبر ، برده باری چیز دیگری بوده نمی تواند  با یک هستی مرده٠٠٠

اینجا از جنبش های جهانی زن ، اینجا از دانش وآگاهی ،اینجا از حق زندگی وآزادی خبری نیست ومرد به جای شاخه گلی برای هشت مارچ شلاقی محکمی به روح وتن زن هدیه میکند و تکرار این هدیه ها  تاریخ زن ما  را می سازد ٠ مرد روشنفکر ما شاخه گلی برای زنش میدهد که بعد از یک ساعت شاخه گل با عواطف خودش یکجامی خشکد واگر انسان جامعه ما زنی دارد که روحش به لطافت گلبرگ های  یک صبح بهاریست ،  صبحگاهان آن ساقه ی نورسته بهاری قطع می شود و برای همیشه می خشکد وآنگاه نادیه انجمن فریاد میزند٠٠٠

+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 19:5 |
  

 

           محمد گل مومند بانی فاشیسم افغانی

محمد گل خان مومند یکی از بدنام ترین چهره های اشاعه دهندهء تبعیض نژادی وستم ملی در تاریخ کشور ماست٠وی بانهادینه کردن ستم ملی و فاشیسم  درکشور تضاد عمیقی رابین ملیت ها ایجاد نمود ، فرهنگ وافتخارات شکوهمند چند هزارسا له ی مارا به خاک وخون کشانید ٠

 محمد کل مومند با روش خاص فاشیستی خود در صفحات شمال کشور ، شهر کابل وکوهدامن زمین، دست به  تجاوز وکشتاراهالی بیگناه زد ، شمال وجنوب کشور را به جان هم افگند ، به نامهای  تاریخی و اصیل کشور دستبرد بی شرمانه  زد،  زبان پشتو را با تضعیف زبان شیوای فارسی واوزبیکی و نورستانی بر با خشونت تباری بر مردم تحمیل نمود ، آثارتاریخی را دشمنانه نابود کرد ، کتب فارسی واوزبیکی  را با خشم وکین  حسودانه به آتش کشید وخاکسترش را در" پته خزانه" گذاشت ٠ ای کاش مادرچنین فرزند جنایت کاری را قبل از تولد سقط میکرد  تا جنایتکاران امروز به پیروی از اندیشه وی دامن تاریخ را لکه دار نمی ساختند٠

 محمد گل خان مومندفرزند برگد خورشید خان متعلق به قبیله  شنوار بود که قبل از تقرر خویش بصفت  نایب الحکومه ء مزارشریف جهت اجرای وظیفه در قطغن ثبت نام کرده بود، با گذشت زمان از رسوخ بدر بار نادر شاه بر خوردارگردید، در توطئه ی علیه شاه امان الله  وسقوط دولت امانی همکار نزدیک نادر غدار وبرادران بود٠

 با به قدرت رسیدن نادر وبرادر مستبد او هاشم خان صدراعظم ، محمد گل خان مومند درهیأت برادر ششم نادر ، صاحب دم ودستگاه وامتیازات بی حد ومرزی گردید٠ وی بدستور هاشم ونادر بتأریخ ١۴ اکتوبر ١٩٢٩میلادی وهمچنان در اگست ١٩٣٠ بر مردمان شمالی که پس از سرکوب وشکست حبیب الله کلکانی تسلیم شده بودند با قوای منظم ومجهز نظامی لشکر کشی وحمله کرد ، قتل عامی را توسط لشکریان جنوبی اعم از جاجی ، منگل، جدران ، وزیری و احمدزایی بی رحمانه براه انداخت٠ او در این یورش بر مردمان بی گناه شمالی تحت شعا ر  " سرش چت ومالش تاراج" دست به کشتار مردان پیر، جوان ، زنان ، کودکان وغارت مال ودارایی مردم زدند این جلادان خلاف موازین و ارزش های انسانی و غیرت وناموس پشتونوالی مرتکب جنایاتی از گونهء اسیر گرفتن و بحیث غنیمت بردن زنان شده و زنانی که تن به تسلیم نمی دادند یغماگران شکنجه های گوناگون داده و از ضجه های شان لذت می بردند ٠

مرحوم غلام محمد غبار می نویسد " شاه محمود بردارنادرغدار تمام فعالیت های تخریبی خودش را درین ولایت بدست قوای وحشی پشتوزبانان ولایت پکیتا بنام ( افغان وغیر افغان) انجام داد واین خطرناکترین هسته  نفاق وتجزیه ملت بودکه در صفحات شمال کشور بدست او کاشته شد وبعد ها بدست محمد گل مومند آبیاری شد٠

" مرحوم میر نجم الدین انصاری می نگارد:" محمدگل مومند در سالهای سلطنت محمد ظاهر خان گفته : (من باید بمجرد سقوط سقوی در کابل وغلبه سمت جنوبی امر میدادم که چنداول کابل را سوخته مردم آنرا تار ومار ومال ایشان تاراج شود، اما این کار رانکردم وحال پشیمانم وخود را ملامت میکنم وبر ریش خود تف میکنم٠ )"   

کشتار ها وقتل عامهای بی رحمانه ی ناشی از قصاوت وتعصب شدید محمد گل خان مومندرا حتی جرید رسمی دولتی مانند روزنامه اصلاح که در حمایت از دولت مستبد نادرخانی نشرات وفعالیت داشتند نیز نتوانستند پنهان نمایند وبا وجود سانسور جراید از جانب مقامات دولتی ، روزنامه اصلاح در شماره ١٠ جدی ١٣٠٨ وشماره ١١جدی وشماره ٢٩حوت ١٣٠٨ با رعایت جانب احتیاط ومحافظه کاری مینویسد:" ١٩٢ نفر شمالی محبوس وهفتاد نفر کوهستانی اسیر وسر هفت نفر کوهستانی بکابل آورده شد ٣٠٠ نفر اسیر وعده ای مقتول  وعده یی فرار ، ۵٠ نفر دریک روز اعدام گردیدند٠"

قرار نوشته مرحوم غبار " در حالیکه شاه هرروز از ١٠ الی ۵٠ نفر مردم شمالی را به عنوان اشرار بدون محکمه گلوله باران میکرد مردم دیدند که نادر غدار ومحمدگل مومند به انتقام مرگ کیوناری خون مردم شمالی را تا آخرین نفر به خاک میریزد ، دست بیک سلسله اقدامات وقیامهای زدند واین قیام ها سندی شد تا بیشتر از پیش بریختن خون این مردم اقدام نمایند٠" 

محمدگل خان مومند مناسب ترین شخصی بود برای بیشبرد اهداف وبرآورده ساختن مقاصد شوم استعمار انگلیس در کشور ما ٠ وی به حیث رئیس تنظمیه ی شمالی با لشکر ی از جیره خواران انگلیس متشکل از اقوام وقبایل جاجی، منگل ، وزیری احمدزایی ، کروخیل وطوطی خیل  که تعداد آنها به ٢۵ هزار نفربالغ می شد تحت امر وقومانده خود علیه مردمان بیچاره وبی گناه وبی دفاع شمالی سوق داد ومحشری از بیدادگری قتل عام جور ،چپاول ، غارت ، بی ناموسی وتجاوز وحشیانه را براه انداخت ٠

مرحوم غبار می نگارد : " محمد گل مومند درین ولایت قیافه فاتح بخود گرفته ودرکمال تکبر وبی گانگی با مردم پیش آمد دشمنانه ووحشیانه بنمود، او قوای حشری ونظامی را در تاراج خانه ها ، انهدام دیوارها باغها ومحراق قلعه ها بگماشت وخود مشغول شکنجه ، اهانت ، لت وکوب مردم بود واز قیام کنندگان جان می خواست ، آنها ییکه پول ،طلا و سلاح نداشتند چوب میزد ، دشنام های رکیک ودور از شرف انسانی میداد ، حتی به تأیید سایرتاریخ نویسان ، تهدید به احضار زنش در محضر عام می نمود٠ اگر در خانه های تلاشی شده زیورات بدست شان نمی آمد زنان خانواده را تهدید به فروبردن سوزن در پستانهای شان می نمودند به گذارش شماره ۵٨ ماه دلو روزنامه اصلاح ، یک ( محمد گل مومندازمردم شمالی ٣٩٨٣۴ دانه طلا و ١۴٩٢٠۶ سکه نقره از خانه دزدی و به نادر غدار تقدیم کرد البته این حساب روزنامه شامل زیورات وپول نقد واثاثیه خانه مثل قالین وظروف نمی باشد که لشکریان وحشی صفت با خود بردند ٠)"

یک نفر پیر مرد شمالی که محمد عباس خان نام داشت در اظهاراتش راجع به وحشی گری های محمد گل خان مومند ولشکریان وحشی او چنین نقل میکند: " زمانیکه لشکریان جنگلی به خانه ما آمدند بعداز شکستاندن در وپنجره ها به خانه پسرم داخل شدند آرمونیه پسرم باز بود چند نفر ملیشه بخاطر صاحب شدن آرمونیه گویا که صندوق طلا است باهم به جنگ ودعواپرداختند تا بالاخره یکی از کلان های شان رسید وفورا" آرمونیه را بغل کرد وقتیکه دروازه آرمونیه در موقع بغل گرفتن بسته گردید ا خود صدایی بلندکرد ، دلگی مشر ترسید وآرمونیه را به زمین انداخت وهمه چند قدم دورتر از آرمونیه استادند واز ترس دست به آرمونیه نزدند( بعد دستار وپتوی مرا گرفتند ومرا بدرختی بستند وآنقدر چوبم زدند که از هوش رفتم ٠" (نقل قول از کتاب یغمای دوم منگلی ) ٠

همچنان شخص دیگری اظهار داشته است که وحشیان جنوبی دوشاب را که مردم شمالی از شیره انگور یا شیره توت درست میکنند ودر چلیک های چرمی یا داخل چاتی ها ذخیره میکنند ودر ایام زمستان با نان وچای صبحانه آنرا می خورند خیال کردند که روغن یا تیل شرشم یا تیل سیاه است ، درموهای دراز، بروت هاوچپلی های خود مالیدند ، چونکه آنها به چرب کردند موهای سر شان با تیل سیاه عادت داشتند ٠                                       

وزیر محمد گل خان مومندکه  نخستین سردمدارفاشیسم ، اپارتاید نژادی و ستم ملی در افغانستان بود برای تطبیق پروژه های  فاشیستی وپشتونیزه کردن افغانستان وستم ملی براقوام شمال کشور به یک تعداد عناصر فاسد و جنایت پیشه ی دیگرنیز ضرورت داشت، آنجمله بااختر محمد( پدر داکتر نجیب الله ریس جمهور)  که در قریه ی میلن پکتیا چلی مسجد بود وصرف چند سوره نزد ملا بیش نخوانده بودواضافه از آن سوادی نداشت آشنا گردید وی  نخست در ولایت قطغن به عنوان شاطر زیر رکاب اسپهای محمد گل مومند وسپس با فرا گرفتن  تعلیم از مکتب درندگی محمدگل مومند وستم برمردم شمال به جاه ومقام رسیدوعلاقه دار قطغن مقرر گردید ، وحشت فطری وی با اندیشه فاشیستی محمد گل مومندسازگار گردید واین چلی مسجد بر سرنوشت مردم قطغن فرمان میراند وبا رشوه ستانی وچوروچپاول مردم در مسیر اندیشه فاشیستی محمد گل مومندحرکت میکرد، این جنایت کاران  فاشیست دریک اتحاد نا مقدس  تخم نفاق وستم ملی را در شمال کشورکشتند که اختر محمد بوسیله محمدگل به داود خان صدراعظم  وقت معرفی وسپس به عنوان وکیل تجار درپشاور پاکستان مقرر گردید،  این چلی مسجد ازطریق جاسوسی دوطرفه ودوشیدن گاو شیری "مساله پشتونستان "ورشوه ستانی ازتجار، صاحب ملیونها افغانی گردید و شعارش چهار "پ" بود،  پشتو، پشتون، پشتونستان، پکتیا٠ علاوه از پدر خاین داکتر نجیب مولانا عبیداله صافی سرمدرس مدرسه ی اسدیه  ،عبدالغفور خان از ناقلین سر پل ، حکیم بای از ناقلین بوینه قره ، عبدالجبار خان حکمران شبرغان ، داد محمد خان حکمران بلخ ، ضیاء خان ، مولانا حبیب الله معلم جبری کورس پشتو وغیره عناصر متعصب قبایلی در سر کوب مردمان بی گناه از ملیت های با فرهنگ تاجیک اوزبیک، هزاره وترکمن وقتل وکشتار آنها وبه بند وزنجیر کشیدن روشنفکران در صفحات شمال  کشور ثبت تاریخ است٠

شیوه برخورد غیر انسانی وفتنه انگیزانه محمد خان مومند وهمراهانش دربرابر ملیت های غیر پشتون  روشنفکران سمت شمال را واداشت تامحافل مخفی وشب نشینی های را براه اندازند وراه چاره برای نجات مردم بجویندکه میتوان از اشخاصی چون میرزا محمد قاسم ، فیض الله بای ، سید عمر کرنیل سید صادق گوهری ، مولوی صاحب خال محمد خسته شاعر وعارف مشهور ، عبدالصمد جاهد، میرزا ثاقب شاعر، عبدالاحد رقیم ، میرزا غلام علی قانون ، سید حسین آقا، حلال الدین بدری ، شریف  شاه، قاری سید اکبر ، حاجی محمد علی ، حاجی عبدالرزاق نثاری ، میرزا فراح الدین ، نورمحمد رئیس روضه، سید شاه ، اکبر لالا، مولوی غلام حیدر ، مولوی محمد عثمان ، عبدالله نصار وغیره از ولایت بلخ نظیر قل ، نظر محمد نوا، ابوالخیر خیری از میمنه آقای کریم نزهی از اندخوی ، مخدوم اسماعیل از خلم ، سید محمد دهقان از کشم ولایت بدخشان ، وکیل محمد صدیق از رستاق ولایت تخارنام برد ٠

از کار نامه های جنایت باردیگر وزیر محمد خان مومند یکی اینست که ده ها جریب زمین آبی و للمی حاصل خیز مردمان صفحات شمال ، شمال شرق وغرب کشور را با جبر واکراه از مالکان اصلی آن غصب  وبرای ناقلان قبایل پشتون اعطاء کردکه ذکر تک تک آن با تفضیل از حوصله این نوشته خارج است  او با چنین بخشش  های خاینانه حقوق باشندگان اصلی وبومی مناطق شمال را لگد مال وصدای شکایات آنها را در گلو خفه کرد ، عده ای  را روانه زندانها نمود وتعدادی را بطورمخفی وعلنی بکام مرگ فرستاد وجمعی را به  ولایت کابل وسایر ولایات تبعیدکرد که سرنوشت این زندانیان ستم  فاشیستی محمدگل مومند کم ازآوارگان فلسطین بدست صهیونیست های یهودی نبود وشاید هم خون مشترکی در رگهای شان جریان داشت ٠وباین ستم ملی مردمان اصلی شمال را درولایات دیگر تبعید وخانه ها وزمین های شان  را به پشتون های ناقل بخشید  که این سیاست صیهونستی محمد گل مومند روی فاشیسم هتلری را سفید کرد ٠   

محمدگل مومند بااین کارروایی های محیلانه وتفرقه جویانه  آتش نفاق ودشمنی را درمیان ملیت های برادر ساکن در کشورما برافروخت که منجر به قتل وخون ریزی وبرادرکشی دوامداری در افغانستان گردید ٠آتش  تبعیض نژادی ، سمتی وزبانی را بر افروخت واین دوزخ چی تمام امکانات وامتیازات را به قبایل پشتون و زبان پشتوقایل گردید وبا نسل کشی های بی حد ومرز وتضعیف زبان فارسی کمر خیانت بست وزبان فارسی را که طی صدها سال بشکل سالم وطبعی  رشد کرد و زبان شعر وادب و تحریر مردم و دربارگردید ، متاسفانه  شوونیست های زبانی خواستند تا این زبان مشترک و وحدت  همه اقوام را صدمه زده ،  زبان اقلیت ونامانوس پشتو را که که در حالت احتضار بود برزبان اکثریت مردم با خشونت تباری حاکم سازند٠

محمد گل مومند با سوء استفاده از مقام شامخ دولتی وصلاحیت های بی حد ومرز که استبداد نادری وهاشم خانی به او اعطا کرده بود  تمام مضامین مکاتب ،دانشکده ها وآموزشگاه ها را اززبان فارسی که زبان اکثریت جامعه بود به زبان نا آشنای  پشتو تبدیل نمود ،کورس های جبری زبان پشتو را بوجود آورد وبه مطبوعات وقت دستور داد که حتی عناوین  کتاب های  نویسندگان زبان فارسی باید حتما" به زبان پشتو باشد در غیر آن اجازه نشر داده نشود٠بنابر برنامه سازی های فاشیستی وی هزاران جلد کتاب باارزش فارسی  واوزبیکی طعمه ی حریق گردید درشمال کشور تمام کتیبه های خطی و سنگ های قبور را از بین برد  وحتی کتاب های درسی  مکاتب  رانابودکردند وبه جا ی آن ناشیانه به نشر کتب پشتو که ازهر نوع  ارزش علمی ، ادبی وفرهنگی تهی بود پرداختند که این زخم خونین در پیکر معارف ما تا هنوزپیداست ٠

محمد گل مومند نه تنها در ساحه تفرقه اندازی قومی وملیتی نقش خائنانه بازی کرد بلکه در ساحه فرهنگ وادبیات کشور نقش یک دشمن خون آشام را با زبان وفرهنگ فارسی بازی نمودوقرنهااین زبان را درزندان عقاید تنگ نظرانه فاشیستی خود زندانی کرد، که باین همه حسادت ابلیس مأبانه خود نتوانست سرسوزن هم کار سازنده ومثبتی برای زبان پشتو انجام دهد تا از یک فرهنگ غنی وسیال برخورشود وبتواند زبان ادب ،قلم ودانشگاهی گردد ،هم بزبان فارسی خیانت نمود وهم نفرت وانزجار مردم را بر علیه زبان پشتو بر انگیخت ٠

محمد گل مومند  با نیت شوم فاشیستی نام های تاریخی کشورراکه هویت  مشخص چندین صد ساله داشتنداز  تاریخ وجغرافیای کشور ما نابود کرد وبه جای آن اسم های جدید پشتونی برگزید و با چند خائن دیگر سرنوشت کشور ومردم را رقم میزد که این ترور هویتها  وتغییرنامهای تاریخی  خراسان لکه ننگی است بر جبین این نژاد پرستان٠ چنانچه درولایت هرات نام تاریخی منطقه سبزوار،که زادگاه  دانشمندانی چون مولانا حسین واعظ کاشفی  سبز واری بود به" شیندند" ونام پوشنگ یا فوشنج را که مهد زایش  طاهر پوشنگی بود  به" پشتون زرغون "تبدیل نمودند ولی تا امروز مولانا حسین کاشفی را بنام سبزواری یاد میکنند نه شیندندی که بعد از تغییر نام  شیندندایران با زرنگی اسم سبزوار را برای منطقه ی خود دزدید، واین خیانت آگاهانه در مورد قهرمان ملی ما طاهر پوشنگی نیزنا بخشودنی است طاهر پوشنگی عیار وسپه سالار بزرگ عرصه پیکار وسیاست که لشکر امین الرشید را تار ومار کرد ومامون الرشید را بر تخت دارالخلافه  ی عباسی در بغداد نشا ند وبه پاس همین خدمتش به حیث والی هرات مقرر شد وسپس اعلان استقلال میهن خود خراسان را از یوغ استعمار عرب وخلافت عباسی نمود، تا امروزکسی نگفته که طاهر" پشتون زرغونی"بلکه تاریخ خراسان وی را بنام طاهر"پوشنگی" یا فوشنگی می شناسدندوهمچنان ابو مسلم خراسانی راهرگز ابومسلم افغان نگفتند ونمی شود تاریخ را با اسم  گذاری های فاشیستی گول زد ٠ محمدگل مومند درولایت هرات نام "قره تپه" را به "تورغندی" تغییرداد ٠

محمدگل مومند در صفحات شمال کشور نیز دستبردبه  نام های  تاریخی زد چنانچه در منطقه بلخ نام قریه" چهار باغ گلشن" را به" شینکی" ، نام" قلعه چه " را به" اسپین کوت "، نام" ینگی آرق را به "نویکوت" ، نام "دکبر جین" را به" شلخی" نام "هزاره چقیش" را به" استول گی " ، نام "رحمت آباد" را به "جرگی " ، نام " یول بولدی" را به "لیندی"، نام " ده دراز"را به "غشی" ، نام" قوش تپه" را به "منگولی"،نام "سمرقندیان" را به" زرغون کوت"، نام "حصارک " را به" اوغز "، نام "چهارسنگ" رابه "سلورتیگی"،نام پلاسپوش را به "زوزان " نام "عباد" را" به دیره گی " ، نام" چهل ستون" رابه"غندان" ، نام "کودوخانه را به " باندگی" ، "نام کشک عبدل رابه " بانده" ، نام "کول انبو" را به" منده تی"، گذاشت

جنایت نابخشودنی وبزرگ دیگرمحمد گل مومند که ازسرلج وعقده خودکوچک بینی وی ودشمنان فرهنگ وتمدن فارسی مایه میگرفت، تغییر نام  قریه بهاء الدین بودکه به افتخار زادگاه مولانا جلا ل الدین بلخی  به اسم پدرش" بهاء الدین " نامگذاری شده بود، متأسفانه بایک خیانت تاریخی وعقده وجنون فاشیستی به " اشپوله " تغییر نام داده شد ، معنی" اشپوله" را باید ازفاشیستان قبیله پرسید؟!

چرا اسم زادگاه بزرگترین دانشمند وشاعر زبان فارسی که افتخار بشریت است از زادگاه اش زدوده می شود تاایرانیان وی را به جهان از ایران امروزی معرفی نمایند ؟ واین قبیله سالاران بی فرهنگ خود میروند وازآن سوی  مرزهای پاکستان خوشحال ختک ورحمان بابا را پیدا نموده اسمهای جاده های این طرف مرز بنام خوشحال خان مینه ،مکتب خوشحال خان ، لیلیه خوشحال ورحمان بابا نامگذاری می کنند  مگر اپارتاید شاخ ودم دارد؟

نام " ایلمانی" را به" وچه ونه" ، نام سلطان خوجه ولی را به میروندی، نام "باغ وراق" را به " حاجی کوت"، نام " زاموکان" را به " کاکاکوت" ، نام " بنگاله" را " به ورخی" ، نام " آق تیپه" را به "اسپین کی" ٠ در شبرغان نام " تخت سلطان " را به" شین کوت" ونام "حسن تابین" را به" غزگی" ٠               

در آقچه نام " آقچه نمای " را به " بتی کوت"، نام " گومک صالح" را به "بتی" ، نام " بوینه قره" را به " شول گره" ٠ در ولایت سمنگان نام قریه " گل قشلاق را به " جوغی" نام " کته قشلاق" را به " جگه بانده" نام "مینگ قشلاق" را به "زندی کوت " ، نام " لرغان" را به "کلای وزیر" ، نام " جوی زندان " را به "جوی ژوندون"، نام دره " زندان " را به دره ژوندون تغییر داد٠                                                         

اگر مردم این مناطق نام اصلی وتاریخی آن را بر زبان میراندند مورد اذیت وباز داشت وشکنجه قرار میگرفتند ٠

مگر چه کسی کشور را به نام این فاشیست سجل کرده بود که با این همه صلاحیت عام وتام نام های تاریخی کشور را تغییر دهد  ؟    همچنان در جوزوجان بنابر هدایت محمد گل مومند "کمال الدین اسحق زی  " یازده نفر  دهقان اوزبیک را زنده پوست کرد وبعد مرده های شانرا در میان خرمن گندم آتش زد ، زمانیکه مردم برای شکایت این جنایت اسحق زی نزد ظاهر شاه آمدند حکومت وقت همه شکایت کنندگان  را نیز روانه زندان کرد ٠

محمد گل مومندودنباله روان وی نه تنها بادست درازی های بی شرمانه درتغییرنام صفحات شمال وغرب کشوراقدام کردند  بلکه با بیرحمی صیهونستی خود نام بسیاری از مناطق شهرکابل را به زبان پشتو واشخاص پشتون نام گذاری کردندو بخشهای از قدیمی ترین محل بودباش مردم اصیل  وزادگاه  روشنفکران نویسنده وشاعر کابل را بنام جاده "میوند!؟ "مسمی کردندوبا این پلان های فاشیستی غلام محمد فرهاد"پاپا" عقب اپارتمان های جاده میوندرا که قبلا" باغها وگل وگلزار بودند به بدرفت بزرگ ومتعفن شهر تبدیل نمودند،  نام  " کوته سنگی "که  نام  شاعره" بی بی سنگی" اولین زن سیاست مدار کابل زمین بود و اشعارش بدست عبدالرحمن خان افتاد و وی را در اتاق یا کوته" سنگی" محبوس کرد و طبق نوشته داکتر اسداله شعور نام کوته سنگی از نام این زن مأخوذ گردیده که با سیاست تنگ نظرانه  کوته سنگی به  " میرویس میدان "  تغییر نام داده شد ،  نام" ده بوری "را به " جمال مینه " ،نام بخشی از " شاه شهید وسیاه سنگ " را به نام " سید نور محمدشاه مینه" ومحلی در " ده افشار " را بنام سپین کلی" ، " قلعه ی جرنیل " رابنام " خوشحال مینه " وقستمی از قدیمی ترین نامهای شهر کابل را که بنام کوچه های " بازار ارگ ، خیابان ، پل خشتی ، کوچه علی رضا خان وشور بازار" یاد می شدند بنام " جاده نادرپشتون " نام گذاری گردید، ومحوطه  فواره های این محل را  " پشتونستان وات " نام گذاری کردند آنطرفتر" پشتنی تجارتی بانک "عرض اندام کرد،  نامها آب ورنگ فاشیستی ( پشتون تباری ) بخود گرفت وگویا هر زنده جانی باید بنام پشتو ، پشتون وپشتونستان نفس میکشید، همچنان مکرویان اول را بنام" نادرشاه مینه" ومنطقه وسیع دیگر را بنام " وزیراکبر خان مینه " نام گذاری کردند ٠

همچنان تعداد زیادی از مکاتب را در شهر کابل بنام اقوام پشتون کردند مگر درین شهرمادران اوزبیک ،هزاره وتاجیک هرگز فرزندانی  نزاده بودند مگر شهر خالی از شخصیت ها انقلابی ومبازرینی چون ، غبار، محمودی،سرور جویا ،  سعدالدین بهاء ، علی اصغر شعاع ،اسماعیل بلخی ، براتعلی تاج ، عبدالخالق  قهرمان ، ابراهیم صفا ، انور بسمل ، ،محمد ولی خان  دروازی ، طاهر بدخشی، مجید کلکانی ونویسندگان و شاعرانی چون  واصف باختری ، سپوژمی زریاب ، لطیف ناظمی وصدها ها تن دیگر بود؟  که مکاتب و دارالمعلمین ها و لیله های شهر کابل بنام افرادی که نه تنها از کابل بلکه از افغانستان نبودند نام گذاری شد چون مکتب و لیلیه  خوشحال خان و محلی بنام "خوشحال خان مینه" مسمی گردید وهمچنان لیله ومکتب رحمان بابا،  مکتب نازوانا(مادر میرویس هوتکی ) ، مکتب زرغونه ( مادر احمدشاه درانی ) مکتب ملالی ، شفاخانه بنام ملالی "ملالی زژنتون" و حالا جایزه اسکار دولت کرزی بنام ملالی است ملالی که هرگز وجود نداشته است  ( ملالی دختری  جعلی عبدالحی حبیبی بود تا از قندهار در جنگ میوند قهرمان زنی داشته باشند و این زن تا اکنون نه سال تولد دارد نه سال مرگ ، نه نام پدر ومادر ، نه گوری دارد و نه بیوگرافی ، چون تا حال عقل حکومت پشتونخواه برای این جعل عبدالحی حبیبی  کار نکرده بود  ممکن فردا باز برای ملالی قبر و سال تولد وسال مرگ ونام پدر ومادری بسازند و شاید مکتب دیگری را بنام مادر ومادر کلان ملالی افغان نام گذاری کنند) وهمچنان مکتب نادریه بنام نادرغدار دیره دونی ، مکتب حبییه بنام حبیب الله خان نوکر استعمار انگلیس ومکتب شادخت مریم و شاخت بلقیس نواسه های نادر دیره دونی وصدها نام دیگر بنام یک قوم خاص که  به این نامها در قندهار و جلال آباد وپکتیا و هلمند نیزجاهای مسمی شده ولی در مناطق پشتونی  هیچگاه یک محل یامکتب بنام  تاجیک ازبیک و هزاره و نورستانی نام گذاری نمی شود وهمچنانکه والی ها باید  پشتون باشند و باز میگویند" دا زمونژ بابا وطن " بابا هم  هویتش مشکوک  برآمد؟ !

گذشته از نامهای جاها در هیچ نقطه دنیا واحد پولی یک کشور به نام یک قوم نیست مثل " افغانی " و یا لباس  افغانی که متعلق به قوم بی هویت کوچی است بنام" لباس ملی" کشورجا زده شده است  و رقص مردم قبایل پشتون را بنام "اتن ملی "بالای همه مردم قبولانده اند که گویا ملیت های دیگر نه لباس دارند و نه رقص مخصوص  خودرا،  همه را در فرهنگ یک قبیله ذوب ومنحل کردن و خود در فرهنگ شهری دیگران ذوب نشدن از  اصول اساسی صهیونیزم است ٠  محمد گل مومند برای اشاعه این آرمان آگاهانه به اشخاصی جعل نویسی   چون حبیبی وچند تن پشتونخواه دیگر و پشتو تولنه ضرورت داشت تا با ساختن  ( پته خزانه ) به درمان عقده  های فرهنگی خودبپردازند ، اما به  ریش خود خندیدند ، بعدسرود ملی را که در حقیقت سرود فاشیستی  است  به زبان همان یک قوم خاص نواختند که امروز طبل رسوایی شان از بام اسرائیل پایین افتاد٠

این بود گوشه ناچیزی از جنایات محمد گل مومند ودنباله روان  سر در کفش، به امیدروزیکه مجسمه محمدگل مومند  را بنام بابای فاشیسم  صهیونیسم افغانی بسازند!

 

 

 

 ثریا بهاء        

 نگرش فمینیستی بر شعر تازه نادیه فضل    

 یک قطره درد برای قانا ـ شعری است از شاعر توانای فرهنگستان ادب فارسی نادیه فضل  به بلندای پامیر وهندوکش ، فریاد ملتی است که در دایره ی افق موج میزندوگله های انسانی تمدن از پهلوی آن بی تفاوت گذر مینمایند٠٠٠ودرفرجام قطره اشکی است از قلب زنی شاعر که باتمام وجودش درد فاجعه قانا رالمس مینماید وحماسه وار در قالبی تازه ارائه میدهداز این جاست که در اوج کمال شاعرانه اش ، اندیشه ء انسانی وتنفرش را ازجنگ جاویدانه می سازد ٠ شعر نادیه فضل با بهره گیری از خصلت های فرهنگی وزبانی اش بانوعی ضرورت نه ظاهری، بلکه اخلاقی وعینی مطابقت میکند ونفوذش همان نفوذ سروده های گارسیا وپابلونروداست ٠

نرودا شاعر بزرگ چیلی نوشت  « زماني كه اولين گلوله‌ها گيتارهاي اسپانيا را سوراخ كرد و خون به جاي نواي موسيقي از آنها بيرون ‌تراويد، شعر من به روحي سرگردان تبديل شد كه خون و درد و عذاب بشر در آن نمود پيدا كرد. از آن زمان راه من با راه مردم يكي شد، ناگهان ديدم كه از انتهاي تنهاي‌ام بيرون آمده وشعرمن به شمشیری بران در مبارزات مردم تبدیل شده است »  

آیا شعر نادیه یک شورش نیست که در شرایط خاص دربرابر هنرش ( شعر) تعهد می پذیرد وقبول مسوولیت میکندو درکنار مردمی قرار میگیرد که اززمین وهوا برسرشان بمب می ریزد؟؟؟

شعر نادیه به قلمرو فرهنگی انسان دردمندامروزی تعلق دارد وبا وسعت اصالت تاریخی خود ، ارزش  یک واقعیت جاوید را به خود اختصاص میدهد ٠

نادیه فضل یک شاعر تجربی وعینی است تصویر سازی او از رنجهای بیکران انسانهای مظلوم و زن جامعه اش جان میگیرد که والایی هنروخصلت های تسلیم نا پذیری آدمی را باهم می آمیزدشعرش مانند دشنه ای دو لبه است که هر طرفش زخم میزند وآیینه ای دو رویه است که یک رویش شعر وزیبایی وروی دیگرش درد ورنج است وروابط ناشناخته ضمیر اوکه تنها در واقعیت گرایی بروز میکند وبی تأمل بدون آن که طیف زیبایی از رنگها تصویر کند جوهر رنگ را باز می شناساند وبی عدالتی را به تصویر میکشدونمی تواند به بندگی درونی رضایت دهدواین شعر نادیه مظهری از ماندگاری وشرافت است٠ ثریا بهاء 

 

                      یک قطره درد برای قانا  

 خدا کجـاســت که یک آســـمان ستـاره ببارد
زســــمت روشن سبــــز ســــحر دوباره ببارد
برای مادر عاشـــق ، به کودکان ، به غریبــان
به جـای آتــش و باروت گل بهـاره ببارد
جبین و گیسوی مشـــرق لهیب شیون و دود است
مگـــر که حکم خــدا بود کاین شــــراره ببارد ؟
وسیــــع قامت گلـــباغ ها و دامن ( قانا )
غـــریو و ناله ی دلهــــای پاره پاره ببارد
کجاست قلب مســـلمان ؟ شکوه نام دلیــران
که از تلاوت ایمان آشـــــکاره ببارد
به کاروان حــقارت ، به عاصیان شـــقاوت
از استــــقامت ، از آزادی بار باره ببارد
خدا کجاســـت که یک لحظه عاجـــزانه بگریم
برای قلب غـــریبان شهــــر ( قانه ) بگریم
تمام جاری ای اســـــطوره ی بلند نجابت
برای نام فلســــطینی عاشـــــقانه بگریم
لبان خستــــه ی لبنان را به بوسه بنازم
و شــقه شـــقه ی دستاش را شبانه بگریم
بسیـــــط خاطره هایم ! فرار ، رنج و اسارت
شبیـــه قامت غمهــــاش را زنانه بگریم
بنام مظهــــــر ایثار و قله های شهـــــامت
نماز و ســــــجده گزارم وبیـــــکرانه بگریم
خدا کجاست که یک لحظه عاجــزانه بگریم
برای قلب غـــریبان شهــــر قانه بگریم 

                            

ثریا بهاء                              

                       پژوهشی در زمینهء نقد ادبی فمینیستی     

   نقدادبى فمينيستى باآثارويرجينياوولف «١٩٤١-١٨٨٢» آغازمى شود. اودرنوشته هاى خودديدگاهى زنانه رابرگزيده است، تجربيات زنان وصداى زنان رادرادبيات بازتاب ميدهد. رجينياوولف به نام «اتاقى ازآن خودآدمى به عنوان مبداء نقدفمينيستى موردقبول زنان فمينيست بانظريات متفاوت قرار دارد اگرچه زنان نويسنده قرن نوزدهم مانندجورج اليوت ، ژرژساند  واميلى برونته نگرش هاى متداول اجتماعى رادرباره زنان به نقدکشيدند، امابعضى محدويت هاى زمانى راپذيرفتندتامتهم به بى ادبى وطرح مسايل جنسى نشوند.
ويرجينياوولف وسايرزنان نويسنده دراوايل قرن بيستم ديدگاهى بطورمشخص زنانه رادرآثارخودبرگزيدندوجنبش گسترده ترى اززنان نويسنده رابوجودآوردندکه درمسيرتاريخى خودبه رشدوشگوفايى ادامه ميدهدوابعادوسيع ترى رابخودگرفته است .
ورجينياوولف درکتاب « اتاقى ازآن خودآدمى » علاوه ازشرايط اجتماعى که به زنان تحميل مى شودبه شرايط مادى زنان نويسنده سخت توجه ميکند. اين مسأله مهم تاآن زمان ناديده گرفته شده بود. درشرايط که زنان ازاستقلال مادى برخوردارنبودندبايدانتظارات مردان ونيازهاى آنهارابرآورده مى کردندوحتى يک اتاق هم ازآن خودنداشتند. اگرمشغول نوشتن ميشدندبارهارشته افکارشان بوسيله شوهر، اطفال ، کارهاى خانه وآشپزخانه به عناوين مختلف گسيخته مى شد. طبيعى است که درچنين شرايطى باکمبودامکاناتى که درجامعه مردسالارى داشتندقادربه نشان دادن نبوغ خودنبودند.
وريرجينياوولف درمورد اندک بودن زنان نويسنده ميگويد«مردهاتمام تجربياتى را که يک انسان مى تواندکسب کندتجربه کرده اند. درحاليکه زنان ازکسب تمام اين تجارب منع شده اند. درچنين شرايطى چگونه نبوغ يک زن مى تواندشکوفاشود؟» ورجينياوولف درآثار خودخواهان ازميان بردن هويت هاى تثبيت شده ى جنسى است . نقدادبى درطول تاريخ حقايق مردانه رابعنوان حقيقت مطلق ارائه داده است . اين روش برروى آثار داستان نويسان زن نيز اثرگذاشته است به همين دليل زنان نويسنده ياسعى ميکنندمثل مردان بنويسند، ياآنطوريکه مردان ازآنان انتظاردارند بنويسندودرزندان ايدئولوژى زن بودن اسيراندونمى توانند درباره ى تجربه ى خودبه عنوان يک جنس حقيقت رابنويسند.وريرجينياوولف معتقدبودکه زنان متفاوت مى نويسندزيراتجربه ى اجتماعى متفاوتى دارند. به نظراو، زمانى که زنان به کسب تساوى حقوق اجتماعى واقتصادى بامردان نايل گردند، هيچ مانع نمى تواندازتکامل آزادانه ى استعدادهاى هنرى آنهاجلوگيرى کند.همانگونه که برداشت هاى متنوعى ازفمينيسم وجوددارددرموردنقدادبيات فمينيستى نيزديدگاهاى متفاوتى موجوداست. که ميتوان ازنقدفمينيستى امريکائى ، انگليسى ، فرانسوى وايرانى نام برد.نقدفمينيستى ، اين سوال اساسى رامطرح مى سازد: تجريبات وصداى زنانه تاچه حددرادبيات بازتاب يافته است.ازنگاه تاريخى درمتون ادبى ، زنان به نسبت مردان نقش کم اهميتى دارندوتحت سيطره ى فرهنگ مردسالاردرحاشيه قرارگرفته اندوبيشتر تجارب مردانه درادبيات ارائه داده شده است .
نقدادبى فمينيستى تيب سازى زنانه درادبيات ومعيارهاى تعين شده آثارادبى راموردنقدقرارميدهدوروشن ميکندکه چگونه آثارضدفمينيستى که درادبيات بوجودآمده است زنان راارزيابى مى کند. نقدادبى فمينيستى به بررسى کمبودشخصت هاى واقعى زنان درآثارنويسندگان مردمى پردازدودرعين حال استفاده ازفرهنگ مردسالاردرآثارزنان نويسنده رانيزدرنظرميگيردونشان ميدهدکه زنان چگونه باکاربردشخصيت هاى قالبى ساخته ى فرهنگ مردانه ، ازفرهنگ مردسالار دنباله روى ميکنند. بانقدآن روشن ميکندکه چگونه آثاراين زنان مى تواندروى آگاهى هاى زنان ديگرتأثيرمنفى بگذارند.منتقدين ادبى مرد، حقايق مردانه رابه عنوان حقيقت محض جلوه ميدهدونيم ديگرحقيقت « ازديدگاه زنانه » ناگفته باقى ميماند.دريک جامعه مردسالارزن خودرا ازديدگاه مردانه تصويرميکندوتحت تأثيرفرهنگ حاکم قرارميگيردوفرهنگ راازديدگاه مردانه مى بيند.ادبيات بايداين قدرت راداشته باشدکه احساسات وتجارب ويژه زنان راباهمه تنوع آن منعکس کند. بايدقادرباشدتجارب زنان رادرجهت انسانى وبرابرى سيستم وارزش هاى فرهنگى به پيش برد.ادبيات بايداين توان راداشته باشدفرهنگى راکه ازنظرتاريخى درخدمت منافع مردانه بوده است ، ازاقتدارطلبى بيرون آوردوبه آن خصلت دموکراتيک بدهد. هدف نقدفمينيستى اين است که نقدرا انسانى وادبيات راواقعى کند. فمينيست هابه دنبال جاى بيشتردرنظم کنونى جامعه نيستند، بلکه آنان به دنبال نظم جديدى هستندکه با« ارزش هاى انسانى » بنيان گذارده شودونه باارزش هاى جنسيت گرا!درادبيات فمينيستى اطلاعات راجع به تبعيض بايدبه دقت واردنوشته شودوهمه جانبه وطبيعى به نظربرسد.نقدفمينيستى زنان نويسنده رابه عنوان يک گروه مشخص درنظرنمى گيردکه همه يکسان بنويسند، بلکه خلاقيت وابتکارشخصى وهنرمندانه آنهارادرآفرينش اثردرنظرمى گيردوکاربردويژه آنها، اثرراازيکديگرمتمايز مى سازد.
بطورکلى ادبيات قادراست که سطح شعور، آگاهى هاى سياسى واجتماعى زنان راارتقابخشد. جنبش هاى آزاديخواهانه ودموکراتيک راپديدآورد، يک اثرخوب ادبى که شرايط محروميت زنان راتصويرميکندمى تواندخواننده کتاب رابطورجدى تکان دهد.ادبيات فمينيستى مرکزتوجه خودرابرروى آثارنويسندگان زنى قرارميدهد که قادرباشنددرکارهاى آينده خودچارچوب هاى مردسالاررابشکنندوخود راازکليشه هاى رايج رهاکرده وبه خلق شخصيت زن هاى درداستان هاى خودبپردازندکه معرف شخصيت واقعى زنان ، آگاهى زنان وحقايق زنانه باشند.
اريکاجونز بارمان هاى که زنان رابه صورت قربانيان بيچاره معرفى مى کندمخالف است به نظراوبايديک رمان ايده آل فمينيستى بى آنکه قهرمان زن خودکشى کندويادچاراختلالات روانى شودبايدتصويرمثبتى ازقهرمان زن ارائه شود.
قهرمانان « فمينيست نو» در داستان بوسيله اعتمادبه يکديگروکمک سايرزنان دربرابرنابرابرى اجتماعى وتخريب مقاومت ميکنندوبااحساس همکارى وکمک يکديگربه سوى يک نظم جديداجتماعى حرکت ميکنندکه بهترين نوع فرهنگ زنانه است .
براى نويسندگان فمينيست نشان دادن حقيقتى که درجستجويش هستندچه معناى ميدهد؟
بطورکلى تصاويرى که اززن درادبيات نشان داده ميشودغيرواقعى است .بين اين تصويروزندگى واقعى زنان فاصله عميقى وجوددارد.دراين تصويرسازى زنانى که درجامعه فعالند، دانش وشخصيت مستقل دارند به عنوان نمونه زنانى که فاقدزنانگى هستند، وظايف زنانه رافراموش کرده اندگمراهند، نامتعادلندمعرفى شده اندوسايرزنان که حالات بچگانه دارند، غيرمنطقى اند، عشوه گراندوکلفت مآبندمطرح شده اند.
نقدفمينيستى بايدقادرباشدکليشه هاى جنسى راتشخيص دهد، ايده ها، هويت ، شخصيت وسرنوشت زن را زيرسوال برد.
درين صورت است که نقدانسانى مى شودوبه يک ارزش گذارى صادقانه ميرسد.
بهترين کتابى که دراين بخش پژوهشى تأثيرعميقى داشته است نوشته تنن درکتاب تحت عنوان

 « You just don't understand» 
که درسال ١٩٩٠انتشار يافت . تنن به بررسى روشن زبانى مردوزن هر دومى پردازدواستدلال ميکندکه تمايزهاى زبانى ازتفاوت هاى فرهنگى مبتنى برجنسيت ناشى مى شودوبه قدرت وابسته نيست. به نظرتنن ، مردان در روش محاوره خودبه دنبال مقام هستنددرحاليکه زنان پيوندرا جستجوميکنند.
ازاين روتنن برترى رادرقالب سبک فرهنگى توجيه ميکندونه بهره گيرى ازقدرت.
سيمون دوبوار  ، کيت ميلت ، فريدن وگرير اين چهار نويسنده سوال هاى جديدى مطرح کرده اندوهمگى درطرح يک سوال اصلى درموردنقدفمينيستى مشترکند:
« چگونه مى توان محروميت فرهنگى زنان راتوضيح دادوآن رامتوقف ساخت ؟ »
کيت ميلت درکتاب  « سياست جنسى » پدرسالارى را براى بيان ستمى که برزنان اعمال مى شودبکارمى بردبه نظراوپدرسالارى زن راتابع مردياجنس پسترتبديل ميکندکه اغلب به عنوان موجودات ضعيف درمقابل مردان قوى مطرح ميشوندوتصويرکاملى ازطرزجنسيت گرا رانشان ميدهد.
موج دوم فمينيست ها، درفرانسه باسيمون دوبوارشناخته ميشود. اواز ادبيات به عنوان مهمترين معناى قدرت پدرسالاردرخانواده نام مى برد.
دوبوارمعتقداست که نويسندگان مردديدى عميقا"محافظ کارانه نسبت به زنان دارند. نويسندگان مرددرموردزنان مى نويسندتااينکه خودرابيشترو کاملتربشناسند.
سيمون دوبواردرقلب همه فمينيستهاى فرانسوى جادارد.
علاوتا"اوبعنوان يک نويسنده طرفدارفلسفه ومکتب ادبى اگزيستانسيالسم « اصالت وجود»وهمچنين بعنوان دوست ، همکاروهم زندگى ژان پل سارترازويژگى خاص دراشاعهء تفکرات اگزيستانسيالسيت هابرخورداربودسارتردراين زمينه مينويسد!
« سيمون دوبوار ازدقت ، وسعت نظر و شکيبائى خاص اصلاح درنوشته برخوردار است . هرگزنقايص

عبارات راهرچقدرهم بى مقدارباشندمورداغماض قرارنميدهد. »
اودرکتاب  «جنس دوم » مى گويد:
هنگاميکه يک زن سعى ميکندخودراتعريف کندباعبارت « من يک زن هستم » شروع ميکند. هيچ مردى اين کاررانمى کند. اين واقعيت ، عدم تقارب بنيادين بين اصطلاحات « مردانه » و« زنانه » رانشان ميدهد. درتعريف انسان ازواژه « مرد» استفاده مى شودنه ازواژه « زن» اومعتقداست که « زنان درميان مردان پراگنده شده اند، نه تاريخ دارند ونه انسجام طبيعى . آنهابرخلاف سايرگروه هاى تحت ستم ، درکنار يکديگرهم جمع نشده اند. زن دررابطه نامتوازن بامردقرارگرفته است مردهمان « شخص » است وزن همان « ديگرى » سلطه مرد، نوعى فضاى پذيرش ايدولوژيک راتأمين کرده است، قانون گذارا ، کشيشان ، فلاسفه ، نويسندگان ودانشمندان سعى کرده اندنشان دهندکه منزلت تحت سلطه زن درآسمان مقدرشده ودرزمين سودمنداست. »
سيمون دوبوارميگويد:
موجوديت زنان برخلاف مردان دوپاره است . موقعيت مردبه هيچ وجه باسرنوشت او درمقام يک مذکرتضادى ندارد. ولى اززنان انتطارمى رود که براى اثبات زنانگى خويش ، خودرابه شيئى وطعمه مبدل سازد.
انسانيت زن بامونث بودن اودرتعارض است . هرکدام راکه انتخاب کند، قسمتى ازموجوديت خودراانکارکرده است . فقط وقتى زن ازدوپارچگى نجات خواهديافت که انسانيت اووجنسيتش باهم درتعارض نباشد.
هلن سيکسوس  «١» در« خندهءمدوزا »

 که بيانيه معروف نوشتارزنان است وآنرادرسال ١٩٧٥نوشته وبه سيمون دوبوارتقديم کرده است ، اززنان ميخواهدکه تمناى خودرادرنوشته بگذارند. اوزنان رامخاطب قرارمى دهدوميگويد:
« من ... سرشارم ، اميال من اميال تازه اى آفريده اند. تن من آوازهاى ناشنيده راميداند. بارهاوبارها.. من احساس کرده ام چنان سرشارازسيلان نورم که مى توانم ازهم بشکنم »
هلن سيکسوس سرپيچى ازقوانين سخت پدرسلارراوظيفه زنان نويسنده مى داندکه زن بايد«زبانى براى خودبوجودآوردکه درونش رانشان دهد. » 
 
زن بايدخودراازسانسورنجات دهدو« شايستگى هاى خودراتمناهاى خود، قلمروپهناورهستى خودراکه مهروموم ونگهدارى شده است ، بازيابد. » 
 
درنقد فرانسوی علاوه بر نوشتار زنان مسئله زبان از اهميت فراوان برخوردار است. سيمين دوبوار دراين مورد می گويد : از رشد زبان زنان جلوگيری بعمل آمده است در فرهنگ و جامعه شناسی ، زبان زنان بعنوان ديگری بکار برده شده است نه بعنوان خود . اين نظر مورد قبول سايرفمينيست هاى فرانسوى است.
«١» هلن سيکوس  در١9٣٧درالجزايربدنياآمد.اومنتقد، نووليست ، نمايشنامه نويس ومديرمرکزمطالعات زنان است که درسال ١٩٧٤درپاريس تأسيس شد
امه سزرشاعرسياهپوست ميگويدکه دربرخوردبايک سياهپوست مردم
همشه ازخودميپرسندکه آياخون اوهم سياه است ؟ ولى هرگزاين سوال به ذهن شان نمى رسدکه آيايک سفيدپوست خون اوهم سفيداست ؟ »
نقدفرانسوى ازساخت شکنى استفاده مى کندومعتقداست که درک عمومى ازسفيدوسياه ، زن ومرد، فرهنگ طبيعت بايدازميان برداشته شود. درين معانى ساخته شده يکى ازترم هابه عنوان سنت بطورمثال «سفيد- مرد» شناخته مى شودوبه محروميت ترم مخالف «زن- سياه »مى انجامد. فمينيست ساخت شکن ، به درهم ريختن باورهاى جامعه پدرسالارمى پردازدودرجستجوى يک روش زنانه نوشتن وخواندن ادبى وفلسفى دراثرهستندوبه مسايل روانکاوى سخت توجه دارند.
نقدادبى فمينيستى درايران !
فمينيست هاى ايرانى دردرجهء اول چگونگى نگرش ادبيات فارسى را دستورکارخودقرارداده اند، درپژوهشهاى خودبه عمق ارزشهاى سرکوب کننده فرهنگى واجتماعى رسيده اندکه اخلاقيات مردسالاردررگهاى جامعه ايرانى جريان دارد.
فمينيست هاى ايرانى کليشه هاى ضد« زن وزنانگى » درادبيات کلاسيک راهدف نقدخودقرارداده اندبطورنمونه مولوى شاعرشوريده وتحسين برانگيزآنجاکه زنان رامخاطب قرارميدهدجنبه ى « زن ستيزى رابخود ميگيردوزن را« مظهرهواى نفسانى » مى داند.
سعدى اشعارضدزن فراوان داردبه اين دونمونه اکتفامى کنم
زن نوکن اى خواجه درهربهار
که تقويم پارينه نايدبه کار

يا

زبيگانگان چشم زن کورباد
چوبيرون شدازخانه درگورباد
واحدى مراغه اى شاعرعارف دررابطه بازن چنين مى سرايد
زن چوبيرون رودبزن سختش
خودنمائى کندبکن رختش
ورکند سرکشى هلاکش کن
آب رخ مى بردبه خاکش کن
اين اشعارنمايانگرفرهنگ زن ستيزونگاه تحقيرآميزمردان فرهيخته نسبت به زن وزنانگى است که منعکس کنندهء شرايط اجتماعى وفرهنگى مردسالارى است که به تفکرسرکوبگرجنسى ميدان ميدهدوآنراپذيرفتنى مى کندازاين انواع اشعاردرادبيات زبان فارسى فراوانند.
چه رسدبه زنان افغانستان که ازشرايط اجتماعى وفرهنگى واپس گرا وناسالمى مرد سالارى رنج مى برندوهرروزترورهويت ميشوندو حتى توان فريادکشيدن هم از آنهاسلب شده است . مشتى بيماران ساديست و زن ستيزبا بيرحمى سرنوشت انسانى ايشان رابازيچه تفکرجنسيت گرائى خودنموده اند.
دراکثرکشورهاى جهان سوم شکستن ساختارمردسالارموضوع اصلى نقدفمينيستى رادربرميگرد.مردهاى کشورهاى جهان سومى به علت عدم شناخت ازفمينيسم دچار وحشت بى دليل شده « فمينيسم » را اژدهاى هفت سرمى دانندکه همه چيزراخراب مى کند، مناسبات زن وشوهررا بهم ميزندوبا مفاهيم علمى آن آشنائى ندارند. درحاليکه فمينيسم يک ديدگاه انسانى مترقى است که ازتفاوت بيولوژيکى زن ومرد آگاه است اماآنرامبناى برترى ذهنى واجتماعى يک جنس برجنس ديگرنمى داندوارزش هاى همه جانبه جنسيت  زنانه رادرنظرمى گيرد، زن رايک انسان کامل مى داندکه جهان راازديدگاه زنانه مى بيند. فمينيسم مردان رانيزاززندان عقايدمردسالارآزادميکندآنهامجبورنيستند خودرادرچارچوب کليشه « مردومردانگى » قراردهندوبراى اثبات قدرت مردانه فشارجسمى وروحى شديدرامتحمل شوند« زن وزنانگى» و«مردومردانگى » رادرقلمرو« انسانى » آن بررسى ميکندبادرنظرداشت اين مسأله نقدفمينيستى برادبيات خصلت انسانى ودموکراتيک مى دهدو ساختارفرهنگى مردسالاررادرهم مى شکند.
دراين جاازکتاب « ودراينجادختران نمى ميرند» نوشته شهرزادکه توسط انتشارات نوردرسال ١٩٩٦درونکورکانادابه چاپ رسيده است مختصرنقد مى شود.
شهرزاددراين کتاب خواننده راباشرايط وحشتناک وغيرانسانى زندان هاى اسلامى شيرازوتبريزآشنامى کند.
شهرزادراپس ازدستگيرى فعاليت سياسى به بازداشتگاه «سيدعلى خان » مى برندبازجوهابااهانت وفحش سعى مى کنندازاودرموردگروه سياسى ونوع فعاليت هاى آن اطلاعاتى بدست آورند. شهرزادمقاومت مى کند.
بازپرسهابراى درهم شکستن مقاومتش اوراشکنجه مى کنندوپس ازسيلى زدن هاى پى درپى اورابه ميله صليب مانندمعروف به « تی »  مى بندنداورا شلاق ميزنندوشوهرش رادرمقابل چشمانش شکنجه وبه ديارعدم مى فرستند.
شهرزادزنى است که ازعشق قدرت مى گيردودرمقابل مرگ مى ايستد.
شهرزادمراحل سقوط ازانسان به ضدانسان براى حفظ بقادرزندان را بررسى مى کند، عده اى خصوصيات انسانى خودراهمچنان حفظ مى نمايندوعده اى ديگردرزيرفشاروشکنجه جهان بينى خودراتغييرميدهند.
سهيلازنى که درزندان جاسوسى مى کند، شهرزادبه اواعتراض مى کند سهيلاگذشته خودرابررخ اومى کشدکه موقعيت مهمى داشته ، شهرزاد پاسخ ميدهدکه موقف توبخاطرشايستگى وتوان تونبودبلکه بخاطرموقعيت شوهرت بوده است ، شهرزادبه مسأله مهم اجتماعى مى پردازدوآن عدم کفايت ولياقت زنانيست که تنهابه خاطرروابط خانوادگى ازجمله موقعيت شوهران شان وياروابط ديگرى« معشوقه بودن » درموقعيت اجتماعى وسياسى خاص قرارگرفته وازامکانات آن نيزاستفاده کرده اند، امادانش وشخصيت فردى آنهارشدنکرده است .
شهرزاددرسلول تاريک وسردخوددرازکشيده ، بازجوداخل سلول مى شودوچراغ رامستقيما" درچشم زن زندانى مى اندازد. زندانى دستش راجلونورمى گيرد.
بازجومى گويد: « حاضرى براى زندانيان صحبت کنى ؟ » زندانى مقاومت ميکند. بازجوبه پستان زن تيغ ميکشد، بلافاصله دهن ، چشمان ودستهاى اورامى بندندوپس ازکتک وفحش هاى رکيک به اوتجاوز مى کنند.
تجاوزجنسى اساسى ترين ودرعين حال وحشيانه ترين نوع شکنجه براى درهم شکستن مقاومت زن زندانى است .
شهرزادواکنش متفاوت زنان درمقابل تجاوزجنسى رابيان مى کند.فرهنگ مردسالارچنان درذهن زندانى رسوب کرده است که آنهاحتى درآن شرايط گناهکاررامعرفى نمى کنند.
زنانى که درمقابل وحشيانه ترين شکنجه هامقاومت کرده وازعقايدسياسى خوددفاع کرده اند، به مسأله تجاوزجنسى که مى رسدمهرسکوت برلب مى زنندوبه پيروى ازسنت تثبيت شده مردسالارباحياء بوده آبرودارى مى کنند. اين قدرت راندارندعمل تجاوزجنسى راکه درانجام آن کوچکترين گناهى ندارند، افشاءکنند. فريباتنهازن زندانى است که صداى خودرابلندمى کند: « ماتاکى بايدباشرم زنانه اجازه بدهيم اين نوع شکنجه براى تحقيروخردکردن برمااعمال شود؟"
دريک جامعه استبدادى مردسالارى کسى نمى خواست به چهره ومحتواى انسانى هم زنجيرى خودبيانديشدکه انگيزه اش براى مبارزه وپذيرش اين شرايط همان حس شکوهمندآزادى وعدالت خواهى بوده است .
فريباآگاهى زنانه دارد. اين مسأله به اوقدرت وجرأت لازم براى بيان شجاعانه حقيقت راميدهد.
شهامت شهرزادبه زنان ديگر قدرت ميدهدکه شرم وآبروى دارى که زاده وپرداخته فرهنگ مردسالاراست وازاين شرم سوء استفاده مردانه مى شودکنارگذارده وازخودسخن گويد. جرأت شهرزاددرنوشتن اين کتاب ، حوادث آن رابراى هميشه درتاريخ به ثبت مى رساند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
باقى دارد
 منابع

A room of one's own -1 « ورجينياوولف »
٢- Second Sex « سيمون دوبوار»
٣-همه ميمرند « سيمون دوبوار»
٤- نقدفمينيستى مهاجرت « بکرى تميزى »
٥-women and Litertur
٦- ودراينجادختران نمى ميرند « شهرزا
 
+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 18:51 |