X
تبلیغات
ثریا بهاء
http://www.youtube.com/watch?v=EVs6VEinoxA&feature=youtu.be
+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در شنبه سوم فروردین 1392 و ساعت 10:43 |
 

Soraya Baha Book, Afghan Poet

 

یعقوب یسنا

کتاب رها در باد؛

روایتی از شکل­گیری پشت صحنه­ی قدرت خلق و پرچم

شناسنامه­ی کتاب:

کتاب: رها در باد (درونمایه: خودزندگی­نامه­نوشت در پرتو تاریخی-سیاسی ربع اخیر قرن بیست افغانستان)نویسنده: ثریا بها

ویراستار و برگ­آرا: محمد کاظم کاظمی

ناشر: شرکت کتاب

جای نشر: امریکا

«من مسوولیت­پذیری سارتر را بهتر از مسوولیت­گریزی کمونیستان و دین­مداران می­دیدم که کمونیستان، نقش شرایط اجتماعی و دین­مداران نقش قضا و قدر را در سرنوشت انسان، یکسره می­دانند. همه بدبختی­ها و گژاندیشی­های خود [شان] را به دوش پدیده­های بیرون از هستی فرد می­گذارند، و خود از سازندگی و مسوولیت­پذیری گریز می­کنند. برای من دیگر، سرنوشت، قضا و قدر رنگ باخته بود، به گفته­ی سارتر «انسان عروسک خیمه­ی شب­بازی نیست» انسان، آزاد، متعهد و مسوول است. زیرا آزاد است، تعهد می­پذیرد، مسوول و سازنده­ی زندگی و شخصیت خویشتن خویش است» (ثریا بها؛ رها در باد؛ 1391؛ 242).

کتاب رها در باد، با زبان ادبی و روایت داستانی، پشت صحنه­ی تاریخ معاصر به ویژه، چگونگی شکل­گیری جریان خلق و پرچم، و دوره­ی قدرت این جریان را در افغانستان، ارایه می­کند؛ منظور از این ارایه، زندگی خود نویسنده است که چگونه در چرخ قدرت گرفتار می­شود؛ اما با آگاهی و مسوولیت­پذیری که دارد، می­خواهد بازیچه­ی دست نامریی و ناخواسته­ی قدرت نشود که توسط دیگران، مدیریت می­شود، و آدم­ها در این مدیریت، نقش یک ربوت را دارند که برای تطبیق جنون­­آمیز دیکتاتورها به کار گرفته می­شوند.

بسیاری­ها ناخواسته، گرفتار این، چرخ شده­اند بی آنکه بدانند یا فکر کنند که ابزاری­ برای فزون­خواهی­ها شده­اند، شیفته­ی فزون­خواهی­ها می­شوند و شیفته­­گی فزون­خواهی، خودآگاهی­ای کاذبی را در تصور شان می­آفریند؛ در نهایت، قربانی این خودآگاهی کاذب می­شوند. بنابر این، شیفته­ی رهبر بودن، مانند دوره­ی هیتلری یا شیفته­ی هرگونه فکری که به ایدیولوژی می­انجامد، مانند ایدیولوژی کمونیستی شوری و حکومت­های زیر سلطه­اش؛ همسنگ اند.

رهایی از این گونه ایدیولوژی­هایی که جامعه­ی انسانی را تا سرحد جنون می­کشاند، و جنون، به خودآگاهی جامعه تبدیل می­شود، و همه به نوعی، شیفته­گی کاذب را با واقعیت تفکیک نمی­توانند و این خودشیفته­گی را واقعیت می­دانند؛ دشوار است.

کسی می­تواند به خودشیفته­گی خودش و جامعه­اش پی ببرد؛ که موضوع فکری خود و جامعه­اش را بتواند با پژوهش به چالش بکشد تا این که دریابد، در جامعه­ای که به سر می­برد، هم جامعه و هم فرد در یک وضعیت کاذب یا شبه­­­وضعیت به سر می­برند.

در جامعه­­ای که نویسنده­ی کتاب رها در باد، جوانی و زندگی سیاسی­اش را آغاز می­کند و وارد عرصه­ی سیاسی می­شود به زودی پی می­برد که وضیعت سیاسی جامعه­اش یک وضعیت واقعی نیست؛ یک شبه­وضعیت سیاسی است که از طرف حکومت شوروی فضاسازی شده است. بنابر این، سیاست­مدرانی که گویا در بستر سیاسی دارند مبارزه می­کنند نه سیاست­مداران واقعی بلکه شبه­سیاست­مدار و ابزار سیاسی استند؛ فقط در یک وضعیت ایدیولوژیک قرار داده شده­اند که واقعیت را با ایدیولوژی تفکیک کرده نمی­توانند. این فضای ایدیولوژیک، به قربانیان سیاسی­اش تنها چیزی که داده است، شهوت به قدرت است؛ که شهوت به سکس، به پول و دست­یابی به امر جنون­آمیز و ناهنجار هرگونه فزون­خواهی، با رسیدن به قدرت، برای شان فراهم می­شود. اما همین که قربانی سیاسی به قدرت دست­ می­یابد؛ معیار به کارگیری­اش به عنوان یک وسیله­ی سیاسی به پایان می­رسد و دور انداخته­ می­شود؛ نوبت به وسیله­ای دیگر می­رسد.

کتاب رها در باد، همین وضعیت را از درون به نمایش می­گذارد نه از بیرون؛ از پشت صحنه، سخن می­گوید نه از روی صحنه؛ آنچه که اهمیت کتاب را از تاریخ محض فراتر می­برد همین توجه­ی نویسنده به پشت صحنه است. تاریخ، معمولن به روساخت رویدادها می­پردازد و رویدادها را از بیرون توصیف و تحلیل می­کند.

نویسنده نشان می­دهد که چگونه اشخاص به عنوان وسیله­ی سیاسی به قربانی گرفته می­شوند؛ از جمله: داوود، تره­کی، امین، ببرک کارمل، نجیب الله و دیگران؛ همین طور در جناح­های مجاهدان نیز معادل این قربانی­ها را می­توان یافت که ابزار سیاسی اند برای فزون­خواهی­های قدرت­های بزرگ جهان. این قربانیان سیاسی، به نوبت خود از جامعه­، جوانان و مردم، قربانی می­گیرند:

«رژیم مزدور و تنظیم­های جهادی هردو از جوانان بیگناه و بینوا سربازگیری می­کردند و آنها را به جبهات جنگ بر ضد هم می­فرستادند که به بهای خون آنان رهبران فاسد حزب مزدور و بردران مسلمان پاکستان­نشین، زندگی افسانوی برپا داشته بودند.

هردو گروه مسلمان و نامسلمان جوانان را با واژه­های «شهید» و «قهرمان» می­فریفتند و هرگز نمی­خواستند فرزندان و وابستگان خودشان به جبهات جنگ رفته شهید و قهرمان شوند. آنها برای بقای زندگی ننگین خود، شهید و قهرمان را پیشوند نام جوانان بینوا می­کردند، اما کمونیستان فرزندان و برادران عیاش خود را به بهانه­ی تحصیل به شوری می­فرستادند» (ثریا بها؛ رها در باد؛ 1391؛ 315).

این قربانی­گیری به حدی می­رسد که هیچ کس از آن به دور نمی­ماند، به نوعی پای همه به وضعیت کاذب کشانیده می­شود؛ همه کس ناخواسته برای این وضعیت کاذب، قربانی­ می­گیرد و قربانی، می­دهد.

در این کشاکش ایدیولوژیک که انسان به ابزار تبدیل می­شود؛ نگاه­ی قدرت به آدم­ها، نگاهی است ابزاری؛ یعنی ارزش هر آدم به پیمانه­ای، وسیله بودن و وسیله قرار گرفتن­اش برای تحقق فزون­خواهی قدرت است. بنابر این نویسنده با به نمایش گذاشتن پشت صحنه­ی قدرت سیاسی لجام گسیخته، می­خواهد این را بگوید که انسان فراتر از ایدیولوژی­ها و وسیله بودن­اش برای ایدیولوژی­ها، انسان است و ارزش­اش برای وجود داشتن و اگزیست­اش است؛ پس هیچ ایدیولوژی حق این را ندارد و نباید داشته باشد که آدمی را به بردگی بکشاند.

اما در سرشت و نهاد اشخاص این فزون­خواهی­های لجام گسیخته وجود دارد که با ایدیولوژی سازی، آدم­ها را برای تحقق فزون­خواهی­هایش به بردگی می­گیرد؛ بنابر این، بایستی به افراد، آگاهی داد تا هر فرد، اعتماد به نفس و هویت فردی خویشتن خویش را داشته باشد که به بردگی کشیده نشوند؛ از این رو، کتاب رها در باد، افزون بر پیامد سیاسی اتو بیوگرافیکی­اش، پیامد فلسفی نیز دارد که این پیامد فلسفی، انسان را به عنوان این که انسان است در مرکز تاریخ و زندگی، قرار می­دهد.

ثریا، دختری در وسط مردان شیفته­ی قدرت، سکس و پول

ماجرای کتاب از اینجا آغاز می­شود، دختری از یک خانواده­ی فرهنگی و شهری، که پدرش نیز از فعالان فرهنگی و اجتماعی، و منتقد شاه و حکومت، و از طرفداران دموکراسی بوده است؛ به جریان پرچم جذب می­شود. این دختر ثریا بها نام دارد. کتاب رها در باد خودزندگی­نامه­­نوشت (اتوبیوگرافی) سیاسی و خانوادگی ثریا بها است که زندگی خانوادگی­اش هم ناخواسته، سیاسی شده است؛ یعنی مرزی بین زندگی شخصی و خصوصی، و سیاسی­اش وجود ندارد.

به طور ناخواسته در ناگزیری­ای با مردی ازدواج می­کند که برادر این مرد، رییس خاد (امنیت) و رییس جمهور حکومت دموکراتیک خلق افغانستان، می­شود. ثریا بها بنا به دریافتی که از برادر شوهرش دارد، نمی­تواند اخلاق سیاسی او را تحمل کند و برادر شوهرش هم از تسلط بر ثریا بها دست بردار نیست؛ کتاب در نهایت روایتی است از رخدادهای بین ثریا بها و برادر شوهرش دکتر نجیب الله، رییس جمهور قربانی سیاسی دیکتاتوری حکومت کمونیستی شوری، در افغانستان.

کتاب، در واقع یک رمان تاریخی است که ثریا بها در این کتاب سه نقش اساسی را دارد: شخصیت­ محوری، راوی و نویسنده­ی رمان است. من، در این بخش نوشته، از ثریا بهای شخصیت-­راوی سخن می­گویم نه از ثریا بهای نویسنده که یک شخصیت حقیقی است.

ثریا بها، دختری است جذاب و با نشاط، دانشجو دانشکده­ی اقتصاد، فعال دانشجویی، مشتاق کار اجتماعی و سیاسی، طرفدار تغییرات سیاسی و اجتماعی در کشور، علاقه­مند جریان­های چپ و دستان نویس؛ با داشتن این ویژگی­ها و پیشینه­خانوادگی، مورد علاقه­ی جریان سیاسی پرچم قرار می­گیرد، به این جریان جذب می­شود؛ در مدت کم با شخصیت­های مهم این جریان آشنا می­شود که این شخصیت­ها: میر اکبر خیبر، ببرک کارمل، اناهیتا راتب­زاد، نجیب الله، سلیمان لایق و دیگران است. این آدم­ها بعدها حزب پرچم را رهبری می­کنند. معمولن دیدار ثریا بها با اینها صورت می­گیرد و ثریا بها هم به همین جریان تعلق می­گیرد.

در این دید وبازدید، ثریا بها متوجه می­شود که تمامی رفتارش از طرف اناهیتا راتب­زاد مدیریت می­شود، بنابر این، با رفتار و کردارش به راتب­زاد نشان می­دهد که او از نظر رفتار و کردار یک شخص مستقل است، و هرگز تحمل این را ندارد که طبق اراده­ی دیگران فکر و رفتارش مدیریت شود با این هم میانه­اش با راتب­زاد سست وکش، ادامه می­یابد.

ثریا بها که در خانواده­ی شهری بزرگ شده، با هنجارهای جنسیتی مردانه­ی مردان قبیله، هنوز رو به رو نشده است اما اکثر شخصیت­های حزب، مردانی اند با زیرساخت روانی قبیلوی که حضور زن و دختری برای شان در یک جمع مردانه، مفهوم کار جمعی و انسانی ندارد؛ آنچه که برای این گونه مردان از زن در یک جمع مردانه قابل تصور است؛ زن، بازیچه­ی استفاده­های جنسی برای شان، است.

با آنکه ثریا بها با یک روان راحت و مثبت به این جمع مردانه اشتراک می­کند اما از برخورد این مردان، متوجه می­شود که روان و ساختار شخصیتی این مردان با فلسفه­ی مارکسیسم پیوندی ژرف ندارد؛ اینها فقط ظاهر شان را با دوستان روس­شان آراسته اند؛ روح و شخصیت­شان همان است که یک مرد قبیله و بدوی از آن برخوردار است. دیری نمی­گذرد که گمان ثریا بها به واقعیت می­پیوندد؛ غیر از میر اکبر خیبر، از کارمل تا نجیب در پی تصرف­اش استند.

تعدادی از آدم­ها، ثریا را برای کسی خواستگاری می­کنند و تعدادی هم بدگویی خواستگاران­اش را به او می­گویند. به نوعی ثریا در وسط خواست، تنفر و تعصب جنسی مردان رفیق حزبی­اش قرار می­گیرد که رفیقان دارند برای دست­یابی بر او رقابت می­کنند. این گونه برخورد با ثریا، او را از کار حزبی با جریان پرچم ناامید می­کند زیرا او با تعهدی اجتماعی و سیاسی­ای که داشت می­خواست فعالیت کند اما زود متوجه شد پیش از این که یک دختر به جوانی برسد نظر مردان جامعه­اش نسبت به یک زن و یک دختر در جامعه و کار جمعی چگونه است!

در دیداری با ببرک کارمل که یک رفیق حزبی­اش است؛ دریافت ثریا از جمع رفیقان حزبی­اش که اکثرن مردان استند، کامل می­شود و او به شناخت از این مردان دست می­یابد. کارمل در این دیدار، از ثریا می­خواهد که اناهیتا راتب­زاد دارد پیر می­شود و تو که هژده ساله استی می­توانی جای اناهیتا را بگیری؛ این پیشنهاد از طرف مردی صورت می­گیرد که هم زن دارد، هم معشوقه و هم رهبر است.

«کارمل گفت: «تو می­دانی چقدر جذاب و جالب استی! همین شور تو، همین صداقت تو پسرها را مجذوب و دخترها را حسود می­کند. تو یک پارچه­ی آتش استی، که مرا می­سوزانی!»

با شگفتی تکانی خوردم. پنداشتم تب دارم، شنیدن چنین هذیانی ناشی از تب من است! به زودی دریافتم که این هذیان تب­آلود از آن من نیست. این هذیان، هذیان رهبری بود که در چشمانش هوس و شهوت موج می­زد.

گفت: «تو مرا می­کشی. من مدت­ها منتظر روزی بودم تا در غیاب داکتر جان (اناهیتا) بتوانم احساسم را به تو بازگو کنم. می­دانی تو با این همه شجاعت و دانشی که داری به زودی جای اناهیتا را خواهی گرفت. اناهیتا پیر شده و تو هژده سالت بیش نیست.»

پنداشتم با این حرفها می­خواهد صداقت مرا نسبت به اناهیتا آزمایش کند. گفتم: «نمی­فهمم شما از چی سخن می­گویید.» گفت: «دخترجان! می­خواهم بگویم از زیبایی و جوانی­ات استفاده کن.» به خود لرزیدم و پرسیدم: «رفیق کارمل من از جوانیم استفاده کنم یعنی چی!» گفت: «از تو خوشم می­آید.» گفتم: «من اگر از جوانی­ام استفاده کنم، می­توانم از جوانان هم­سن و سالم استفاده کنم، نه از شما که رهبر و جای پدر منید. شما با وصف داشتن همسر، با پیوند و تعهدی که به اناهیتا دارید، وفادار بمانید.» با احساس تنفر و شتابان به سوی در دویدم» (ثریا بها؛ رها در باد؛ 1391؛ 127).

ثریا همواره با این گونه پیشنهادها یا زخم زبان رفیقان حزبی­اش قرار می­گیرد؛ با آنکه صدیق برادر نجیب الله، خواستگار ثریا است. نجیب با شنیدن این خبر که برادرش از ثریا خواستگاری کرده است بازهم از صدیق بد گویی می­کند، و وانمود می­کند که من تو را دوست دارم و دست­بردارت نیستم؛ می­توانی با من باشی؛ با آنکه ثریا صدیق را هم نمی­خواهد و اصلن، قصد ازدواج را ندارد؛ به نجیب پاسخ جدی و دندان شکن می­دهد؛ نجیب هم به ثریا می­گوید که منتظر پاسخ­ات باش، مره هم نجیب می­گویند!

ثریا بنا به فعالیت­های حزبی، شب­ها خواندن درس­های دانشکده­ی اقتصاد، و نگرانی­های عقده­مندانه­ای که از طرف رفیقان حزبی­اش متوجه­اش است؛ بیمار می­شود و برای تداوی­اش به روسیه می­رود؛ با دیدن روسیه، انسان آرمانی شوروی هم در تصورش نابود می­شود؛ در مدتی که روسیه است، کم کم پی می­برد که رفیقان حزبی­اش همه عضو شبکه­ی جاسوس ک. گ. ب است؛ و رهبران حزب خلق و پرچم از حکومت شوروی پول دریافت می­کنند.

با برگشت به کابل، رابطه­اش را از نظر سیاسی با رفیقان حزبی و با جریان پرچم قطع می­کند، به عنوان یک منتقد به نقد جریان و رهبران حزب می­پردازد؛ زیرا کاملن دریافته و مطمین شده است که این رفیقان سیاسی­اش مردانی است شیفته­ی قدرت، سکس و پول؛ نه در پی توسعه­ی ساختار­های مدرن اجتماعی به جای ساختارهای قبیلوی استند و در پی سیستم­سازی و حکومت­سازی به جای حکومت سنتی و پوشالی موجود.

نخست، تنها اقدامی که ثریا می­تواند انجام دهد؛ بریدن کامل از این جریان است اما با این بریدن، رفیقان­اش همه در پی توطیه­ و دسیسه­سازی شخصیتی و حیثیتی او برمی­آیند تا ثریا را در هر صورتی به چنگ بیاورند و با ایجاد ناگزیری­ها، وسیله­ی دست شان قرار بدهند. اما ثریا با اراده­ای که دارد؛ با قبول همه توطیه و دسیسه­ی رفیقان­اش، از این جریان جدا می­شود و به همه هم می­فهماند که او دیگر با این جریان نیست و یک شخصیت مستقل و آزاد، متعلق به خودش است.

عقده­های مردانه­ی رفیقان­اش، نبود ثریا در کابل برای مدتی، کارسازی صدیق با مادر و خانواده­اش، ثریا را ناگزیر به ازدواج ناخواسته با صدیق -که نماد شخصیتی نیرنگ، بی­ارادگی، بی مسوولیتی، طفیلی بودن و دستاورد فکر قبیله و خانوده­ی بی فرهنگ و خشن است- می­کند.

ثریا خیال می­کند با این ازدواج، از عقده­های رفیقان حزبی­اش رهایی می­یابد، و می­تواند یک زندگی نسبتن آرام و شخصی را آغاز کند اما این تصور ثریا نقش بر آب می­شود، مشکل جدی­اش در زندگی، تازه آغاز می­شود، بنابر این، ثریا ناگزیر می­شود که تصور یک زندگی آرام را از فکرش بیرون کند و برای تسلیم نشدن به این عقده­ی حزبی­ رفیق سابقش هرگونه خطری را متقبل شود و مطیع عقده­ی رفیق حزبی­اش که نجیب الله برادر شوهرش است، نشود.

در نهایت برداشت ثریا از قدرت در افغانستان دچار تحول می­شود و بیشتر توجه­اش را معطوف به پشت صحنه­ی قدرت می­سازد که چگونه در یک جامعه­ی بسته و در قلمرو دیکتاتوری­ها، قدرت، صحنه­سازی می­شود؛ بنابر این، کوشش می­کند تا راوی پشت صحنه­ی قدرت جریان خلق و پرچم در افغانستان، باشد.

ثریا، زنی در وسط واقعیت تلخ مرگ و زندگی

«کوه­های سر به فلک، رودهای خروشان، جنگل­های انبوه، میلیاردها سال قبل از پیدایش انسان بوده­اند و میلیاردها سال دیگر هم خواهند بود. اما انسان این موجود حقیر چون ذره­ی ناچیزی بر پهنه­ی گسترده­ی جهان می­آید؛ لحظه­ی مختصری می­درخشد ؛ مرزهای سیاسی، مذهبی، تباری و نژادی می­کشد؛ خون­هایی می­ریزد و آنگاه جهان را پدرود می­گوید. کوه­ها و رودخانه­ها گواه شقاوت انسان­ها اند که می­درند، می­کُشند، به آتش می­کَشند و... » (ثریا بها؛ رها در باد؛ 1391؛ 535).

پس از ازدواج، ثریا می­تواند زندگی­اش را مدیریت کند و مداخله­ی تعدادی از رفیقان سابق حزبی­اش را بر زندگی­ شخصی­اش دفع کند و از آنان دور شود اما به طور مستقیم با مردی، زرنگ، کینه­توز و قدرت­مندی رو به رو می­شود که رفیق حزبی قبلی و عضو ارشد خانواده­ی فعلی و برادر شوهرش است.

ثریا در رویارویی با این مرد، در موقعیت تلخ مرگ و زندگی قرار می­گیرد که این موقعیت با کینه­توزی نجیب الله رییس خاد حکومت ببرک کارمل، از سرش دست بردار نیست یا تابع غرایز و کینه­توزی­های نجیب الله شود یا این که در یک مجادله­ی فرساینده نابود شود؛ بار بار نجیب الله پیشنهاد می­دهد تا از خواست­های نجیب اطاعت کند و نجیب برای این اطاعت او را در وضعیت بهتری سیاسی و اجتماعی قرار می­دهد اما ثریا بها این پیشنهادها را نمی­پذیرد و در یک مجادله­ی فرساینده با نجیب ادامه می­دهد؛ نجیب بنا به موقعیت حکومتی که دارد هر بار به ثریا دامی می­گذارد و او را در یک موقعیت ناگزیرانه­ی شخصی، خانوادگی و اجتماعی، قرار می­دهد. ثریا هم با تحمل همه ناگزیری­ها به زندگی­اش ادامه می­دهد و به عنوان یک شخص نظربند، همیشه تحت نظر نجیب است. نجیب از این تحت نظر قراردادن ثریا دو منظور دارد؛ یک، این که ثریا با انتقادهایش از او، امکانی نشود برای دست نیافتن نجیب به قدرت به خصوص ریاست جهموری؛ دو، عقده­ای که بر ثریا دارد می­خواهد با این آزار و اذیت ثریا، به ارضای عقده­های سادیستی­اش بپردازد.

بنابر این، ثریا با شوهرش هرکجایی که می­رود؛ نجیب با قدرتی که دارد و با چشم اسپندیاری که ثریا دارد؛ ثریا را می­تواند باز به دام بیندازد و به اسارت خویش برگرداند. چشم اسپندیار ثریا، برادر نجیب است که شوهر ثریا است؛ او و ثریا دو فرزند دارد. ثریا بنا به هنجارهای اجتماعی و التماس مادرش نمی­خواهد از صدیق طلاق بگیرد و از طرف دیگر اگر از صدیق طلاق بگیرد؛ نجیب با قدرتی که دارد، فرزندان­اش را از ثریا می­گیرد. با آنکه ثریا به آلمان می­رود بازهم بنا به همین ناگزیری­ها به اسارت نجیب برمی­گردد.

صدیق، شوهر ثریا و برادر نجیب با آنکه با نجیب مشکل دارد اما با نداشتن اراده و شخصیت روانی مستقل، همیشه وسیله­ای نجیب برای آسیب رساندن به ثریا، قرار می­گیرد.

سرانجام نجیب، به جای کارمل رییس جمهور، می­شود؛ هم ثریا و هم دوستان ثریا به این تصور است که نجیب با رییس جمهور شدن، از آزار و اذیت ثریا دست برمی­دارد. این تصور هم درست از آب درنمی­آید و پس از ریاست جمهوری، بازهم نجیب به ثریا پیشنهاد فرمان­برداری از خودش را می­دهد اما ثریا بازهم پیشنهاد او را رد می­کند؛ این بار نجیب می­خواهد تا به این بازی موش و پشک، پایان دهد و ثریا را نابود کند. نابودی ثریا می­تواند حربه­ای به دست طرفداران کارمل برای بدنامی نجیب، بدهد؛ بنابر این، نجیب باید خیلی با احتیاط عمل کند. نجیب با آزار و اذیت متداوم و فرساینده­اش ثریا را به بینی رسانده است. ثریا تصمیم می­گیرد تا با اقدامی، هرچند خطرناک، خودش را از چنگ نجیب برای همیشه، نجات بدهد و با این اقدام به نجیب بفهماند که خواست دیکتاتور، آخرین خواست و اراده نیست.

ثریا در یک اقدام خطرناک با شوهر و فرزندان­اش، به جبهه­ی جنگ مخالف حکومت نجیب که احمد شاه مسعود، آن را رهبری می­کند، می­پیوندد. البته با جهانی از دشواری و مشکلات. با این اقدام­اش، اراده­ی مرد زرنگ، کینه­توز و قدرت­مند را به تمسخر می­گیرد و اراده­ی نجیب با همه عقده­هایش به شکست می­انجامد.

ثریا بها با خانواده­اش، پس از مدتی را که در جبهه­ی جنگ سپری می­کند؛ رهسپار امریکا می­شود.

ثریا، مادری در وسط هنجارهای مادرانه­ی شرقی و واقعیت­های فرهنگی امریکا

«به اتاق خالد و رویا رفتم. کتاب­ها و لباس­های شان هنوز در جای خود بودند. لباس­های آن دو را پاییدم و بوییدم و به چشمانم مالیدم. بر آفرینش هستی شوریدم و فریاد زدم: «نابود باد آن سرنوشتی که با سرشت مادر به ستیزه برخیزد» (ثریا بها؛ رها در باد؛ 1391؛ 747).

ثریا بها به همکاری احمد شاه مسعود با خانواده­اش به امریکا می­رود و پناهنده­ی سیاسی می­شود؛ تهدید مستقیم نجیب الله بر ثریا پایان می­یابد اما او با چالش­های جدیدی در امریکا رو به رو می­شود. این چالش­ها، مشکلات خانوادگی است. صدیق، شوهر ثریا که با حقارت بزرگ شده، با مظلوم­نمایی، توجه­ی دیگران را به خود جلب می­کرد و با این جلب توجه­ی دیگران به خودش، مسوولیت انسانی­اش را به تعلیق درمی­آورد و می­خواهد همچون موجودی طفیلی، بر دوش دیگران زندگی­ کند. موقعی که به امریکا می­رسد بنابه نداشتن اعتماد به نفس شخصیتی، بای فرند زنان پیر امریکایی می­شود و شب­ها را به خانه­ی این زنان سپری می­کند.

صدیق، در امریکا، افراد خانواده­ی پدری و قوم و خویش­اش را دیگر در کنارش نمی­بیند که مظلومیت­نمایی کند و دست به خودکشی بزند تا مورد توجه­ی شان قرار بگیرد و با این مورد توجه قرار گرفتن اهمیت و حضور خودش را در زندگی توجیه کند؛ استراتیژی جدیدی را برای توجیه­ی حضورش در زندگی، طراحی می­کند که این استراتیژی، دسیسه­سازی در درون خانواده­ی خودش است؛ می­خواهد با شستشوی مغزی رابطه­ی فرزاندان­اش را با مادرشان تیره کند و با این کار، حضور و اهمیت خودش را می­آزماید؛ این استراتیژی صدیق با امکان­های اجتماعی و فرهنگی امریکایی، کارگر می­افتد و کم کم رابطه­ی عاطفی پسرش با مادر به سستی می­گراید و این سست شدن عاطفه­ی فرزندی و مادری به صدیق امکان بیشتر می­بخشد تا با استفاده از این وضعیت، حضورش را برای خودش در جهان توجیه کرده باشد.

این از هم­گسیختگی خانوادگی، بر روان ثریا تاثیر می­گذارد به نوعی دچار آسیب شخصیتی از نظر عاطفه­ی مادری می­شود. ناگزیر می­شود تا صدیق این شوهر همیشه طفیلی­اش را که تا هنوز بنا به مصلحت­ها و هنجارهای، حفظ­اش کرده بود، با ترک او از ناگزیری در کنار صدیق بودن، رهایی یابد.

اماصدیق از فرهنگ انتقام دست بر نمی دارد و دخترش را که سالهااز پدر متنفر بوده به دام می اندازد و از او جدا می­کند و ثریا تنها می­شود این تنهایی برای ثریا که زنی است با عاطفه­ی شدیدی مادری؛ به نوعی، حضور دو فرزندش برایش توجیه­ی روانی زندگی او در جهان بود، دیگر این توجیه را از دست می­دهد؛ بایستی سر از نوع توجیه­ی روانی­اش را از زنده بودن و زندگی کردن در این جهان بازسازی کند که این بازسازی او را به سوی اشتراک در جلسه­های روان­کاوی و روان­شناسی می­کشاند؛ تا این که مانند روکانتون، شخصیت محوری رمان تهوع سارتر، توجیه­ی حضورش را در نوشتن، پیدا می­کند.

اینجا می­شود این پرسش را در میان گذاشت که عاطفه­ی مادری با دریافت فرزندان از زندگی، چی پیوندی دارد آیا متقابلن، فرزند هم پاسخ عاطفی به عاطفه­ی مادری خواهد داشت یا نه! فکر نمی­کنم که چنین باشد، دختر باپیوند ژرف و ناگسستنی که با مادر داشت، دوباره بر می گردد، اما پسر نیازمندی روانی مادر را ندارد؛ این مادر است که نیازمندی روانی برای توجیه­ی حضورش در زندگی و تداوم نسل به فرزندان دارد. اما توجیه­ی حضور فرزندان نه مادر و عاطفه­ی مادری بلکه واقعیت­های موجود زندگی و واقعیت­های فرهنگی عصر شان است٠

فرزندان در هنجارهای سنتی و شرقی، صریح به عاطفه­ی مادری پاسخ رد نمی­دهند اما هنجارهای فرهنگی و اجتماعی مدرن و غربی به فرزندان این امکان را فراهم می­کند تا پاسخ عاطفی مادر را بی پاسخ بگذارد و برای مادر هم این بی پاسخ گذاشتن زیاد حیرت برانگیز نیست. اما برای یک مادری که با هنجارهای شرقی زیسته است، این بی پاسخ گذاشتن، حیرت عاطفی را به همراه خواهد داشت و باعث تخریب سیستم عاطفی مادر خواهد شد؛ خوشبختانه این تخریب عاطفی روانی، طوری بازسازی می­شود که ثریا به نوشتن پناه می­برد تا حضور و زندگی­اش را در این جهان توجیه کند٠

آنیما و آنیموس؛ نوستالژیای راوی

زمان می­­گذرد، بسیار چیزها دستخوش تغییر و تحول می­شود؛ مرگ، آدم­های زیادی را که ثریا می­شناخت، نابود می­کند. میر اکبر خیبر، داوود، تره­کی، حفیظ الله امین کشته می­شوند. ببرک کارمل می­میرد. نجیب و برادرش احمدزی به دار آویخته می­شوند و چند روز از چوبه­ی دار آویزان می­مانند. برج­های دوقلو در امریکا فرو می­ریزد. احمد شاه مسعود، در یک حمله­ی انتحاری، از بین می­رود.

جهانی که ثریا می­شناخت به نوعی پایان می­یابد. آدم­های که تاثیر منفی یا مثبت بر زندگی ثریا گذاشته بودند؛ دیگر تقریبن نیست شده بودند یا از صحنه­ی قدرت و روزگار به حاشیه رانده شده بودند. دیگر همه چیز به بازیچه­ای می­مانند که چند روزی بودند و گذشتند. اما این همه، در آگاهی ثریا، به عنوان خاطره و یادآوری، سر از نو امکان ظهور می­یابند؛ مردی زرنگ، نیرنگ­باز، تشنه­ی سکس، پول و قدرت، دکتر نجیب الله که دست از سر ثریا برنمی­داشت، دیگر ظاهرن دست بردار شده و از جهان واقع محو شده بود اما به عنوان حقیقتی در خاطره­ی ثریا لمیده حضور داشت. ثریا دیگر از میانه­سالی گذشته و آنچنانی که خودش را می­یابد، شخصیتی است از نظر سیاسی و روانی محصول درگیری­های که با نجیب الله داشته است.

احمد شاه مسعود، مردی دیگر که فر شته­ی رهایی ثریا از اسارت نجیب الله شد، و ثریا همیشه در یاد و خاطره­اش سپاس­گزار اوست؛ او نیز از جهان واقع رخت بربسته اما در جهان یاد و خاطره­ی ثریا برایش جهان حقیقی مهمی را باز کرده است و همواره، ثریا این مرد را به یاد می­آورد.

پس از این همه پایان واقعیت­ها؛ جهانی که روی دست ثریا مانده است؛ جهانی است رو به گذشته، که تنها در یاد و خاطره قابل تصور است. بنابر این، ثریا دچار نوستالژیا می­شود. و خودش را در میان دو مرد می­یابد که یک­اش نجیب الله است و دیگری، احمد شاه مسعود. این دو مرد برای ثریا به دو جهان تعلق می­گیرد؛ جهانی کاملن شر و اهریمنی که فرمان­روای این جهان نجیب الله است، و جهانی کاملن خیر، نیکی و اهورایی که فرمان­روای آن احمد شاه مسعود است. اما در این وسط مردی دیگری هم وجود دارد بنام صدیق که به برزخ می­ماند، اما ثریا دیگر او را دور انداخته است، و این موجود حتا در خاطرش هم نمی­گذرد. در وسط این دو جهان یا دو مرد؛ زنی هست که در خاطر ثریا می­گذرد، این زن خود ثریا است که دیگر به عنوان امر گذشته، در خاطرش وجود دارد.

در پایان کتاب، در خاطر ثریا یک مرد می­ماند و یک زن؛ این مرد و زن، تقریبن دو نمونه­ی آرمانی از زن و مرد است که به کهن­الگوِ ناخودآگاه جمعی یونگ، مانند است.

این زنِ بازمانده در خاطر روای، اهمیت روانی یک آنیموس؛ و مردِ بازمانده در خاطر راوی، اهمیت روانی یک آنیما را پیدا می­کند. این زن، گذشته­ی خود راوی است که ثریا آن را در خاطرش به یاد می­آورد، و مرد، احمد شاه مسعود است که در دیداری به عنوان یک قهرمان در خاطر راوی مانده است.

ثریا بها، نویسنده­ی کتاب، از نوشتن این کتاب چی می­خواهد؟ این کتاب، چی اهمیتی دارد؟

در این بخش نوشتار که پایان نوشتار است از درون جهان کتاب بیرون شده؛ با نگاهی بیرونی و غیر عاطفی به منظور نویسنده­ی کتاب از نوشتن این کتاب و به اهمیت تاریخی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و ادبی کتاب، به کتاب رها در باد، پرداخته می­شود.

تا هنوز هرچه گفته شد، به ثریا بها، نویسنده­ی کتاب و به اهمیت بیرونی کتاب مربوط نمی­شد بلکه به جهان متن و به شخصیت­های درون روایت ارتباط می­گرفت که این شخصیت­ها و این جهان متن با مولف و اهمیت بیرونی کتاب، چندان ارتباط نداشت؛ بیشتر برداشت یک خواننده و انتظارات یک خواننده بود که برای خودش فهم ممکن را از شخصیت­های درون روایت و از جهان متن ارایه می­کرد؛ یعنی از خوانش­ی­های ممکن خواننده­ها، فقط یک خوانش ممکن بود، که ارایه شد.

اکنون با نگاهی از بیرون به کتاب نگاه می­شود و دریافت نسبتن علمی از منظور نویسنده و از اهمیت کتاب ارایه می­شود. زیرا آنچه که تا هنوز از کتاب گفته شد به بُعد روایتی و داستانی کتاب پرداخته شده بود نه به پیامدهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی کتاب.

آیا ثریا بها خواسته است با نوشتن کتاب از نجیب الله و تعدادی انتقام بگیرد، برای آزار و اذیتی که ثریا بها و مردم از آنان دیده است؟ فکر نمی­کنم چنین باشد زیرا مرگ، انتقام از تعدادی انتقام گرفته است. مرگ در جایی که قانون و نظام سیاسی عادلانه نیست، آخرین عدالت انتقام­جویانه­ی طبیعت است. بنابر این، ثریا بها در پی انتقام نه بلکه در پی ارایه­ی واقعیت­های است که نمی­خواهد این واقعیت­ها برای مردم کشورش و جهانیان، همیشه پنهان بماند.

رولان بارات می­گوید، نوشتن جهیدن از مرگ و فراموشی به سوی هستی و جاودانگی است؛ ثریا بها، استراتیژی مبارزاتی­اش رابا بی عدالتی، فراموشی و از یاد رفتن، با نوشتن تغییر می­دهد؛ می­خواهد با نوشتن برای همیشه حتا برای وقتی که دیگر نیست هم؛ همچنان مبارزه کند. بنابر این، با نوشتن مبارزه می­کند در برابر فراموشی و نیستی؛ می­خواهد در برابر مرگ خودش و در برابر هرچه که او را به خاموشی و خاموش شدن تهدید می­کند، ایستادگی کند و ایستاد شود.

انسان با آنکه در برابر طبیعت، موجودی است کوچک که طبیعت آن را به بازی می­گیرد؛ پس آدمی، برای طبیعت بازیچه­ای بیش نیست اما به برداشت سارتر، انسان با آگاهی که دارد بزرگ از طبیعت می­شود؛ زیرا آنچه که طبیعت بر آدمی انجام می­دهد، نمی­داند؛ آدمی با آگاهی که دارد، می­داند که طبیعت با او چی می­کند؛ یعنی، سرانجام آدم را طبیعت محکوم به فنا، مرگ، نابودی و فراموشی می­کند اما انسان با دانستن این همه، رنج طبیعت را بر خودش، تحمل می­کند. انسان برای این محکوم شدن در برابر طبیعت، فراتر از تحمل؛ استراتیژی وضع می­کند که این استراتیژی، به طور عام هرگونه آفرینش و به طور ویژه، نوشتن است. نوشتن، امری است که طبیعت نمی­تواند با مرگ آدمی، آگاهی­ای که از آدمی مانده است آن را نابود کند. نوشتن همیشه، کسی را که نوشته است، از نویسنده­اش یادبود می­کند. در این صورت، طبیعت می­تواند تن و جسم نویسنده را نابود کند اما نمی­تواند نام او را نابود کند؛ نام نویسنده؛ همیشه در برابر طبیعت سرکش، همچون آگاهی، باقی می­ماند.

ثریا با مرگ دوستان و دشمنان­اش به این نتیجه می­رسد که با نوشتن در برابر مرگ خودش، ایستاد شود؛ و نگذارد که با مرگ، فراموش شود؛ بنابر این، ثریا بها، با نوشتن این کتاب، از مظلومان، یادبود می­کند و ستم­گران را می­بخشد، و به آینده­گان هوشدار می­دهد که انسان، با همه ستم­پیشگی، محکوم به فنا و نابودی است، پس بهتر این است که فراتر از هر ایدیولوژی­ای به انسان با ایجاد سیستم­های دموکراتیک و کارآمد سیاسی و اجتماعی، احترام بگذاریم و انسان­بودن تنها در نظام سیاسی­ای قابل تجربه است که فرد آدمی،آزادی عقیده و باور، و اختیار داشتن تن و جان و اراده­ی خودش برایش ممکن باشد و از دیگری، برایش قابل درک و احترام، باشد.

کتاب رها در باد با آنکه روایت داستانی، ارایه­ی زبانی، ادبی دارد و در نوع ادبی­اش، اتوبیوگرافیک یا خودزندگی­نامه­نوشت، است. اما به طور خاص، دستاوردی است از ارایه­ی تاریخ معاصر افغانستان که یک زن آن را با دریافت زنانه از تاریخ، قدرت و سیاست، ارایه کرده است.

کتاب، ارایه­ی چشم­دید معتبر، از تاریخ سیاسی معاصر افغانستان به ویژه جریان خلق و پرچم است؛ این ارایه، تا بیرون­تاریخ باشد، درون­تاریخ است؛ یعنی این که موقعیت سیاسی، خانوادگی و اجتماعی نویسنده، این فرصت را برای نویسنده فراهم کرده که نویسنده توانسته، پشت صحنه­ی قدرت را ببیند که چگونه ظاهر قدرت سیاسی در افغانستان، شکل می­گیرد. بنابر این، نویسنده ترجیح می­دهد تا پشت صحنه­ی تاریخ و قدرت را، بنویسد.

این کتاب، نه تاریخ محض، بلکه پرده­برداری از تاریخ سازی و ارایه­ی تاریخ بنا به منفعت قدرت­ها است. طوری که امین، ببرک کارمل و دکتر نجیب الله به این باور بود که تاریخ را آنچنان که ما می­خواهیم همان گونه ارایه و نوشته­ می­شود اما کتاب رها در باد در برابر این تصور تبلیغاتی، دغلبازانه و ریاکارانه از تاریخ، می­ایستد و تاریخ را آنچنان که هست یا آنچنان که می­تواند از چشم­انداز آدمی که شریک قدرت نیست، باشد؛ ارایه می­کند

کتاب، دارنده­ی سندهای معتبر است از کشته شدن شخصیت­های سیاسی مخالف رژیم، پنهان­کاری­های قومی رژیم برای تامین منفعت قومی، از جمله، احصاییه و شمار نشدن دقیق مردم افغانستان، جعل­سازی اصطلاح پشتونستان، تداوم جنگ و نا آرامی، برای گِل­آلود شدن وضعیت سیاسی و اجتماعی تا تکه­داران قومی بتوانند از این فضای گِل­آلود، ماهی گیری کنند.

کتاب، قدرت افشاسازی، خیلی واقع­بینانه دارد؛ زندگی شخصیت­های سیاسی خلق و پرچم و از خودش را هم از نظر سیاسی و اجتماعی و از نظر خصوصی و شخصی، آفتابی می­کند.

کتاب، معرفت ما را از تاریخ معاصر افغانستان به چالش می­کشد؛ در ضمن فهم ممکن روایت مردانه­ی ما را نیز از مفهوم تاریخ و ارایه­ی تاریخ دیگرگون می­کند، و فهم ممکن، غیر از فهم مردانه­ی موجود را از مفهوم تاریخ و ارایه­ی روایت تاریخ فرا روی ما می­گذارد که این فهم از تاریخ و از ارایه­ی روایت از تاریخ یک فهم زنانه از تاریخ است؛ که تاریخ را به شیوه­ی داستانی در اتوبیوگرافیک­نویسی ارایه کرده است؛ بنابر این، این امر را در میان می­گذارد که تاریخ را می­توان غیر از ارایه­ی خطی و یک نواخت موجود؛ طور دیگر هم نوشت و روایت کرد.

کتاب، غیر از اهمیت تاریخی، سیاسی و فرهنگی، یک سند معتبر، از نثر معاصر ادبیات پارسی دری در افغانستان است که ادبیات منثور را غنامندی ویژه بخشیده است؛ با یک دستی­ای که در ارایه­ی زبان و توصیف، دارد.

کتاب در هفت صد و شصت و چهار صفحه ارایه شده که تقریبا دو صد هزار، کلمه می­شود؛ یعنی از نظر داشتن واژه، برابر است با شاهنامه­ی فردوسی. بنابر این، یک فرهنگ لغت دوصدهزار واژه­ای را از زبان معاصر ادبیات پارسی دری ارایه کرده است که نه تنها در ادبیات معاصر افغانستان بلکه در قلمرو زبان و ادبیات معاصر ادبیات پارسی دری، اهمیت و جایگاهِ ویژه دارد با جمله­بندی­ها، توصیف­ها و کلیت صورت و فرم زبان و متن؛ می­تواند در آینده­، ضمن سند تاریخی، یک سند منثور تاریخی قابل ملاحظه از زبان و ادبیات پارسی دری باشد.

کتاب رها در باد را، اگر از نخستین اتوبیوگرافیک یا خودزندگی­نامه نوشت سیاسی-تاریخی-ادبی یک زن در قلمرو ادبیات پارسی دری ندانیم؛ در ادبیات پارسی دری و در ادبیات سیاسی و تاریخی افغانستان از نخستین کتاب در این زمینه با ویژگی­های خودش، است.

کتاب، با امکان­های تاریخی، سیاسی، فرهنگی، فهم و معرفت زنانه، زنانه نویسی، توصیف­های ادبی و ارایه­ی روایتی و داستانی؛ چشم­اندازهای ممکن را فرا روی خواننده و پژوهشگر، می­گذارد. بنابر این؛ با هر چشم­انداز ممکن، می­توان، دیدی خاص به کتاب انداخت و مورد خاص را در کتاب، به بررسی گرفت و ارایه کرد.

آنچه که در این نوشتار از کتاب ارایه شد، یک چشم­انداز ممکن از نظر یک خواننده، بود.

این نوشتار، به نقل از ثریا بها از گارسیامارکز که کتاب رها در باد با آن آغاز می­شود؛ پایان می­یابد:

زندگی آنچه زیسته­ایم نیست؛

بلکه همان چیزی است که در خاطرمان مانده

و آن گونه است که به یادش می­آوریم

تا روایت­اش کنیم.

 

‏Photo: رها در باد

بزرگترین و تازه ترین اثر از بانو ثریا بهاء
رها در باد کتابی که در بیش از هشت صد برگ, به تحریر در آمده است پرده از راز ها و نا گفه ها بر می دارد.
بانو ثریا بهاء دختری که از زمان نو جوانی در موج های سیاست و در یک خانواده مبارز و روشن فکر به بلوغ می رسد خود تاریخ زنده و شاهد عینی قضایای سیاسی اجتماع افغانستان است.
درین کتاب بانو بهاء از مبارزه پدر  از برای حق طلبی و مبارزه علیه استبداد و قربانی پدر توسط جباران و مستبدان "آل یحیا" در راه آزادی بخشی حکایت می کند.
وی با شهامت و مستند, جنایات  از جریان های دوران کمونیسم و حکومت های دست نشانده و خود فروخته گی مهره های kGB  و حکومات خلق و پرچم را افشا می کند.
چگونه گی نفوس شوری توسط دلقکان فرومایه و استفاده از شعار های عوام فریبانه و تبلیغ آزادی و برابری برای رسیدن به قدرت و پیاده نمودن اهداف شوم شوروی را یکا یک بیان می کند؛ بانو ثریا بهاء که خود در قضایا دخیل می باشد از جنایات تره کی, امین کارمل و نجیب با ارایه اسناد و شواهد موثق و قانع کننده پرده بر می دارد.
بانو بهاء که خود مثل پدر به استبداد و معامله "نه" می گوید زنده گی خویش را به میدان مبارزه مبدل می کند و تا توان دارد تن به بی عدالتی و معامله نمی دهد و چکمه هیچ جلاد را نمی بوسد.
وی که  (خانم برادر) داکتر نجیب بود, پرده از راز ها و جنایات نجیب و خانواده اش بر میدارد, در حالی که خانم بهاء چندین بار از طرح های سوء از طرف داکتر نجیب جان به سلامت می برد در جریان رژیم نجیب همراه با خانواده خود پناهگذین در جبهه پنجشیر نزد آمر صاحب مسعود می رود و مدت اقامت در پنجشیر راهی پاکستان و به آمریکا پناهنده می شود.
این اثر به دور از سانسور و نفوس افکرا وا بسته- به صراحت نواشتاری و روان و با ارایه اسناد معتبر به تحریر در آمده ... 
بنده از جانب خود این دست آورد را برای بانو بهاء  تبریک عرض می دارم.
رها در باد کتابیست روزنه جدید  در پژوهش  "تاریخی" 
 ژرف و معتبر...‏

 

در فرجام کتاب جنجال برانگیز

" رها در باد "

ازچاپ بیرون شد!

در واپسین روزهایی که از یک سو عدم تعهد اخلاقی، دروغگویی ها و اضافه ستانی های پیهم ناشر ایرانی ( شرکت کتاب) و از سوی دیگر دسایسی برای جلوگیری از نشر کتاب « رها در باد» جانم را به لب رسانده بود، در پی آن شدم تا کتابی دیگری بنویسم به نام ( سرگذشت غم انگیز کتابم)، نه تنها ناشر ایرانی به فروش این کتاب چشم داشت، بلکه شماری از دشمنان دسایس مشترکی را با  شرکت کتاب راه انداخته بودند که کتاب را بیشتر از یکسال امروز و فردا گفته از نشرباز ماندند، با پرخاش های مکررم کتاب از گروگان گیری شرکت کتاب رها شد، اما هنگام ارسال کتاب ها از چابخانه ١٠٠٠ جلد آنرا دزدیده و در جایی قایم کرده بودند، تنها صد جلد را برایم آوردند و من قبلاً پول گزاف وکمرشکنی برای این١١٠٠ جلد پرداخته بودم، ناگزیر از پولیس فریمونت کمک خواستم و پس از دو ساعت هزار جلد کتاب پیدا شد و پشت در منرلم آوردند که این یک پیروزی در نبرد بود٠ به زودی به دغدغه ها دلهره ها و چگونگی آفرینش این اثر خواهم پرداخت، در فردای دیگر به  نقدها و جدال هایی در پیرامون آنچه با یک سر نترس، یک صداقت بی مانند و یک تعهد اخلاقی و آرمانگرایی ژرف نگاشته ام،خواهم پرداخت٠من در این اثر کوشیده ام تا مرزهای زن بودن مطلق و مرد بودن مطلق و تابوهای سرکوبگر جامعه را بشکنم، با دید زنانه و سیکولار وارد دنیای مردانه شوم، وارد جبهۀ جنگ شوم، مرگ را ببویم، درد را بشناسم، و جنگ را نفرین کنم٠در فرجامین زندگی در کنار فرمانده مسعود آنهم در زیر رگبار آتش ارتش سرخ بدان ساده گی ها هم نبود٠ به ویژه در جامعه یی که زن بودن خود یک فاجعه است، بتوان به عنوان یک هویت مستقل ونگرش های زنانه  وارد عرصۀ ادبیات و سیاست شد٠

 آیا ادبیات زنانه دارای سنتی متمایز است ؟ آیا زنان و مردان در نوشتن و آفرینش ادبی با هم فرق دارند ؟ آیا هر نوشتۀ ادبی زنانه ”فمینیستی ” است ؟ آیا زنان برای نویسنده شدن با دشواری های بیشتری دست و پنجه نرم می کنند؟ زنٍ نویسنده با چه مسایل متفاوتی روبرو می شود ؟ آیا نگارش زنانه نقد جداگانه یی می طلبد ؟  

 با سپاسگزاری از شاعر، نویسنده و ادبیات شناس بزرگ و توانا استاد کاظم کاظمی که  ویرایش فنی، صفحه آرایی و طرح جلد کتاب ( رها درباد) را با حفظ امانت داری انجام دادند و اینک بخشی از یاداشت استاد کاظمی :


«سلام بر خانم بهاء گرانقدر.

امیدوارم که روزگار خوش باشد. پیش از هر چیز باید عرض کنم که ویرایش این کتاب برای من جدااز جنبة کاری و شغلی، یک نیک‌بختی بود. محتوای کتاب و ماجراهایی که در آن آمده است، بسیار برایم جالب و آموزنده بود، گذشته از این که بدین ترتیب با زندگی و شخصیت ارجمند شما بیشتر آشنا شدم و لازم است که بیش از پیش نسبت به شما ادای احترام کنم. اکنون متن ویرایش‌شدة نیمی از کتاب را تقدیم حضور می‌کنم. البته نثر شیوا و روان شما که حاصل سالها کتاب‌خواندن و نوشتن بوده است، ویرایشی سنگین را اقتضا نمی‌کرد و تقریبا در هیچ‌جایی ما ناچار به تصرف در اجزای جمله و یا کلمات نشدیم. به واقع بیشتر یک ویراستاری فنی بود.

البته در مورد رسم‌الخط من یک عقیده کلی دارم و آن این که ما فارسی‌زبانان برای حفظ یکدستی و جامعیت و کاربرد گسترده این زبان در همه قلمرو زبان فارسی، بهتر است که بک رسم‌الخط واحد داشته باشیم. شما در حوزه واژگان به طرزی ستودنی این کار را کرده‌اید»

********************

 

شعرگونه از: ثریا بهاء

سرباز امریکایی


تو هم قربانی حوزة نفتی قفقاز خواهی شد
وقتی این جنگ را از جنوب به شمال می بری
و از آن جا...
این اژدها سرانجام در قفقاز خواهد خوابید
و برای یک سدة دیگر
خون گرم تو
قطره قطره
در شریان های رولس رایس
کادیلاک
و مرسدس جاری خواهد شد
و رییس جمهور
آرامگاه تو را
با یک شاخه افیون آذین خواهد بست

و من بدون آرامگاه

در پی یک انفجار انتحاری

در کوچه های سرد افیون

متلاشی خواهم شد
سرنوشت

دیباچة تقسیم جهان را
برای مرگ من و تو یکسان رقم زده است

+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در سه شنبه سی و یکم مرداد 1391 و ساعت 10:14 |

ثریا بهاء

 

 فریاد تبعیدیان از آن سوی مرز  

 فریاد و استغاثه دو میلیون انسان بخت برگشته و آوارۀ افغانستانی از کوره راه استبداد آخندی به گوش های کر کرزی و حتا به عرش خدا نمی رسد. این فریادهای دلخراش در جو گستردۀ سیاست های فاشیستی تیم حاکم هرگز بازتاب عاطفی و انسانی نمی یابد. تیم پشتونیست کرزی ابعاد فاجعۀ تبعیدیان ایران را با تضادها و ویژه گی های زبانی و فرهنگی در واقع با تفکر « نژادپرستانه » ارزیابی می کند و هراس از آن دارند که برگشت این نیروهای مستعد با آفرینشهای هنری و ادبی خود خواب های خوش ( آکادمی علوم و پشتوتولنه ) را پریشان خواهند کرد.

رسانه های مافیایی تیم حاکم مسئولیت ملی و تاریخی دولت را در برابر مردم مظلومش که سالها در رنج و تبعید به سر برده اند، فراموش کرده و به دوش آخندهای دولت بیگانۀ ایران می اندازند. تیم حاکم با طراحی های پیگیرانۀ نژادپرستانه و سیاست آواره کردن و ریشه کن کردن هویت های زبانی و تباری ملیت های غیر پشتون نمی خواهد برگشت مهاجران از ایران به (تیوری اکثریت ۶٢ درصد) خدشه وارد کند. برمبنای همین تفکر بیمارگونه نسل زدایی، فارسی ستیزی و جعل هویتی تاجیک ها وهزاره ها بخشی از برنامه های نژاد پرستانۀ تیم حاکم بوده است. پالیسی پنهانی دولت چنین است  تا این باشندگان بومی سرزمین ما که در واقع رانده شده گان سلاطین افیون و نفت اند در اردوگاهای ایران به بیرحمانه ترین شیوه، خلاف نورم های پناهجویی به یک زندگی حقارت بار، بیگاری، کار شاقه، استثمار، اعدام و توهین و اهانت دست و پا بزنند. این بینوایان با اینهمه ستم پذیری نمی خواهند از کوران سوزان ایران به بهشت دولت مافیای کرزی برگردند و اگر احیاناً برگردند در سرزمین خود در زادگاه خود مهاجر اند، نه گوری برای مردن دارند نه سرپناهی برای زیستن نه کاری برای یک مشت پول و زنده ماندن. این یک سوی سکۀ تبعیدیان ما در ایران است و روی دیگر سکه که با همین ملیاردها دالر کمک های جهان می شد از این نیروی عظیم انسانی کارگرفت تا به کشورشان برگردند و نیروی جسمی و فکری آنها در ساختن سرزمین ویران شدۀ خود شان هزینه می شد، اما امروز که شکوه ساختمان ها، جلوۀ خیابانها، درخشنده گی درخت ها و گلهای پارک ها و زیبایی باغها و پاک کاری مبرز های ایران، محصول آبلۀ کف دست و کار شاقۀ همین  پناهجویان افغانستانی است، که بهای دست مزد آنها «افغانی کثیف!» است !؟

 چه ابلهانه تیم کرزی با غیرت اوغانی از دولت خون آشام ایران می خواهد که دایه های مهربانتر از مادر برای فرزندان رانده شدۀ کرزی باشند و این یتمان را نوازش کنند و برسر شان گل بیفشانند. درحالیکه  دولت فاسد ملیونها دالر را برای برادران انتحاری و ناراضی کرزی و تجاوزگری کوچی های آن سوی مرز هزینه می کنند  اما باشندگاه اصلی کشور ما در شرایط غیر انسانی واهانت آمیز ایران به کارهای شاقه چون دام پروری، کشتن حیوانات، خشت مالی و خشت پزی در کوره های آتشین گداخته می شوند.

 آیا یک کس هست  که از دولت کرزی بپرسد: چرا در این یک دهه  نخواستند زمینۀ برگشت این تبعیدیان جبر روزگار را از ایران به سرزمین شان فراهم سازند و از حقوق انسانی و ملی شان دفاع نمایند؟  تیم حاکم میلیاردها دالر کمک های جهانی را برای اهداف نا مقدس و شوونیستی خود هزینه و دزدی کردند، برای کوچی هایکه قرنها هویت شان مشکوک بوده است، در شهر کابل محلی را به نام " شهرک کوچی ها " اختصاص دادند، زیر غژدی های شان کمک های جهان سرازیر می شود، به پارلمان راه می یابند، به شمال کشور برنامه ریزی شده ساکن می شوند، آمارجعلی چند ملیونی برای شان رقم می زنند اما مردمان با فرهنگ این سرزمین در ایران تبعید می شوند؟!

 تیم حاکم با این سیاست صیهونستی که نماد نژاد پرستی دولت قبیله یی است، هویت های ریشه دار و تاریخی تبارهای دیگر را می خشکانند و می زدایند و آنها را  از سرزمین آبایی وزادگاه شان درفراسوی مرزها تبعید می کنند، اما تبار کوه های سلیمان را چون نگینی برتاج کرزی می نشانند!

 آیا وحشتناکتر ازاین تصوری وجود دارد که انسان از زادگاه و سرزمین خود رانده شود و در سرزمین بیگانه هم جا و فضایی برای زنده گی و تنفس نداشته باشد و با درد و رنج تحمل ناپذیر در زیر کوله باری از تحقیر و اهانت جان بسپارد وآنجا هم برای یک گور، اضافه تراز زندگی اش بپردازد؟

 با آنکه قلم ها را در نیام شکسته و خاموشی و بی تفاوتی بر وجدانها سایه گسترده است، چونکه  تیم حاکم فرهنگ فساد و معامله گری را در کشور نهاینه کرده اند. آری قرنهاست که این غلام بچه های استعمار سیاسی و مذهبی که نام های شان   « همه بنده، بنده زاد، وغلام » است متاع  کم ارزشی را به نام وجدان شان می فروشند و با تفکر تبار گرایی مردم را علیه هم در یک نبرد غیر انسانی فرامی خوانند.                                                                                    

 تفکر شوونیستی کنش ملیت حاکم بوده که گاهی هم  ملیت های تحت ستم نیز شکلی از شوونیسم را علیه  ملیت حاکم به گونۀ واکنش از خود تبارز می دهند، بدون تردید اولی نقش تهاجمی و سلطه جویانه داشته و دومی را می توان شوونیسم تدافعی و پرخاشگر علیه ستم برخود نامید. ولی محتوای هر دو آنها را یک نوع ناسیونالیسم کور تشکیل می دهد که به تمایز سیاسی و فرهنگی در بین گروه های مختلف اجتماعی در درون ملیت ها رشد می کند.  شوونیسم بدون تردید، در روش سیاسی یک حاکمیت ملیتی تبارز می کند و آن عبارت از برتر شمردن نژاد،  تبار، فرهنگ و زبان یک ملیت نسبت به ملیت های دیگر است که به وسیله ستم ملی واستبداد تباری، منافع سیاسی، فرهنگی و زبانی خود را بالای ملیت های دیگر تحمیل می نماید که به نژاد پرستی می انجامد. این ناسیونالیسم افراطی ممکن است خود را در یک شکل فراملی پنهان سازد و یا شوونیسم سیاسی خود را در قالب به ظاهر انترناسیونالیستی یا یک ایدئولوژی فراملیتی و یا زیر شعار « وحدت ملی»  و یا در ادبیات رسمی دولتی، از برتری نژادی و ملیتی که فرهنگ و زبان آنرا برترمی شمارد سخن بگوید ویا نگوید، ولی اندیشۀ پنهانی خود را باروش های نژاد پرستانه در خصوص اصل تفکر شوونیستی مبنی براینکه فقط ملیت، زبان و فرهنگ خودشان حق تاریخی و حاکمیت برکشور را دارد گسترش می دهند و گاهی هم ملیت های تحت ستم به عوض اینکه مبارزه با نژادپرستی وشوونیسم واکنش هر روزۀ شان باشد در حالت ناگزیری خود نژادپرست و شوونیست می شوند و یا  خوش به رضا چون قسیم فهیم و دیگرانش پیزار بوس دم و دستگاه  دولت مافیایی می شوند و صدای فریاد تبعیدیان ایران را هذیانی بیش نمی پندارند!

 

 

ثریا بهاء

این نخستین تجاوز جنسی کبیر رنجبر نیست !

من به عنوان یک فمینیست از بدبختی زنی سخن می گویم :

در سالهای ١٣۴٧و ١٣۴٨ کبیر رنجبر که به عنوان اسیستانت در دانشکدۀ حقوق وعلوم سیاسی اجرای وظیفه می کرد، در این سالها استاد میر اکبر خیبر اعلامیۀ کمیسیون تفتیش حزب پرچم را مبنی بر اینکه کبیر رنجبر به عنوان یک متجاوز جنسی و یک شهوت ران بیمار از حزب پرچم اخراج گردیده است، به  تمام  حوزه ها و انجمن های سازمان زنان ابلاغ کرد تا  دختران حزبی در دام وی گیرنیفتند٠

داستان تجاوز کبیر رنجبر بر دختر بینوایی به نام فخریه بس غم انگیز است، فخریه که پدر و مادرش را در کودکی از دست داده بود، در خانۀ خواهرش زندگی می کرد و شوهر خواهرش همان آذر، خیاط مشهور بود٠ فخریۀ که رفیق سازمانی و دوست شخصی جمیله پلوشه و نفیسۀ شیردل بود، هنگام آزمون از کبیر رنجبر کمک می خواهد، کبیر برایش می گوید: « فخریه اگر جانم را بخواهی برایت فدا می کنم و باز تو رفیق سازمانی من هستی»٠  فخریه که سالها ازمحبت پدر و مادر محروم و دختر بسیار مظلوم و بی آلایشی بود به سخنان کبیر باور می کند و به خانه اش در  ( شش درک ) کابل می رود٠ کبیر که در خانه تنها و خانواده اش به لغمان رفته بودند، نخست با ابراز عشق آتشین می خواهد از فخریه سوء استفادۀ جنسی کند، اما فخریه مقاومت می کند ومی گوید: باید از وی خواستگاری کند، اما موج شهوت کبیر را مجال نمی دهد و با فرومایه گی بر فخریۀ بینوا تجاوز جنسی می نماید، فخریه زار زار می گرید که  زندگی اش برباد شد٠ کبیر می گوید: « من با تو عروسی می کنم » ٠ دختر بینوا را که یک هفته در خانه اش  نگه داشته بود، رها می کند٠ چند روزی سپری می شود، اما کبیر خود را پنهان و از ازدواج  با وی طفره می رود ومی گوید : تو خودت با پای خود به خانۀ من آمدی،  من کاندید بورس شوروی هستم و ازدواج کردنی هم  نیستم ٠ فخریه اشک می ریزد، استغاثه می کند، مویه کنان نزد اناهیتا می رود٠ جنایت کبیر به کمیسیون تفتیش حزب واگذار و به امر استاد میر اکبر خیبر از حزب اخراج و پس از چندی روانۀ شوروی می شود و آنجا عضویت ( کی جی بی ) می گیرد و سپس برادر دیگرش(بصیر رنجبر) نیز به اوکرایین می رود و جاسوس دم و دستگاه کا جی بی می شود٠ برمبنای اسناد واسیلی متروخین (صمد ازهر )برادر بزرگ شان که متهم به قتل میوندال است نیز  از زمان حکومت ظاهرشاه ایجنت کا جی بی و مسئول شبکۀ ( اشعه) بود  به نام مستعار فتح٠

پس از یازدۀ سپتمبرکبیر رنجبر برنامه ریزی شده از روسیه به کابل بر می گردد و وارد پارلمان می شود٠  در شکست سال پیش با سلطان زوی تظاهرات راه می اندازد و از سوی سلیمان لایق  وارد حلقۀ فاشیستی ارگ می شود٠  با آنکه همه دانند که فخریه یگانه قربانی تجاوز جنسی این بیمار نبوده و ده ها  دختر را در روسیه و کابل و زنان دهقانش  را در لغمان فریفته است، اما چند ماه پیش در پروگرام تلویزیونی آریانا( نوبت شما)  درمورد همسر کمونیست روسی خود با دیده درایی می گوید:« همسرم از مسلمانان قفقاز است»٠  پس از افتضاح اختطاف و تجاوز اخیرش، امروز درسایت    (بی بی سی) خواندم که کبیر رنجبر خواهان مداخلۀ حامد کرزی برای اعادۀ حیثیت خود شده و گفته است که با آن دختر ازدواج کرده و فرزندی از وی دارد و سپس جدا شده است٠ اما آقا رنجبر نگفت که با وصف داشتن همسر روسی چگونه توانست با دختری که مورد اختطاف و تجاوز وی قرار گرفته بود ازدواج نماید و  فردا  جدا شود؟ سپاس بیکران از علم ( دی ان ای ) که دست کم این جنایتکار را ناگزیر کرد تا از فرزندی که ثمرۀ تجاوز وی است انکار کرده نتواند، اما بتواند برای اعادۀ حیثیت پوشالی خود از تیم حاکم کمک بگیرد و آنرا یک توطیۀ سیاسی دشمنان بنامد !؟

آقای اکادمیسین رنجبر امیدوار است که کرزی و تیم حاکم با انتحاری نوازی و تجاوز جنسی نوازی خویش وی را( اعادۀ حیثیت ! ؟) خواهند کرد و به جرم وی دختر قربانی شده  را راهی  زندان زنان! 

به این می گویند جنایت نوازی و جنایت پروری تیم حاکم!

http://www.facebook.com/#!/soraya.baha

+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در جمعه نهم تیر 1391 و ساعت 5:41 |

 

 

ثریا بهاء

اگر به پا نخیزید

واژه های «آزادی» و «انسانیت» ازسرزمین ما

رخت بربسته، به تاریخ خواهد پیوست

خدایان سرمایه و دلقکان نگون مایه چون کرزی و تیم مافیایی وی سرنوشت مردم و سرزمین ما را در روند تباهی بی هویتی، بی فرهنگی و زالو صفتی سوق داده که سده ها در آتش جنگ خواهیم سوخت . بُعد فاجعه عمیق تر از آن است، که من  از قشر انگل صفت مافیایی سخن گویم .

اگر تاریخ استعمار کهن و نو را با ژرف پویی و ژرف نگری ورق بزنیم می بینیم که  انگلیسها بیشتر از دو سده قبایل پشتون را با دادن پول و امتیازات خریده و استفاده کرده اند. آنها فرهنگ مافیایی، فساد، معامله گری، رشوه ستانی وانگل صفتی را در بین قبایل دو سوی مرز نهادینه کرده اند.

انگلیسها برای تقسیم مجدد جهان بین خدایان سرمایه، به یک قشر انگل صفت چون ملاعمر، ملا کرزی، اشرف غنی، احدی، خلیل زاد، فاروق وردک، رحیم وردک و پیزار بوسان کرزی )خلیلی و قسیم فهیم ( نیاز دارند و برای شان تعیین وظایف می نمایند. به وسیلۀ  آنها زنجیرها و قلاده های زرین برای مردم بینوای ما می سازند.

 سرمایه داران اصلی جهان و شرکت های بزرگ چند ملیتی، امپراتوری های بزرگی را بنیاد نهاده اند، که همچو بارگاه خدایان، برده داری نوین انسانها را، با جنگ های منطقوی ادامه می دهند.  برنامه های اصلی این برده سازی که در واقع گله سازی کشورهای آسیایی و افریقایی می باشد، به دست چند سرمایه داران بزرگ جهانی وعوامل صهیونیستی اعمال می شود. اینک بدون نام، قدرت آنها درشرکت های بزرگ چند ملیتی، نفت و واحد های تولیدی و صنعتی  با همکاری روسیه و چین خارج از مرز ها می روند، تا انسان و جهان و آنچه در آنست در اسارت خود در آورند.

آنها به اشخاص چون کرزی ها نیاز دارند تا منافع منطقوی آنها را پاسبانی نمایند.استعمار نو از این پس به وجود مردان و زنان خود ساخته و بزرگ و مردان تاریخ ساز در مقام ریاست جمهوری و در رأس کشور ها نیازی ندارند. آنها افراد مطیع و معمولی را می سازند و قدرت می دهند و هرزمان که لازم باشد بر کنارش می کنند.

تمام مذاهب چون افزاری برای نفوذ و حفظ منافع استعماری آنها کار گرفته می شود. برنامه های آنان چنین است که در آغازین سدۀ بیست و یکم، همه مذاهب و گروه ها در اختیار آنها و بر اساس طرح آنها حرکت کنند و در اواخر سدۀ  بیست و یکم، آنها حاکم مطلق و نامرئی کره زمین خواهند بود. آنگاه این گله های خود ساختۀ آنها با چه نیروی می توانند با یک قدرت نا مرئی مبارزه کنند؟

استعمار گران مذهب را در خدمت خود گرفته اند تا سرزمین های زرخیز و دست نخورده و ذخایر نفت آسیای میانه و کشور های دیگر را در اختیار کامل خود داشته باشند. آنگه مذاهب را پس از استفادۀ لازم به وسیلۀ خود مردم به زباله دانها خواهند سپرد.

همچنان تنش های تباری، نژادی، مذهبی و زبانی را دامن زدن و مرزهای ملیتی را ایجاد کردن، شیوۀ دیگر چپاولگران جهانی است. می بینیم که در افغانستان شیعه بازی و مذهب و‌‌هابی را چگونه از مجرای حکومتی به وسیلۀ کرزی اعمال می کنند. پس از دوهزار سال مهاجرت برای تثبیت هویت یهودی پشتونها ( دی-ان- ای) آنها را آزمایش می نمایند، یعنی چه ؟

چپاولگران مدرن، منافع خود را در آشوبها، کودتا ها، جنگ ها و تنش های مرزی و منطقوی می بینند. تا زمانیکه این سرزمین ها داری منابع هستند، بهره برداری می کنند وهمچنان از نیروی انسانی آنها کار می گیرند و به برده  سازی آنها می پردازند. از این برده ها طالب می سازند و طالب را یهودی ثابت می کنند، آنگاه بخشی از آنها را به  اسرائیل فرستاده، تا به جان مردم  بینوای فلسطین بیندازند و بخشی از طالبها را چون بربرها برای نابودی ارزش های انسانی  به شمال کشور رانده تا به جمهوریت های آسیای میانه و درفرجام به ذخایر نفت آنها ره یابند. می بینیم طالبها به هرات کشانیده می شوند تا از طریق مرز غربی وارد خاک ایران شوند.

در واقع دنیای متمدن، با دموکراسی کشتار، دموکراسی تجاوز و دموکراسی مافیایی- وحشی گری و بربریت را گسترش می دهند.

ناتواز طالبان یک توفان سهمگین و یک سیل مهار ناشدنی ساخته اند تا تمام منطقه را زیر و رو کنند.

امریکا و انگلیس سخاوتمندانه اجازه می دهند که مردم فقط با واژه های آزادی، انتخابات، دموکراسی و کنفرانس ها دلخوش دارند. مردم بینوا را به تماشای درامۀ انتخابات قلابی، با نقش های چند پهلوی کرزی درمجلس لندن و بن ، کابل و  ترکیه و سیرک سازمان ملل سرگرم می سازند.

هیهات، مگر مردم ما برای آیین قربانی هست شده اند، که روز صدها کشته برای خدایان سرمایه بدهند؟ 

سرزمین ما با خون انسان آبیاری می شود، تا درخت دموکراسی گلهای بدهد به سرخی خون و به عطر اومانیسم امریکایی و انگلیسی!؟

ما جای دریافت علت ها به معلول ها چسپیده ایم، وشاید این شعرگونۀ محمد قدس بیانگر علت ها باشد.  

" به پا خیزید

ای انسانها

زمان تنگ است

 و بدون بازگشت

 بپا خیزید

که خدایان

با تجربه ی هزاران ساله خود

با ساز و برگ نوین

ولباسهای تازه یی آماده می شوند

" لباس مذهب،

لباس ظلم و بی شرمی و بی حیایی

لباس برده داری"

بپا خیزید

صدای سهمگین زنجیر ها و قلاده های زرین آنان که برای اسارت

ابدی تو آماده می کنند:

در آسمانها پیچیده است

صدای که گوش فلک را کر می کند

زنجیر های خدایان کهن از آهن راستین بود و سنگین

اما خدایان نوین

زنجیرها و قلاده هایی می سازند

که زرین است و فریبنده

به سبکی ذره یی کاه و فریبنده گی دایمی

و دروغین و قلابی

بپا خیزید

وماسک های فریبنده ی این خدایان دروغین را برافگنید

تا چهره این هیولاهای آدمخور برهمه عیان گردد

قبل از آنکه زنجیر ها را برگرداگردهمگان فرو ریزند

قبل از آنکه انسان وزمین و هرآنچه در آنست در بند کشند

بپا خیزید

که گسستن زنجیر ها این بار

با ابدیت خواهد بود

وازآن پس واژه های انسانیت و آزادی از جهان رخت بربسته، به تاریخ

خواهد پیوست"

 

+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 و ساعت 15:25 |
 

ثریا بهاء

خون فرزندم نگین سرخی بر تاج کرزی

شگفتا که هر شامگاهان مرا با آن شهید به خون آغشته دیداری است ،گویی سرخی شفق خون اوست وپنداری که تاریکی شب هنگام ردای اوست، چهرهء تابناک او لحظه یی می درخشد جراحتی می زند بر قلبم جاویدان،  نمی دانم  چرا اینهمه  شباهتی عجیب به پسرم دارد، تصویرش را می بینم که سرش را از تنش جدا می کنند و خون جوان و گرمش در تاج کرزی قطره قطره می چکد وآنگاه نگینی می شود به  سرخی یاقوت، فریاد مادرش دیوار پندار های مرامی شکند که نه : "سیا" کرزی را سزوار تاج یاقوت نشان نمی داند که بر فراز الماسها بدرخشد ،  بلکه " سیا "بالای سرش کلاه گذاشته است!!  وخون گرم متلاشی شده نقشبندی در شیار های کلاهش جریان دارد !                                                                    

جناب رئیس جمهور  !

 شاید شما ازمن بپرسید که چرامن همیشه از قطره های خون از رنگ سرخ ، رنگ سیاه وازسیا  حرف می زنم ؟ شاید فکر کنید که اندیشه ام سرخ است ، اما نه ، من به خونهای می اندیشم که"سرخ"ریخته است وهمچنان به خون های که" سیاه" ریخته است وبه خونهای که" سیا "می ریزد٠ چه ترکیب عجیبی است نه، آقای پرزیدنت ؟ مثل اینکه خوشت آمد سرخ ، سیاه و سیا  چه قشنگ باهم نقش می بندد، حتی دررگهای جانت ریشه میگیرد و دراندیشه ات گل میدهد واز آن گل های اندیشه ات دسته گلی می چینی به سرخی خون برای مردمت , مگر اینطور نیست ؟                

آقای کرزی !                                                                                                      

شب هنگام آن شهید برفراز قصر ریاست جمهوری تو می آید ، تپش قلب پاک  خود را بر لبخند پسر سه ماهه ات می گسترد ، موجهای خاطره یکی پی دیگری می آیند زیرو رو می شوند می شکنند، محو می شوند و برمی گردند، به یاد می آورد آن ٣۴ روزسیاه را که منتظر تصمیم توب ود بیاد می آورد که سرنوشتش فقط وابسته به یک کلمه " هان یا  نه"  تو بود ،٣۴ روز وقت کمی نیست  ، دراین روز ها فرزند تو تازه چشم به جهان گشوده بود وشاید ٢۵ روزش بود، اما توقامت جوان تنومند را که ٢۵ سال داشت  به خاک افگندی، نقشبندی چون قهرمانی جراحت برسینه اش فروکش می کند، برمی گردد و بامدان از بلندای تپه های شهر فریاد مادرش رامی شنود که دیوارهای آهنین استبداد ترا می شکند:" شما نمی توانید فریادهای مرا چون سربریده پسرم درخاک  پنهان کنید٠" گویا مادر با چشمانش یکایک اعضای تیم شما، پارلمان، وزیر فرهنگ ( که فرهنگش همانا فرهنگ سوغاتی پاکستان است ) و وزیر خارجه  را به محکمه می کشاند ، نه تنها برای خون فرزند خودش ، برای خون فرزندهمهء  مادران ، فریاد برمی دارد:                                                                                          

 

شما آقایان گشتابو !      

 شما که فرزندان مردم گرسنه و پا برهنه ما را به کشتار گاه می فرستید، ایمان داشته باشید که مردم محروم  سرزمین ما انتقام خون فرزندان خود را ازشما باز خواهد گرفت، شما ایمان داشته باشید که از هر قطره خون فرزندان ما صدها فدایی دلیر چون عبدالخالق برمی خیزد و روزی قلب همه شما را خواهد شگافت، شما ایمان داشته باشید که با فوران گذشته ها ... و رفتن در اعماق نیمه تاریک ضمیر، خود را ازقید و منطق زمان رهانیدن و در فضای غبار آلود سرخ ، سیاه وسیا ، رها کردن، رهایی نیست،  شما ایمان داشته باشید که مردم بیدار اند ، وقتی قامت جوانی به خاک و خون می غلتد، چطور مردم می توانند آرام و خون سرد در خیابانهای داخل و بیرون مرز قدم بزنند؟ ،برای هر قطره خونی که می ریزد آنها هم مسوولند، دیدیم که جنازه نقشبندی  خیابانهای پر تلاطم شهر را رنگی از خون و احساس می زد ازمقاومت سخن می گفت که ظلم راپس می زد از سری می گفت که از تن جدا می شد در لابلای شوکت پوشالی کرزی و مردم را به نبرد می طلبید،  برای رهایی و دست یافتن به باورهای نو که انگاره های درونی و ماندن در آن خود اسارت درچنبره یی است به مراتب مخوفتر از اسارت در حلقه های بیرونی که نماد عینی دارد، این خودآگاهی مردم رابه عصیان  در برابر همه پلیدی ها فرا می خواند٠                    

 بازخون نقشبندی در شیار های کلاه کرزی جریان میکند ، مادر با تردید دیوار های جبهه ملی را می شگافد ، آن جا هم صدای" احمد شاملو" طینین می اندازد ٠   

"خاک را بدرودی کردم وشهر را

چراکه او، نه درزمین ونه شهرو نه در دیاران بود

آسمان را بدرود کردم ومهتاب را

چرا که او ، نه عطرستاره نه آواز آسمان بود

نه ازجمع آدمیان نه از خیل فرشته گان بود

که اینان هیمه ی دوزخ اند

وآن یکان

درکاری بی اراده

به زمزمه یی خواب آلود

خدای را

تسبیح می گویند"

+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 و ساعت 14:41 |

 

ثریا بهاء

کرزی در نقش شیطان

درامهء "اتللو"

درامهء تللوی شکسپیر بار دیگر در سدهء ٢١ به وسیله گوردن براون روی پرده آمد. اینبار نقش " یاگو"  شیطان درامهء اتللو را کرزی با چیره دستی که در متنش حقارت تباری و تنزل انسانی نهفته است  بازی کرد.لندن این اقامتگاه مقدس استعمار کهن و نو، بار دیگر گواه شرف باختگی برده ء نا خراشیده یی بود  به نام حامد  کرزی،  که با  فرو دستی شرم آوری نقش شیطان درامهء  "جلسه ی لندن "را بازی نمود.

آیا حتمی است که انسان برای ماندن درقدرت، این همه تن به پستی و زبونی بدهد؟

آیا حتمی است که برای تداوم جنایت سالاری تبار خود تا این حد در مرداب  تنزل انسانی سقوط کند؟ 

آیا حتمی است که کرزی برای حفظ قدرت پوشالی خود، دستان خون آلود استعمارگران جهانی را ببوسد و ازملاعمر خون آشام ، این واپسین نیاندارتال  ماقبل تاریخ،  صلح گدایی کند؟

بُعد فاجعه عمیق ترازآن است، که بوسیله ی دلقکان نگون مایه یی چون کرزی ها بازی می شود.  تار های این عروسکان  کوکی روی پرده، با دستان  خونین استعمار گران پشت پرده به حرکت درمی آید.  

اگر تاریخ استعمار کهن و نو را با ژرف پویی و ژرف نگری ورق بزنیم می بینیم که  انگلیسها بیشتر از دو سده قبایل پشتون را با دادن پول و امتیازات خریده و استفاده کرده اند. آنها فرهنگ معامله گری، رشوه ستانی وانگل صفتی را در بین قبایل دو سوی مرز نهادینه نموده اند.

انگلیسها برای تقسیم مجدد جهان بین خدایان سرمایه، به یک قشر انگل صفت چون ملاعمر، ملا کرزی، اشرف غنی، احدی و خلیل زاد نیاز دارند. آنها را از میان قبایل  برگزیده برای شان تعیین وظایف می نمایند. به وسیله ی آنها زنجیر ها و قلاده های زرین برای مردم بینوای ما می سازند.

 سرمایه داران اصلی جهان و شرکت های بزرگ چند ملیتی، امپراتوری های بزرگی را بنیاد نهاده اند، که همچو بارگاه خدایان، برده داری نوین انسانها را، با جنگ های منطقوی ادامه می دهند.  برنامه های اصلی این برده سازی که در واقع گله سازی کشور های آسیایی و افریقایی می باشد، بدست چند سرمایه دار بزرگ جهانی وعوامل صهیونیستی اعمال می شود. اینک بدون نام، قدرت آنها درشرکت های بزرگ چند ملیتی، نفت و واحد های تولیدی و صنعتی  با همکاری روسیه و چین خارج از مرز ها می روند، تا انسان و جهان و آنچه در آنست در اسارت خود در آورند.

 

آنها به اشخاص چون کرزی ها نیاز دارند تا منافع منطقوی آنها را پاسبانی نمایند.استعمار نو از این پس به وجود مردان و زنان خود ساخته و بزرگ و مردان تاریخ ساز درمقام ریاست جمهوری و در رأس کشور ها نیازی ندارند. آنها افراد مطیع و معمولی را می سازند و قدرت می دهند و هرزمان که لازم باشد بر کنارش می کنند.

تمام مذاهب چون افزاری برای نفوذ و حفظ منافع استعماری آنها کار گرفته می شود. برنامه های آنان چنین است که در آغازین سده ی بیست و یکم، همه مذاهب و گروه ها در اختیار آنها و بر اساس طرح آنها حرکت کنند و در اواخر سده ی بیست و یکم، آنها حاکم مطلق و نامرئی کره زمین خواهند بود. آنگاه این گله های خود ساخته ی آنها با چه نیروی می توانند با یک قدرت نا مرئی مبارزه کنند؟

استعمار گران مذهب را در خدمت خود گرفته اند تا سرزمین های زرخیز و دست نخورده و ذخایر نفت آسیای میانه و کشور های دیگر را در اختیار کامل خود داشته باشند. آنگه مذاهب را پس از استفاده ی لازم بوسیله ی خود مردم به زباله دانها خواهند سپرد.

همچنان تنش های تباری، نژادی، مذهبی و زبانی را دامن زدن و مرز های ملیتی را ایجاد کردن، شیوه ی دیگر چپاوگران جهانی است. می بینیم که در افغانستان شیعه بازی و مذهب وهابی را چگونه از مجرای حکومتی بوسیله کرزی اعمال می کنند. پس از دو و سه هزار سال  برای تثبیت هویت  یهودی پشتونها ( دی-ان- ای) آنها را آزمایش می نمایند، یعنی چه ؟

چپاولگران مدرن، منافع خود را در آشوبها، کودتا ها، جنگ ها و تنش های مرزی و منطقوی می بینند. تا زمانیکه این سرزمین ها داری منابع هستند، بهره برداری می کنند وهمچنان از آن از نیروی انسانی آنها کار می گیرند و به برده  سازی آنها می پردازند. ازاین برده ها طالب می سازند و طالب را یهودی ثابت می کنند، آنگاه بخشی از آنها را به  اسرائیل فرستاده، تا به جان مردم  بینوای فلسطین بیندازند و بخشی از طالبها را چون بربرها برای نابودی ارزش های انسانی  به شمال کشور رانده تا به جمهوریت های آسیای میانه و درفرجام به ذخایر نفت آنها ره یابند. می بینیم طالبها به هرات کشاینده می شوند تا از طریق مرز غربی وارد خاک ایران شده، اسراییلی ها را از دغدغه ی گویا بم اتمی احمدی نژاد راحت سازند.

در واقع دنیای متمدن، با دموکراسی کشتار، دموکراسی تجاوز و دموکراسی مافیایی- وحشی گری و بربریت را گسترش می دهند.

ناتواز طالبان یک توفان سهمگین و یک سیل مهار ناشدنی می سازد تا تمام منطقه را زیر و رو کند.

امریکا و انگلیس سخاوتمندانه اجازه می دهند که مردم فقط با واژه های آزادی، انتخابات، دموکراسی و کنفرانس ها دلخوش دارند. مردم بینوا را به تماشای درامهء انتخابات قلابی، با نقش های چند پهلوی کرزی( یاگو) درمجلس لندن، کابل، ترکیه و سیرک سازمان ملل سرگرم می سازند.

هیهات، مگر مردم ما برای آیین قربانی هست شده اند، که روز صدها کشته برای خدایان سرمایه بدهند؟ 

سرزمین ما با خون انسان آبیاری می شود، تا درخت دموکراسی گلهای بدهد به سرخی خون و به عطر اومانیسم امریکایی و انگلیسی!؟

 

ما جای دریافت علت ها به معلول ها چسپیده ایم، وشاید این شعرگونه ی محمد قدس بیانگر علت ها باشد.  

" به پا خیزید

ای انسانها

زمان تنگ است

 و بدون بازگشت

 بپا خیزید

که خدایان

با تجربه ی هزاران ساله خود

با ساز و برگ نوین

ولباسهای تازه یی آماده می شوند

" لباس مذهب،

لباس ظلم و بی شرمی و بی حیایی

لباس برده داری"

بپا خیزید

صدای سهمگین زنجیر ها و قلاده های زرین آنان که برای اسارت

ابدی تو آماده می کنند:

در آسمانها پیچیده است

صدای که گوش فلک را کر می کند

زنجیر های خدایان کهن از آهن راستین بود و سنگین

اما خدایان نوین

زنجیرها و قلاده هایی می سازند

که زرین است و فریبنده

به سبکی ذره یی کاه و فریبنده گی دایمی

و دروغین و قلابی

بپا خیزید

وماسک های فریبنده ی این خدایان دروغین را برافگنید

تا چهره این هیولاهای آدمخور برهمه عیان گردد

قبل از آنکه زنجیر ها را برگرداگردهمگان فرو ریزند

قبل از آنکه انسان وزمین و هرآنچه در آنست در بند کشند

بپا خیزید

که گسستن زنجیر ها این بار

با ابدیت خواهد بود

وازآن پس کلمات انسانیت و آزادی از جهان رخت بربسته، به تاریخ

خواهد پیوست"

 

(((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((

 

ثریا بهاء

 

آنگه که بینش انتقادی غروب کند،

فاشیسم طلوع می کند  

" یکی از مخاطراتی که امروزه بر اندیشه سایه انداخته، خطر ادغام و جذب شدن در دستگاه سیاسی -اجتماعی  حاکم است. روشنفکر اگر نتواند فاصلۀ انتقادی خود را با دستگاه حفظ کند از روشنفکری خلع می شود، دیگر نمی تواند روشنفکر باقی بماند، به مزدور فرهنگی سیستم حاکم بدل می شود و خود را می فروشد. کار او توجیه و تفسیر ایده آل وضع موجود و خیانت به مردمی است که رنگ روی آستین شان، مردمی که نام هایشان، جلد شناسنامه هایشان درد می کند."  [1]

حکومت مافیایی کرزی با کشتار، ترس، تجاوز و فقرعمومی نهادهای واسط میان دولت و مردم را می بلعد، پارلمان را بر می اندازد و تمام قدرت را در حلقۀ تیم حاکم و سازمان قضایی  قبیله یی خود متمرکز می کند و در نهایت سرآمدها و نخبه ها را به عوام تبدیل می کند تا همگی در بدبختی و بنده گی با هم برابر شوند و آنگاه شعار ریاکارانۀ  وحدت ملی  با هویت افغانی سر می دهد، که درواقع هویت های ملیتی و فرهنگی با هم متحد نیستند، بلکه کالبدهای مردگانی اند که در کنار "هویت افغانی " دفن شده اند.

 دراین نوع حکومت "هر کس کورکورانه تسلیم ارادۀ مطلق فرمانروا است" تسلیمی زبونانه که آدمی را از ماهیت خویش تهی می کند و در ردیف  گله های حیوانی قرار می دهد. حکومت استبدادی مردم را به فرومایگی  تنزل می دهد. چاپلوسی، کرنش، اطاعت و ستم پذیری را توسعه می دهد و در نهایت راه انسانی زیستن را سد می کند. استبداد، همه را یک شکل و هم شکل می خواهد تا آسان تر بتواند بر گله ها حکومت کند. در حکومت های استبدادی، اخلاق به انحطاط کشیده می شود، و چه انحطاطی از این بالاتر که آدمیان به چاپلوسی و ترس و زبونی و فراموش کردن خود، دچار شوند٠مونتسکیو، معتقد است که در نظام های استبدادی حتی حاکم و سلطان در تارهای بندگی اسیر می شود، زیرا سلطان مستبد بردۀ کسانی می شود که لذایذ زندگی اش را فراهم می کنند. از این رو همواره نگران سرکشی رعایایی است که پایه های قدرتش را محکم می کنند. همانند گونه که هگل نیز در شرح رابطۀ خدایگان و بنده به آن اشاره کرده است. هگل معتقد است که در نسبت میان خدایگان و بنده و برای بقا و تداوم این رابطه، خدایگان به بنده گان بیشتر وابسته و محتاجند تا بنده گان به خدایگان. این سخن از آن رو مهم است که نشان می دهد سقف نظام استبدادی و خدایگانی بر ستون رعایا استوار می ماند و تا این ستون بر پا باشد رابطۀ سلطانی و خدایی تداوم می یابد. ستون برپا شدۀ رعایا، ماهیتا از مصالحی مانند ترس، جهل و اطاعت تشکیل می شود.  

 تاریخ خودکامگی نشان می دهد که سیاست در نظام های استبدادی، از معنای اصلی خود خارج می شود و"به حد دسیسه های تیم حاکم، نجوای اسرار و منازعات و شایعه پراکنی های حرمسرایی تنزل می یابد." کارمندان اداری مستخدمین، به گماشتگان حاکم مستبد تبدیل می شوند. مونستکیو از شاهزاده یی  نقل می کند که به خواجگانی که بر حرمسرایش حاکم بوده است، خطاب می کند: "شمایان اگر ابزارهای حقیری نباشید که بتوانم خردتان کنم، پس چه هستید، شمایانی که فقط تا زمانی وجود دارید که بدانید چگونه اطاعت کنید، شمایانی که فقط به این دلیل در این جهان وجود دارید که تحت قوانین من زنده گی کنید یا به محض این که من دستور دادم بمیرید." در نظام های استبدادی، ارکان زنده گی اجتماعی و نهادهای حقوقی در هم می شکند. مونتسکیو "از پارلمان ها به عنوان ویرانه هایی که زیر پا لگد کوب شده اند نام می برد." نهادها و سازمان ها در نظام های جبار، نمایندۀ ملت نیستند،  بلکه همۀ  آنها در برابر قدرت استبدادی که همۀ موانع را از مقابلش برداشته است سر  فرو آورده اند. 

استبداد گری و استبداد پذیری در تارپود زنده گی اجتماعی ریشه می دواند. استبداد به فساد زبان، فساد اخلاق، فساد فرهنگ و فساد دین منجر می گردد. در نظام های خودکامه، انسان به "شیی" تبدیل می شود تا به "شخص". مردم به منزلۀ ابزارها و اشیایی تابع و پیرو، در خدمت چنین نظام هایی به کار گرفته می شوند  و به سمت اطاعت ( حتی اطاعت خود خواسته و پیروی از روی رضایت) تمایل پیدا می کند تا در پناه آن به امنیت برسد و در سایۀ قدرت، بتواند زنده گی کند. انسان میان تهی، البته از زیستن بدون تکیه گاه قدرت و رویارویی با خود و مسوولیت انتخاب کردن می هراسد و می گریزد و این همان راز گریز آدمی از آزادی  و بینش انتقادی است که فاشیسم طلوع می کند ٠



[1] هورکهایمر

+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در جمعه ششم اسفند 1389 و ساعت 14:53 |
 

ثریا بهاء

 

یک پاسخ مستند، به تلاش غیر مستند 

جعل سالار کبیر (روستار تره کی)

 

اینبار جناب روستار تره کی قبله گاه فاشسیم قبیله را با یک پاسخ مستند به دادگاه وجدانش فرا می خوانم، تا این درخت کهن سال فاشیسم با ریشه های پوسیده،  گلهایی به پلاسیده گی ترفندهای جادوگران قبیله ندهد وآمارهای جعلی و شیادانه را برای اغفال مردم بینوا بر شمله ی ایل خود نبندد، چه زود بادی از سوی شمال خواهد وزید و این شمله داران ترفندها را به جنوب و فراسوی مرزهای جنوب پرتاب خواهد نمود و حقایق که‌ این‌ چنین‌ در اعماق‌ فریب‌ و خدعه‌ مدفون‌ شده‌ باشد بر خواهد تابید.

مردی که بدین‌ سان‌ قدرت‌ خلاقه‌ى‌ فکرى‌ و شعور خود را از دست‌ داده‌ باشد، مردی که برای برده سازی و به زنجیر کشیدن ملیت های تحت ستم محتاج‌ به ارایه آمار جعلی نفوس و دروغ گفتن باشد، مردی که اندیشه ی نژادپرستانه تا این حد بیچاره اش کرده باشد، تا در شبکه ی جهانی فارسی تلویزیون (بی بی سی) در برنامه ی  زیر عنوان افغانستان به کدام سو می رود؟ آیا تلاش غرب برای کمک به استقرار دولت ملی در افغانستان عبث است؟ " دریک بحث علمی و اکادمیک با جوان تیز هوش آقای مجیب الرحمن رحیمی کاندید دکتورا در رشته ی سیاست و پژوهشگر مسایل سیاسی در دانشگاه ایسکس لندن در برابر جهان بگوید: "  ارقام سرشماری در دوران جمهوریت محمد داؤود نشان داد که پشتون ها شصت در صد نفوس کشور اند" این (جعل سالار کبیر) یا از آشفتگی فکر و تعقل زیان دیده است و یا جلو اندیشه‌هاى‌ روشنگردیوارمى‌کشد ومى‌کوشد توده‌هاى‌ مردم‌ قوانین واحکام‌ فریب‌ کارانه‌ى‌ آنان را به‌ جاى‌ هر سخن بحث‌انگیزى‌ بپذیرند و اندیشه‌هاى‌ خود را بر اساس‌ همان‌ احکام‌ قالبى‌ که‌ برایشان‌ مفید تشخیص‌ داده‌ شده‌ است بازسازی کنند، بنابران پس از مصاحبه ی چند سال پیش بار دیگر یک پاسخ مستند برای تلاش غیر مستند وی می دهم وبرمی گردم به سال ١٣۵۶ ش که من مدیر طرح وتحلیل آمار نفوس شماری در اداره ی مرکز احصاییه بودم. 

دراین روزها سرشماری نفوس برای نخستین بار در تاریخ کشور به هزینه ی سازمان ملل، از سوی اداره ی مرکز احصائیه روی دست گرفته شد. مشاوران آمارنفوس از کشور های هند، فرانسه و روسیه جهت تدریس شیوه های سرشماری نفوس به اداره ی مرکز احصائیه فرستاده شدند و از دو متیود سرشماری مکمل و نمونه یی برای کشور ما که کوهستانی بود سرشماری نمونه یی را و از سه متود احصاییه وی ( مود، میدیان و اوسط حسابی)  اوسط حسابی را برگزیدند. فورم های رسمی سرشماری از سازمان ملل متحد رسید و سرشماری آغاز گردید.

دراین سرشماری وزارت پلان و احصائیه مرکزی با کارشناسان سازمان ملل مشترکاً همکاری می کردند، آمار در ریاست طرح و تحلیل می آمد. رئیس طرح و تحلیل سردار عبدالله که چندان پشت کار هم نداشت، همه کارها  را به مدیرعمومی آقای وحدت که جوان بسیار فعال وزحمت کش هزاره بود و از امریکا دررشته ی احصاییه ماستری داشت، می سپرد. چون من در بخش توحید و تحلیل آمار کار می کردم،  کار توحید آنرا بمن سپرد.

سرشماری در بخشی ازمناطق  چون ننگرهار، کامه، لغمان، کنر، ساک، کمری و شیوه کی آغازگردید. فورم های خانه پری شده دو کاپی داشت که اصل آن به ریاست طرح و تحلیل احصائیه مرکزی و یک کاپی آن به وزارت پلان برای توحید ارقام سپرده می شد.

با دشورای درچند هفته توانستیم آمار جمع آوری شده را با معیارهای احصاییوی توحید کنیم. با شگفتی به آمار دقیقی دست یافتیم که پشتونها در مناطقی که ادعای اکثریت دارند از ٣۵ درصد بیشتر نیستند. شماری از بین اینها هم می گفتند، ما پشتون هستیم، اما زبان ما فارسی است. بنابران درکامه، لغمان، ننگرهار، حسین خیل کمری و شیوکی  ٧۵ در درصد مردم به زبان فارسی سخن می گفتند.

بدینگونه با نیمه ی سرشماری نفوس به جعل و سفسطه « تیوری اکثریت » پی بردیم که سالها با  افسانه ی اکثریت مردم را شستشوی مغزی کرده و فریفته بودند.

ساعت پنج عصر در دفتر وزیر احصاییه مجلس بود که در آن مجلس علی احمد خرم، وزیرپلان و مشاور روسی (استرلسوف) با ترجمانش ( فرهاد علی اکبر اوف)، مشاورین هندی وسردار عبدالله رئیس طرح وتحلیل حضور داشتند. چون آمار در دفترما توحید می شد، باید آقای وحدت از چگونگی توحید آمار برای مجلس گزارش می داد. وی همه با دانش و بینش ژرف آدم ترسویی بود و یارای بیان حقایق را در حضور وزیر نداشت. بنابران ازمن خواست تا  همرای وی در این مجلس حضور یابم و اگرآقای حکیمی اجازه بدهد، چگونگی آمار را من گزارش بدهم.

پرونده ها را زیر بغل زدیم و داخل مجلس شدیم، آقای وحدت گفت: چون ثریا آمار را با وسواس ویژه ی خود توحید کرده است، خواستم تا وی پیرامون آن  گزارش بدهد.

عبدالکریم حکیمی که پدرش از لغمان و مادرش از قندهار وخودش یکی از پشتونیست های دوآتشه بود، نخست  مرا برای خرم و مشاوران خارجی بعنوان یک زن یونیک و با استعداد معرفی کرد و گفت:  این خانم جوان تازه از دانشکده ی اقتصاد فارغ شده است، من دقت و پشتکار وی را می ستایم. برای همین به وی اجازه می دهم تا از چگونگی آمار گزارش بدهد.

من آرام آرام آمار نفوس را گزارش می دادم، تا بدآنجا رسیدم که پشتونها در این مناطق اکثریت نیستند و مردم آنجا بیشتر به زبان پارسی  سخن می گویند.

 حکیمی هرگز تصور نمی کرد که من بی تردید به جعل تاریخی شان اشاره کنم. خواست جلو مرا بگیرد و با ناراحتی آمیخته با خشم گفت: هنوز سرشماری نفوس در تمام ولایات کشور به پایان نرسیده است و تا چند ماه دیگر همه چیز معلوم خواهد شد.

 علی احمد خرم (وزیر پلان) درتضاد باحکیمی گفت: اگر پشتون ها درمناطق خود اکثریت نیستند، پس در ولایت های شمال وغرب  و مرکزی کشور که هنوز سرشماری نشده،  چگونه می توانند اکثریت باشند؟   آماری را که ما در وزارت پلان توحید کردم، همسانی با گزارش  این خانم دارد.

مشاوران سر کلافه را گم کرده بودند. حکیمی گفت : شما آقای خرم و شما خانم بهاء چیز تازه یی را کشف نکرده اید، ما بسیار چیزها را می دانیم، اما بخاطراهداف سیاسی دولت در پیوند با مسأله ی پشتونستان و خواست رییس جمهور، باید پشتونها را اکثریت نشان بدهیم و ارقام رادست بزنیم.

مشاورهندی گفت:شما که می خواهید آمارجعلی ارایه کنید، پس چه نیازی به هزینه ی چند ملیون دالری سازمان ملل برای این سرشماری بود؟

گفتمان شدید الحن بین حکیمی و خرم روی سیاست پشتونستان و(تیوری اکثریت)  بالا گرفت.

خرم گفت: مسأله ی اکثریت نشان دادن پشتونها درپالیسی های شوونیستی شما ابعاد گوناگون دارد. برجسته ترین ستم که در تاریخ معاصر افغانستان تداوم یافته اینست که از نظر ساختار سیاسی نظام قبیله یی افغانستان، وجود یک تاجیک، یک هزاره  و یک اوزبیک در حاکمیت دولت به گونه ی  غصب حاکمیت مورثی قبیله یی  به شمار می آید.

حکیمی برایم گفت: این مجلس بین دو وزیران و مشاوران خارجی است، شما می توانید  تشریف ببرید.

خرم گفت: آقای حکیمی شما نخست وی را بعنوان یک خانم  آگاه و یونیک اجازه ی نشستن و صحبت کردن دادید، حال که به حقایقی اشاره کرد، مرخصش می کنید؟

من مجلس را ترک کردم و خانه رفتم.

فردا که دفترآمدم، آقای وحدت برایم گفت: تنش ها بین دو وزیر شدت گرفت، اما من ندانستم که چرا استرلسوف مشاور روسی ازسیاست  دولت در قبال مسأله ی پشتونستان  و تیوری اکثریت  پشتون ها دفاع می کرد؟ 

 پس چند روز به تاریخ ٢۵ عقرب ١٣۵۶ ( ١۶نومبر ١٩٧٧) خبررسید که شخصی بنام مرجان، وزیر پلان را ترور کرده است.

 به پندار آقای وحدت که رفیق نزدیک علی احمد خرم بود، علت ترورش را پافشاری وی روی سرشماری دقیق و شفاف نفوس و نفی سیاست پشتونستان می دانست که برمبنای سیاست های شوونیستی ترورش کرده ا ند.

 با یک حس گنگ دریافتیم که در فاجعه ی قتل خرم، بین استرلسوف مشاور روسی و مرجان (قاتل خرم) که از پیروان حزب دموکراتیک خلق بود، یک پیوند منطقی و سازمان یافته وجود دارد.

گروهی گفتند که بعد از سفر نا فرجام داؤود به ماسکو، شوروی ها درپی بهم زدن نظم و امنیت رژیم داؤود به ترور خرم دست زده اند و شاید هم چیزهای دیگری  زیر پرده ی ابهام قرار داشته باشد.

همان روز فرهاد علی اکبروف؛ ترجمان استرلسوف را در رهرو پایین دفتراحصاییه دیدم. وی که تاجیکی و خود هزاران داغ نهان از ستم گری روسها در دل داشت، از برخورد مجلس چند روز پیش و قتل خرم متأثر بود.من زمان را مناسب دانستم و پرسیدم : چرا آقای استرلوف از سیاست پشتونستان و تیوری اکثریت دفاع می کرد؟

وی بدور و برش از سر احتیاط نگاهی کرد و آرام گفت: چون دخترصادق و آزاد  منشی  هستی، برایت احترام قایلم و به تو اعتماد می کنم.  روسها پژوهش های در زمینه ی تاریخ افغانستان و تاریخ منطقه دارند. آنها می دانند که محمد داؤود از زمان نخست وزیری خود به سیاست شوروی و پشتونستان دل بسته بود. کرملین وی را به تار خام پشتونستان آزاد بسته است، تا تشنج وتنش ها را بین پاکستان و افغانستان  روی خط دیورند پیوسته داغ نگه دارد. اگر چنین نباشد، پاکستان با پیوند های نیک حسن همجواری افغانستان را بسوی پیمان نظامی سنتو و سیاتو می کشاند؛ آنگاه طرح مثلث سه گانه ی ( ایران، افغانستان و پاکستان ) عملی شده و افغانستان  در دامن امریکا خواهد  افتاد.

دراین اواخر محمد داؤود دریافته که پشتونهای قبایل آنسوی  مرز دیورند کوچکترین دلچسپی به افغانستان فقیر ندارند. آنها آنسوی مرز، کار و تجارت دارند، به دریا راه دارند، خط آهن دارند، بیمارستان و مکتب و دانشگاه دارند، اینجا چه دارند؟ حتا رهبران پشتون (نشنل عوامی پارتی)  گفته اند ما پاکستانی هستیم و پاکستان با همین نقشه هویت ملی و بین المللی  دارد وشناخته شده است. تنها چیزی که پشتونهای دو سوی مرز از شوروی ها می گیرند، پول است.

دو روز پس از قتل میر اکبرخیبر حکیمی در جمع همکاران گفت: چند شب پیش در دعوت سفارت شوروی نور محمد تره کی که سرش گرم ودکای روسی بود، برایم گفت، درمورد پروژه ی سرشماری نفوس اداره ی شما باید خاطر نشان کنم که "این سر شماری هرگز صورت نخواهد گرفت."

هنوز بیشتر از هشتاد درصد سرشماری باقی مانده بود که با کودتای ننگین هفته ثور تره کی وامین در تبانی با شوروی ها مانع تداوم سرشماری نفوس شدند.

پس از کودتای هفت ثور سلطان علی کشتمند بعنوان وزیر پلان کشور تعیین گردید، اما یک وزارت را توهین به ایمان انقلابی خودمی دانست، بنابران اداره ی مرکزاحصائیه را نیز از آن خود کرد.

به تاریخ ١٢ ثور عبدالکریم حکیمی به امتداد دهلیز مرکز احصائیه صدها چوکی چید و تمام کارکنان آن اداره را برای شناسایی وزیر جدید پلان و احصائیه مرکزی دعوت کرد.

سلطان علی کشتمند برسکوی سخنرانی بلند شد. نخست از برگشت نا پذیری « انقلاب شکوهمند ثور!؟»  سخن راند و سپس بزرگترین خیانت ملی را بشارت داد که سرشماری نفوس دیگرادامه نخواهد یافت. بی گسست بادی به غبغب گوشت آلودش انداخت و گفت: این اداره تا اکنون یک اداره امریکایی بوده است، نماینده های امپریالسم غرب  در این اداره گرد آمده اند و ما این اداره را تصفیه می کنیم. بنابر دستور کمیته ی انقلابی تحصیل کرده گان امریکا و انگلستان را ازاین اداره اخراج  می کنم. عبدالکریم حکیمی که نماینده و تحصیل یافته ی امپریالیسم امریکا است، ازاین اداره اخراج گردید و به زودی مورد باز پرسی کمیته ی انقلابی قرارخواهد گرفت. همچنان آقای سلطانی که در انگلستان تحصیل نموده است، ما به نماینده های استعمار انگلیس نیازی نداریم، ازاین اداره برطرف گردید. درباره ی سرنوشت دیگر تحصیل یافتگان غرب بزودی کمیته ی انقلابی تصمیم اتخاذ خواهد کرد وهمچنان خانم ثریا بهاء بعنوان عنصر ضد انقلاب از کار برکنار گردید.

جناب آقای تره کی !

پس از کودتای ننگین هفت ثور پروسه سرشماری را برادر قبیله یی شما نور محمد تره کی در تبانی با روسها متوقف کرد، تا راز (افسانه ی اکثریت) جعلی  شما از پرده بیرون نیفتد.

اما شما در یک بحث علمی و اکادمیک،  با ده درصد سرشماری نا مکمل چگونه به آمار  شصت در صد اکثریت پشتونی دست یافتید ؟

عالی جناب تره کی!

انسان‌ خردگراى‌ صاحب‌ فرهنگ‌ چرا باید نسبت‌ به‌ افکار و باورهاى‌ خود تعصب‌ بورزد؟ تعصب‌ ورزیدن‌ کار آدم‌ِ جاهل‌ِ بى ‌تعقل‌ِ فاقدِ فرهنگ‌ است‌، چیزى‌ را که‌ نمى‌تواند در باره‌اش‌ بگونه ی منطقى‌ بیندیشد، به‌ صورت‌ یک‌ اعتقاد دربست‌ پیش‌ ساخته‌ می پذیرد که پیامد آن کشور را به تجزیه می کشاند.

تاریخ کشور ما پر است از خونریزی ها، قتل عام ها، سربریدن ها، نسل کشی ها، فرهنگ کشی ها وسرکوبهای محلی و تباری که تنوع قومی و محل جغرافیایی آن سبب شده است که اراده دولت مرکزی (قومی) برای اعمال اقتدار خود، نخست از زور و سپس از ابزار های دیگر استفاده نماید و اقوام پراگنده را با روش استبدادی، ناگزیر به پذیرش اجباری قدرت دولت ( قبیله یی) می سازد، تا هیج ملیتی توان ابراز هویت منطقه یی مستقل خود را نداشته باشد. برای همین ازسیستم فدرالسیم هراس دارید و ملیت های تحت ستم را به تجزیه طلبی متهم می کنید ازین رو استبداد مرکزی با پایمال ساختن ویژه گی های فرهنگی و ملیتی حق مشارکت سیاسی ملیت های دیگر را نمی پذیرد، درنتیجه فرهنگ شهری و فرهنگ قبیلوی به گونه آشتی نا پذیری در دو قطب متضاد یکی سوی تمدن و دیگری سوی بربریت  سیر می کند که با اجبار بشکل تکه پاره های موزائیک دریک ساحه جغرافیایی پهلوی هم گیر افتاده اند.

 سربریدن ها، بم گذاری های انتحاری و ایجاد فضای ترس و لرز از فرهنگ قبیله وارد شهر می شود و زنده گی آرام ملیت های دیگر را مختل و بگونه یی مسیر زندگی مسالمت آمیز آنها را قربانی خشونت قبایلی خود می کند.

برای این قربانیان بیگناه جز جدایی و تجزیه کشور راهی دیگری نگذاشته اید، زیرا ملیت های تحت ستم نمی خواهند قربانی فرهنگ انتحاری و بربریت و وحشت  قبایل دو سوی مرزشوند، برای رهایی از تداوم جنایت سالاری ناگزیر مرز های جغرافیایی را بنابر خواست ملیت ها تغییر داد.

قدرت سیاسی حکومت های قبایلی، هیچگاهی براساس کنش و واکنش های شامل مباحثه، تفاهم  و مصالحه نبوده ،  بلکه براساس اصل قانون جنگل ( حق با زورمندترین است ) تعیین شده است و به عنوان یک سنت استبدادی از فرهنگ قبیله بر خاسته است. شاه سالاری، رئیس جمهور سالاری امیر سالاری بعنوان عامل تعین کننده ی سرنوشت تاریخی کشورما  بوده است،  یعنی کشور و همه افراد بخاطر شاه یا رییس جمهور  زنده اند.

این بستر نا سالم در جامعه سبب شد تا درعرصه فرهنگ و پرورش، امکان ترویج یک تفکر برمبنای رعایت حقوق انسانی فرد بوجود نیاید٠فرهنگ تربیتی مبتنی بر حفظ حرمت حیات ورعایت حقوق فرد بگونه ی مستقل وآزاد ازبندهای استبداد سالاری حاکم هرگز شکل  نگرفت.

محرومیت های جامعه ازیک فرهنگ مبتنی بر اصالت انسانی سبب شد که یک فرهنگ استبداد زده ی  قرون وسطایی آغشته به مذهب بر افکار عمومی غالب و دستمایه ی اصلی فرهنگ تربیتی توده های مردم شود، فرهنگی آمیخته  به ترس، جهل، خرافه که در متن آن استبدادگری، استبداد پذیری واستبدادمنشی رشد و قوام یافت. در دل این فرهنگ ، جنایتکاری به عنوان ابزار بقا، بستر مناسب رشد خود را پیداکرد.

 تداوم تاریخی این فرهنگ ضد انسانی و فاجعه بار که پیوسته با سرکوب مردم همراه بوده است. جنایت پذیری مردم نمودی از ستم پذیری عمیق آنهاست. جنایت پذیری و ستم پذیری تاجیکان و هزاره ها خود یکی از مباحث روانشناختی و جامعه شناختی جامعه ی ماست.

استبدادگری وجنایت سالاری که با انگیزه های سیاسی، نژادی و یا قومی و مذهبی اتفاق می افتد،  بقای گروهی را در معرض خطر قرار می دهد. همچنان مسلح ساختن کوچی ها وحمله ی وحشیانه ی آنها بر مردم مظلوم هزاره و ( قوم کشی ها )  که قتل های سازمان یافته یی حکومت های فاشیستی شماست نیز جنایت بشری شمرده می شود وشما در دفاع از چنین روندی نقش یک نژاد پرست دو آتشه و یک  (جعل سالار کبیر)  را بر دوش می کشید.

+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در شنبه ششم شهریور 1389 و ساعت 1:27 |

                                          

نویسنده: ثریا بهاء   

فریاد بانو، درچنگال فاشیسم اوغو

الهه سرور، برسکوی عصیان زن  

لطفاً برای شنیدن صدای الهه به  نوشته های سرخ متن کلیک کنید

باز از دور دستهای غربت، آوای جادویی دختری بگوشم می رسد که در چنگال فاشیسم اوغو گیر افتاده است. استعداد کشی و بوی عفونت فاشیسم را از این سوی اقیانوس های دور با تمام وجود بوئیده ام .  

چند روزی است که آهنگ های دختری را از سکوی عصیان زن می شنوم، که فریاد های خشمگین زن در صدایش توفانها برپا می کند، درهم می شکند، زیر و رو می کند،  خشم و حسادت جادوگران قبیله را بر می انگیزد. شغادان قبیله دامی برایش می گسترند، به ژرفای  اندیشه ی قرون وسطایی  شان،  و تازه ستیزه ی نو و کهنه آغاز می گردد.

این " فریاد بانو"همان الهه دختر پارسی زبانی است که در شانزده سالگی از آشویتس ایران ، با کوله باری از درد ورنج به دامان سرزمینش باز می گردد، تا با ویژه گی های هنری و زبانی خودش زنده گی کند، با پرداخت ها و آفرینش های نو هنری خودش، رستاخیزی در آهنگ های پوسیده ی جامعه ی قبیله یی پرپا  دارد؛ ناگهان چه زود در می یابد که کشورش نیز لانه ی فاشیسم شده و اینجا نیز مهاجر است. این بار در کوره ی فاشیسم ( اوغو) گداخته می شود، آجر سرخی می شود که بر سر " گل زمان "، دژخیم فرهنگ حاکم قبیله، فرود می آید.

چه وحشتناک است، زنده گی الهه سرور، هنرمندی که صدای جادویی و خلاقیت هنری اش برتارک کشور و فراسوی مرزها می درخشد، اما سرنوشتش بدستان " گل زمان "این سمبول وحشت قبیله  رقم زده می شود که  غرور اوغانی وی به قامت  شمله ی لنگی اش اندازه می شود٠

گل زمان که با شنیدن  صدای جادویی الهه  از خود بی خود می شود، با حسادت و عقده ی حقارت قبیله یی به بهانه ی گویش ایرانی، هنگام گرفتن امتحان از وی می خواهد که افغانی بخواند. یعنی " دهانش را می بوید، مبادا خوانده باشد پارسی ".  توطیه نیاندار تال های قبیله تازه آغاز می گردد و الهه را تهدید به کشتن می کنند. 

چندین بار الهه ستاره ی افغان شناخته نمی شود. الهه که ژورنالیسم می خواند  و هم چهار سال صنف های صدا، پیانو وگیتار گرفته و دختر آگاه و باشعوری است، در فرجامین ستاره ی افغان  نمی شود.

الهه به تلخی جایگاه خود را درمی یابد که در جامعه ی ما همیشه آدم های پایین ومتوسط الحال مطرح می شوند، نه آدم های در سطح بالا و استثنایی، آنگاه های های گریه  سر می دهد  و از کامیابی لیمه سحردختر بیسواد پشتون تبار آرام  جانش  می رود.

 

الهه به زودی بدین باور دست می یابد، که با دریغ در فرهنگ حاکم قبیله یی، هنر مانند سایر پدیده های اجتماعی، طنین های فاشیستی دارد و با معیار های نژاد پرستانه ی فرهنگ حاکم ارزش گذاری می شود؛ که این ارزش گذاری ها، برمبنای هویت زبانی و ملیتی است، نه برمبنای استعداد، توانایی و خلاقیت هنری.

الهه از میان  بحران هویت، خود را می شناسد که هیچگاهی افغان شده نمی تواند و یک دختر "خراسانی" است،  که فرهنگ ضد زن و نژاد پرستانه ی قبیله به گناه هزاره بودن و زن بودن سنگسارش می کند.  این جاست که با تابو شکنی آهنگ  سنگسار را پیشکش می نماید، و " فریاد بانو" می شود.

هیأت ژوری با هراس از هویت خراسانی، الهه را وامیدارند، تا با لباس و گویش هزاره گی بر سکوی ستاره ی افغان آهنگ اجرا کند.

 الهه باز بر سکوی هنری چون "ماه نو" می درخشد؛ لباس و گویش هزاره گی  وی شنوندگان را افسون می کند، شعری که خودش سروده با  اشاره به هیات ژوری، آنها را مارها و گژدم های آغل می نامد.  

بازهم چند نفر قبیله سالار ضد زن دور یک میز می نشینند ونمی گذارند که الهه ستاره ی افغان  شناخته شود، به بهانه ی اینکه اندکی گویش ایرانی دارد، لباس اوغانی ندارد. این بوزینه ها نمی دانند که وی دربطن جامعه ایران که   صدها سال جلو تر از ما اند، بزرگ  شده و پروش یافته است.

گل زمان های قبیله هنگامی که برای داوری می نشینند، باید اندکی دانش و بینش هنری داشته باشند،  که یک اثر هنری عبارت از شکل یا ُفرمی است که هنرمند می آفریند. این اثر در زمان ومکان ویژه یی شکل می گیرد، داری موضوع ومحتوا می باشد.

پس هنر عبارت می شود: از تجسم یک تجربه ی انسانی- وهنرمند هم کسی است که ازمیان تجارب زنده گی خود، پدیده های هنری را برمی گزیند، آنها را می پیراید وبدان آنها شکل می بخشد. بیننده تنها شکل و فورم را  مشاهده می کند، اما منتقد هنری می کوشد تا دریابد که هنرمند چگونه ارزش ها  را بهم پیوسته است تا اثر کاملی که اینک در برابرش قرار دارد، بوجود آورده است؛ در اثر ممارست و بینش هنری عین احساس درونی، یعنی جوهر و اصل روحی و نا محسوس هنر را ادارک می کند.  

گفتم: یک اثر هنری شکلی است که بوسیله ی هنرمند از تجربه انسانی او ترسیم یافته است، اینک می افزایم که ریشه و زمینه ی این اثر در تمدن ملتی است که هنرمند از آن برخاسته است.

هنر در زمان وجود دارد و وابسته به زمان است، نیروهای اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، مذهبی در هنر تاثیر شگرف دارند، بنابران هر ُفرم  یا شکل گویای سبکی است که دریک زمان به رنگی خاص می آراید، رنگی که خاصیت  زمانش را دارد. سبک نیز بسان زمان، هرگز ساکن و ثابت نیست، بلکه سیال و در گذر می باشد.سبک تکوین می یابد، سپس به بلوغ می رسد وآنگاه می پژمرد و زوال می یابد وجایش را سبک نوی می گیرد.

با دریغ در جامعه ی ما، زمان توقف کرده است. اصولاً چیزی بنام سبک خاص وجود ندارد؛ بیشتر خواننده ها، کاپی خواننده های هندی وپاکستانی اند؛ اگر هنرمند جوانی با سبک انقلابی، دیده به آینده داشته باشد، در نطفه خاموشش می کنند، فرهنگ بدوی قبیله هنرش را با معیار های زبان و هویت خود ارزش گذاری می نماید، چه معیار ها هم همان ُدهل" گل زمان" واتن است، که هیچ گونه محتوا، ارزش وآفرینش هنری در آن  دیده نمی شود. سده هاست که با همان ژست ها و حرکات خشن سر و گردن می زنند و با فریادهای وحشتناک بدور حلقه ی بدویت  می  چرخند و می چرخند توگویی که  زمان به دوران جاهلیت توقف  کرده است.   

بدینگونه در چنین فضای زهرآگین سرنوشت هنری الهه رقم زده می شود، با آنکه خطراتی تهدیدش می کند، اما الهه باز نمی ایستد و یک تن به ستیزه برخاسته است.

امیدوارم جوانان بیرون مرزی بتوانند فریادهای الهه سرور را که گل نو شگفته یی است، هرچه رساتر بگوش جهانیان برسانند و برایش زمینه ی را فراهم آورند تا وی بتواند دریکی از اکادمی های موسیقی امریکا تحصیل نماید؛ چه در آینده ی زود، در آسمان موسیقی کشورما، با صدای دلنشین و پرداخت های نو، چون ستاره ی بی بدیل خواهد درخشید.

برای شنیدن صدای الهه لینک های زیر کلیک کنید.  

http://www.youtube.com/watch?v=D9PMQW5JnHc&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=W5AQ5YkJJBQ&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=Ctihk5dOS8Q&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=YjCwQorZqhU&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=mZsYtDDzdcc&NR=1

http://www.youtube.com/watch?v=qFXG6plLoBk&NR=1

http://www.youtube.com/watch?v=RiPgSH1bv6Y&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=0r_aPAXxBik&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=MbYIU4fDcAc

 

                

 ثریا بهاء

دونگاه از خویی، به استاد واصف باختری

 وشعری که از فردوسی نیست

چو ایران نباشد تن من مباد     بر این بوم و بر زنده یک تن مباد

چند هفته پیش یکی از دوستان فمینیست ایرانی، داکتر مهناز بدهیان، بنابر خواهش داکتراسماعیل خویی فیلسوف و شاعر بزرگ و معاصر ایران ازمن خواست تا دردعوتی که برای خویی در خانه اش  ترتیب داده بود، منهم حضور داشته باشم، چون سالها با خویی پیوند دوستی داشته ام. 

اسماعیل خویی از سوی دانشگاه استنفورد برای سخنرانی در مورد( شعر معاصر ایران )  به کلیفورنیا دعوت شده بود.  اما آن شب  چند دوست نزدیک وی دراین خانه گردآمده بودند.

خویی نخست از من در مورد اوضاع سیاسی افغانستان پرسید و سپس انتقادی داشت بر نوشته ی نصرت الله نوح در مورد استاد واصف باختری، زیر عنوان"  باختری به اخوان ثالث پهلو می زند"  به این بهانه شوونیسم ایرانی ها  را به باد انتقاد گرفت و گفت: چرا نمی نویسند که اخوان ثالث به واصف باختری پهلو می زند! اشتباه باختری اینست که درزمان و مکان نامناسب  به دنیا آمده  است.  با تأسف که درکشوری  که جنگ همه ارزش های فرهنگی  وادبی  را واژگونه نموده است.

 واصف باختری بی هیچ مجامله، پیشوای بزرگ شعر معاصر و بزرگترین ادیب وادبیات شناس افغانستان است.

خویی، ازمن  مصرانه خواهش نمود، تا همراه با وی به دیدن استاد باختری به لاس انجلس برویم.

سپس بررسی مرا به شعر استاد واصف باختری فرا خواند، اما  من چون شمس آرینفر توان بررسی شعر باختری را در خود نمی دیدم٠

 " بررسی شعر واصف باختری، نه تنها در توان نگارنده نیست که تاهنوز هیچ استادی درین زمینه جرأت قلم وقدم را برخویش نداده است. باختری استاد قلم وبزرگ عروض درزمان معاصر است وکسی درین زمینه برشعر او سخنی ندارد، باختری استاد مسلم ادبیات وواضع واژه ها وتعبیرهای نوی درزبان دری است که امروز فراوان دانشیان، آنها را به کار می برند. وهنوز کسی به مرتبه زبان فاخر وفخیم او نرسیده است.

گذشته ازهمه، باختری استاد مسلم نسل معاصر شاعران است که برهمگان حق استادی دارد. اما نگارنده، یافت و وبرداشتی را که ازکلیت محتوی سروده های واصف باختری دارم، اینجا عنوان می نمایم، آنچه را که درسروده های استاد باختری دریافته ام، حتی تغزلی ترین وعاشقانه ترین سروده هایش، تبلوریست از درد، فریاد وعصیان.
نگاهی به اشعار وآفریده های واصف باختری نیز، این ویژه گی را بر می تابد. درهمه آفریده های او یک درد پنهانی، آشکاراست٠
واصف باختری درجوانی وقتی به سیاست گرایید، منادی عریان همین درد واندوه بود. استعمار، بیدارگران وظالمان را به نفرین می گرفت واز دردمردم ورنجبران بلاکشیده سخن می ‌گفت."

 

نگاه دوم: هنگام صرف غذا،  بهروز وثوقی هنرپیشه ی مشهور سینمای ایران از اسماعیل خویی پرسید که چرا عباس میلانی در کتابش از پنجاه شاعر معاصر ایران نام برده است، منای احمد شاملو.

خویی گفت: " شاملو شوونیسم ایران را می کوبد، ممکن برای شوونیست ها تحمل نا پذیر باشد.

سپس من از آقای خویی پرسیدم که ایرانی های ساکن امریکا این شعر فردوسی را شعار  می دهند " چو ایران نباشد تن من مباد"  باز چرا خود از ایران بیزار و درگریز اند؟

شاعر فیلسوف گفت: این شعر از فردوسی نیست، من قدیمی ترین شهنامه را دارم که این شعر مزخرف در آن نیست، همان طوری که در دیوان حافظ و مولانا چند شعررا بنام آنها  اضافه کرده اند، در شهنامه نیز این شعر را شوونیست ها افزوده اند که هیچ محتوای انسانی ندارد،  چو ایران نباشد تن من مباد     بر این بوم و بر زنده یک تن مباد

ایران نباشد یعنی چه؟ ایران کجا می رود؟ با همین خاک  و سنگ ملیارد ها سال بوده وملیارد ها سال دیگر هم  هست. باز مزخرف گویی دیگر که اگر ایران نباشد، " بر این بوم و بر زنده یک تن مباد" ، یعنی تمام انسانها زنده مباد به خاطر خاک و سنگ.

ایران هست!  اما دوملیون تن ایرانی از ایران  به امریکا فرار کرده وهرگز هم به ایران برنمی گردند ؟!"

منکه دوسال پیش در یکی از نوشته هایم  زیر عنوان " تکاپو برای قبایل گمشده "  چنین دیباچه یی شبیه سخن اسماعیل خویی نوشته بودم که : کوه های سر بفلک، رود های خروشان، دریاهای آرام و پهناور،  جنگلهای انبوه، ملیارد ها سال  قبل از پیداش انسان بوده است وملیاردها سال دیگر هم خواهد بود، اما انسان این موجود حقیر چون ذره ی ناچیزی بر پهنای گسترده ی جهان می آید و لحظه ی مختصری چون جرقه یی می درخشد و خاموش می شود ومیمرد.  اما انسان برای همین خاک وکوه وسنگ وبیابان چه مرزهایی نمی کشد؟  چه  نژاد هایی نمی تراشد و چه خونهایی نمی ریزد؟  وچه افسانه های جعلی برای دربند کشیدن انسان دیگری نمی بافد. کوهها ی سر بفلک دریا ها و خاک وسنگ شاهد شقاوت انسان است که می آید به آتش می کشد، می درد، می کشد و قلب فرزند مادری را می شگافد وخون جوان وگرمش را روی خاک وسنگ وکوه و مرز می ریزد ومی رود، برایش ارزش کوه وسنگ وچوب بالاتر از ارزش خون انسان است!                   

من استغاثه می کنم که دره ها وسنکها، سیراب از خون انسان شده اند، خاک این سرزمین انبار ازآتش وباروت است  مرزبانان تبار می سازند و قبیله وقوم، مرز بندان ایدولوژی و نژاد می آفرینند ومرز شکنان  فریاد بر می دارند  که انسان محکوم به زیستن دراین جهان است، ناگزیربا حجم تنش  باید دریک نقطه زمین بیایستد و زندگی  کند، نمی شود از کره خاکی بیرونش افگند و یا درفراسوی مرزهای ابدیت تبعیدش کرد و خاک را به نام بابا ی یک قوم  وقبیله سجل کرد و گفت " دا زمونژ بابا وطن! " کدام بابا؟  کدام وطن ؟  کدام خاک؟ ،خاکی که چون میراث بابا هرروز خرید وفروش می شود؟ وطنی که پراز ماین ها وپرازگودالهای سگنسار زنان است؟ خاکی که پرازگورهای بی نام ونشان، پرازاجساد جوانانیست که در پولیگونهای پلچرخی زنده زنده زیر خاک شدند؟ وطنی که پراز تن ظریف، کوچک و نا شگفته کودکانی است که درزیر بمباردمان اشغالگران روسی وامریکایی و انگلیسی جان سپرده اند؟ وطنی که پراز پیکر خشمگین زنان خود به آتش کشیده یی است که با قلب سوخته زیر خاک خفته اند؟ وطنی که پر از سنگر های سرد وخموش دیروز وسنگر های گرم و خونین امروز وفردا است، خاکی که میدان جنگهای فردای امریکا و انگلیس با  چین وهندوستان خواهد بود، خاکی که پرازکشتزارهای افیون برای تباهی بشریت است، خاکی که پراست از سلاح بدوشان مافیای جهان ؟ وخاکی که آبستن فلسطین دیگری است در بستر زمان؟      

پس از آن شب خواستم دونگاه خویی،  بزرگترین شاعر و داکتر فلسفه را که در انگلستان به گونه یی تبعیدی به سر می برد با نگاه خودم بازتاب بدهم٠

http://www.youtube.com/watch?v=LWHRAqX6NKo         

+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389 و ساعت 17:7 |

 

 ثریا بهاء

به مناسبت هشت مارچ 

صدایی برای فریاد و روایتی برای گفتن !

مگر نگفته اند که " زن را و مادر را که سرچشمۀ آفرینش است ستایش کنیم٠" اما این ستایش گران بی باور هرگز نخواستند تا فریاد بی صدای زنان برهوت سوختۀ ما که اصولاً سرزمینش می نامند به عرش خدایی رسد و خدا نیز  زنان و کودکان این سرزمین نفرین شده را به قربانگاه ستم مردسالاری و انفجارات بم های انتحاری می فرستد تا مدرکی برای سوختن  برادران نا راضی کرزی در جهنم  باشد.  

من باکدامین زبانی و کدامین واژه یی افتخارات (هشت مارچ ) زنان مبارز امریکا و اروپا را به زن دربند کشیدۀ سرزمینم تبریک بگویم، که هر روز تن سوخته و لاشۀ خونینش از زیر آوار بمب های انتحاری برادران  ناراضی کرزی بیرون کشیده می شود و گاهی هم پارچه های گوشت سوخته اش سیاه تر از سرنوشتش تراژیدی سدۀ بیرحم ما را می آفریند؛ اما جشن پیروزی آنرا برادران ناراضی کرزی در کاخ برمنگهم ملکه الیزابت  بر پا می دارند!

رییس جمهوری که دست های شیطان را از پشت بسته است همراه با وردک و اسپنتا با دست آوردهای فروش خون قربانیان بم های انتحاری به کاخ ریاست جمهوری شادمانه برمی گردد و دسته گلی به سرخی خون (حمیده برمکی)  به مناسبت ( هشت مارچ) پیشکش زینت، بانوی نخست کشور می کند؛ نخست بانوی که شعورش به اندازۀ یاخته های مغز یک گوسفند است.

من سرکلاوه را ُگم کردم که هشت مارچ را بکدامین زنانی مبارک باد بگویم، برای زنان ما در اروپا وامریکا که به بهانۀ هشت مارچ سفرۀ رنگین می آرایند، کنسرت و رقص و پا کوبی دارند ؟ اما هیچگاه توانایی آنرا نداشته اند تا یک بنیاد پژوهشی زنان را پی ریزی کنند و در بسیاری موارد خود زنانی ضد زن بوده اند و ابزار کاری در دست چند مرد شاعر و نویسنده.

در فرجامین اگر توفانی برنخیزد؛ اگر خیزشی در راه نباشد؛ اگر تجزیۀ کشور این واپسین راه رهایی سد شود؛ اگر زمان آبستن رستاخیزی نباشد؛هشت مارچ با برگشت برادران ناراضی کرزی با شلاق خوردن و به رگبار گلوله بستن زنان در استدیوم ورزشی  با قطع گوش و بینی و سنگسار برگزار خواهد شد.

آنگه جای مبارک باد، فریاد زنی می شوم که شریعت وهابی نیم تنش را برای سنگسار زیر خاک می نماید٠

راوی تاریخ زنی می شوم که قوانین ضد بشری سویش سنگ پرتاب می نماید و جنایتکاران تماشاگر ذوق زنان برای سنگسارش" نعرۀ تکبیر" می گویند.

این همه کافی است تا خشمی سوزان علیه این مناسبات مردسالاری و جنایتکارانه در من بجوشد، این همه کافی است تا با عزمی راسخ برای رهایی از این جهنم زن ستیزِ مردسالار نبرد کنم و این همه کافی است تا رویای جهانی داشته باشم که در آن حتی یک زن تحت ستم و استثمار نباشد.

من واژه یی  برای مبارک باد و زنده باد هشت مارچ ندارم جز " شب شکستن فانوس " استاد واصف باختری:

شبی که قصۀ فانوس و باد می گفتند

چراغ ها همه گی زنده باد می گفتند!

به جای مرثیه، دستان گران بادیه ها

سبک سرانه غزل های شاد می گفتند

منادیان که ز آسیب سنگ ترسیدند

چرا چکامۀ فتح چکاد می گفتند؟

شناس نامۀ رویش به باد رفت آن روز

که آب ها سخن از انجماد می گفتند

شب شکستن فانوس در تهاجم باد

چراغ ها همه گی زنده باد می گفتند


 

+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388 و ساعت 10:40 |
 

متن سخنرانی من در کنفرانس  (  انجمن فرهنگی تیره های ایرانی ) در لاس انجلس

 

ثریا بهاء

 

نقش استعمار در ناتوان کردن زبان و

فرهنگ پارسی دردو سده ی گذشته

با درود به آنانیکه که از ستیغ بلند زبان پارسی سخن می گویند!

سخن امشبم سخن از استعمار است!

هرچند مسأله استعمار مطلبی آنقدر ها تازه نیست، جنبه های سیاسی و اقتصادی تسلط استعماری به دقت و بار ها تشریح وتوصیف شده است، اما به جنبه ی فر هنگی آن کمتر توجه و پرداخته شده است٠ استعمار یک سیستم اجتماعی است، که چون هر سیستم اجتماعی دارای زیربنای اقتصادی خاص و روبنای سیاسی، ایدیولوژیکی متناسب با آن و درخدمت آن است٠ فرهنگ استعمار، مظهر تسلط ایدولوژی استعمار، در جوامع مستعمره است٠   پس هیچ مبارزه ی ضد استعماری وجود ندارد که در آن مسأله فرهنگی مطرح نباشد٠

سالهای دراز است که استعمار با تکیه بر تفوق تکنیکی اش بر دنیا فرمان میراند، اما از وقتی که استعمار خود را تمدن معرفی کرد، لازم آمد تا غارت خلق های تحت تسلطش را در قالب ( فلسفی) هم بگنجاند وایدولوژی استعماری پدیدآمد: یعنی رسالت پخش تمدن در جهان! اما تمدن تنها تکنیک نیست، پس استعمار با اختراع افسانه ها، جعل تاریخ و فرهنگ جوامع، تمام ریشه های بومی را به یک جامعه، بیک سنت، بیک قومیت وبه یک تاریخ وصل میکند، یکی پس از دیگری بریده می شود، که این تنها از راه یک شستشوی مغزی، همگانی و سیستما تیک میسر است٠ پس استعمار نه تنها حق تفسیر تاریخ بومی، بلکه حق تدوین آنها را هم به انحصار خود در آورده٠ استعمار گران تاریخ نوشتند، تاریخ اختراع کردند وهمین تاریخ جعلی را بخور مردمان بومی دادند، که نتیجه ی این جعل تاریخ و این شستشوی مغزی در جوامع مستعمراتی پیدایش « انسانهای مستعمراتی » بود٠ آدمهای بی ریشه وبته، بی هیچ خاطره یی از گذشته، بی دور نمایی برای آینده، معلق در اضطراب و دلهره ی حال ٠

این یک روی سکه مسخ فرهنگی است٠

اما روی دیگرش: استعمار برای حفظ و حراست این سیتم دروغ وجعل وشیادی، نیاز به پاسبان و نگهبان دارد و برای حفظ تسلط فرهنگی- ایدولوژیک اش، به  یک« پایگاه فرهنگی » نیاز دارد٠

علت وجودی قشر صاحب امتیاز و انگل صفتی که تصویر مستقیم وتمام قد بورژوازی کاذب در زمینه فرهنگی است، درهمین نیاز استعمار نهفته است٠ این قشر صاحب امتیاز و انگل صفت واین پایگاه فرهنگی، همان نخبه گان وبرگزیدگان مستعمراتی می باشند، که به عنوان قشر اجتماعی و درمتن جامعه ی استعماری در موقعیت خاص قرار می گیرند و نقش آنها حفظ تسلط ایدولوژی استعماری است٠ وقتی فرهنگ اصیل بومی خفه شد و از میان رفت، جای خالی آن بوسیله همین ( نخبگان)، با مخرب ترین، منفی ترین، منحرف ترین وجوه  فرهنگ استعماری پر ساخته می شود٠

آنگاه استعمار به ساده گی موفق به کشیدن مرز های جغرافیایی، زبانی و ملیتی می گردد٠

از چنین دیدگاهی مبارزه ی ضد استعماری ابعاد بسیار وسیعی پیدا می کند، واز این روست که مسأله ی مبارزه ی فرهنگی - ایدولوژیکی با استعمار چندی است که به حق در دستور روز پیشگامان جنبش ضد استعماری جهان قرار گرفته است، یعنی مبازره یی است سراسری وکامل، مبازره ایست اقتصادی، سیاسی وهم چنین فرهنگی و ایدولوژیکی٠

 در چنین نبردی چگونه می توان  سنگری چنین پراهمیت را در دست دشمن باقی گذاشت؟ چطور می توان دشمن را در جبهه ی اقتصاری وسیاسی منکوب کرد، ولی در جبهه ی فرهنگی کاری به کارش نداشت؟ سنگر فرهنگی محکم ترین و پر مقاومت ترین سنگر استعمار است٠ استعمار امروز سنگر سیاسی را زود خالی میکند و استقلال ظاهری به مستعمراتش می بخشد،اما آنچه مقابله با آن بسیار دشوار و درهرحال بسیار طولانی است، همین سنگر فرهنگی است٠

اگر از من بپرسید که فرهنگ چیست؟

میگویم: فرهنگ عبارتست از کوشش هر اجتماع انسانی برای رسیدن به غنا وبه یک شخصیت٠

آیا فرهنگ می تواند ملی باشد؟

فرهنگهای ملی با همه ویژه گی خود، از نظر قرابت، گروه به گروه مجتمع می شوند، این قرابت فرهنگها واین خانواده های بزرگ فرهنگی، اسم دارند و این اسم " تمدن " است٠

ببینید، یک فرهنگ ملی فرانسوی داریم و یک فرهنگ ملی ایتالیایی یا انگلیسی یا اسپانیایی یا آلمانی و روسی و این فرهنگها ها در کنار گونا گونی واقعی خود، وجود مشترک چشم گیری دارند که درمجموع می توان از یک تمدن اروپایی سخن گفت، همین گونه در قاره افریقا و امریکا لاتین٠

موس جامعه شناس فرانسوی تمدن را اینطور تعریف میکند:

"مجموع پدیده های به قدر کافی متعدد وبقدر کافی مهم که در تعدادی قابل ملاحظه یی از سرزمین ها بسط یافته باشند "

می توان از این مطلب چنین نتیجه گرفت که فرهنگ بسوی ویژه گی میل میکند و تمدن به سوی کلیت، وفرهنگ تمدنی است خاص یک ملت که هیچ خلق وملتی دیگری در آن شرکت ندارد، مهر این خلق یا ملت بنحوی پاک نشدنی به روی این فرهنگ خورده است، تمدن و فرهنگ دو جنبه ی یک واقعیت را نشان میدهند، تمدن بیرونی ترین محیط فرهنگ است وفرهنگ هسته داخلی و ویژه ترین جنبه ی تمدن می باشد٠

اگر بخواهیم فرهنگ را از بیرون تعریف کنیم، میگوییم که : مجموع ارزشهای مادی و معنوی که درطی تاریخ، توسط یک جامعه بوجود آمده است٠ البته مقصود از ارزش ها عناصر گوناگون اند، از فن گرفته تا نهاد های سیاسی و از عنصر اساسی چون زبان گرفته تا مد، از هنرگرفته تا علم ومذهب٠

 

اما موضوع گفتمان امروز ما عنصر اساسی فرهنگ، زبان است که استعمار برای ناتوان ساختن زبان یک حوزه تمدنی، چگونه سرنوشت تراژیک و غم انگیزی را برایش رقم میزند٠

زبان همزمان با پیدایش انسان بوجود آمده، هم وسیله ی افهام و تفهیم بین انسان هاست وهم ماده تفکر و دانش و هم ابزار انتقال اندیشه، تجربه و فرهنگ انسان وهم معرف هویت فردی و تاریخی انسان است٠ به سخن زبان شناس مشهور، نوام چامسکی " زبان ابزار آزادی بیان و اندیشه را در دست انسان می گذارد٠"

 

تاریخ و فرهنگ هیچ قوم وهیچ ملتی را نمی توان از تاریخ زبان آن جدا کرد٠ فرهنگ هر سرزمین در پیوستگی زبانش بازتاب میابد، زبان شفاهی یا نوشتاری بخش مهم فرهنگ یک ملت را تشکیل میدهد٠ اما زبان پارسی نه تنها زبان وهویت یک ملت را بازتاب میدهد  بلکه زبان مشترک و فرا ملتی یک حوزه ی تمدنی را بازتاب میداد٠

 گزینش و استفاده زبان پارسی بر اساس ادبیات نوشتاری و توانایی پاسخگویی آن به نیاز های دیوانی، علمی، ادبی ومعاشرتی در درازنای سده ها به هیچ وجه امر تحمیلی و اجباری نبود٠ بلکه مردم در یک تجربه ی تاریخی بر پایه ی ضرورتهای زندگی  آنرا به عنوان زبان مشترک وعمومی با گویش های اندکی مختلف بطورطبیعی پذیرفتند٠

زبان پارسی مانند بسیاری زبانهای زنده دنیا داری لهجه ها وگویش های مختلفی است٠ تاجیکی، دری و پارسی لهجه های یک زبان واحداند و به هیچ روی تفاوت در آنها از نظر ریشه و منشا نیست، بلکه تفاوت درلهجه هاست که نتیجه سرنوشت تاریخی متفاوت است٠

با دریغ اتخاذ تصمیم نام زبان پارسی به دری و تاجیکی به ترتیب در افغانستان وآسیای میانه ریشه در سیاست های استعماری داشت وهدف این نام گذاری ها جدا ساختن پارسی زبانان از همدیگر بود، تا نیات نیک تاریخی و فرهنگی ٠

این زبان پارسی یادگاری است جاودان ازپیوستگی و خویشاوندی این مردم در گذار روزگار تا به امروز٠ اینکه مردم بدخشان، در آنسوی آمو دریا، قادرند با ساحل نشینان خلیج فارس به زبان یگانه گپ بزنند قصه  و افسانه نیست، بلکه نشانه ی بقا و جان سختی این زبان است، باید به یگانگی و دوام این زبان باور داشت٠

بی تردید مردمان تاجیکستان، ایران، افغانستان باهم قرابتها ومشترکات تاریخی، فرهنگی ، زبانی و ادبی فراوانی دارند و افتخارات گذشته ی ایران باستان و خراسان ارثیه ی مشترک همه است، اما گروهی ازفرهنگیان ایران همه مفاخر زبان پارسی و میراث گذشته ی فرهنگی را به نام ایران امروز معرفی میدارند، در حالیکه سرزمینی که امروز بنام ایران نامیده می شود، پاره یی از ایرانی کهن است که فرودسی در شاهنامه از آن نام می برد٠ 

جغرافیای ایران کهن خاکهای ایران کنونی، افغانستان و جاهای دیگر را دربرمیگیرد، اما ( مقدرات سیاسی جهان آنرا پاره پاره کرد) وتنها  یک پاره یی ازاین سرزمین ، تنها یک پاره از آن، یا یک بر پنجم آن اسم قدیم را حفظ کرد است که همین ایران امروزی می باشد٠ دوستان ایرانی ما به همین اعتبار همه ی مفاخر کهن را ولو درحوزه ی جغرافیای کنونی افغانستان ، تاجیکستان، ازبیکستان و ترکمنستان باشند، ایرانی می نامند، ولی از این عنوان ایران کنونی با مرز های سیاسی فعلی مراد می کنند و اگر بگوئیم مولانا جلال الدین، رابعه، بوعلی سینا  بلخی وسنایی غزنوی بودند، انگار که ملکیت شخصی ایران امروز را دزدیده باشیم٠ بدین  ترتیب جای افتخار برای دیگران باقی نمی ماند، درحالیکه مراکز قدرت در طی هزاران سال اخیر عمداً در بخارا، سمرقند، بلخ غزنه و مرو و هرات بوده است٠

به باور من انتساب کردن بزرگان فرهنگ و ادب زبان پارسی بر اساس زادگاه، پرورشگاه و یا آرمگاه آنها به نام این و یا آن جغرافیا سیاسی امروز، جز پارچه کردن پیکر ومیهن بزرگ زبان ادب و فرهنگ پارسی، چیز دیگر نیست٠  آنها به یک جغرافیای گسترده  ی فرهنگی و قلمرو حوزه ی تمدنی تعلق دارند، نه به یک قوم و یا محدوده مرز های سیاسی معاصر٠ بهتر است آنها را به نام « بزرگان زبان و ادب پارسی ( دری)  و میراث گران سنگ ادبیات پارسی را « تاریخ ادبیات زبان پارسی » یاد کرد وانصاف و واقع بینی را رعایت کرد٠

 

در افغانستان کنونی مسأله زبان به یکی از محور های عمده ی گفتمان سیاسی ومبارزاتی میان گروههای سیاسی و فرهنگی کشور مبدل شده است٠ پرداخت به این مسأله چنان با ارزش است که بر بسیاری موضع گیری های سیاسی گفتمان های دانشگاهی، نشرات و گروههای سیاسی و قومی سایه انداخته است ٠این موضوع دررسانه های درون وبرون مرزی کشور و رسانه های گروهی جهان نیز بازتاب گسترده  یی دارد٠

سیاستهای تفرقه انداز وحکومت کن استعمار در تبانی با شوونیست های  پشتون تبار سالهاست که با هویت تباری و هویت زبانی ملیت های دیگر در جنگ و ستیز اند و پیوسته تبلیغ می نمایند که زبان پارسی دری برای افغانستان زبان بیگانه و تحمیل شده از سوی پارس دیروز و ایران امروز است٠  همه میدانند درپشت چنین نظریاتی، نیات شوم سیاسی خوابیده است٠

خراسان کهن و فرارود بر اساس کاوشها و بازیافتهای باستان شناسان که از دیر گاه در آن انسان بود وباش داشته است ٠ این مرز و بوم مهد پیدایش یکی از درخشانترین و کهن ترین تمدنهای جهان بوده وباشندگان آن دارای تمدن و فرهنگ چندین هزاره ساله اند که گنجینه های فکری ومعنوی آن در مراحل مختلف به زبانها وگویش های گوناگون نگارش یافته است٠

پژوهشهای شماری زیادی از دانشمندان  بیانگر آنست که سرزمینهای خراسان باستان و ماورالنهر زادگاه و پرورشگاه زبان  پارسی دری است٠ زبان پارسی دری از نگاه زبان شناسی به خانواده ی بزرگ زبانهای هند و اروپایی بخش هند و آریایی تعلق دارد٠ در خراسان و فرارود پیش از یورش اعراب به زبان پارسی دری سخن می گفتند٠ در این نوشته هرکجا سخن از خراسان میرود، مراد از خراسان بزرگ باستان است که بلخ، هرات، نیشاپور، مرو  از زمره ی آستانهای بزرگ آن بود همچنان خاکهای افغانستان کنونی ، بخشهای خاوری ایران امروزی، صحرای ترکمن تا کناره های رود جیحون (آمو) را دربر می گرفت٠

مسلم است که زبان پارسی دری در دوره ی پیش از اسلام در فرارود و خراسان رایج بوده ویک شبه در دوره ی صفاریان و سامانیان به وجود نیامده است ٠ این زبان با پیشینه ی چند قرنی امکان نداشته است که در مدت کوتاهی سراسر خراسان را فراگیرد و به عنوان زبان علمی و ادبی که در آن شعر سروده و نثرنگاشته می شد، عرض وجود کند٠ البته بدون تردید همان گونه که پروفیسور ژوبل مطرح میکند، " زبان پارسی دری منحصر به خراسان و فرا رود بود، که در ایران کنونی معمول نبود، حتی یک شعر و رساله دراین زبان در ایران دیده نشده است٠ "

به گفته شمس رازی " زبان پارسی دری لغت اهل بلخ و بخارا " گفته شده است٠ ابن مقفع که خود اهل پارس است تنها زبان مردم خراسان و بویژه بلخ را دری میداند، مقدسی که خود به شهرهای خراسان و ماوالنهر سفر کرده است، زبان بلخ را بهترین زبان می داند٠

ملک الشعرا بهار می نویسد : که زبان پارسی دری اصلاً لهجه یا گویش اهالی ماوالنهر( فرارود) ، بلخ، سمرقند و بخارا است که بعداً گویش زبان پارسی دری در نواحی ایرن که قلمرو اصلی آن نبوده انتشار یافته است٠

داکتر محمود افشاری یزدی ادب شناس و مورخ ایران با روشنی می نویسد : زبان دری پیش وبیش از آنکه به ایران تعلق داشته باشد از آن افغانستان و تاجیکستان است ٠ به علت آنکه زادگاه و پرورشگاه آن خراسان قدیم و ماورالنهر ( بخارا و سمرقند ) و بلخ و غزنه بوده است٠ رودکی و عنصری وهمچنان فردوسی پرورش یافتگان خراسان کهن بوده اند٠ چند صد سال پس از آنها حافظ و سعدی در فارس ظهور کردند٠

با کشف کتیبه ی بغلان در سال ١٣٣٠ خورشیدی از یک معبد کوشانی از سرخ کوتل بغلان  ( در ٢٠٠ کیلو متری شمال کابل) کشف گردید، این سنگ نبشته به زبان پارسی دری و رسم الخط با رسم الخط یونانی ( از نوع خمیده کوشانی) با زبان تخاری یا دری قدیم نوشته شده است ، کاملاً پرده از روی حقیقت برمیدارد، که ٢٠٠٠ پیش در تخارستان تاریخی، دری  زبان تکلم و تحریر و ادب دربار بوده است٠

واصف باختری استاد مسلم زبان و ادب پارسی: این نظر را که دری برگرفته از دربار و یا دره باشد رد می نماید و میگوید دری زبان تخاری است و از دهری یعنی تخاری گرفته شد و سپس دری شده است٠ همچنان زبان پارسی را متعلق به پارس ندانسته که اصلاً پارتی بوده  وسپس پارسی شده و پارت یکی از نام های کهن خراسان است٠ در تمام کتب علمی ( پارت)  به معنی خراسان کهن آمده است٠

زبان پارسی مانند بسیاری زبانهای زنده دنیا داری لهجه ها وگویش های مختلفی است٠ تاجیکی، دری و فارسی لهجه و گویش های یک زبان واحدند وبه هیچ وجه تفاوت در آنها از نظر ریشه و منشا نیست٠  این زبان فاخر، زمانی زبان مشترک یک حوزه ی تمدنی بود، همین گسترده گی و پویایی این زبان خشم و حسادت استعمار را برانگیخت و در ناتوان ساختن  زبان پارسی با کشیدن مرز های سیاسی، مذهبی، تباری و نام گذاری های جداگانه یی تحمیلی تفرقه انداخت وحکومت کرد٠ سرگذشت تراژیک این زبان بس غم انگیز است که اندکی باآن می پردازم٠

 

بر رغم اینکه عربها پس از فتح خراسان در برابر زبان پارسی با تعصب قومی و ستیز مذهبی برخورد کردند، الفبای زبان عربی را جاگزین آن نمودند، دبیره (خط) عربی را بعنوان خط رسمی تحمیل کردند وسعی نمودند که این زبان را به  حاشیه برانند، اما فرهنگ و زبان پارسی در بستر زمان پایداری کرد٠ خراسانیان در این راستا به تاریخ خویش برگشتند و درپایگاه زبانشان ایستادند، با همان دوچیز با مسلمانان دیگر متفاوت بودند٠

با ظهور طاهر پوشنجی ٨٧٢- ٨٢١میلادی، یعقوب لیث صفاری  و سامانیان رستاخیز بزرگی در ترویج وبه کار بردن زبان پارسی دری به جای عربی آغاز شد و به تدریج آراستگی گرفت که دوره ترویج زبان و ادب دری است٠ زبان پارسی دری در دوره ی سامانیان که تاجیک تبار بودند به مثابه یک زبان معیاری و رسمی استحکام گرفت و درمدت کوتاه از محدوده ی یک زبان قومی به فراقومی گذار نمود و به زبان مشترک و عمومی برای تمام مردم منطقه که از هر تیر و تبار بودند تبدیل شد ودر بخش زبان نوشتاری و ادبی جدی وپیگیر بودند، سامانیان زبان وفرهنگ ملی را عامل نیرومند پایداری در برابر مهاجمان  می دانستند و اثار فراوان علمی، فلسفی و تاریخی به زبان پارسی دری نوشته و برگردان شد، شعر شناسان آنرا یکی ا زبهترین دروه های ادبی میدانند٠

داریوش آشوری درکتاب باز اندیشی زبان پارسی، در باره عهد سامانیان می نویسد: " خدمت بزرگی که امیران سامانی به قوم ایرانی کردند زنده داشتن زبان پارسی در نگارش بود٠  با این کار ما با آنکه اسلام آوردیم، عرب نشدیم، باری این قدراست که زبان پارسی ماند و ما پارسی زبان ماندیم٠

 

زبان و ادب پارسی در عهد غزنویان ( ۵٨٣- ٣٨٩ هجری ق) که ترک تبار و پارسی زبان بودند، راه کمال پیمود وبه شبه قاره ی هند راه یافت٠ در در دوره ی که حسنک وزیر سلطان محمود بود همه دفاتر را به زبان پارسی برگرداندند٠ دربار غزنویان مرکز بزرگ زبان و ادب پارسی بود٠

ابوالقاسم فردوسی محور ادبیات این دوره است٠ با سرودن شاهنامه نه تنها کاخ بلند زبان پارسی را، بلکه حماسه ی ایران را چنان پی افگند که بنیان آن هرگز از باد وباران و گذشت روزگاران سستی و خلل نیافت٠ زبان پارسی در هند رونق بیشتری یافت و در امر همبستگی ملی و فرهنگی هند نقش با اهمیتی را بازی کرد٠سپس نقش شاهان گورگانی در امر رشد زبان پارسی درهند برجسته استعهد بابر دوره ی طلایی زبان پارسی در هند به شمار میرود٠ درهمین دوره زبان پارسی را بر اساس فرمانی (٩٩٠ هجری ق )   به عنوان زبان رسمی و اداری هنداعلام گردید٠ همردیف با آن درعهد غوریان که تاجیکان بومی پارسی زبان بودند، بوسیلۀ آنها زبان پارسی راه خود را درهند باز کرد ودر کمترین وقت بقدری مورد استقبال هندیان قرار گرفت که زبان فارسی یگانه زبان تحصیل وزبان تفاهم وزبان ارتباط جمعی گردید. سخنوران، شاعران و دولتمردان آثار شان را بازبان پارسی می نوشتند. ارتباط سیاسی واداری میان لندن و دهلی وبین سه بخش اعظم شبه قاره ای هند، به زبان پارسی صورت میگرفت٠

 انگلیسها پس از اشغال شبه قاره  ی هند نخست در ١٨۴۴ م زبان اردو  را به جای زبان پارسی پیش کشیدند٠ آنها نهضت زبان پارسی را یک جهش خطرناک فرهنگی وسیاسی ضد منافع استعماری خود شناسایی نمودند٠آگاهانه در پی نابودی زبان پارسی اقدام کردند. تاآنکه درسال ١٨٣٨ م. چارلز تری ویلیان ناگهان زبان انگلیسی را زبان رسمی مستعمره ی خود اعلام  و کاربرد زبان پارسی را منع قرار داد٠

هنگامی که ازعلامه لاهوری چنین پرسیدند: " شما که هندی هستید (آن زمان هنوز هند و پاکستان جدا نشده بود) چرا به زبان پارسی شعر میگوئید؟ درپاسخ گفت: من خود پاسخ این  پرسش را نمی دانم که برای سرودن این اشعار از زبان پارسی الهام می گیرم، واصلاً روح من پارسی است.... "

غالب دهلوی که به پدر شعر اردو معروف است، دریکی از اشعار خود اعتراف می کند که شعر پارسی بمراتب غنی تر از شعر اردو است وحتا جایی با افتخار می گوید:

" فــــارسی بین تا ببینی لاله هــای رنگ رنگ

بگذر از اردو که آن مجموع بی رنگِ من است ! "

باوجود اینکه زبان فارسی درحال حاضر زبان رسمی پاکستان نیست بلکه اردواست. ولی بشدت تحت تاثیر پارسی بوده وواژه های پارسی زیادی در آن موجود می باشد. اکنون بعنوان یک زبان فاخر در بین نخبگان بویژه در زمینه هنر و موسیقی (موسیقی قوالی) رواج دارد. بخاطرتاثیر بسیار زیاد زبان پارسی درپاکستان، بنیان گذاران پاکستان تصمیم گرفتند که  سرود ملی  آنکشور کاملاً به زبان پارسی سروده شود.

ترکان سلجوقی زبان پارسی را در آنا تولی ( آسیای صغیر یا ترکیه امروزی ) گسترش دادند٠ زبان ادبی و دیوانی دربار خلفای عثمانی سالها زبان پارسی بود٠ شاهان صفوی و قاجار که ترک تبار بودند،همه مکاتبات شانرا به زبان پارسی انجام میدادند که  زبان ارتباط مردمان با یکدیگر بود و هم زمان به عنوان زبان گفت وگو، زبان رسمی مردم نیز به شمار می رفت٠
سه ضربه ی اساسی بر پیکره ی زبان پارسی در سده ی بیستم وارد آمد. از سویی با فروپاشی امپراتوری عثمانی و پیروزی ترک های جوان و دنبال کردن اندیشه ی بی پایه و بی بنیاد، پان ترکیسم از سوی وارثان امپراتوری عثمانی ، «ترک سازی» در آسیای کوچک، روندی خشن و قهرآمیز به خود گرفت٠در نتیجه حاکمان ترکیه کوشیدند تا پس از تغییر خط و جانشین کردن زبان محاوره به جای زبان ادبی، پیوندهای ژرف زبان ترکی با پارسی را گسسته و مخلوق جدیدی به وجود آورند٠

سرنوشت زبان پارسی در تاجیکستان تراژیک تر از همه است ٠ بلشویک ها پس از تحکیم حاکمیت خویش در آسیای مرکزی در نیمه ی اول سده ی بیستم، نخست خظ پارسی را به لاتین و سپس به سیریلیک ( دبیره روسی) تبدیل کرده و زبان روسی را به عنوان زبان رسمی اعلام داشتند٠ همچنان بلشویک ها از جمله ی شهر های تاریخی تاجیک ها ، بخارا، سمرقند و ٠٠٠ را به شیوه ی « تیرتقسیم» و جزء قلمرو ازبکستان ساختند، بدین ترتیب روسها آگاهانه تاجیکان و زبان آنها را از قلمرو گسترده ی فرهنگ و زبان پارسی جدا کردند٠  بلشویک ها در مدت کوتاهی دوبارخط پارسی را در تاجیکستان عوض کردند ٠ خط پارسی بار نخست در سال ١٩٢٩ به خط لاتین و بار دوم در سال ١٩۴٠ به خط سیریلیک روسی تبدیل گردید٠ آنها زبان پارسی را زبان فیودالی، اشراف و اعیان نامیده و اعلام داشتند که " انتشار شعر دوره ی فیودالیسم، دیگر جز وظایف ما نیست ونباید حزب در انتشار آن یاری کند٠"

بگفته ی محمد جان شکوری بخارایی، (پژوهشگر تاجیک ) برخورد طبقاتی نسبت به زبان پارسی از یک سو و فشار زبان روسی به عنوان زبان توانمند وحاکم در قلمرو اتحاد شوروی دهه ٢٠ و ٣٠ قرن ١٩میلادی زبان پارسی را درتنگنا قرار داد و آنرا به زبان عامیانه و برگردان (ترجمه ) تبدیل کرد٠ مسأله زبان در تاجیکستان بخش مهم هستی ملی است٠ ازهیمن رو پارسی زبانان تاجیکستان برای احیای زبان و فرهنگ ملی خویش به پارسی زبانان افغانستان و ایران رو آوردند٠

مسأله هویت تباری و زبانی در افغانستان کنونی و مبارزه قبیله گرایان در برابر زبان پارسی:

ازدهه اول سده ی هژدهم میلادی عشایر پشتون در(قندهار) به قدرت رسیدند وزبان پارسی را به عنوان زبان رسمی لشکری وکشوری پذیرفتند. این امر تا دوران دودمان محمد نادرشاه (١٩٢٩م) پیوسته برهمین روال باقی ماند. درزیر به چند نمونه اشاره می کنیم:

بی تردید، یکی از بُرُوز مشکلات عمده سیاسی ـ اجتماعی ونفاق ملی، میان مردم ما در یک صد سال اخیر و بویژه ازدهه ٢٠ تا دهه ٨٠ قرن بیستم میلادی، مسأله ی چگونگی برخورد با هستی وگویش زبان رسمی پارسی، از سوی حاکمان تک تبار قدرت گرای شوونیست  وگروههای سیاسی وابسته و روشنفکران دنباله رو بی هویت بوده است. این قشر صاحب امتیازوانگل صفت واین پایگاه فرهنگی، همان نخبه گان وبرگزیدگان مستعمراتی انگلیس می باشند، که به عنوان قشر اجتماعی و درمتن جامعه ی استعماری در موقعیت ویژه یی قرار می گیرند و نقش آنها حفظ تسلط ایدولوژی استعماری انگلیس ها است ٠

تا پیش از حکومت امیر جبیب الله خان، زبان ملی پارسی در سطح کشور، به شکل کاملاً طبیعی، جا افتاده بود که، در برقراری ارتباط وتفاهم مشترک عمومی میان ملیت ها و قبایل و دگرلایه های مختلفۀ اجتماعی جامعه بکار می رفت٠آنها، زبان پارسی را، به عنوان زبان مادر وزبان رسمی وهمگانی یا زبان مشترک وزبان اصلی، زبان علم ومعرفت وزبان حوزۀ تمدنی فرهنگ شرق پذیرفته بودند، به این دلیل که قدرت وعظمت زبان پارسی مبتنی بر ادبیات نوشتاریی کهنسال و قدرتمند و تکامل یافته ای را، خود مشاهده میکردند٠

مگر با تأسف ودرد که نخستین گام شعور ی ـ ضد ملی برای ترویج اندیشه ی قوم برترواستقرار فرهنگ و حاکمیت قبیله(افغان) وخواست بازتاب آن فرهنگ در گویش محلی پشتو، از سال های ١٩١١ م. ببعد دررویکرد های فکری محمود طرزی (خُسُرامان الله خان) وهم تباران او زیر عنوان (ناسیونالیسم ونوگرایی ) درلباس اسلام تجلی یافت٠وسرانجام، سنگِ تهداب این اندیشه ضد ملی در جرگه بزرگ (لویه جرگه) سال ١٩٢٣ م. بوسلۀ امیر امان الله خان گذاشته شد.*

امان الله خان "... اعلان کرد که میخواهد زبان پشتو را در کشور تعمیم نماید بعد انجمنی را بنام بحث پشتو (مرکه پشتو) برای انکشاف زبان مذکور تأسیس نمود،... "

با وجود اینکه محمود طرزی بار ها در نوشته های خود اززبان فارسی واهمیت فراملتی آن بحث ها نموده وتأکید می کرد که زبان رسمی ودولتی ما زبان پارسی باشد، اما درواقعیت امر او ودوستانش از تریبون سراج الاخبار (١٩١١تا ١٩١٨م.) وازحنجره ی  قدرت حاکم، با درک ذهنی وآلودگیهای نفسانی اندیشه های تک تباری خویش را ظاهراً در چهرۀ آزادی خواهی و مدرنیته ودرباطن برای ترویج اصول حاکمیت سراسری پشتونها تقویه ورشد زبان پشتودرکشوری که سه حصه جمعیت آن به لحاظ نژادی افغان (پشتون) نبودند زیرکانه وریاکارانه واژه « افغان »را بر مبنای دین وجغرافیا تعریف کردند وتبلیغ نمودند٠

به فکربیمار و ذهنی او، پشتو یا  افغانی تبلور اصالت ملی و  ریشه ی کلیه زبانها  و زبان واقعی ملی دانسته می شد٠بدین ترتیب این زبان باید برای کلیه گــــــروه های قومی در افغانستان آمـــــوزش داده شود... [ آموزه هاوانگاره های ایلی وقبیله یی محمود طرزی درمورد تغییرکاربرد موقعیت اجتماعی گویش محلی پشتو که براستقلال آن تأکید می ورزیدند با شدت و حدت وتعصب بیشتر،] دردهه ١٩٣٠ م به اجرا گذاشته شد وبا جدیت تمامتر تا دهه ١٩۵٠ که پشتو زبان رسمی وملی افغانستان گردید، ادامه یافت."

حکومت های دست نشانده ی انگلیس با ذهنیت قبیلوی و تفکر فاشیستی هویت تاجیکی مارا مسخ کردند و گفتند هرکس از افغانستان است افغان است، در شناسنامه ی ما نوشتند افغان، و سپس  زبان پارسی را تضیعف نمودند وجایش زبان پشتو را زبان ملی و رسمی کشور قرار دادند، زبانی که تا چند سال پیش رسم الخط نداشت، آثارعلمی  و ادبی وغنای فرهنگی  نداشت، چنانچه یک نفر زبان شناس فرانسوی بنام پروفیسور ( بنونیس) که مهمان آرشیف ملی و انجمن تاریخ بود، در مورد زبان پشتو نوشت که: زبان پشتو یکی از زبانهای مرده جهان و در حالت نابودی است که بیشتر از ٦٠ سال بقا ندارد٠ این نظر بنونیس حکومت های فاشیستی قبایلی را پریشان حال ساخت و ناشیانه درپی نابودی زبان پارسی برآمدند٠

متوحش تر ازین، زمانیکه محمد نادر خان در سال ١٩٢٩ م.همرا با برادرانش در کابل قدرت را به کمک ملیشه های مسلح ساخت هند برتانوی، غضب نمودند٠ از آغاز حاکمیتش بدون عزت نفس وحرمت گذاری به مردم آزادیخواه میهن ما، به زبان توپ وتفنگ، کارد وبرچه وقین وفانه صحبت کردند٠

"... تعمیم زبان پشتو وطرد سایر زبان ها را... بعنوان سیاست فرهنگی در محل تطبیق گذاشتند. قدم اول دراین راه توسط فرمانی برداشته شد که درشمارۀ ٣مارچ ١٩٣٧راجع بزبان پشتودر جریده ی اصلاح نشر شد... بلافاصله کورس های تدریس پشتودرتمام دوایر کشور تأسیس گردید... دستور داده شد که تدریس درسراسر کشور اززبان پارسی به زبان پشتو تحویل شود... که دراثر آن معارف افغانستان برای ده ها سال به عقب افتاد وجوانان غیر پشتون از دست یابی به گنجینه ی  ادب پارسی که رکن عمده ی  فرهنگ شان بود بطور قهری محروم ساخته شدند... "

اما درفصل سوم  قانون اساسی مذکور زیر عنوان  حقوق ووظایف اساسی مردم  در مورد زبان های افغانستان، سیاست تبعیض آلود ونفاق برانگیزی اتخاذ گردید بنحوی که از جمله زبانهای افغانستان زبان پشتو به عنوان یگانه زبان ملی کشور معرفی شده ودولت افغانستان تنها موظف به  انکشاف وتقویۀ زبان ملی پشتو  گردید. دراین زمینه به قانون اساسی ظاهرشاه توجه کنید:

واضح است که روشنفکران قبیله گرا برای تئوریزه و عملی کردن سیاستهای خود به اندیشه های ایلی پرستی (زبان پشتو، قوم افغان، ابداع اسطوره های تباری) احتیاج داشتند و نیز مرکزگرایی را با بخت و اقبال خود همگون میدیدند. همکاری و قرابت این دو اندیشه بدوی تا امروز آنقدر ادامه یافته است که دیگر بتوان اندیشه ی  نژادپرستی شونیسم افغان  را با مرکزگرایی حاکمیت سیاسی درافغانستان مترادف دانست.

در فرجام  باید گفت : فرهنگی که بوسیله ی زبان پارسی بازتاب می یابد حقا که وابستگی به کدام نژاد خاص ندارد. مردمان سرزمین باستانی و خراسانی ما اعم از: ازبک ها، هزاره ها، بلوچ ها، عرب ها، پشتون ها، تاجک ها، هندو ها وسایر گروه های خرد و کوچک اجتماعی در فرآیند وسیر زمانی طولانی تاریخ به زبان پارسی سخن گفته اند، وبرای رشد وتکامل آن کوشیده اندوبزرگترین فرهنگ حوزه ی  تمدنی شرق را به میراث گذاشته اند٠شایسته است که هرشهروند کشور به تنهایی، خود را صاحب اصلی آن بداند وخود را پارسی گو ازدیگران بنامد٠

آویزه ها :

١ - امه سه زر

٢- مسأله زبان در افغانستان  ( نجم الدین کاویانی)


 

+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در شنبه سی ام آبان 1388 و ساعت 22:45 |

 

ثریا بهاء

آیا کرزی نشانه یی اهانت

به انسانیت نیست؟

 

از دور دستهای غربت به سرزمینم نگاه میکنم و خود را یکی از تمام آنان می بینم که چشم های نگران شان را به صفحه نمایش یکی از دشوار ترین لحظه های تاریخ کشور دوخته اند٠ خویشتن را واژه میسازم و با تمام واژه هایم تا آخرین لحظه های زندگی ام می نویسم، برای جنگیدن با سرنوشتی که ممکن است صفحه امروز کتاب تاریخ مان را به سیاه ترین صفحه تاریخ کشور مبدل کنند٠ من، یکی از هزاران تن استم که می خواهند وجودشان را واژه کنند و واژه گان شانرا به پیشانی کرزی شلیک کنند، به پیشانی مردی که مافیا برسرش کلاه گذاشته و خون جوانان ما در شیار های کلاه اش جریان دارد، واژه هایم را به پیشانی مردی هدف میگیرم  که در زیر ردای سرخ و سبزش مار ستم ملی خفته است و سرنوشت ملت سترگی را به سیاهی وجدانش رقم میزند و مسوول اینهمه فجایع فاشیستی وخفه کردن  آزاداندیشان در کشور است٠

صدای ضربان قلب یک ملت را می شنوم٠ قلب من با تمام مردان و زنانی می تپد که در همه این روزها هراس فروریختن آوار استبداد را بر سرشان با تمام وجود خویش باور کرده اند، گوش من همراه با میلیونها گوش در سرزمینم صدای هتلر رااز شیپورافغان ملتی ها می شنود٠ چشم من همراه با میلیونها چشم نگران، نکبت شرف باختگی را در چهره فاشیستی رئیس جمهور  نظاره میکند٠  نسل کشی وبوی عفونت ریا و دروغ را از هزاران کیلومتر دورتر با تمام وجود بوئیده ام و پشتم از سنگینی فاجعه میلرزد٠ غنی و کرزی تنها یک نام نیست، اینها نشانه یی جنایت اند، اینها نشانه اهانت به انسانیت اند٠

فاشیسم  چهره کریهی ووحشتناک  دارد، بویژه وقتی اگر این کراهت با شگرد های صیهونستی،  جعل تاریخ ، سلاح وپول افیون درآمیخته باشد، گاه چنان خطرناک و خون آشام می شود، که مقاومت در برابر آن فقط از ذهن آگاه و چشم بیداروهشیاری یک ملت برمی آید٠ دیدن چهره کریه کرزی کفاره گناه پراگندگی و بی سیاستی وخوشباوری های ماست، چهره اش همه نشانه های رهبران فاشیستی دنیا را دارد، چهره ای چون هتلر و پالپوت، کلماتش که بوی جنوساید  دارد چون گلوله سربی سوی مردم ما پرتاب می شود٠                            

 در عجب نباشید اگر بدانید که جنبش خمرهای سرخ در کامبوج حاصل فقر و فلاکت کامبوجی های فقیر بود در مقابل خارجیان و ثروتمندان٠ جوانان پانزده ساله تفنگ هایی را که هم قدشان بود به دست گرفتند و به مردان شرف باخته  شلیک کردند٠ آنان مردانی ازتبار افغان نازی ها بودند که انقلاب می خواستند، انقلابی برای گرسنگی، آنان انقلاب کردند و پس از چند سال که از انقلاب گذشت حاصل انقلاب شان نمایشگاهی از صدها هزار جمجمه قربانیان بود٠ در عجب نمانید اگر بدانید که هیتلر هزاران انسان را در آشویتس و هالوکاست از بین برد ادعای ملت واحد جرمن و" وحدت ملی" نداشت، در عجب نمانید اگر بدانید که ملاعمر، که وحشت تباری و زشت خویی اش طاقت دوربین را هم نداشت با طالبانش به ا حدی و دارودسته اش بی شباهت نبودند، طالبان برای مبارزه با فساد و ناامنی و فقر رهبری جنبش را در دست گرفتند و آنگاه که قدرت یافتند، میدان های شهر را برای بریدن سر و دست گرسنگان  رنگی از خون و خاکستر زدند وشلاق شریعت اسلامی شان روح و تن ظریف زنان را سیاه و کبود کرد، وچنان کردند که مردم با هلهله از حمله خارجی حمایت کردند٠ قهرمانان جنبش های فاشیستی همواره در منجلاب فقر وفساد، به یکباره نیرویی عظیم می شوند و در کنار چکمه پوشان اجنبی همه چیز را ویران می کنند٠ این یک خطر جدی است٠ کرزی  یکی از هزاران آدمی است که می تواند قهرمان جنبش وحدت ملی  فاشیستی شود٠                                                                                                                                     فاشیسم اگر چه از راه توسعه بی قانونی و به سوی رفتار فراقانونی به نفع وحدت ملی آغاز می شود، اما بزودی بدلیل ساختار نظامی اش می تواند تبدیل به حکومتی منظم از نظامیان و شبه نظامیان شود، با این تفاوت که شبه نظامیان و نظامیان اجنبی خود به موازات جنبش فاشیستی حرکت می کنند٠ جنبش فاشیستی وقتی قدرت یافت همه را خفه می کند، هر مخالفی را نابود می کند و بر اساس تمایلات رهبران فاشیست همه چیز را تا سرحد نابودی پیش می برند، نابودی شخصیت های ملی و آزاداندیشان ، نابودی جنبش های ملی ومردمی و نابودی  هویت فرهنگی وتباری ملیت های تحت ستم را٠                                                                                 

من احساس ترس میکنم،  دیو های درونی کرزی از خواب بیدار شده است و زبانه می کشد٠ زنده است و مرگ می خواهد٠ زنده است و مرگ و قدرت و سیاهی می خواهد٠ فاشیست ها وقتی بیایند به هیچ چیز رحم نمی کنند، تهی دستان با فرومایگان پیوند می خورند و بازیچه دست نظامیان می شوند و به اسم مبارزه با تروریسم تمام زندگی و آزادی های فردی را از مردم می گیرند٠از این باید ترسید٠ چرا که فاشیست ها در آستانه قدرت با زورمندان و اهل تزویر کنار آمده اند و دشمن شان ملت شان می شود٠ آنگاه هرکه مانند آنان نباشد نابودش می کنند      

 در افغانستان  فقط یک راه آرامش برای فردای ما وجود دارد دقت کنید، منظورم امروز است. امروزی که می گویم امروز مجازی و تمثیلی نیست، منظورم امروز، ما می توانیم جنبش فاشیستی را همین حالا خفه کنیم، می توانیم با رأی مان فاشیست ها را سرجای شان بنشانیم. و پس از پیروزی در انتخابات میان بد و وحشتناک به فردایی فکر کنیم که این جنبش فاشیستی همچنان یک خطر خواهد بود٠                     

فردا مهم ترین روز تاریخ سرنوشت ماست٠ پیش از اینکه چنین نکبتی بر سرنوشت مان سایه افگند پای  صندوق های رأی برویم و برای زنده ماندن و تحقیر نشدن به یک آزاده مرد رای بدهیم  واین لکه ننگ را از پیشانی ملت مان پاک کنیم٠ وجود کرزی ومافیای مواد مخدر دیگری  به عنوان رئیس جمهور کشور توهین به تاریخ، شرف، حیثیت و فرهنگ مااست٠

 

ثریا بهاء

 

 ازغرق کردن کتابهای پارسی درآبهای

هیرمند، تا ترورشخصیتی نویسندگان

"زبان پارسی"

 

 

بی بی سی خبر داد که یک محموله ۲۵ تنی کتابهای فارسی نویسندگان تبعید شده افغانستانی درایران که بوسیله ابراهیم شریعتی به کشور وارد شده بود، درنیمروز توقیف وبا غرض ورزی درآبهای هیرمند غرق گردید٠ 

 در شگفت نباشیم که دیوهای درونی فاشیست ها وشبه فاشیست ها که ادعای جهان وطنی و عدم تعلقیت تباری دارند،  بیدار شده ودرپی تخریب آزادگان قلم بدست برآمده اند، آنها میخواهند سرنوشت تبارهای دیگر را درمیان آب و آتش و خون رقم زنند٠

 نویسنده گان و شعرای زبان پارسی، چون واصف باختری، رهنورد زریاب ودیگران را با برنامه ی از قبل ساخته شده ترورشخصیتی و کتابهای ناب زبان  پارسی را درآبهای هیرمند غرق می نمایند ٠

چندین دهه است که فرهنگ پویای پارسی مورد خشم وحسادت شوونیست ها قرار گرفته است، بویژه درین دهه اخیر با دست داشتن به منابع اقتصادی از طریق قاچاق مواد مخدر، زد و بندها با مافیای جهانی و انجوها، چپاول کمک های جهانی ومعامله گری، بیک قدرت بزرگ فاشیستی از نوع  الیگارشی مالی آن مبدل شده اند، یعنی اینکه حکومت سیاسی و اقتصادی گروه‌های معدودی از قاچاقبران، استعمارگران و صاحبان نفوذ  بر جامعه که در این نوع حکومت گروهی اندک به سود خویش، فرمانروایی اکثریت مردم را بر عهده دارند٠ رژیم حکومتی به وسیله‌ی چند نفر معدود اداره می‌گردد و دولت به صورت متمرکز در تعدادی از خانواده‌ها و قبایل اصلی بوسیله ژاندارم منظقه امریکا و انگلیس حفظ و حراست می شود که نظامیان اجنبی خود به موازات جنبش فاشیستی حرکت می کنند، آنها به اسم مبارزه با تروریسم تمام زندگی و آزادی های فردی را از مردم گرفته اند٠  ما شاهد هستیم که فاشیست ها در آستانه ی قدرت با زورمندان و اهل تزویر کنار آمده اند و دشمن شان فرهنگ وزبان مردم شده است٠ آنگاه هرزبان و فرهنگی که  مانند آنان نباشد نابودش میکنند٠

چنین سیستم خون آشامی امروز بیک هیولای سیاسی و فردا بیک غول بزرگ مبدل خواهد گشت وشما پس از چند سال شاهد حکومت مافیایی مهار ناشدنی درمنطقه خواهید بودکه درتبانی با استعمار گران، منطقه را به آشوب خواهند کشانید، در شگفت نباشید اگر بدانید که هیتلر هزاران انسان را دراتاق ها گاز و کوره های آدم سوزی ازبین برد، کرزی صدها هزار انسان را درزیر بمباردمان وحشیانه حامیان خارجی خود ازبین نمی برد،  تردید نداشته باشید که روزگاری آدم خوران حکومت فاشیستی افغان نازی، روی هتلر را سپید نخواهند نمود٠

هتلراز یک جامعه متمدن صنعتی برخاست، از جامعه یی که انشتاین و کارل مارکس، گویته و بیتهوون و صدها دانشمند و فیلسوف ومخترع برخاسته بود، جامعه که تکنالوژی آن درجهان همتا نداشت، اینهمه داشته های علمی و تکنالوژی پیشرفته چنان هتلر را سرگیجه نمود وغوغای دراندرون مغزش ایجاد کرد که بدون تردید به برتری نژادی ملت آلمان باورمند گردید، جنون آمیز حاکمیت فاشیستی خویش را دراروپا گسترش داد که محصول آن تباهی وبربادی اروپا وکشتار میلونها انسان بود٠

گفتم افغان نازی روی هتلر را سپید خواهند نمود، اینها واژگونه یی هتلراند، اینها از عقب افتاده ترین کشور دنیا وازعقب مانده ترین واحد اجتماعی جامعه ، یعنی ازمیان قبایل بدوی بر خاسته اند٠

فرهنگ بدوی قبیله در چند هزار سال ایستا باقی ماند وهمچو فرهنگ های دیگر سیالیت و پویایی نیافت، آنچه درین فرهنگ مومیایی شد، بیسوادی، قتل، خون، انتقام، غارت، چپاول، کمین، دام، شبیخون ،شتر، چاه، خیمه، قاچاق مواد مخدر و فرهنگ انتحاری بود وبس٠ آنها پیوسته در پی تخریب مکاتب و مراکز علمی بوده اند، نخبه ها و نوابغ شان ملا عمر، ملاحقانی، ملا راکتی، گلبدین حکمتیار، سیاف، جبار ثابت، کرزی، تنی، طالبان و نوابغ  نکتایی پوش آنها اند٠ خان های قبایل هم  سالها از قاچاق مواد مخدر و معامله با استعمار زندگی انگلی داشته اند٠

در شگفت نباشید که با اینهمه بدویت جای احساس برتری نژادی چون هتلر، احساس خود کم بینی و حقارت فرهنگی ونژادی، آنها را به فاشیسم نکشانیده باشد، یعنی فاشیسمی از نوع  اوغانی آن ، که این بدویت دراندرون مغز شان غوغا می نماید تا هستی وهویت فرهنگ های پربار و پویا را نابود کنند وآنگاه فرهنگ بدویت و طالبانی را در تمام کشور گسترش دهند٠ بویژه این برنامه با نگرشی تخریبی و کینه توزانه وسرکوبگردر برابر گروههای دیگر مانند ملیت، نژاد، جنسیت و زبان قرارمیگیرد که درموازات آن نیروهای استعمار نیزحرکت می نمایند٠

 این حالت یکی از ویژه گی های استعمار فرهنگی است  که خلقهای استعمار زده با خصومت در برابر هم قرار میگیرند ازچنین دیدگاهی است که مبارزۀ ضد استعماری ابعاد گسترده یی پیدا میکند ، که ما همیشه ابعاد سیاسی واقتصادی استعمار رامتوجه بوده بُعد فرهنگی را فراموش کرده ایم، چطور می توان دشمن را در جبهه ی سیاسی واقتصادی منکوب کرد ولی  جبهه فرهنگی را نادیده گرفت ؟

سنگر فرهنگی محکم ترین وپر مقاومت ترین سنگر دشمن است که می باید تمام رگ وریشه های بومی رادر یک جامعه، به یک سنت، به یک قومیت و به یک تاریخ وصل کند، یکی پس از دیگری بریده شود، این تنها از راه شستشوی مغزی امکان پذیر است،  بدینوسیله استعمار برای جنگ های منظقوی خود، تاریخ  اختراع میکنند تاریخ  می نویسند وحق  کامل تفسیر، تدوین وجعل مطلق تاریخ بومی واصیل شانرا داشته وآنرا به خور مردمانش میدهد که نتیجه این جعل تاریخ پیدایش انسانهای مستعمراتی  آدمهای بی ریشه  بی هویت و وابسته به استعمار بوده که این یک روی سکه مسخ فرهنگی است و روی دیگرش که استعمار برای حفظ وحراست این سیستم دروغ وجعل و شیادی، به یک دولت وابسته و غیر ملی که پشتوانه مردمی نداشته باشد، بیک پاسدار ونگهبان و یا یک "پایگاه فرهنگی"  نیاز دارد، که قشر صاحب امتیاز و انگل صفتی  این «پایگاه فرهنگی» را می سازد، که گروهی را از میان روشنفکران نخبه وبابا های قبایل برای تسلط ایدولوژی استعماری خود بر می گزیند وبا دادن امتیازات  قومی، نژادی وسیاسی فرهنگ بومی واصیل مردم را خفه ویک فرهنگ مومیایی شده را بخور مردم میدهد، زمانیکه نژاد پرست حس کرد خشم مردم را برافروخته درین وقت است،  برای نجات از این وضع فقط با موضع گیری افراطی ونژاد پرستانه است موقف دفاعی بخود میگیرد وآنگاه با یک برنامه دقیقاً سنجش شده به پارسی ستیزی و ترور شخصیتی آزاد زنان و آزاد مردان قلم بدست زبان پارسی، چه در داخل وچه در خارج کشور می پردازند، تا با سکوت این نویسندگان روشنگرا و روشنگر مردم را در سیاهی درون، دود اندود خود نگه داشته وبدینگونه اهداف ومقاصد سیاهی شوونیستی  خود را آشکارا و یا پنهانی برآورده کرده باشند٠

یکی ازهمین جنایت تاریخی فاشیستان زبانی به سردمداری مرد شرف باخته یی بنام کرزی و وزیر فرهنگ نیاندارتال  وی، نابودی یک محموله ٢۵ تنی کتابهای فارسی نویسندگان تبعید شده افغانستانی درایران، که بوسیله ابراهیم شریعتی به کشور وارد شده بود،می باشد که درنیمروز توقیف و با غرض ورزی درآبهای هیرمند غرق گردید٠

بی بی سی گزارش میدهد که ، شماری از وارد کنندگان کتاب می گویند وزارت اطلاعات و فرهنگ با تشکیل کمیسیون بررسی نشریات خارجی در کار وارد کردن کتاب از خارج مداخله می کند٠

آقای آزاد گفت که تصمیم انداختن این کتابها به رودخانه توسط وزارت اطلاعات و فرهنگ و دادگاه عالی افغانستان گرفته شده است

غرض ورزی : دو مشکل در این تصمیم گیری وجود دارد: یکی در نفس قضاوت در این کتابها- که مورد استفاده مردم است، چرا ممنوع قلمداد می شود و دیگر این که روند ممنوع کردن این کتابها عجیب است. ما در روند اجرایی خود قانونی نداریم که کتابی که ورودش ممنوع باشد آن را به آب بیندازیم٠

مبارز راشدی  معاون وزارت اطلاعات و فرهنگ به بی بی سی گفت که روند توقیف، بررسی و به آب انداختن این کتابها در کل با مداخله نهادها و اشخاص مختلف و با غرض ورزی همراه بوده است، در صورتی که کتابی ممنوع دانسته شود باید واپس به وارد کننده آن مسترد شود و نه این که به رودخانه انداخته شود"٠

آقای مبارز گفت: "کتابهایی که به رودخانه انداخته شدند جزئی از کتابهایی است که هیچ مشکلی ندارد و در افغانستان همیشه بوده و در آینده هم خواهد بود."

دولت قبیلوی برای رد اپارتاید زبانی خود چنگ به دروغ و اتهام زده  که این کتاب ها اختلاف برانگیز بودند ٠

دولت ایران با صراحت اتهام 'کتابهای اختلاف برانگیز' را تکذیب کرد٠

 

به باور من زمان آن فرارسیده است که دیگر مردم با هوشیاری و آگاهی بیشتر دوستان و دشمنان زبان و فرهنگ خود را بازیابی و بازشناسی کنند، ولو این دشمنان با هویت جعلی و زبان و ادبیات خود شان  قلم فرسایی نمایند و یا با ترفند ها و شیادی سیاهی زدایی از رخ نمایند، ولی ایمان داشته باشند که سیاهی وجدان به سادگی  زدوده نمی شود٠

سیاه، سیاه است و تاریکتر از سیاه رنگی نیست، اما به افق های روشن فردا باید اندیشید، فردا مهم ترین روز تاریخ سرنوشت مردم ماست٠ پیش از اینکه نکبت شرف باختگی  کرزی بر سرنوشت مان سایه افگند پای  صندوق های رأی برویم و برای زنده ماندن و تحقیر نشدن به یک آزاده مرد رأی بدهیم واین لکه ننگ را از پیشانی ملت مان پاک کنیم٠ وجود کرزی وتیم مافیایی وی بار دیگر به عنوان رئیس جمهور کشور توهین به تاریخ، شرف، حیثیت و فرهنگ ما  خواهد بود٠   

+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 و ساعت 5:28 |
 

.

 

لورابوش با کنیزک کاخ سپید زینت کرزی

ثریا بهاء

رستاخیزی به پاس رنجهای

بیکران زن افغانستانی

 

خانم زینت، بانوی نخست کشور!  به پاس رنجهای کران ناپذیر زنان افغانستانی شما میبایست  نخستین سنگ، سنگسار را سوی کرزی، پرتاب میکردید٠

آیا شما بعنوان یک زن صدای ضربان قلب کنیزکانی را که اصولاً زن ومادرش مینامند، ازپشت دیوار سیاه قوانین ضد بشری شنیده اید؟                                                                                                                        

آیا زمانیکه جناب رئیس جمهور که با اندیشه ی ضد زن و دشنه ی مذهب،  تاراج هویت انسانی زن را توشیح نمود شما بعنوان یک زن به ستیزعلیه این جنایت تاریخی شوهر تان برخاستید وازستیغ کاخ ریاست جمهوری شیون زنان سرزمینی را که برای شما بیگانه بوده است، شنیدید و صدایی اعتراضی بلند کردید ؟

 زمانی آقای کرزی با نقش سمبولیک زنان درسناریوی پارلمان شعار آزادی ورهایی زن را برخ مردمان جهان میکشید، اما امروزجهان جنایت سالاری و ترفند های سیاسی وی را برخ  مردمان ما میکشد، که با تحجر اندیشه ی طالبانی به بهانه ی قوانین اسلامی مذهب شیعه، زنان رنج دیده این ناکجا آباد را درتبعیدگاه ذهن سیاه خویش به واپسین سده های بربریت اعراب، درحرمسرای های بن لادن وملا عمربرای رفع غرایز جنسی و اطاعت از خود به اسارت کشیده اند ٠

خانم داکتر زینت !

زمانیکه برادران طالب شما سر نقشبندی را ازتنش جدا کردند و خون جوان وگرمش در تاج ( کلاه ) کرزی قطره قطره فروچکید وآنروزها میرویس جگرگوشه ی شما وارث تاج وتخت بردگی پدر، تازه چشم به جهان گشوده بود، من فریاد و استغاثه ی مادر نقشبندی را برای کرزی این دلقک کاخ سپید ودژ بان زندان زنان چنین نگاشتم  :

شب هنگام آن شهید برفراز قصر ریاست جمهوری تو میاید ، تپش قلب پاک  خود را بر لبخند پسر سه ماهه تومی گسترد ، موجهای خاطره یکی پی دیگری میآیند زیرو رو می شوند می شکنند، محو می شوند و برمیگردند، بیاد میآورد آن روزهای سیاه را که منتظر تصمیم تو بود بیاد میاورد که سرنوشتش فقط وابسته به یک کلمه " هان یا نه"  تو بود درین روز ها فرزند تو تازه چشم به جهان گشوده بود، اما توقامت جوان تنومند را که ٢۵ سال داشت  به خاک افگندی ٠ نقشبندی چون قهرمانی  جراحت برسینه اش فروکش میکند ، برمیگردد وبامدان از بلندای تپه های شهر فریاد مادرش رامی شنود که دیوارهای آهنین استبداد ترا می شکند:" شما نمی توانید فریادهای مرا چون سربریده پسرم درخاک  پنهان کنید٠" گویا مادربا چشمانش یکایک اعضای تیم شما "کرزی "، پارلمان  ،وزیر فرهنگ ( که فرهنگش همانا فرهنگ سوغاتی پاکستان است ) را  به محکمه میکشاند، نه تنها برای خون فرزند خودش ، برای خون فرزندهمه ی مادران ، فریاد برمیدارد٠

 

امروز جناب کرزی با جنایتی سترگی، زن را ومادر را که سر چشمه ی آفرینش است با تلاش های شیادانه ی شیخ آصف محسنی یکی از متهمان نقض حقوق بشر در افغانستان توسط پارلمان تایید و سپس به امضای حامد کرزی یار و همدم دزدان، ناقضان حقوق بشر و قاچاقچیان مواد مخدر رسید. این قانون که در مخالفت کامل با قوانین حقوق بشر قرار دارد، جنجال های فراوانی را در افغانستان و بیرون از افغانستان ایجاد کرده است. قانون طالب پسند "احوال شخصیه شیعیان" که اتفاقا با رضایت کامل طالبان (کسانی که شیعیان را کافر می پندارند و جان و مال و ناموس آنان را مباح) همراه شده، در تضاد با روحیه ی جمعی شیعیان و بویژه هزاره ها در افغانستان محسوب می شود و بازتاب دهنده ی تنها متحجرترین بخش جامعه ی شیعه در افغانستان می باشد٠ *

 شما که زنان مظلوم ، گرسنه وپا برهنه ما را به کشتار گاه ستم مرد سالاری برای برده گی و تجاوز جنسی میفرستید تا رأی شماری ازشیعیان را برای انتخاب مجدد ریاست جمهوری خود بدست آرید، شما ایمان داشته باشید، که زنان آگاه واندیشمند ما استوار با  ژرف پویی و ژرف نگری ریشه های تاریخی ستم وخشونت را باز می یابند، روزگارانی بخاطر رنجهای بیکران خود به جنگل خشک حسادت این کشنده ترین احساس آتش می زنند و خواهرانه باهم درمیآمیزند تا توفانها برپا کنند٠

شما جنایتکاران بدانید که زمان آبستن رستاخیزی است تا کاخ ستم مرد سالاری وهروئین سالاری شما را واژگون کند ، شما ایمان داشته باشید که زنان فدایی ازمیان همین قربانیان ستم شما برمی خیزند وروزی قلب همه شما را خواهند شگافت، شما ایمان داشته باشید زخم خونین ومتلاشی شده یی زن افغانستانی در انتهای زمان هر روز شیارهای آتشین میکشد ودنیای نوی می آفریند برپهنه ی گسترده ی زمان که آنجا انسان یعنیزن ومرد، بدون تبعیض و برابر باهم چون دوبال یک پرنده تا آن اوجهای دور برفراسوی استبداد قبیلوی شما پرواز نمایند، آنجا که دیگر پشتوانه حیثیتی زن به دستان پلید شما توشیح نشود، آنجا که  فرجام تاریخِ ستم و فرو دستی زن باشد وهویت انسانی خود را باز یابد٠

آنجا که انسانیت وقوانین مدنی سرنوشت زن را رقم بزند ودین دکانی برای نیاز های سیاسی وجنسی شما نباشد٠٠٠ وآنگاه  صلح  درسیاره ی ما بر خواهد گشت٠

http://hamasah.persianblog.ir/

 

آویزه ها

١-کابل پرس

لطفاً این ودیو کلپ را باز کنید٠ http://www.youtube.com/watch?v=8lNtD56OxjY&feature=related

 

 

 جنایتکاران میایند ومیروند، اماجنایت سالاری

 دربستر تاریخی آن تداوم میابد!

 -

 .

برای بیان این جنایت، هیچ واژه ی در قاموس فرهنگ انسانی سراغ  نمی شود، تنها فرهنگ ضد انسانی قبیله پاسخگوی این ودیو کلیپ خواهد بود٠ کلیک کنید 

 http://www.truthtube.tv/play.php?vid=522

”هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا       آنچه این نامردان با جان انسان می کنند! “

ابعاد این فاجعه گسترده تراز آنست که من سخن گویم وچه بهترکه نخبه گان نکتایی پوش غرب نشین طالب  به عوض نقد واژه گان زبان فارسی به نقد فرهنگ قبیله بپردازند، به نقد نیاندارتالهای ماقبل تاریخ بپردازند که کودک دوازده ساله شان در بستر جنایت سالاری رشد میکند، جنایتی که فرزندان احمدشاه درانی با کشتن و کور کردن برادر آغازش کردند، امیرعبدالرحمن ونادر غدار نیرومندش نمودند و ریشه های آنرا”محمد گل مومند “ آبیاری کرد و گلهای محمد گل را، ملاعمر، ملا کرزی، ملا احدی، ملا اشرف غنی احمدزی و ملا های دیگرمیچینند  واین جنایتکاران میایند و میروند، اما جنایت سالاری را در فرهنگ قبیله نهادینه کرده اند و تدوام آنرا بدوش  کودکان دوازده ساله خود سپرده اند، تا با کارد

( الله اکبر) گویان جوانی را چون گوسفند ذبح نمایند وخون آنرا دربشکه های پشتونوالی برای نوشیدن احدی ها وکرزی ها وبن لادنهای امروز و فردا و فرداهای دیگر نگه دارند ویا چون رنگ سرخی برای نگارش اسطوره سازی و حماسه پردازی در وصف کودکان آدم کش(سلحشور!)  طالب والقاعده بکار برند٠

پهنه ی این جنایت ژرف تراز آنست که من سخن گویم، چه لب خاموش بسیار گوید سخن ها٠

آیااین جنایت سالاری  جادوگران قبیله پدیده ی شرایط خاصی است ویا از دل یک فرایند تاریخی گریز نا پذیر برمیاید؟

برای اعمال یک جنایت، فرد باید مجهز به اندیشه یی باشد که ویژه گی اصلی آن عدم احترام به حیات انسانها وبطور خاص به حق حیات مخالف خود است٠ این عدم احترام ازشرایط تربیتی و فرهنگی فرد برمیاید که احترام به حق حیات و رعایت حق بقای فزیکی دیگران را نیاموخته است و بخود حق میدهد که مخالف سیاسی، مذهبی و تباری خود را ( دشمن)

بنامد وبهر طریق از صحنه حذفش نماید٠ با آغاز استراتیژی حذف، مراحل مختلف آن چون تطمیع ، تهدید، اعمال خشونت ، ترورشخصیتی  وسر انجام حذف فزیکی با شتاب زدگی عملی می شود و رقیب را به عنوان مزاحم منافع خود ازبین می برند٠

در نبود، سواد، دانش و تربیت انسانی، بدون کدام  ناراحتی وجدانی و روانی چه ساده و آسان به حذف فزیکی دیگری متوسل می شوند٠زیرا جنایتکار فرصت کمی و آموزش کیفی  برای شناخت جایگاهی والای انسان و انسانیت نداشته و به همین دلیل در ارتکاب جنایت فردی ویا جمعی از ناآگاهی خود تأثیر می پذیرد٠ درواقع جنایت کار قبل از هرچیز قربانی جهل و جعل فرهنگی خود می شود٠

اما نباید فراموش کرد که جنایتکار گاهی به دلیل ترس درونی شده یی خویش دست به جنایت میزند٠

 بدین گونه جامعه اگر خود را از منظق تخریبگر سیاسی یا مذهبی رها نکند، به جنایت سالاری خاتمه داده نمی تواند٠ جنایتکاران می آیند ومیروند، اما جنایت سالاری باقی میماند٠ نفی حقوق بشرهم از مشکل تربیتی افراد میاید که ریشه در تاریخ وفرهنگ یک ملت دارد٠

ریشه های تاریخی فرهنگ جنایت پذیر:

تاریخ کشور ما پر است از خونریزی ها، قتل عام ها، سربریدن ها ، نسل کشی ها، فرهنگ کشی ها وسرکوبهای محلی و تباری که تنوع قومی و محل جغرافیایی آن سبب شده است که اراده دولت مرکزی (قومی)   برای اعمال اقتدار خود، نخست از  زور وسپس از ابزار های دیگر استفاده نماید و اقوام پراگنده را با روش استبدادی، ناگزیر به پذیرش اجباری قدرت دولت ( قبیلوی) می سازد، تا هیج ملیتی توان ابراز هویت منطقه یی مستقل خودرا نداشته باشد٠ برای همین ازسیستم فدرالسیم هراس دارند وملیت های تحت ستم را به تجزیه طلبی متهم میکنند٠ ازین رو استبداد مرکزی با پایمال  ساختن ویژه گی های فرهنگی و ملیتی حق مشارکت سیاسی ملیت های دیگر را نمی پذیرد، درنتجه فرهنگ شهری و فرهنگ قبیلوی به گونه آشتی نا پذیری دردو قطب متضاد یکی سوی تمدن و دیگری سوی بربریت  سیر می نماید که با اجبار بشکل تکه پاره های موزائیک دریک ساحه جغرافیایی پهلوی هم قرار گرفته اند٠  سربریدن ها، بم گذاری های انتحاری و ایجاد فضای ترس و لرز ازفرهنگ قبیله وارد شهر می شود و زندگی آرام ملیت های دیگررا مختل و بگونه یی مسیر زندگی مسالمت آمیز آنها را قربانی خشونت قبایلی خود نموده اند٠

برای این قربانیان بیگناه جز جدایی و تجزیه کشورراهی دیگری نگذاشته اند، زیرا ملیت های تحت ستم نمی خواهند قربانی فرهنگ انتحاری و بربریت ووحشت  قبایل دو طرف مرزشوند، برای رهایی از تداوم جنایت سالاری ناگزیر مرز های جغرافیایی را بنابر خواست ملیت ها تغییر داد٠

قدرت سیاسی حکومت های قبایلی، هیچگاهی براساس کنش و واکنش های شامل مباحثه، تفاهم  و مصالحه نبوده ،  بلکه براساس اصل قانون جنگل ( حق با زورمندترین است ) تعین شده است وبه عنوان یک سنت استبدادی از فرهنگ قبیله بر خاسته است٠ شاه سالاری، رئیس جمهور سالاری بعنوان عامل تعین کننده ی سرنوشت تاریخی کشورما  بوده است،  یعنی کشور و همه افراد بخاطر شاه یا رییس جمهور  زنده اند٠

این بستر نا سالم در جامعه سبب شد تا درعرصه فرهنگ و پرورش، امکان ترویج یک تفکربرمبنای رعایت حقوق انسانی فرد بوجود نیاید٠فرهنگ تربیتی مبتنی بر حفظ حرمت حیات ورعایت حقوق فرد بگونه ی مستقل وآزاد ازبندهای استبداد سالاری حاکم هرگز شکل  نگرفت٠

محرومیت های جامعه ازیک فرهنگ مبتنی بر اصالت انسانی سبب شد که یک فرهنگ استبداد زده ی  قرون وسطایی آغشته به مذهب بر افکار عمومی غالب و دستمایه ی اصلی فرهنگ تربیتی توده های مردم شود، فرهنگی آمیخته  به ترس، جهل، خرافه که درمتن آن استبدادگری، استبداد پذیری واستبدادمنشی رشد وقوام یافت٠ در دل این فرهنگ ، جنایتکاری به عنوان ابزار بقا، بستر مناسب رشد خودرا پیداکرد٠

 تداوم تاریخی این فرهنگ ضد انسانی و فاجعه بار  که پیوسته با سرکوب مردم همراه بوده است٠ جنایت پذیری مردم نمودی از از ستم پذیری عمیق آنهاست٠ جنایت پذیری و ستم پذیری تاجیکان خود یکی ازمباحث روانشناختی و جامعه شناختی جامعه ماست ٠

استبدادگری وجنایت سالاری که با انگیزه های سیاسی،  نژادی و یا قومی و مذهبی اتفاق می افتد،  بقای گروهی را در معرض خطر قرار می دهد، همچنان قوم کشی که قتل های سازمان یافته یی حکومت های فاشیستی است نیز جنایت بشری شمرده می شود٠

برمبنای همین جنایات  سازمان ملل در سال ١٩۴۶ کنوانسیونی را در همین زمینه تاسیس کرده و قطعنامه ای شماره ۶٩ تمام اشکال قوم کشی را ممنوع می کند و آنرا جنایت بشری دانسته و از تمام جهان متمدن می خواهد تا مانع ارتکاب این جنایات شوند٠ بعد از این حادثه مجمع عمومی سازمان ملل در سال ١٩۴٨ قطعنامه ای  شماره ٢۶٠-٣ که بر ممنوعیت قوم کشی تاکید می کند و مجازات آنرادر کنوانسیونی به تصویب رساند و در سال ١٩۵١ کنوانسیون مذکور لازم الاجرا شد٠  در سال ١٩٩۵حدود ١٠٢  کشور به آن پیوستند٠

آنچه در کنوانسیون های بین المللی در این رابطه حائز اهمیت است اینکه این اقدامات منحصر در زمان جنگ صورت نمیگیرد بلکه در زمان صلح نیز ممکن است اتفاق بیافتد و این اقداماتی که به عنوان جنایت های ضد بشری اعمال می شود بر دو دسته تقسیم می شود
یک - قوم کشی فیزیکی
دو- بیولوژیکی و یا فرهنگی
پاکسازی فرهنگی، خود از خطرناکترین انواع قوم کشی هاست که در قطعنامه های بین المللی نیز آمده است بطوری که این پاکسازی شامل سرکوب ها بر علیه قومیت ها می باشد همچون سرکوب زبان های قومیت ها و اقداماتی مشابه، به گسترده گی این جنایات سازمان ملل متحد تصمیم گرفت که سرکوب زبان ملیت ها را  در چارچوب شورای حقوق بشر قرار دهد و در زیر بند حقوق قومیت ها مورد بررسی قرار گرفته است

سیاست پاکسازی فرهنگی نیازبه مبازره پیگیر و خسته نا پذیر وآشنایی جهان به سیاست های فاشیستی قبیلوی دارد، تا بتوان این سیاست ها ی ضد بشری را متوقف ساخت و جهانیان ونهاد های حقوقی را با تمام جزئیات از سرکوبی ملیت های تحت ستم آگاه کرد و کمپین های را در این زمینه جهت فعالیت تاسیس کنیم و با سازمان ها و مدافعان حقوق بشر ارتباط برقرار کنیم و آنها را با آنچه که درکشور ما  اتفاق می افتد آشنا سازیم، چونکه این قربانیان ستم"  افغان ملتی"  ها  در شرایطی بس دشوارهویت فرهنگی و ملیتی خود را در معرض خطرنابودی می بینند و این وظیفه ایست که باید تمام انسان ها بدان عمل کنند و اقداماتی را در این زمینه انجام دهند تا بتوان شاهد منع این پاکسازی های  قومی و فرهنگی برای همیشه باشیم٠

 

آویزه ها : 

فعالان حقوق بشر

کورش عرفانی

 

  

 

ثریابهاء

کرزی ازبرافروختن آتش جنگ درشمال

چون نرون، الهام خواهد گرفت؟

.
سال ۶۴میلادی نرون فرمانروای دیوانه وخون آشام روم سناریوی سوختن شهرروم را درذهنش ترسیم نمود وبه سربازانش دستور داد تا مخفیانه شهر روم را به آتش کشند٠

نرون قصد داشت تا گناه آتش زدن شهر روم را بردوش مسیحیان بگذارد، چون میخواست کاخ جدید طلایی برایش بسازد و نقشه شهر را تغییر دهد٠

آتش سوزی از یک دکان کوچک در پای تپه پالاتینو که کاخ امپراتور بر فراز آن ساخته شده بود، آغاز شد و به زودی سراسر شهر را درخود فروبلعید٠                                                               

 شهر روم شش روز درمیان شعله های آتش فریاد کشید وبخش اعظمی از معابد و کاخهای شهر از بین رفتند،  هزاران انسان بیگناه کشته شدند٠  نرون که به ییلاق رفته بود بزودی به روم بازگشت وقبل ازآنکه  دامنه آتش به کاخ اوبرسد، ازبلندای کاخش شعله های آتش را نظاره میکرد٠ ناگه فرمان داد که اشک دانی اش ر ابیاورند، چون از سوختن شهر روم الهام گرفته است، قطره اشکی فروچکید وشعری سرود٠

چون خود را یک خواننده و نوازنده بی نظیری می پنداشت، هنگام تماشای آتش سوزی دنبوره می نواخت و بخش های از اشعار هومر در مورد آتش سوزی شهر تروا را می خواند٠پس از این که دامنه آتش به کاخ نرون رسید، او کاخ خود را ترک کرد٠
پس از فروکش کردن آتش سوزی، عوامل نرون در شهر شایع کردند که مسیحیان عامل آتش سوزی بودند٠ سربازان نرون تعداد زیادی از مسیحیان شهر رم را دستگیر کردند٠ برخی از آنها را دراستدیوم های روم در مقابل جانوران درنده رها کردند٠ تعداد دیگری را به صورت مشعل زنده درآوردند٠ تعدادی از حواریون حضرت مسیح مانند سن پیر و سن پول که جزو مسیحیان بودند، توسط ماموران نرون به شیوه های گوناگون و وحشیانه کشته شدند وازبین برده شدند تا خود فرمانروایی کنند٠

نرون دستور می دهد تا کاخ جدیدی برایش احداث کنند که نام آن را خانه ی طلایی گذاشت٠
در میان این دو تپه باغها و یک دریاچه مصنوعی احداث کردند که یک مجسمه غول آسای نرون به ارتفاع ۴۴متر بر آنها اشراف داشت٠

اگر حافطه تاریخی خود را از دست نداده باشیم چه فرقی بین آتش زدن عمدی نرون بر هستی مردم وکرزی موجود است؟

کرزی نیز برای سناریوی به آتش کشانیدن شمال توسط تیم قبیله گرای افغان ملت  به گونه یی مرموز عمل می نماید ٠

اگرهریک ما خود را با دستمایه یی از تفکرمنطقی وتجربیات عینی مسلح کینم، بی درنگ حقیقت را درخواهیم یافت که آتش جنگ در افغانستان بکدامین سمت وسویی آگاهانه وعمدی کشانیده می شود٠

کرزی این نماینده ی بلا تردید استعمار با داشتن پیشینه ی طالبی که از سوی شرکت یونیکال با یک پرش امریکایی بر تخت ریاست جمهوری نشانیده شد، از همان آغازین روزهای سرنوشت ساز  برای مردم و سرزمین ما بیگانه بود٠ بیگانه یی که کوچکترین دانش وشناخت ازسیاست وحتی ازقبیله و تبار خود نداشت، اصولاً یک رهبرملی نبود،  ورنه درین هشت سال افغانستان با اینهمه کمک های جهانی بسوی شگوفایی و آرامش نسبی ره می گشود٠

کرزی وتیم افغان نازی وی اگر درین هشت سال حداقل فرهنگ ومناسبات بدوی قبیله را نقد میکردند، امروز گل افیون در دوزخ قبیله نمی روئید، امروز ملاعمر در جهان بعنوان سمبول وحشت وبربریت قرن ٢١ شناخته نمی شد، امروز، فرهنگ انتحاری جز قوانین پشتونوالی نمی بود، امروزکرزی ناگزیر نمی بود که مضاعف برچکمه سربازان امریکایی ، پیزارهای خون آلود ملاعمرو گلبدین را نیز ببوسد، امروز کرزی درسطح احدی و طالبان سقوط نمیکرد تا مخفیانه با آنها بر علیه  ملیت های دیگر دسیسه نماید و در فرجام کرزی برای جبران ناکامی خود درجنوب، ناگزیر نمی بود تا با دامن زدن عمدی تنش ها درشمال نقش یک هیزم کش را ایفا نماید٠

ابعاد دسایس وسعت میگیرد٠ تیم نژاد پرست کرزی به بهانه یی دفاع ازشاه امان الله، قهرمان آزادی کشوراز قید استعمار انگلیس تظاهراتی برنامه ریزی شده را درشهرها راه انداختند و خواستار جداکردن سرآزاد مردی چون لطیف پدرام از تنش شدند٠

  زمانیکه کرزی با نیروهای امریکا یی وانگلیسی چون اسلافش به تخت بندگی جلوس کرد، انگلیسها دوباره مناطق پشتونی را اشغال نمودند وامروز با شیوه های استعمار نو درمناطق قبایلی دوطرف مرز چون مستعمرات سابق خویش فرمان میرانند و روز ده ها زن وکودک مظلوم در زیر آوار بم های شان جان می سپارند؟!

  چرا آقای احدی وتیم افغان نازی با همان نیاندارتال های ماقبل تاریخ سکوت سازشکارانه در برابرانگلیسها اختیار نموده و به پا برنمی خیزند؟

هیهات ! چگونه خون و غیرت پشتونی تیم آقای کرزی بجوش وخروش نمی آید تا برای افشای دسایس انگلیس این دشمن کهنه کاروسوگند خورده تاریخی مردم ما و حامی پاکستان و اسرائیل،  دست به تطاهرات عظیم وگسترده یی زنند؟  چرا آقای احدی برای رهایی وآزادی مردم خود از قید استعمار نو انگلیس چون شاه امان الله  منجی آزادی جنگ چهارم افغان وانگلیس نمی شود؟

چگونه این سازش ها ی ننگین از چشم تیز بین مردم  پنهان مانده می تواند؟

کرزی چه بمیرد وچه زنده بماند وچه چون اسلافش بابای ملت شود ویا پا بفرار بگذارد،  باید قبل ازهمه به محکمه مردمی کشانیده شود٠ تا شگرد های این جباران تاریخ درسی برای نسل های آینده باشد٠

شگرد های این شیادان  تاریخ چون هیمه ی دوزخ به هستی شمال کشور آتش میافروزد٠

ابعاد فاجعه گسترده تر می شود٠ اندکی،  نگاهی  مختصر به دسایس زنجیری تیم کرزی درشمال کشور میاندازیم ٠

فاجعه جوزجان : به خاک و خون کشانیدن مظاهره صلح آمیز و دادخواهانه مردم بی گناه در شهر شبرغان بدستور والی جوزجان آقای جمعه خان همدرد، همدست نه تنها یک جنایت بود، بلکه کابوس استبداد، بی عدالتی و نسل کشی را باری دیگر در ذهن و احساس مردم بلا کشیده شمال زنده نمود٠ با آنکه والی جوزجان خواستهای مشروع و بر حق مظاهره چیان را توطئه سازمان یافته از جانب جنرال دوستم می نامید، ولی واقعیت اینست که رفتار تعصب آمیز و متکبرانه آقای همدرد نسبت به مردم جوزجان از هیچ کسی پوشیده نیست٠                                     

بسیاری ها حوادث جوزجان را نه تنها محدود به این ولایت نمی دانند، بلکه زنگ خطر به تمام شمال افغانستان در سه بعد می بینند: نخست تداوم استراتیژی محمد گل خان مومند یعنی سرکوب و تفرقه اندازی میان فرهنگها و باشندگان شمال افغانستان، دوم حذف کامل شخصیت های بانفوذ در شمال؛ و سوم کشاندن آتش جنگ از جنوب به شمال افغانستان٠

سیاست تبعیض و خصومت با مردم شمال : در دونیم سده اخیر ما شاهد ظهور رژیم های عقب گرا و نژاد پرست بودیم که نه تنها افغانستان را از ترقی و پیشرفت محروم ساختند، بلکه قبیله پرستی، خشونت، استبداد، چور و چپاول، به فرهنگ سیاسی دولتی مبدل گردید٠افزون بر آن با دعوت قوت های خارجی برای حفظ قدرت شان این کشور را به بی سابقه ترین بحران هویت مواجه ساختند. درین میان بد ترین سیاست را با مردم شمال افغانستان در پیش گرفتند که از نسل کشی گرفته، تا کوچاندن اجباری،باج گیری، تجاوز به جان مال ناموس و جا بجا ساختن ناقلین بجای مردم بومی را در بر گرفت.

در سه دهه گذشته مردم شمال نه تنها زیاد ترین بار جهاد و مقاومت ملی را بدوش کشیده و افغانستان را از تبدیل شدن به صوبه پنجم پاکستان نجات دادند، بلکه کلیدی ترین نقش را در سرکوب تروریسم طالبانی بعد از حوادث سپتمبر بازی نمودند.

اما در هفت سال اخیر رفتارحکومت کرزی با مردم شمال افغانستان تداوم همان استراتیژی اقتدار طلبی و سر کوب گرانه سده های گذشته بوده است. افزون بر آن بسیاری اقتدار طلبان معتقد اند با کشاندن آتش جنگ از جنوب به شمال نه تنها صلح را در جنوب تامین خواهند نمود، بلکه از شمال انتقام نیز خواهند گرفت. این در حالیست که مطابق به استراتیژی پاکستانی ها آتش جنگ را هم زمان در جنوب و شمال شعله ور نگهداشت٠

دستان آلوده در انفجار خونین بغلان : جنایت هولناک آدم کشان و سفاکان در بغلان صنعتی در نیمۀ روز سه شنبه پانزدهم عقرب ١٣٨۶ خورشیدی برابر با ششم نومبر ٢٠٠٧ میلادی یکی از خونین ترین جنایت در نوع خود بود. چگونگی وقوع این حمله نشان از سازمان یافتگی آن داشت. این حملۀ مرگبار از قبل برنامه ریزی شده بود و بگونۀ دقیق و به موقع عملی گردید٠ از این رو نکتۀ مهم و پرسش برانگیز در ماجرای خونین بغلان پی بردن به دستان آلوده دراین جنایت وحشتناک است. کدام دست و دستانی در پشت سر این حملۀ مرگبار و کشتن کاظمی و شاگردان مکتب قرار داشت؟ چه کسی فرمان این جنایت را صادر کرد؟

به عقیده بسیاری آگاهان امور افغانستان احتمال دست داشتن  حلقه خاص قبیله گرای حامد کرزی که عمدتاً متشکل از افغان ملتیها، گلبدینیها وبرخی خلقی های تند  رو سابق اند و روابط خیلی نزدیک با طالبان و گلبدین حکمتیار دارند، در توطئه تروریستی بغلان بعید نمی دانند.

درآتش سوختاندن  یک مارکیت زیبا وبزرگ تجارتی در شهر مزارشریف که کوچکترین تلاش واقدامی برای خاموش کردن آتشی که عمداً برافروخته شده بود صورت نگرفت وبیش از یک صد دکان حریق شد وملیونها دالر تجارمزار صدمه دید و تحقیق جنایت وعده به قیامت داده شده است٠

درحالیکه این شهر های حسادت برآنگیز تحولات و رخدادی در خور توجهی دارن، که شهرهای قدیم آریایی درمحور باخترمثل آی خانم،قلعه زال،تخت قباد، سمنگان، کهندیژ( قندز) ، بغالغان(بغلان)،بامیان، بدخشان وتخارستان هرکدام رازهای فراوان ناگفته  تاریخی را درمتن خویش پنهان دارند٠

مسلمانان و برخورد با فتنه ی خیرت ویلدرز: صدها افغان در قبال تقبیح چاپ کارتون های پیغمبر و نشر فلم ضد قرآن روز یکشنبه (١٢حوت- ٢ مارچ ) پرچم های دنمارک و هالند را در شمال افغانستان آتش زدند٠ تظاهر کننده گان که در قبال زیارت سخی در مزارشریف تجمع کرده بودند در اعتراض به نشر کارتونهای حضرت محمد(ص) در روزنامه های دنمارکی و نشر فلم ضد قرآن در هالند از دولت خواستند تا سفارت های این کشور را در افغانستان مسدود کند٠ تظاهر کننده گان خواستار خروج بی قید و شرط نیروهای دنمارکی و هالندی شدند و از دولت خواستند تا روابط دیپلوماتیک و تجاری خود را با این کشور ها قطع کند٠در این تظاهرات شاگردان بیش از ١٠٠ مدرسه اشتراک کرده بودند که بیش از دو ساعت ادامه داشت٠  اگر مسلمانها به خصوص در افغانستان دست به تظاهرات خشونت بار بزنند و آنگونه که در زمان چاپ کاریکاتورهایی منسوب به پیغمبر اسلام در روزنامه های دنمارک در سال ٢٠٠۶به وقوع پیوست، هیچ گونه عملکردی را در دفاع از اسلام به نمایش نمی گذارند٠ تظاهرات در افغانستان علیه چاپ کاریکاتورهای دنمارکی در فبروری ٢٠٠۶ موجب قتل ١۴ نفر در ولایات  زابل و فاریاب شد٠ مردم در این تظاهرات به خیابانها ریختند و در حالیکه روزنامه های دنمارکی به چاپ کاریکاتور دست زده بودند، اما مظاهره چیان موتر های هم وطنان خود را تخریب کردند و در درگیری با پولیس یکدیگر خود را کشتند و زخمی کردند وتنش ها خونباری را درشمال ایجاد کردند٠

راه دفاع از اسلام در برابر چاپ کاریکاتور و یا فیلم خیرت ویلدرز، تبارز احساسات و به خیابان ریختن، گلو پاره کردن و سرو کله ی همدیگر شکستن نیست.این امر به نخبگان و دانشمندان جوامع اسلامی بر میگردد که با دیالوگ و گفتمان منطقی و مستدل برتری و حقانیت اسلام و مسلمانان را به اثبات برسانند و نشان بدهند که اسلام دین معتدل و برده بار است٠

نکته ی قابل تأسف این است که در برخی از کشور های اسلامی به ویژه در افغانستان با اسلام و دفاع از اسلام برخورد ریاکارانه می شود٠در حالیکه دفاع از اسلام تنها لفاظی و تحریک احساسات مردم شمال  وکشاندن آنها ازطریق دولت کرزی و تیم قبیله گرای وی به خیابانها نیست ، چرا این احساسات اسلامی د رقندهار وپکیتا تحریک نمی شود، مگرآنها از تبار اسرائیل اند؟

توهین به قرآنکریم در عراق؛ سکوت در سرزمین اعراب و اعتراض در افغانستان؟  توهین یک سرباز امریکایی در عراق به قرآن کریم اعتراض و خشم هردو مجلس پارلمان افغانستان را برانگیخت٠ روز سه شنبه سی ثور  ١٣٨٧تالار مجلس را به رسم اعتراض و احتجاج ترک گفتند و خواستار مجازات سرباز امریکایی شدند. در فردای اعتراض سناتور ها (روز اول جوزا) اعضای  که سپس جمعی از مردم نیز به مظاهره چیان پیوستند. تظاهر کنندگان در حالیکه شعار های ضد امریکایی می دادند مقابل قرارگاه سربازان لیتوانی تشکیل شده است تجمع کردند. این تظاهرات به خشونت کشیده شد و در نتیجه ی درگیری میان پولیس و مظاهره چیان یک تن از معترضین به قتل رسید و چند تن دیگر به شمول شماری از نفرات پولیس مجروح گردیدند.

در این تردیدی نیست که توهین به مقدسات مردم، یک عمل زشت، غیر اخلاقی است٠اما نکته ی مهم و قابل بحث در این رویداد این است که چرا هربار توهین به مقدسات اسلامی هرچند در اعراب، آتش اعتراض و خشم را در سرزمین افغانستان شعله ور میسازد ؟ در حالیکه سرباز امریکایی قرآن کریم را در کشور عربی و اسلامی عراق در همسایگی عربستان سعودی سرزمین حرمین شرفین و سرزمین نزول قرآن به گلوله می بندد اما چرا خادمان حرمین و شیوخ جرگه ها و محافل فتوای دینی مکان مقدس نزول قرآن و سرزمین وحی مهر سکوت و خاموشی بر لب می نهند؟ و چرا صدای خشم واعتراض قبل از آنکه از حنجره ی مفتی ها و شیخ های مسلمان و عرب و خادمان حرمین بلند شود، این اعتراض با خون و خشونت از حنجره هایی در افغانستان بلند می شود؟ آیا مسئولیت و وجیبه ی دینی و اسلامی شاگردان  فقیر، مظلوم و درگیر انواع مصایب و مشکلات اجتماعی و اقتصادی چغچران در دفاع از قرآنکریم و مقدسات اسلامی بیشتر از وجیبه ی طلبه ها و دانش آموزان متمول و ثروتمند سرزمین های نفت خیز عربی و اسلامی عراق و اطراف عراق است؟

 درهیچ آیاتی از قرآن نیز نگاشته نشده که وجیبه و مکلفیت دفاع از مقدسات دینی در افغانستان بیشتر از هر جامعه و کشور اسلامی دیگر است٠ خشم و اعتراض خونین افغانستان بر سر دفاع از قرآن شریف در برابر توهین سرباز امریکایی نهفته است؟

پشت پرده تظاهرات جادوگران قبیله خفته اند تا حسودانه مناطق آرام را به آتش کشند: رزاق مامون ژورنالیست آگاه و صاحب نظر دامن زدن تطاهرات و تنش های عمدی درشمال کشور رامورد بحث قرار میدهد٠

 به باور من این بدان معنی نیست که ا زحقوق انسانی مردم مظلوم فلسطین نباید دفاع کرد ، جنگ یکطرفۀ غزه تداوم منطقى سیاست "آپارتاید" و نژاد پرستى عریان اسرائیل است که نابودى "قوم مظلوم" را هدف گرفته است و درین راه هیچ مرز و حدى را نمى‌شناسد. جنگ اسرائیل، جنگ عام با مردمانى در محاصره و بى سلاح و پناه است٠ جنگ اسرائیل تجسم عینى یک جنایت جنگى است، جنایتى علیه بشریت٠
 این چنین است که اسرائیل، با برخوردارى از معافیت از هرگونه کیفر و مجازات "جامعه جهانى"، همواره و همچنان تنها هدف خود، "پاک کردن صفحۀ هستى از وجود فلسطینیان" را دنبال مى‌کند. همۀ این قرائن نشان مى‌دهد که اسرائیل خواهان صلح نیست٠

اما رزاق مامون قلمش تظاهرات فتنه انگیزانه دولت صهیونستی کرزی را هدف قرار میدهد که دست های خون آلود کرزی و تیم قبیله گرایش درپشت راه اندازی تظاهرات ضد امریکایی  درشمال کشور پنهان بوده که  ازدین منحیث یک حربه سیاسی علیه شمال کشور سود می جویند، ورنه چرا این تظاهرات اسلامی را درمناطق جنوبی و قبایلی خود دامن نمیزنند، مگرآنها ازتبار اسرائیل اند؟؟؟

پشت پرده تظاهرات در شمال: این چه حکمتی است که مردم برای حقوق، حیثیت و ارزش ای انسانی خود شان سکوت می کنند، ولی برای دفاع از مردم غزه مثل دریایی به حرکت در می آیند؟

این طور به نظر می رسد که نمایش اعتراضی در ولایات بدخشان، هرات و پروان به بهانه دفاع از داعیه مردم مسلمان غزه در برابر تهاجم اسرائیل، در واقع پروژه فرصت طلبانه و سیاسی جدید به هدف ایجاد روحیه ضد امریکایی درشمال افغانستان از سوی حلقات خارجی و داخلی بود که ( حداقل درماه های اخیر) سعی دارند خود شان را ضد امریکایی نشان دهند. جالب این است که تلویزیون حکومتی نیز در نخستین خبرخود، تصاویری از همایش خشم آگین مردم دربدخشان وچاریکار را پخش کرد.

این برنامه در حقیقت همان برنامه قبلی پاکستان و انگلیس در مورد انتقال آتش به شمال افغانستان به منظور کم کردن فشار امریکا بر پاکستان، ایجاد فرصت تازه برای نشان دادن نا امنی روبه توسعه ( برای لغو برگزاری انتخابات) و خطرناک کردن مناطق شمال درامر تغییر مسیر اکمالات و تدارکات نیروهای بین المللی بود که با شکست رو به رو شده بود٠اما اکنون یورش اسرائیل بر مسلمانان غزه فلسطین، فرصتی را سبب شده است تا از احساسات و عقاید مردم شمال، استفاده سیاسی کنند، نه ازمردم جنوب ! مگر مردم جنوب اسرائیلی تبار اند؟

مدیران سیاسی خارجی و داخلی که این برنامه ها را در خاک افغانستان عملی می کنند، به خوبی آگاه اند که نتیجه سازماندهی چنین حملات در ولایات جنوب که عملا برضد نیروهای غربی و حکومت کنونی می جنگند، کم رنگ و درحد هیچ خواهد بود؛ درعوض، سرمایه گذاری را بالای مناطقی انجام دادند که درحال حاضر، برای انگلیس ها و پاکستانی ها، دارای اهمیت است و توسعه جنگ های ضد امریکایی درشمال، استراتیژی جدید امریکا به مقصد تشدید فشار بر پاکستان و انگلیس را با مزاحمت هایی رو به رو می کند و موازی با آن، روند ایجاد تغییر رهبری سیاسی درافغانستان را نیز، اوباما با کارشکنی ها مواجه می سازد. هم آهنگی چهره های سیاسی درداخل با این پروسه، صرفا برای بقای قدرت صورت می گیرد؛ وگرنه همه می دانند که مردم افغانستان، چه درشمال و چه درجنوب یا درغرب وشرق، تظاهرات اعتراضی و هشدار دهنده را به شیوه ای که سه روز پیش در سه ولایت بدخشان، هرات وپروان به مشاهده رسید، هیچ گاه تجربه نکرده و انگیزه ای برای این کار وجود نداشته است. اساسا گرد آوری هزاران تن از مردم در شمال که با انواع مصایب، از قبیل گرسنه گی، فقر و خشک سالی، ظلم و ستم حکام محلی، نا امیدی و فساد وحشت ناک اداری دست و پنجه نرم می کنند، می تواند ثمره مصارف گزاف پول و سازماندهی در سطح بالا با استفاده از امکانات بی حد و حصر داخلی وخارجی باشد. اگر بنا باشد که مردم افغانستان چه درشمال وجنوب یا جاهای دیگر، به خشم وخروش بیافتند، چه گونه ممکن است به جای آن که برای رهایی از ستم، ظلم، خودسری، قانون شکنی، دریافت کمک های غذایی و نجات از مرگ و گرسنه گی دست به اعتراض و اخطار بزنند، برای دادخواهی از مردم غزه خواهان جهاد و قربانی شوند؟ مگر خود این مردم از چه لحاظی نسبت به مردم فلسطین برتری دارند؟ خود این مردم مسکین دارای چه مزایا، امکانات و موقعیت مناسب انسانی اند تا آن را برای مردم غزه نیز آرزو کنند؟ مردم افغانستان از حیث مصایب مرگبار تجاوز، کشتار، اهانت، فقر و ناداری و مردن برای یک لقمه نان، به مراتب نسبت به مردم غزه در سطح بدتر و پائین تر قرار دارند. هیچ گاه مشاهده نشده است که در فلسطین چه در غزه و چه در منطقه نوار غربی، دوازه مرد مسلح بالای یک کودک دختر تجاوز جنسی کنند. هیچ گاه در فلسطین بالای کودکان پسر ودختر زیر سنین پنج سال تجاوز جنسی نشده است. هیچ گاه در فلسطین یک دختر خورد سال در برابر یک سگ جنگی معاوضه نشده و هم چنان هیچ گاه خانواده های فلسطینی تا آن درجه با فاجعه وحشت بار مواجه نشده اند که جگر گوشه های شان را به فروش برسانند. اما ما شاهد بودیم که همه این فجایع بالای مردم شمال افغانستان تحمیل گردید و مواردی ازین دست، بار ها درآن مناطق اتفاق افتاد؛ اما مردم این ولایات، هیچ گاه برضد این همه فجایع و مظالم دست به اعتراض و هشدار نزدند!

پس این چه حکمتی است که مردم برای حقوق، حیثیت و ارزش ای انسانی خود شان سکوت می کنند، ولی برای دفاع از مردم غزه مثل دریایی به حرکت در می آیند؟

چرا همین مردم در زمان تهاجم وحشت ناک ارتش اسرائیل بالای نیروهای حزب الله لبنان در دوسال پیش که به انهدام زیرساخت های ملی آن کشور انجامید و دست کم هزار تن را به کام مرگ فرستاد، هیچ از جا تکانی نخوردند و حتی هیچ رهبر محلی و حکومتی، نسبت به حزب الله لبنان، کمترین همدردی خویش را ابراز نکرد؟ تلفات مردم مسلمان لبنان سه برابر تلفات مردم غزه بودو گستره تخریبات تأسیسات مهم و کلیدی آن کشور نیز، بیش از حد تصور بود٠ مگر آنان مسلمان نبودند وهمین اسرائیل متجاوز در صحنه حضور نداشت؟ این همه چه گونه ممکن است یک امر طبیعی تلقی شود؟

تحلیل صاف و ساده این وضع آن است که نیروهایی از خارج به کمک حلقات داخلی می خواهند نوعی بدبینی، منفی گرایی و خشونت ساخته گی را به بهانه های مختلف در شمال افغانستان دامن بزنند تا از یک سو، شمال را به میدان جنگ بدل کنند، از سوی دیگر، شمال و جنوب و غرب وشرق را به نفع استراتیژی انگلیس و پاکستان به جنگ بکشانند. هدف دیگر این تحرکات آن است که نیروهای آلمانی را در یک موقعیت دشوار قرار دهند٠

سوال این است: اگر این فرضیه درست باشد که ظرف ماه های آینده میان ارتش امریکا وانگلیس بر سر کنترول جنوب، به خصوص ولایت هلمند، رویارویی جدی وعلنی صورت خواهد گرفت و انگلیس ها در هلمند به مضیقه بیافتند، آیا انتقال آتش به شمال افغانستان نوعی تلاش برای یافتن جای پا به نیروهای متخاصم نیست و آیا این درامه سازی ها در واقع زمینه را برای انتقال این نیروها به مرز های آسیای میانه مساعد نخواهد کرد؟Top of ForBottom of Form

 . ناتو به دنبال مسیرهای جدید انتقال تجهیزات به افغانستان: در پی بالاتر رفتن گراف دوباره خطر در مسیر کوهستانی خیبر به سوی گذرگاه مرزی تورخم، کاروان های تدارکاتی نیروهای ناتو،امریکایی که ازین مسیر می گذرند، بار دیگر با چالش نا امنی و ربودن لاری های پر از مواد لوژستیکی و تخنیکی، رو به رو شده اند٠
با توجه به سرشت حاکمان در پاکستان و منافع سرشاری که در بدل عبور بدون موانع و مزاحمت کاروان های خارجی نصیب حکومت و مردم آن کشور می شود، یعنی پاکستان به اصطلاح عوام هرگز نمی خواهد « به روزی خود لگد بزند » به سوی شمال حدس زده می شود که نیروهای امریکایی ( که به ویژه از حمایت قاطع آلمان و فرانسه وهمچنان روسیه برخوردارند) سرانجام تصمیم گرفته اند که راه اصلی انتقال تدارکات به میدان های جنگ در افغانستان را از مسیر کراچی، تورخم تغییر داده و ازین پس به سوی راه روسیه – آسیای میانه دور بدهند٠
این اقدام در قدم اول، پاکستان را از لحاظ اقتصادی و سیاسی کم اهمیت می سازد و حتی ممکن است مناطق مرزیآن کشور با افغانستان به مراکز یک جنگ مرموز و دوام دار مبدل شوند و بحران انسانی و امنیتی درین منطقه به شدت افزایش یابد.
این چیزیست که انگلیس و پاکستان با آن مخالف اند و نفوذ استراتیژیک شانرا در منقطه هستی پاکستان تهدید میکند. پس احتمال وجود دارد که این دو کشور به سختی کوشش خواهند کرد که خطر و بی نظمی را در امر انتقال تدارکات از مسیر روسیه – آسیای میانه به سوی افغانستان با کشانیدن جنگ طالبان به سوی شمال افغانستان ( مسیرجدید تدارکات امریکا- ناتو) شایع کنند.
گروهی به این نظرند که توجه امریکا و جرمنی در تفاهم با روسیه به ولایات شمال افغانستان به خصوص ولایت کندز بیشتر شده است.
انگلیس و پاکستان وپاسدارن آئین های قبایل از ایجاد یک پایگاه بسیار کلیدی امریکا در سمت شمال نگران اند؛ زیرا این مسیر، روبه سوی تمامی ذخایر انرژی آسیای میانه دارد و بازار دست ناخورده ترکمنستان و حوزه قفقاز را در تیررس خود دارد٠

 

آویزه ها

جام جم

درسهای فاجعه جوزجان و بازنگری درنظام سیاسی افغانستان (هارون امیرزاده)

 دستان آلوده در انفجار خونین بغلان ( محمداکرام اندیشمند ) 

 فتنه ی"خیرت ویلدرز" وتوهین به قرآنکریم در عراق( اکرم اندیشمند)

 پشت پرده تطاهرات درشمال ( رزاق مامون )

 http://hamasah.persianblog.ir/  حماسه زن   

 

+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 11:26 |
 

ثریا بهاء

مرگ انسانیت

۰

۰

با مرگ مسعود انسانیت بگونه یی مرد، یک جنبش به لجن کشانیده شد، چکمه پوشان اجنبی باغرش جیت های جنگی از فراسوی اقیانوسهای دور بر سرزمین ما فرود آمدند وبر انسان وکوه وبیابانش بیرحمانه تاختند٠

 آری قهرمان را کشتند و غلام زاده یی را بر تخت نشانیدند و برسرش تاج قره قلی و برتنش ردای ریاکاری بافتند، آری قهرمان خاموش، آرام، اما چون سرو ایستاده مرد٠ این سرنوشت مشترک همه قهرمانهای ملی ومردمی جهان است که ریشه درخاک و ریشه در قلب مردم دارند، تا دیر نشده باید  ترور شوند، مگر" ارنست چگوارا" این رومنتیک ترین چهره  انقلابی جهان را سیا درجنگلهای سبز بولوویا نکشت٠ مگر دانتون انقلابی مشهور فرانسه با یک توطئه ناجوانمردانه به پای گیوتین نرفت ؟  شگفتا که خود جلاد درمیان شیون و فریاد ملت فرانسه سر قطع شده ی قهرمان را بلند کرد وگفت " این سر برای آزادی فرانسه قطع شده است"٠  چه سرهای  آزاده یی دیگری که برای قطع شدن آن دسیسه می چینند و " دست خون آلود را در پیش خلق پنهان می کنند" ٠
به باور من غم انگیز ترین مرگ ، مرگ مسعود بود که آتش کین دشمنانش تاهنوزکه هنوزاست، فروکش نکرده است وممکن قرنها شعله ورباشد وازش تابوی ممنوع ساخته اند واما دوستانش چه ؟

 با دریغ که یک مشت دوستان و حتی برخی از وابستگان مسعود با اندیشه و راهش بریدند واندیشه اش راچون قطره اشکی از چشم فرو ریختند و به گوهرنایاب زمرد دل بستند، خون مسعود شراب سرخی شد درجام سبز زمردین که با کرزی یکجا نوشش کردند و چه آسان  وخمار آلود، خون آن شهید را با جاه ومقام وپست های دولتی معامله کردند٠

 خون سرخ مسعود در سلول های سبز زمرد در دکانهای جواهر فروشی دوبی با درخشش دل پذیری بفروش میرسد و دامنه یی آن تا حوزه  مدیرانه وسعت میگیرد، جزیره یی در اسپانیه و خانه و رستورانت های در لندن و یونان با ثروت افسانوی خریده می شود، واین معامله گران "خون فروش" ، برای حفظ اینهمه ثروت ومقام دولتی چه بی شرمانه چکمه یی خونین کرزی وتابوی سیاهی پوهنتون را بوسیدند وبه خواست وآرمان های مردم پشت پا زدند و حتی نخواستند برای نگهداری  بیوه مسعود و فرزندان یتیمش که با تنهایی در ایران بسر می برند ازمقام سفارت لندن دست کشند وآنجا سفیر ایران شوند٠

بُعد فاجعه گسترده تر می شود، تیم مافیایی این معامله گران تا مرزهای خارج کشور بیداد میکند و با ثروت دست داشته حتی میدیا و رسانه های گروهی را خریده و در انحصار خود در آورده اند ، تا برای این بیسوادان شرف باخته تبلیغ نویسندگی کنند وهم درتبانی با فاشیست ها نویسندگان آزاده را از میدیا بیرون اندازند!؟

 حتی نویسندگان اجیرشان، اندیشه و واژه های نویسندگان مبارز را می دزدند و آنقدر نشخوارش میکنند تا ارزش ومفاهیم  نوشته های آنها به ابتذال کشانیده شود واین یکی از شیوه های جدید کاری شان است٠

 این بی سوادان  تازه بدوران رسیده  نمی دانند که این قلم بدستان از جان گذشته عمری درمیان توفان حوادث سیاسی  ومبارزاتی رشد کرده اند "  اینها پارچه های آتشین سیال اند که همه دسایس را کشف ودرخود ذوب می نمایند وانتی تیز آنرا هم خوب میدانند که بعدازین لبه ی تیز مبارزه ی شان متوجه افشای دسایس  پشت پرده ی دشمنان دوست نما  و مارهای در آستن باشد، این قلم بدستان که ازمتن جنش های دوران خویش برخاسته اند، چون نظریه پردازشما از میان مدارس اسلامی پاکستان بر نخواسته اند که درفرجام  به اصل خویش باز گردند وآنجا نشست کنند وبا نام مستعار آزاد زنان را"  طالب و القاعده"  بنویسند!؟

اینها هرگز به پرستیژ مردم شریف و مبارز پنجشیر فکر نمیکنند، اینها  به سنگر های گرم وخونین دیروز وسنگر های سرد و خاموش امروز نمی اندیشند، فقط یک مشت آدمک های شرف باخته با قلب سیاه،  کلاه و دستمال مسعود را چون کلاه وچپن کرزی سمبول بازرگانی خود ساخته اند، جنبش را به شکست و میدیا را به ابتذال کشانیده اند، باری دلم خواست باین میدیای مافیایی  پدرود بگویم و وبلاگم را ببندم  ، اما نمی توانم مردمم را درچنین روزهای سرنوشت ساز تنها بگذارم٠

اصولاً انگیزه نگارش این نوشته ام پاسخ به پیام های دوستانم و به ویژه آقای جاغوری است که چنین آغاز کرده اند٠

خانم بهاء سلام!  شما که یگانه زن قلم بدست توانا در برابر فاشیسم بودید ومردم نوشته های شما را دوست دارند چرا  دلسرد شده  میدیا را پدرود میگوئید؟ آیا برای هیشه پدرود میگوئید ویا صرف درمیدیای مافیایی حضور نخواهید داشت ما بی صبرانه منتطر پاسخ ودلایل شما استیم ، میدانیم که نوشته های شما همیشه روی  منطق  و استدلال  وصداقت  استوار است ، حتماً مسله ایست که باید به دوستداران اندیشه وقلم تان توضح داردید ومارا درجریان بگذارید٠ (برادرتان جاغوری)

عزیزانم دوستان " حماسه ی زن " از ایمیل ها وپیام های شما از محبت کران نا پذیر شما جهانی سپاس،  پریشانی شما را نسبت  رفتنم ازین آشفته بازار هززه پرست ، هرزه گو ی ، هرزه پرور با تمام وجودم درک  واحساس میکنم، چون برای یک هفته سفری به هاوایی دارم ، با برگشتم ، دوباره با شما خواهم بود واگر از میدیای مافیایی نسبت  نیرنگ بازی ها ، دروغها ، عوام فریبی ، جعل،  معامله گری و سازش های پشت پرده دوری میگزینم و متنفر و بیزارم، بدین معنی نیست که سنگر مبارزه علیه فاشیسم را ترک میگویم و شما را تنها میگذارم ، من همینقدر که علیه اندیشه فاشیسم پشتونی مبارزه کرده ام ، علیه فساد و معامله گری های یک مشت فاشیست های تاجیک و دکانداران"  تاجیکیزم"  نیز مبارزه خواهم کرد که همین دوکانداران تاجیک تبار با شعار های داغ ضد فاشیسم و قبیله،  دندانهای درکولایی خودرا برای مکیدن خون مردم داخل کشور تیز کرده اند تا با قاپیدن جاه و مقام دولتی  از پول مردم مستضعف داخل کشور جیب های خود را پر نمایند و امروز در میدیای بیرون مرزی سایت ها واشخاص ضیعف النفس را با پول خریده واستخدام نموده اند تا زیر نام این بیسوادان بنویسند و برای شان نشر و تبلیغ دروغین کنند وازین هرزه گویان تهی مغز بت های پا گلین بسازند و خاک در چشم مردم مظلوم خود بپاشند٠

 اخیراً علی رغم شعارهای  داغ داغ داغ ضد فاشیسم و قبیله درتبانی با فاشیست های جرمن آنلاین برای خود شخصیت سازی می نمایند، تا بگونه یی اینها را مطرح قرار دهند و به حمید انوری ها وسیستانی ها میگویند که برای کوبیدن ثریا بهاء و دیگر آزاداندیشان با شما همکاری می نمائیم و از آنها امتیاز میگیرند، در حالیکه به آنها هم راست نگفته اند که برای قاپیدن کرسی های پارلمان  دوره بعد روی سایت های فاشیست ها و پورتال  افغان جرمن  برای شهرت کاذب خود  سرمایه گذاری کرده اند تا حق  یک پسر رنج کشیده ویک دختر ستم دیده یی با استعداد داخل کشور را که درمیان آتش وخون دست وپا میزنند وحشیانه بربایند وازآن خود کنند و حتی بیرحمانه بالای نام احمدشاه مسعود تجارت سیاسی و پولی میکنند بدون اینکه مسعود اینها شناخته باشد و هرروز اسم این شهید درین آشفته بازار تجارتی چون سهام بانکی و ارثی خرید وفروش  و معامله می شود٠

اخیراً  یکی ازین دکانداران متاع  "  نام و خون مسعود"  ، طی نامه یی به آقای " سید موسی هستی" درمورد من پا ازگلیم سواد خود فراتر گذاشته واز نمکدان وازاین دست حرفها چیز های گفته است ٠

آقای خانم  ! چون نوشته های شما را مردان با سبک مردانه می نویسند ببخشید که هویت شما  زیر سوال می رود،  بویژه که بدون دانش فمینیستی، گاهی هم از فمینسیم می نویسید، ببخشید برای تان می نویسند؟! که حتی زحمت خواندن آنرا هم بخود نمیدهید  ؟!   اصولاً من به جنسیت شما کاری ندارم، فقط میخواهم  با شما وارد یک گفتمان سالم شوم تا نشه قدرت کاذب و مافیایی را از سر بدرکنید و ازخویشتن خویش معرفت حاصل کنید٠

مسعود هرگز نه شما را دیده بود ونمی شناخت،  زمانیکه مسعود در دره ی پنچشیر در زیر بمباردمان وحشیانه روس ها قرار داشت  وپنجشیر بکوره یی آهنگری مبدل شده بود ، شما آنروز های  مصیبت بار کجا بودید؟

شما در آن روزهای خونین پهلوی حزب حاکم خلق و پرچم و گرفتن بورس "  بدون تحصیل "  در کشور دشمن شورا ها عیش ونوش داشتید، در ولادی واستیک ودکامی  روسی می نوشیدید!؟   باز چطور شد که بعد از مرگ مسعود  برنمکدان حزب حاکم  تان ورفقای شوروی تان ریدید وامروز سنگ مسعود  در سینه میزنید؟

 درآن روزگارانی که نجیب برای جلو گیری از تخریبات من علیه شوروی ها وحزب حاکمش ، وزارت امور زنان را برای من و قنسول گری شوروی را برای برادرش پیشنهاد کرد، برای وکیل وزیر خارجه اش که باین پیشنهاد خانه ی من آمده بود گفتم:     من از زمان شاه با حزب پرچم بریده ام و چند بار پلان کشتن مرا ساختید و چند باری مرا زندانی وشکنجه نمودید، حالا با اینهمه دشمنی ها چگونه به فکر معامله با من شدید وبرایم حق سکوت میدهید، شما میدانید من هرگز آدم معامله، سازش وکرنش باکسی نبوده ام٠

وکیل گفت اگر شوروی نمی روئید با زور شما را وادار به رفتن بدآنجا خواهیم کرد٠ چون من مدتها با چریک های مسعود کار میکردم در همان هفته اسناد را برای مسعود فرستادم و صد نفر چریک داخل شهر کابل را وظیفه داد تا مرا از چنگال نجیب رهایی بخشند٠  در آن روزها که بمباردمان شدید روس ها دره پنجشیررا به  کوره آهنگری مبدل نموده بود من ازهمه  جاه ومقام دل بریدم و با دو کودک خورد سالم در زیر بمباردمان وحشیانه روس  در دره پنجشیربا مسعود زیستم، با مسعود یکجا نبرد کردم و خیلی فعالانه کمیته فرهنگی جبهه را کمک میکردم و تقریباً دوسال با اسپ و جنگ و خون و باروت  ولباس وموزه های مردانه هرشب ازین قرار گاه بآن  قرارگاه با مسعود در حرکت بودیم که خود داستان جداگانه یی است٠

من درتمام این مدت از مسعود و زندگی مبارزاتی ام در جبهه و جنگ حرفی برزبان نراندم وخاموش دلقک بازی های شما را نگاه کردم که با کدامین  گذشته یی مبارزاتی  امروز از زیر چتر غرب  خودرا وارث مسعود میدانید٠                                             

شما از حسادت دیوانه وار به جان من افتاده اید ، مرا می کوبید برایم  دسیسه و توطیه می چینید و برای درهم کوبیدن من از مصرف پول گرفته تا سازش با چپ و راست و فاشیست و اخوانی و حتی هرزه های سن پاولی دریغ نمیکنید و خود را بنام رهبر پنجشیری ها  جا میزنید٠

زمان طالبها  احمد شاه مسعود انجنیر اسحاق  را در امریکا  نزدم فرستاد، ساعت هشت صبح با علی بیگزاد خانه من آمد که قیماق چای باهم خوردیم و پیام مسعود را برایم چنین بیان داشت که" ما غیر از خودت (ثریا) نفر مبارز ودلیر در امریکا نداریم که بتواند در سازمان ملل بعوض غفور روان که شخص شریف اما غیر فعال است  کارکند، بناً خودت نماینده ما در سازمان ملل خواهی بود"  من بنابر دلایلی این پیشنهاد را نپذیرفتم ٠ علی بیگزاد وانجیر اسحاق هردو زنده اند بپرسید ، شما وچند اخوانی دیگر درامریکا آنروز ها کجا بودید؟

شما با  بیماری سکتریزم  خود روح  آزاده مسعود را دریک  دره کوچک برده در حصار آن دره  تبعیدش نموده اید ٠  مسعود حماسه ی جاویدان سرزمینش وهمه مردمش بود، شما مردمان نادان وی کوچک میکنید٠  شما شارلاتانها برای تجارت پولی روی هیچ پرنسیپی استوار نیستد وبه هیچ کسی هم رحم ندارید٠ اگر کسی راز های پلید شما را افشاء کرد ، گوشی را بر میدارید  وبرای ده  غلام کمر بسته ی زرخرید قلم بدست  تان فرمان میدهید که  از تکساس و هالند و سویدن و انگلستان و جرمنی علیه من بنام مستعار قلم فرسایی کنند و طرف را بیچاره و  ترورشخصت کنند واین یکی از شیوه های مافیایی شما است که میدیا را از ارزش های انسانی تهی کرده و باندیزم  جای ژورنالیزم فرمان میراند٠

اما ایمان داشته باشید که من برگی نیستم که از هر بادی بلرزم و شما خود درجریان باد های تند  توفنده حقیقت پلاسیده خواهید شد٠  

 

 

ثریا بهاء

 

    خون مادرِسپید پوست، دررگهای

”اوبامای سیاه“

.

” مگر نگفتند که زن را و مادر را که سرچشمه یی آفرینش است ستایش کنیم“

 اما این ستایش گران ناباور،  این سیاستمدارن بیرحم هرگز نخواستند  بفهمند که” درپشت هر مرد بزرگ یک زن بزرگ است“ درپشت اوباما مادری بود که نقش وی را در بازار رنگ فروشی معامله کردند٠

زمانیکه اشک شادی بر گونهء سیاه اوباما فرو چکید ، حتی از قطره اشکش نیز تعبیر های نژاد پرستانه کردند، مگر قلبش را بوئیدند که قطره اشکش بخاطر رنگ سیاه پدری که در دو سالگی ترکش کرده بود فرو چکید ویا بخاطر مادر سپیدی که وی را با رگ وپوست و خونش پرورانیده بود؟ ویا به تصور اینکه خون اوباما هم چون پوستش سیاه است؟

این معامله گران رنگها ، پوستها ، مذهب ها و نژاد ها نمیدانند که  پدر اوباما ازکنیا برای تحصیل به هاوایی " آنالولو“ آمد وباآنکه این مسلمان زاده، زن وچهار فرزند داشت با زن زیبای سپید پوستی  بنام «آن دانهام» دردانشگاه هاوایی درمانوا، آشنا شد وبعد ازدواج نمود که حاصل آن اوبامای کوچک بود، هنوز اوباما دوسال داشت، که پدر غیرمسوول  وی را تنها گذاشت و دوباره به کنیا برگشت  وآنچه برای اوباما گذاشت صرف نام بارک”حسین“ اوباما بود٠

پدراوباما با که متعلق بیک قبیله مسلمان بود، معتقدات مذهبی نداشت و سیکولار بود٠اوباما صرف در ده سالگی یکبار پدرش را دید٠  مادر اوباما با وجود مشکلات تنهایی موفق شد تا در رشته "مردم‌شناسی"  در همان دانشگاه مدرک دکتورا دریافت کند، که بعد با مردی اندونزیایی ازدواج کرد و خانواده درسال ١٩٦٧ به اندونزیا رفتند٠

اوباما تا ده سالگی در مدرسه ای در جاکارتا تحصیل کرده، اما او یک مسیحی بار آمده، که در مدارس کاتولیک و سکولار رفته‌است و سپس به هاوایی بازگشت و با پدربزرگ و مادربزرگ سپیدش زندگی میکرد که مسولیت زندگی وپرورش وی را خانواده مادرش بدوش گرفتند که با ارزش های فرهنگی سپید پوستان پرورش یافت ٠

دنیای سرمایه بعداز ۴٧ سال  روی پوست سیاه اش سرمایه گذاری کردند وقلب سپیدش را ازشیکاگو به کنیای سیاه بردند، اما آنچه سیاه و سفید نمی پذیرفت دانش، ذکاوت، استعداد وهوش سرشار اوباما بود، که مادر«انترو پولوجیست» وی  در پرورش وی نقش اساسی داشت، اوباما درسطح فرهنگی سپید پوستان زندگی را تجربه کرد٠                 

نخست در ۱۹۸۳ لیسانس علوم سیاسی با گرایش روابط بین الملل از دانشگاه کلمبیا دریافت کرد وبعد در سال ۱۹۸۸ وارد دانشکده حقوق دانشگاه هاروارد شد٠ در هاروارد سرعت پیشرفت اوباما چنان شتاب پیدا کرد که در سال دوم تحصیل خود در هاروارد به ریاست ژورنال مشهور نشریه قانون هاروارد انتخاب گردید٠

اوباما بزودی دکترای حقوق خود را از دانشگاه هاروارد با کسب درجه «افتخار» (به لاتین: magna cum laude) دریافت نمود. پس از فارغ التحصیل شدن اوباما، دانشکده حقوق دانشگاه شیکاگو بلافاصله سریعاً بعنوان هیئت علمی دانشگاه شیکاگو، از سال ۱۹۹۲ تا ۲۰۰۴ به تدریس دروس قانون اساسی در این موسسه مشغولیت داشت٠ بعد بعنوان سناتور برجسته و فعال حزب دموکرات برگزیده شد٠

”بارک اوباما “بعنوان یک شخصیت چند بُعدی وارد کاخ ریاست جمهوری امریکا شد٠ بُعد یا فکتور مهم واساسی دانش، توانایی و استعداد فطری خود اوباما بودکه بوی اعتماد به نفس قوی بخشید٠  بُعد دیگر موقعیت سیاسی وی درسنا وحزب دموکرات بود، که برای رفع  بحران اقتصادی وسیاست های منظقوی وسناریو های جدید رویش سرمایه گذاری کردند٠ عامل یا بُعد دیگر جوانی و قدرت سخنرانی وی بود که جوانان را بسویش کشانید و آرمانها های نسل خودرا درنیروی جوان و قیافه جذاب وی سراغ میکردند تا در وجود پیرمرد بیماری چون جان مکین  که روی دیگر سکهء  بوش بود٠ بناً خواستند باعطر خوش اوباما بوی گندِ جورج بوش را بزدایند٠

عامل گرایش سیاه پوستان ممکن بیشتر مساله رنگ پوست و نژاد باشد، اما از آنجا که وی بدو نژاد سیاه و سفید تعلق وپیوند داشت هردو را جلب نمود، حتی در کمپاین انتخاباتی در پهلویش مادر بزرگ و پدر بزرگ سفید پوستش حضور داشتند٠

 آنچه مسلم است درنیم  قرن اخیر مسأله تبعیض نژادی در امریکا هر روز ضعیف تر وکمرنگتر شده میرود، سیاه پوستان امریکا دارای هیچگونه حزب و تشکل قوی سیاسی ومبارزاتی نبوده اند که مبارزه وجنبشی را راه انداخته باشند وباز اوباما ازدرون جننش داغ ضد اپارتاید نژادی سیاهان امریکا بر خاسته باشد وعلیه سپید پوستان این نیمه دیگر بدن وهویتش مبارزه کند، متأسفانه جنبشی مطرح نیست٠

اوباما به تنهایی ازبین اقلیت ١۵ درصد سیاه پوستان امکان پیروزی نداشت، بیشترین رای دهندگان اوباما سفید پوستان بوده اند و ٧۵ درصد یهودیان امریکا برای اوباما رأی دادند چنانچه " لیدیا ساد"  نوشته است” اوباما برنده آراي يهوديان“  (١) که این رقم خواب های خوش «شیطان نژاد»  اخوانی های افغانستان را پریشان می سازد٠

 یا آقایی می نویسد که:  "پیروزی اوباما دفن باورهای نژادگرایانه"  اگر قبل از پیروزی اوباما باورهای نژادگریانه شدت داشت واوباما برمبنای مبارزه علیه باورهای نژاد گرایانه بر خاسته است، پس چگونه با رای اکثریت نژادگریان سفیدپوست برمسند کاخ سفید تکیه زد؟  باز اوباما با کدامین معجزه ای می تواند باورهای نژاد پرستانه را یک شبه دفن کند؟  

اگر حافظه تاریخی داشته باشیم، اکثر سیاه پوستان  ویا خانم های که  بر مبنای تفاهم با سیستم حاکم  بقدرت میرسند خود به پرزهء کاری سیستم مبدل میشوند، باز چگونه یکشبه معجزه میشود وتوفانی بخ وبن کاخ تبعیض و استثمار را متزلزل می سازد؟ خانم کاندولیزا رایس را بیاد داشته باشید که چگونه با پوست سیاه و قلب سفید وتفکر مردانه پرزه کاری سیاست های خارجی این سیستم بود ویا یک عده زنانی که با قلب وتفکر مردانه در لباس زنانه وارد سیاست شده اند چون گولدن مایر، ماگریت تاجر وکاندولیزا رایس ودیگران٠

برخورد عجولانه ی به اصطلاح  " نظریه پردازان " افغانستانی بدون درک و برداشت عمیق از قضایا چنان شتاب زده سر ودست برای نشر مطلب شان می شکنند که با قلم فرسایی های یک بُعدی ودگماتیک به شکل مغالطه آمیز واقعیت های سیاسی جهان را درزندان عقاید مذهبی، تباری، نژای وعقده های شخصی خود برده  یک تحلیل عجولانه وشتاب زده ارائه میدارند که نه بدرد خودشان میخورد نه بدرد جامعهء شان٠ فقظ از دیدگاه شوروی ویا سید قطب  به قضایای داخل امریکا می پرازند که این شتاب زدگی در حد یک شعار زود گذر اثرپذیر خواهد بود٠

شتاب‌زدگی را می توان به عنوان یک نشانه و عارضه نگاه کرد  نشانه‌ای از بی‌برنامه گی‌ و عدم آینده‌ نگری که ما را پیوسته در تنگنای زمانی و « ناگزیر» از شتاب‌زدگی قرار می‌دهند٠ هم‌ چنین شتاب‌زدگی می‌تواند یک علت باشد، برای قانون‌گریزی، تقلب، پایمال کردن حقوق دیگران و انجام ندادن برخی کارها نظیر اندوخته علمی و برنامه‌ریزی٠      برای پرهیز از شتاب‌زدگی، باید برنامه داشت و آماده بود٠  بدون برنامه‌ریزی و آمادگی، گریزی از شتاب‌زدگی نخواهد بود٠  این دو پدیده زاینده و زاییده ی یکدیگرند٠

یکی ازین شعارهای شتابزده نویسنده ای " اوباما آخرین میخ را در تابوت نژاد پرستی کوبید وبنیان کاخ سفید رابلرزه در آورد٠٠٠ نا قوسی بود برای پایان ستم سرمایه و٠٠٠"                                   

  بارک اوباما یگانه رئیس جمهور منحصر به فردی است که با دانش و توانایی خود نرده های پیروزی را تا کاخ سفید پیمود٠در کمپاین های انتخاباتی خود بعنوان یک چهره جذاب، یک سخنور برجسته وپرشور درخشید ، آرمان های بزرگی برای مردمش دارد ولی هیچگاهی ازتبعیض نژادی و واژگون کردن ستم سرمایه سخنی بر زبان نراند٠

متاسفانه در اندیشه نویسندگان ما زمان در همان  واپسین  سده های " ورود سگ و سیاه پوست ممنوع" توقف نموده است ٠مردم امریکا، منظورم مردم است نه دولت، بیک سلسله آزادی های دموکراتیک وارزش های انسانی و خود باوری رسیده اند،  دیگر خدایان سرمایه نمی توانند تن بردگان سیاه پوست سرزمین خود را زیر شلاق بگیرند، با آوردن آزادی و آرامش در جامعه خود، بردگی واستثمار را جهانی کرده اند٠  برده ی مکسیکویی و کارگر چینایی شلاق نمی خورد اما شیره ی جانش را بنام ارزش اضافی  می ربایند، اما در کشور ما  شلاق را بدست برده ئ خود، آقای کرزی داده اند تا تن مردمش را سیاه وکبود کند وهرآنچه میخواهد سر نوشت مردم راهمانگونه رقم زند ٠اما در امریکا بارک اوباما به تنهایی  نمی تواند سرنوشت مردم را با آرمانهای خود رقم بزند، اینجا ٨ حکومت نیرومند دیگر وجود دارد که سرنوشت " بارک اوباما " را رقم میزنند مثل :

یک – پنتاگون که مرکز و مقر فرماندهی وزارت دفاع ایالات متحده آمریکا است دارای سه بخش است که هر بخش آن قدرت جداگانه است ٠قوای هوایی- قوای زمینی – قوای  بحری

دو FBI  ، CIA ، سنا ، کانگرس ، قدرت عالی قضایی، امنیت ملی National security، خزانه داری Treasury

وزارت مالی: حکومت سرمایه داران یا اولیگارشی مالی که از امتزاج سرمایه های با نکی و مالی پدید آمده است و با تراکم سرمایه در دست چند سرمایه دار محدود سیاست ها اقتصادی کشور را تعین می نمایند٠این منوپولیست ها با صدور سرمایه بکشور های دیگر انحصارات جهانی را در دست دارند، چون شرکت های نفتی، کمپنی های اسلحه سازی وطیاره سازی و کشتی سازی، شرکت های بیمه ، کمپنی های دوا سازی ، این غول های سرمایه سیاست های امریکا و جهان را  تعین می نمایند وجنگ های منطقوی وتقسیم جهان را دامن میزنند٠

تحلیل گران ما می بایست ریشه های ستم را در سیستم حاکم جامعه خود نقد کنند وبا پیروزی اوباما نکبت شرف باختگی را درچهره فاشیتی رئیس جمهورکرزی نظاره کنند که چگونه با  رفتن اربابش جورج بوش وشکست مک کین رنگ از رخش پریده وبا هذیان تب آلودی از معامله با برادران طالبش و آوردن ملاعمر حرف میزند، تا در آخرین روز های تاریخ جنایاتش این شلاق سیاه را که تحفه یی سیا است بدست تبار خون آشامش ملا عمر بدهد و آنگاه نه  تنها تن شما را بلکه تن ظریف زن و دختر شما را نیز سیاه و کبودخواهد کرد، شما از بردگی در جامعه خود بنویسید ، بروید با مبارزه تان به پای صندوق های رأی و آزاده مردی را انتخاب کنید که تا زخم های شلاق کرزی بر تن تان التیام یابد و ااین شلاق میراثی را از دست تبار کرزی ها بگیرید و آزاد زندگی کنید٠  

برای اوباما سرود فتح نخوانید، اوباما فرزند صادق جامعه امریکا است برای منافع کشورش کار میکند ، باز هم اگر پدرش سیاه و مادرش سپید و خودش دورگه باشد٠ 

شما در حافطه تاریخی تان داشته باشید که ابر قدرت هاهرگز کاری برای شما نخواهند کرد، جز خود شما٠

* (١)

ليديا ساد

شهرِ پرنستن، ايالت نيوجرسي

اوباما برنده ي آراي يهوديان

سه بر چهار يهوديان امريكا حال بر آنند كه براي اوباما رأی بدهند.

يهوديان راي دهنده، در تمام امريكا، به طور فزاينده احساس راحتي به راي دادن به اوباما دارند.

اينروز ها آنها در حدود سه بر چهار، يعني 74% به مقابل 22%، به طرفداري اوباما اند به مقابل جان مك كين. 

They now favor Obama over John McCain by more than 3 to 1, 74% to 22%

This is based on monthly averages of Gallup Poll Daily tracking results, including interviews with more than 500 Jewish registered voters each month.

http://www.gallup.com/poll/111424/Obama-Winning-Over-Jewish-Vote.aspx

 

ثریا بهاء  

" دهانت را می بویند، مبادا گفته باشی آزادی! "

-

فریاد مردمم از زیر چکمه های خونین فاشیسم به گوش می رسد، چه کشته شویم، چه خاموش و ننگین  بمیریم و چه چون طاهر بدخشی، مجید کلکانی ولطیف پدرام  بجرم آزاداندیشی وروشنگری تیر باران شویم، در تیره روزی، افغان نازی برفراز  قتلگاه هویت ما صلیب شکسته هیتلررا خواهد کوبید٠                                     

 صدای ضربان قلب آزاد مردی را می شنوم، که فاشیسم برای بریدن سرش دوصد هزار دالر جایزه گذاشته است تا  زبان سرخ وسرسبزش را بدار آرزوهای احدی ها بیاویزند،  صدای ضربان قلب یک ملت را می شنوم٠      

قلب من با تمام مردان و زنانی می تپد که در همه این روزها هراس فروریختن آوار استبداد را بر سرشان با تمام وجود خویش باور کرده اند، گوش من همراه با میلیونها گوش در سرزمینم صدای هتلر رااز شیپورافغان ملتی ها می شنود٠ چشم من همراه با میلیونها چشم نگران، نکبت شرف باختگی را در چهره فاشیستی رئیس جمهور  نظاره میکند٠  نسل کشی وبوی عفونت ریا و دروغ را از هزاران کیلومتر دورتر با تمام وجود بوئیده ام و پشتم از سنگینی فاجعه میلرزد٠ احدی و کرزی تنها یک نام نیست، اینها نشانه یی جنایت اند، اینها نشانه اهانت به انسانیت اند٠                                                                             

از دور دستهای غربت به سرزمینم نگاه میکنم و خود را یکی از تمام آنان می بینم که چشم های نگران شان را به صفحه نمایش یکی از دشوار ترین لحظه های تاریخ کشور دوخته اند٠ خویشتن را واژه میسازم و با تمام واژه هایم تا آخرین لحظه های زندگی ام می نویسم، برای جنگیدن با سرنوشتی که ممکن است صفحه امروز کتاب تاریخ مان را به سیاه ترین صفحه تاریخ کشور مبدل کنند٠ من، یکی از هزاران تن استم که می خواهند وجودشان را واژه کنند و واژه گان شانرا به پیشانی کرزی شلیک کنند، به پیشانی مردی که سیاه برسرش کلاه گذاشته و خون جوانان ما در شیار های کلاه اش جریان دارد، واژه هایم را به پیشانی مردی هدف میگیرم  که در زیر ردای سرخ و سبزش مار ستم ملی خفته است و سرنوشت ملت سترگی را به سیاهی وجدانش رقم میزند و مسوول اینهمه فجایع فاشیستی وخفه کردن  آزاداندیشان در کشور است٠

فاشیسم  چهره کریهی ووحشتناک  دارد، بویژه وقتی اگر این کراهت با شگرد های صیهونستی،  جعل تاریخ ، سلاح وپول افیون درآمیخته باشد، گاه چنان خطرناک و خون آشام می شود، که مقاومت در برابر آن فقط از ذهن آگاه و چشم بیداروهشیاری یک ملت برمی آید٠ دیدن چهره کریه کرزی کفاره گناه پراگندگی و بی سیاستی وخوشباوری های ماست، چهره اش همه نشانه های رهبران فاشیستی دنیا را دارد، چهره ای چون هتلر و پالپوت، کلماتش که بوی جنوساید  دارد چون گلوله سربی سوی مردم ما پرتاب می شود٠                            

 در عجب نباشید اگر بدانید که جنبش خمرهای سرخ در کامبوج حاصل فقر و فلاکت کامبوجی های فقیر بود در مقابل خارجیان و ثروتمندان٠ جوانان پانزده ساله تفنگ هایی را که هم قدشان بود به دست گرفتند و به مردان شرف باخته  شلیک کردند٠ آنان مردانی ازتبار افغان نازی ها بودند که انقلاب می خواستند، انقلابی برای گرسنگی، آنان انقلاب کردند و پس از چند سال که از انقلاب گذشت حاصل انقلاب شان نمایشگاهی از صدها هزار جمجمه قربانیان بود٠ در عجب نمانید اگر بدانید که هیتلر هزاران انسان را در آشویتس و هالوکاست از بین برد ادعای ملت واحد جرمن و" وحدت ملی" نداشت، در عجب نمانید اگر بدانید که ملاعمر، که وحشت تباری و زشت خویی اش طاقت دوربین را هم نداشت با طالبانش به ا حدی و دارودسته اش بی شباهت نبودند، طالبان برای مبارزه با فساد و ناامنی و فقر رهبری جنبش را در دست گرفتند و آنگاه که قدرت یافتند، میدان های شهر را برای بریدن سر و دست گرسنگان  رنگی از خون و خاکستر زدند وشلاق شریعت اسلامی شان روح و تن ظریف زنان را سیاه و کبود کرد، وچنان کردند که مردم با هلهله از حمله خارجی حمایت کردند٠ قهرمانان جنبش های فاشیستی همواره در منجلاب فقر وفساد، به یکباره نیرویی عظیم می شوند و در کنار چکمه پوشان اجنبی همه چیز را ویران می کنند٠ این یک خطر جدی است٠ کرزی  یکی از هزاران آدمی است که می تواند قهرمان جنبش وحدت ملی  فاشیستی شود٠                                                                                                                                                                   

فاشیسم اگر چه از راه توسعه بی قانونی و به سوی رفتار فراقانونی به نفع وحدت ملی آغاز می شود، اما بزودی بدلیل ساختار نظامی اش می تواند تبدیل به حکومتی منظم از نظامیان و شبه نظامیان شود، با این تفاوت که شبه نظامیان و نظامیان اجنبی خود به موازات جنبش فاشیستی حرکت می کنند٠ جنبش فاشیستی وقتی قدرت یافت همه را خفه می کند، هر مخالفی را نابود می کند و بر اساس تمایلات رهبران فاشیست همه چیز را تا سرحد نابودی پیش می برند، نابودی شخصیت های ملی و آزاداندیشان ، نابودی جنبش های ملی ومردمی و نابودی  هویت فرهنگی وتباری ملیت های تحت ستم را٠                                                                                 

من احساس ترس میکنم،  دیو فاشیسم افغان نازی از خواب بیدار شده است و زبانه می کشد٠ زنده است و مرگ می خواهد٠ زنده است و مرگ و قدرت و سیاهی می خواهد٠ فاشیست ها وقتی بیایند به هیچ چیز رحم نمی کنند، تهی دستان با فرومایگان پیوند می خورند و بازیچه دست نظامیان می شوند و به اسم مبارزه با تروریسم تمام زندگی و آزادی های فردی را از مردم می گیرند٠از این باید ترسید٠ چرا که فاشیست ها در آستانه قدرت با زورمندان و اهل تزویر کنار آمده اند و دشمن شان ملت شان می شود٠ آنگاه هرکه مانند آنان نباشد نابودش می کنند٠                                                                                                                                                                                                                                                   

جامعه استبداد زده، جامعه فقر زده و فساد زده همواره آماده پذیرش جنبش فاشیستی است و فاشیسم وقتی قدرت می یابد که فقر وفساد توسعه پیدا کند، قبل از آنکه آوار های فاشیسم بر سرهمه ما  فروریزد به پا خیزیم واز فرزند برومند خلقهای محروم کشور داکترعبدالطیف پدرام، ازاین یگانه انقلابی پرشورو دلاور دفاع کنیم، با خون خویش، با قلم خویش، با تظاهرات وتماسها با نهاد های حقوقی وآزادی بیان، با پارلمان اروپا وجهان آزاد این درد مشترک را فریاد کنیم ٠

افغان نازی سخت در کمین نشسته است  وفردا تیغه فاشیسم گلوی من وشما را خواهد درید، منکه هنوز چیزی در مورد شاه امان الله نه  نگاشته ام، در پورتال جرمن آنلاین مطلبی بنام صادقیار درمورد من نگاشته بودند  زیرعنوان " ثریا بهاء  باید محکمه شود"  که روز بعد مطلب مزخرف از سایت جرمن آنلاین ناپدید شد و من کاپی آنرا دارم٠ دراکولای خون آشامی که مرا بمحکمه می طلبد برایش میگویم:                                        

آقایان فاشیست ها  !                        

  شما در محکمه فاشیستی تان نسبت نزدیکی پدرم با شاه امان الله مرا محکوم به اعدام میکنید و گردنم رازیرتیغ گیوتین می برید، آنگاه من خونم را بمردم گرسنه و پا برهنه ام اهداء  خواهم کرد٠                

ما من  شما را با واژه هایم بمحکمه وجدان تان فرامیخوانم که :

پدرم دردوران شاه امان الله که تحصیلات عالی ازانگلستان داشت چون دیگر فرنگ زدگان فراک نپوشید و چوب تعلیمی درانگشت نفشرد بلکه در صف فشرده مشروطه خواهان پیوست و شب ها و روز هایش را دردامن  روشنفکری و روشنگری سپری نمود، نویسنده مقاله"  پاسبان بیدار خواب" بود که ارتجاع مذهبی را سخت به هیاهوبرانگیخت ومدت نوماه دروازه سازمان نشراتی  جریده انیس را بستند٠         

پدرم که نویسنده توانا و وکیل شهر کابل درشورای ملی بود بعد بعنوان سفیرکبیر در ایران تعین گردید، درآن روزها  نورالمشایخ و شیخ المشایخ یعنی مجددی و گیلانی عکس های ملکه ثریا را با لباس دیکولته بین قبایل وحشی تقسیم نمودند و توده های بیسواد را برانگیختند که شاه کفر و لاتی شده است وهمین  نیانداردال های ماقبل تاریخ که زمان آنجا توقف کرده است، امروز با قیافه وحشتناک و ریش های حنا زده  نا آگاهانه بوسیله احدی داماد پیر گیلانی علیه روشنفکر مبارز لطیف پدرام تحریک شده اند وازشاه امان الله پیراهن حضرت عثمان ساخته اند، آن زمان همین مردم بیسواد ریشو بوسیله  پیر گیلانی خسراحدی برای براندازی شاه امان الله تحریک شده بودند و شاه امان الله را وادار به فرار نمودند٠

 بیائید تاریخ را باز نگری کینم                                                                      

شاه امان الله باتمام خوبی هایش در یک محبث علمی خصلت های ژنتیکی و تباری خود را به اثبات رسانید، شاه ها که از خون ملت خود اشرافیت درباری وتجمل خیره کننده دارند درروز مصیبت هرگز کنار مردم مظلوم خود نمی ایستند وقربانی نمیدهند و پا بفرار میگذارند، حتی داکتر نجیب چنین کرد، شاه امان الله نیز مبرا از ویژه گی های تباری اش بوده نمی تواند،  با آنکه شانس قوی پیروزی داشت، اما مردم بیچاره را درآتش رها کرد وخود پا بفرار گذاشت، اگر در پهلوی مردم خود می ایستاد، نه نادر بر نوشت مردم حاکم می شد و نه خانواده چرخی به قربانگاه نادر میرفت و نه تمام مشروطه خواهان ونویسندگان مبارز وانقلابی راهی زندان ها و چوبه های دار می شدند که مسوولیت انقراض نسل مشروطیت بدوش  فرار شاه امان الله  است،  اگر درپهلوی مردمش کشته می شد آنگاه واقعا"  قهرمان ملی بود وقهرمان ملی با مردمش میمرد

  قهرمان ملی سعدالدین بهاء، میر غلام محمد غبار، ابراهیم صفا، سرورجویا، محمد مهدی چنداولی، پسران منشی نذیر، فیض محمد بروت ساز، سید اکرم ، برات علی تاج، محمد ولی خان دروازی،محی الدین آرتی و دیگرآزادگان کابل بودند که بپای اعدامها و زندانهای قرون وسطایی خانواده نادر شاه رفتند، وامان الله در اروپا عیش میکرد، پدرم قهرمان بود که هژده سال در پشت میله های سیاه زندان سلطنتی تیل داغ و شکنجه شد، هرگز هم آرمان و عقاید سیاسی اش را نفروخت ، حال بگوئید کی قهرمان بود؟  ومن میگویم قهرمان با مردمش میمرد قهرمان چون لطیف پدرام علیه ستم ملی ، علیه فاشیسم می ایستد تا برای آوردن سرش جایزه تعین شود٠                                                                   

  در افغانستان  فقط یک راه آرامش برای فردای ما وجود دارد دقت کنید، منظورم امروز است. امروزی که می گویم امروز مجازی و تمثیلی نیست، منظورم امروز، ما می توانیم جنبش فاشیستی را همین حالا خفه کنیم، می توانیم با رأی مان فاشیست ها را سرجای شان بنشانیم. و پس از پیروزی در انتخابات میان بد و وحشتناک به فردایی فکر کنیم که این جنبش فاشیستی همچنان یک خطر خواهد بود٠                     

فردا مهم ترین روز تاریخ سرنوشت ماست٠ پیش از اینکه چنین نکبتی بر سرنوشت مان سایه افگند پای  صندوق های رأی برویم وهر که را می شناسیم مجبور کنیم که برای زنده ماندن و تحقیر نشدن به یک آزاده مرد رای دهد واین لکه ننگ را از پیشانی ملت مان پاک کنیم٠ وجود کرزی ومافیای مواد مخدر دیگری  به عنوان رئیس جمهور کشور توهین به تاریخ، شرف، حیثیت و فرهنگ ما است٠  با صدای مشترک ما با رأی مان فاشیست ها را سرجای شان بنشانیم ورنه بگفته شاملو" اینها برای کشتن چراغ آمده اند"٠        

دهانت را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت می دارم
دلت را می بویند...
روزگار غریبی ست نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند
بر گذر گاه مستقر
با کنده و ساطوری خون آلود
روزگار غریبی ست نازنین
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی ست نازنین
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته ست
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
 احمد شاملو

+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 و ساعت 15:38 |

  

نویسنده : ثریا بهاء

 

 

٠٠٠ وفردا گل افیون نچینیم   

۰            

 ۰٠۰۰۰۰۰

در سر زمین که  گل افیون با خون انسانش آبیاری می شود وآنسوی مرزش ثروت می اندوزد، بزرگترین    تراژیدی قرن بیست یکم را پدید آورده است ٠                                                                                   

دو ماه قبل  این تراژیدی را بگونه یی نوشتم تا نسل های فردای کشورما سده ها  گل افیون نچیند، تا دیگر مادر قربانی  شده جسد خونین فرزند گرسنه اش را به بر نکشد، تا دیگر بخاطر یک وجب خاک از دست رفته آنطرف مرز، مردم وخاک دست داشته اینطرف مرز رابه آتش و خون نکشند٠  هنوز نمیدانستم که نوشته را بکجاها و کدامین شخص وسرزمینی بفرستم- برای خدای کهکشانها و یا برای خدایان نفت و مافیای مواد مخدرسیاره ی ما،  برای دیوانگان جنگ ویا برای سناریو نویسان نقشه های جدید جغرافیا وتاریخ ما ویا برای کرزی این دلقک چپن پوش، بوش که با درونمایه یی طالبی بر مسند تبارگرایی تکیه زده است  ویا هیچ٠٠٠                                                                                                       

شبی این نوشته نافرجام را روی وبلاگم گذاشتم شب دیگری دیدم نوشته من در تمام رسانه های انترنتی بنام داکتر نورالحق نسیمی ( حقوقدان وتحلیل گر سیاسی!؟ )عنوانی  " جلالتمأب سرمنشی  ملل متحد بان کی مون ! "به نشر رسیده است ٠                                                                                                              

با شگفتی دریافتم که جناب داکتربا همه القاب پر طمطراق، چگونه نوشته مرا بنام خود و از آن خود کرده است ؟  چرا این حقوقدان، حقوق دیگران را می بلعد؟  چگونه این تحلیل گر سیاسی ویژه گی سبک وادبیات و تحلیل دیگران را از آن خود میکند ؟

آقای گویا " رئیس سازمان شخصی افغانستان وآسیا !؟ " در دکان تاجیکیزم که باز کرده اند  فقط متاع خود "رنگ  میفروشند٠"

                                                                                                                        

 برمیگردم بگفته اوریانا فلاچی که  " زندگی ، جنگ و دیگر هیچ٠٠٠ "      

  نوشته را بادیدگاه خودم باز نگری وبازنویسی کرده ومتن را گسترش دادم و آنرا برای کانگرس  و سنای  امریکا آنجا که سرنوشت مردم  ما را رقم میزنند فرستادم  وهمچنان برای اعضای شورای ملی که سرنوشت ملت

ما را به سخریه گرفته اند و" به زمزمه خواب آلود خدای را تسبیح میگویند " و دیگر هیچ  ٠٠٠                 

متن زیر را مرور کنید تا دریابید که دیدگاه و پیشنهادات من متفاوت از آقای داکتر  است ٠

 

 

٠٠

نویسنده:  ثریا بهاء

٠

٠

جلالتمآبان اعضای کانگرس وسنای امریکا

٠

٠

و شورای ملی افغانستان !

٠

٠

عمیق ترین احترامات ملت در حالت احتضارافغانستان را بپذیرید٠ مردمی که بیشتر ازسه دهه در میان فقر وبدبختی وآتش وخون دست وپا میزند، مردمی که چند ملیون کشته و آواره داده و نسل های فردایش نیز فرزندان دوران جنگ، خشونت و فقر خواهند بود، در سرزمین که گل افیون با خون انسانش آبیاری می شود ولانه ی  تروریست های جهان شده است٠  آیا ابعاد این  فاجعه عظیم ، بشریت مترقی را متأثر نخواهد کرد؟

جلالتمآبان ! بعد فاجعه افغانستان گسترده تر ازآنچه است که دست اندرکاران سیاست ها  و رسانه های گروهی انعکاس میدهند، در کشوری که کمیسیون  های حقوق بشر، کمیسیون حمایه طفل ومادر وکمیسیون خلع سلاح سازمان ملل حضور وصلاحیت  ندارد،  درزمین که مافیای مواد مخدر حکومت میکند، در سرزمین که با تمام داشتن منابع سرشار طبیعی مردمش در فقر اقتصادی دست وپا میزند وبیسوادی وفقر بستر مناسبی برای رشد بنیادگرایی اسلامی و تروریسم شده است، در کشور که تاریخش جعل و تاراج شده و در کشور که تبارگرایی نژاد پرستانه و شوونیسم قبایل عصر حجر بر سرنوشت اکثریت مردم  بیداد میکند، چگونه میتوان به دموکراسی و صلح وآرامش دست یافت ؟ چگونه متیوان لانه ی تروریسم و مافیای مواد مخدر را منهدم کرد؟   

تروریسم درمتن سیستم حاکم ما، تروریسم درمناسبات اقتصادی و ساختار اجتماعی قبایل بدوی دو طرف مرز وتروریسم  درمدارس اسلامی پاکستان نهادینه شده است ٠ افغانستان کشوری است پر از تضاد های قومی ، ملیتی و مذهبی، آنچه تضاد را دربین کشور ما آشتی نا پذیر می نماید تضاد بین مردمان قبایلی ( پشتون تبار )که با مناسبات بدوی و خشونت بار " جنگ ، خون و انتقام " زیست می نمایند  ومردمان شهری که قرنها قبل مناسبات قبیلوی را ترک گفته واز یک فرهنگ پیشرفته شهری برخور داراند،   قبایلی ها قوانین خشن پشتنوالی را با معیار های دو هزار سال قبل بشکل سنتی آن حفظ داشته اند، دراصطکاک و تضاد با سیستم شهری و قوانین مدنی  قرارگرفته  که با ناگزیری بشکل تکه پاره های موزائیک در یک ساحه جغرافیایی پهلوی هم افتاده اند، این  تناقصات وتضاد های عمیق بنیادی وفرهنگی  برمیگردد به سالهای که هویت مشترک خراسانی را از دست دادیم، در آن سده ها همه مردم با هویت مشترک خراسانی زندگی صلح آمیزی داشتند، نخست الفنستنن بعد  لارداوکلند انگلیس اسم یک قبیله کوچک را که در جنوب شرق کشور بنام افغان بود، بجای اسم خراسان برگزیدند و هویت تباری چند هزارساله  ملیت های تاجیک، اوزبیک(ترک) ، هزاره ،  نورستانی، پشه یی و دیگران را بیرحمانه مسخ و همه را بنام یک قوم خاص " افغان" نامیدند و نام کشور را افغانستان گذاشتند ، آثار، فرهنگ وتمدن اقوام دیگر را از بین بردند که این معتقدات‌ دگماتیکى‌‌ در باور انسان‌ قبیله نشین متحجر گردید، چون ٢۵٠ سال حکومت های  قبایلی با خشونت و ستم بر ملیت های دیگر حکومت کرده اند حتی در قرن ٢١ هم بهیچوجه حاضر به قبول یک سیستم دموکراتیک ملی ومدنی  نیستند٠

طالبان که بر خاسته از قبایل دو طرف مرز اند با اندیشه مشترک پشتونوالی ( قوانین خاص پشتون ها )  وریشه های تباری و خونی و معتقدات دگماتیکی افغانستان را به مرکز مواد مخدر و تروریسم مبدل نموده اند وحتی منطقه و جهان را تهدید می نمایند٠

سوال مطرح می شود که چرا با موجودیت قوای ناتوومصرف ملیارد ها دالر هرروز بعد فاجعه افغانستان عمیق تروگسترده تر می شود؟

 چونکه درابعاد خارجی فاجعه، ابر قدرت امریکا و انگلیس درمنطقه دچار تناقض منافع و مواضع استراتیژیک خودشده اند ویا برای نقشه جدید منطقه  تنش ها را گسترش میدهند و بعوض اندیشیدن به سرنوشت ملت گرسنه و پا برهنه ما به حفظ حکومت های غیر ملی،  قبیلوی و دست نشانده خود می پردازند٠ اما در ابعاد داخلی فاجعه ، برتری نژادی وحفظ حاکمیت قبایل در اندیشه تحصیل یافتگان  پشتون تبارما به شیوه فاشیستی آن  نفود داشته واکثریت عظیم رهبری دولت افغانستان را تشکیل میدهندکه با تماس های دپلوماتیک و راپور های نادرست جهان و ناتو را نیز درگمراهی و بن بست قرار داده اند وحتی بدون آمار سرشماری ادعای دروغین اکثریت دارند و ملیت های دیگر را از حق تعین سرنوشت محروم کرده اند٠

درین سالها ملیت های تحت ستم بحران هویت را دریافته اند ونفی هویت خود را از جانب ملیت وحکومت حاکم قبیلوی دیگر نمی پذیرند و برای رفع ستم ملی ورفع تبعیض، فدرالیزم را بعنوان یک الترناتیو سیاسی  برای آینده افغانستان مطرح کرده اند، تا همزیستی مسالمت آمیز را در افغانستان تجربه کنند اما ملیت حاکم با تحریف از فدرالیزم تابوی تجزیه طلبی ساخته اند، درحالیکه دولت تک ملیتی خود عامل تجزیه افغانستان شده می تواند نه خواست بر حق و مشروع مردم ٠ مردم شمال کشور میخواهند تا در مبارزه علیه تروریسم طالبانی قدرت دفاع خودی داشته ومسوولیت حفظ  ولایت خود را خود بدوش گیرند زیرا بدولت آقای کرزی که در درون آن دولت دیگری بنام (طالبان) نهفته است اعتماد نداشته واین دولت قبیلوی خواهان رشد وشگوفایی اقتصادی و فرهنگی ملیت های تحت ستم نیستند وتاکنون میلیاردها ها دالر جهان را اختلاس وصرف برنامه های شوونیستی وپشتونیزه کردن افغانستان کرده اند، فرهنگ و زبان مردمان غیر پشتون را که با هویت انسانی شان پیوند نا گسستنی دارد بیرحمانه مورد تهاجم قرارداده اند، بویژه زبان پرغنای فارسی را که  زبان مشترک تمام ملیت ها واقوام کشور است ٠بحران هویت، تهاجم فرهنگی، تهاجم کوچیان آنطرف مرزطبق برنامه های شوونیستی قدرت حاکم، تهاجم طالبان با برنامه های دقیقا" سنجش شده پاکستان و اشتباهات ناتو در کشورتضادهای عمیق و تنش های خونینی را بار آورده است ٠

به اعتقاد من نکاتی چند را  جهت فروکش کردن بخشی از  تنش های داخل کشور پیشنهاد می نمایم ٠

١-: خط دیورند که عامل  دشمنی تاریخی و تنش های خونین بین دوکشور افغانستان و پاکستان شده است  باید هرچه زودتر این معضله را بشیوه عادلانه حل وفصل و ریشه کن کرد، قبایل اینطرف مرزبا داشتن  پیوند های تباری و نیاز های اقتصادی وفروش جنگلات و مواد مخدر به آنطرف مرز محتاج اند، اما پشتونهای آنطرف مرز پاکستان  که بیشتر از یک قرن آنجا زندگی کرده اند هویت وتابعیت پاکستانی دارند، علاقه مندی جدی به اینطرف مرز ندارند، زیرا آنجا از امکانات اقتصادی بهتری بر خورداراند، آنجا خط آهن دارند ، آنجا به بحر راه دارند، امکانات بهداشتی و تحصیلی دارند، زبان اردو را که  زبان مشترک همه مردم پاکستان است میدانند و با مردم بلوچستان، سند و پنجاب نیز پیوند های مشترک دارند، آنها هرگزتمایلی برای برگشت  بکشور فقیر افغانستان نداشته و ندارند ورنه طی یک سده می تو انستند با جبنش ها و قیام های مردمی و ریفرندوم  باین سوی مرز باز گردند ، این تنها حکومت های قبیلوی افغانستان بوده است که با  دهل و سرنای " دا پشتونستان زمونژ " شیره جان مردم فقیر افغانستان را در جیب خان های دو سره قبایل آنطرف مرز ریخته اند و خان های قبایل  بیرحمانه این ملت گرسنه و پا برهنه  را چون گاو شیری دوشیده اند ٠ سه دهه است که سه ملیون  افغان مهاجر در ایران و پنچ ملیون افغان مهاجر آواره درپاکستان داریم دولت  قبیلوی افغانستان قادر به برگشت ونگهداری مردم کشور خود نیستند، چه رسد به  پشتونهای ثروتمند آنطرف مرز٠دیگر نباید بخاطر یک وجب خاک از دست رفته آنطرف مرز، مردم و خاک دست داشته اینطرف مرز رابه آتش و خون کشید٠   

٢-: چون افغانستان یک کشور کثیرالملیت است، هرملیت هویت زبانی، فرهنگی واتنیکی  خودرا دارد بنا" سیستم فدرالیسم حق تعین سرنوشت، اعاده حقوق شهروندان، راه حل تضاد ها وتنش های ملیتی و فرهنگی را دربر خواهد داشت که با چالش ها و رقابتهای سالم به رشد و شگوفایی اقتصادی، سیاسی و فرهنگی سبقت جویند٠ فدرالیسم خواست تمام ملیت های غیر پشتون است تا دامنه حکومت های تک قومی و ستم ملی برچیده شود٠تحت سیستم فدرالی  ملیت های با فرهنگ افغانستان نیز می توانند در رهبری کشور و دولت برمبنای دانش و اهلیت خود سهم داشته باشند، ادامه حکومت تک قومی نه تنها خلاف ارزش های دموکراسی  و نقض حقوق بشر میباشد بلکه  مسوولیت و حیثیت کشور های امضا کننده کنوینسیون ژینو را نیز زیر سوال  برد٠

واقعیت های موجود بیانگر آنست که افغانستان نیازمند  تغیرات ریشه یی بوده تا مسایل و مشکلات مزمن گذشته ، از جمله ستم ملی رفع گردد وکشور از خطر تنش های خون بار و تجزیه رهایی یابد٠                              فدرالسیم در شرایط جاری یگانه راه نجات کشور از خطر تجزیه است ، یعنی آن چیزیکه مخالفان این سیستم علیه آن وانمود میکنند٠ جا دارد که مردم افغانستان طعم آزادی و رهایی ، برابری و دموکراسی و همزیستی مسالمت آمیز را در افغانستان فدرال تجربه کنند٠                                                                                

به امید روزی که تبار گرایی نژاد پرستانه و مرز های بندی های سیاسی و ایدولوژیک و ساختن تاریخ و جغرافیا از سیاره ما را رخت بر بندد، به امید آنکه مافیای  مواد مخدر و تروریسم جهان را تهدید نکند و به امید روزی که برای شیره ی سیاه نفت، خون سرخ انسان نریزد و دیگرتابوت  سربازان جوان برای خانواده های شان فرستاده نشود ودر سیاره ی ما بجای گل افیون -گل آزادی، صلح و دوستی بروید٠                                                                   

 

بااحترام

ثریا بهاء ،  نویسنده فمینیست و فعال سیاسی در امریکا


ثریا بهاء

 

 

نگرشی برمغالطات فرهنگ شوونیستی

 

 آنگاهی که  آذرخشی برپیکره زشت تابو های شوونیستی فرومی غلتد، وچه برق آسا شیار های شکننده یی در پیکرگلین تابوهانقش می بندد، ناگه طلسم شوم جادوگران قبیله که سازندگان واقعی این تابوهای دهشتناک بوده اند، شکسته و باطل می شود، ساحران قبیله سرسام گرفته بعوض نوش دارو برای تن زخم خورده شان  به شوکران دست می اندازند، پای منطق و استدلال شان می لنگد وبا لجام گسیختگی با مغالطات،  فحش ودشنام، ركيك و مبتذل، افترا آميز و تهديد آميزو برچسپ زدن به" تابو شکن"حمله ور می شوند و با این فرهنگ مبتذل و بدوی خویش، خود جام شوکران سرمی کشند٠ ومن تابو شکن بی باک و بی هراس، با تعهد وصداقت  براه  وهدفی میروم که برگشت ناپذیراست، با سلاح معقولیت، منطق و استدالال  بجنگ پلیدی ها، حسادت ها، دسایس و توطئه های شوونیست ها و شبه شوونیست ها ی که آب در آسیاب پدر خوانده های فاشیست خود میریزند، ره می سپارم٠ 

 اینبار هم برچسپ های دیگری را برای بحث مغالطات فرهنگ شوونیستی با دل و جان خریدارم ٠

 بحث مغالطات، بحثی بسیار بسیار مهم  وجالبی می باشد که ستم پذیری مردمان ما از همین تابوسازی ها و مغالطات سودجویان و فرصت طلبان ناشی می شودکه بدین وسیله ستمگران توانسته اند تا به اهداف شوونیستی خوداز طریق یک شسشوی مغزی همگانی وسیستماتیک دست یابند، تاریخ، فرهنگ وتمام ارزش های هویتی ما را متلاشی و فرهنگ مغالطه را در جامعه حاکم نمایند، که در واقع با ایجاد مکتب " اصالت مغالطات" وگریزازفهم واقعیت ومسوولیت خویشتن درجهان وگریزازسرنوشت خویشتن وتبرئه اعمال خویشتن می باشند٠ اساس گذاران این مکتب  جز توجیه تبهکاری های خود مقصودی ندارند٠

منظور از " زبان مغالطه آميز"، نشان دادن رفتار خلاف زبانی معقول است٠ تا بفهميم رفتار زبانی معقول چيست و رفتار زبانی مان را با هنر استدلال همراه با منطق نمادین، معقولیت بخشیم٠ پس زبان مغالطه آميزیعنی زبان غیر معمول٠                                                                   

دراين مغالطات اساسا" يك استدلال حقيقي اتفاق نمی افتد، بلكه معمولا به طورعمدی از برچسب زدن، حيله و ترفند به جای استدلال کارگرفته می شود خلاصه به نوعي مستقيما به رفتار فكری و گفتاری دخيل در استدلال بر ميگردند٠٠٠ و عواملی خارج از ذات استدلال وجود دارند ٠                                          مغالطه در ساده‌ترین تعریف، لغزش فکر و نتیجه‌ی ناصواب گرفتن از مقدمات استدلال است، و برخی نیز آن را تلاش عمدی در جهت به خطا انداختن مخاطبان تعریف کرده‌اند٠ به هر صورت می‌توان مغالطه را خطای در استدلال و به خطا انداختن مخاطب نیز تعریف کرد٠ اکنون به نظر می‌رسد مطالب مطرح شده در این گفتمان حاوی چندین مغالطه است که  به چند نمونه از آن‌ می پردازم ۰                                          ٠                                                                                                                                

 مغالطه ی شخص ستیزی(  (Ad Hominem)

 در این جا می توان از مغالطه توهین که مغالطه حمله شخصی با واژه ها و عبارات  " شخص ستیزی "  است نام برد که  مغالطه دشنام یا حمله شخصی شنا خته شده است٠ درین مغالطه میتوان گفت شخصی، بجای حمله به استدلال یک شخص، به شخصیت اواعتراض میشود و با پر رنگ کردن یک نکته که قابل اعتراض است یا نیست ، تلاش که استدلال آن شخص و ادعایش به حاشیه رانده شود ٠                   

اینکه این حمله به چه ویژگی یک شخص انجام میگیرد، موضوعی است که در نمونه های مختلف این مغالطه متفاوت هستند، برای نمونه این ویژگی " شخص مورد نظرشوهرش را طلاق کرده است ، برادر شوهر طلاق شده اش کمونیست بوده است و چون شخصی بنام کریم بهاء در خاد کار میکرد، حتما" برادر وی است !" معمولاًً این مغلطه دو مرحله دارد. نخست حمله ای علیه شخصی که ادعا یا استدلال را ارائه داده است (در مورد شخصیت او، شرایط او، یا کردار او) انجام میگیرد. دوم این حمله به عنوان مدرک یا استدلالی علیه استدلال یا ادعای آن شخص مورد حمله، استفاده می‌شود٠                                                                                                                               

دلیل اینکه یک حمله شخصی (نوعی) مغلطه است این است که، شخصیت، دانش، شرایط یا کردار یک شخص (در بیشتر موارد) هیچ تاثیری روی درستی یا نادرستی ادعای او (یا کیفیت استدلال او) ندارند و برای بررسی درستی یک ادعا باید از معیارهای منطقی سود جست نه معیارهای ارزشگذاری اخلاقی پیرامون شخصیت کسی که نظرش را مطرح کرده است، طور مثال نقدی نوشتم که افاغنه بازمانده  ده قبیله گمشده یهودی است ویا استدلالی در مورد تابو سازی های شوونیستی ارائه دادم ، اما پورتالی های فخیم بعوض استدلال برای رد ادعای من با حالت هستریک به مغالطه دشنام های رکیک و اتهامات  دست انداختنند که بیانگر سطح دانش و فرهنگ شان است٠                                                                           

 

چگونه با این مغالطه روبرو شویم؟

حمله شخصی در شخصیت بسیاری از افراد بعنوان استدلالی معتبر در مخالفت با ایده ها و انتقادات حک شده است و از رایج ترین شیوه های "استدلال" کردن در میان عوام و لمپنها است و برخی از افراد در حمله شخصی تبحر دارند و به این خیلی افتخار میکنند که میتوانند با حملات شخصی، طرف مقابل را “ساکت” کنند، یا آنقدر اطلاعات !؟  راجع به شخصیت کسی دارند که با کوبیدن او میتوانند تمام توجه را از استدلالها و باورهای او بسوی گویا شخصیت منفی او منحرف کنند٠ هنگامی که با یک حمله شخصی روبرو میشویم میتوانیم از شخصیت خود دفاع کنیم و نشان دهیم که آنچه پیرامون شخصیت ما قابل اعتراض پنداشته شده دروغیین بوده و واقعیت ندارد و قابل اعتراض نیست و ناشی از جنون طرف است. یا اینکه شیوه ای مشابه را پیش گیریم و ما نیز به شخص مقابل حمله کنیم. اما هیچیک از این دو شیوه، روش من نیست  زیرا این دو مناظره را از مسیر خود خارج میکند و بجای پرداختن به استدلالها و نقد، رد یا پذیرش آنها ما را به مسائل بی ارتباط مشغول میکند و تفاهم و یا شناختی ایجاد نمیکند٠بلکه انسان را از هدف اصلی دور و مصرف هذیان گویی می نماید و بسیاری  که از استدلال طرف درهراس اند، آگاهانه میخواهند طرف را از هدف اصلی  منحرف ودر سطح فرهنگی خود نزولش دهند٠                                                   

بهترین راه برای مقابله با این مغالطه آن است که از شخص مقابل بپرسیم " پس استدلال من چه شد؟ چرا به استدلال من پاسخ ندادی؟،" این پرسش ممکن است وی را به مسیر اصلی مناظره بازگرداند. اگر این کارگر نیفتاد بهتر است برای وی توضیح دهیم که اگر مسئله ای قابل اعتراض نیز در شخصیت ما وجود داشته باشد این مسأله بی ارتباط به استدلال ما است و همه آدمها حتی بدترین آنها نیز میتوانند گاهی افکار درستی داشته باشند، پس وقتی با یک فکر و ادعا یا استدلال روبرو میشویم بهتر است بجای نقد گوینده، نویسنده یا اندیشمند، گفتار، نوشته یا اندیشه او را نقد کنیم٠ بعنوان آخرین تلاش برای بازگرداندن مناظره به مسیری درست میتوان به وی گفت که “من برای شنیدن قضاوتهای شما راجع به شخصیتم پیش شما نیامده ام، اینکه شما در مورد شخصیت من چه قضاوتی میکنید برای من اهمیتی ندارد، من برای شما استدلال کردم و شما یا باید استدلال من را قبول کنید یا نشان دهید که غلط است ۰         

  البته روشن است که معرفی کردن این مغلطه به طرف مقابل و آوردن مثال برای مردم  بیش از هر چیز میتواند به   تشخیص و شناسایی فرهنگ بیمارومبتذل شوونیست های افغان نازی  کمک کند٠ 

 

مغالطه دیگر شخصیت بخشیدن به امری که شخصیت ندارد٠ personification 

همین كار را گاهی با تاریخ كرده اند. گویی تاریخ شخصیتی است كه روانه است و حوادث می آفریند و از راهی می رود یا از جاده ای منحرف می شود مثلا" چاچا معروفی می نویسند" حکم محکمه تاریخ است ویا تاریخ بی پروا است ، تاریخ بی رحم است " چاچا تاریخ را با محمد گل مومند ویا نادرشاه و هاشم جلاد عوضی گرفته است ، در حالیکه تاریخ را همین انسان های جنایتکار و یا انسانهای بزرگ می سازند و سازندگان واقعی تاریخ همین انسان ها استند٠                                                                                                                                                                                      

مغالطه بعدی مغالطه ی عوام فریبی:  است که در آن گوینده سعی میکند با تحریک و تهییج افکار عمومی و بدون اقامه ی دلیل و برهان و با توسل به جو حاکم نتیجه مطلوب خود را بدست آورد٠ با توجه به فرهنگ و سنت خاص ما و ارتباطات و پیوندهای عمیق میان مادر و فرزند و نقش کلیدی زن در نهاد خانواده، گاه مشاهد میشود که جنبش فمینیستی به عنوان نابودگر همه این ها معرفی شده و بدون اقامه دلیل و با تکیه بر حساسیت عمومی، فمینیسم به عنوان امری مذموم معرفی میشود.منتهی همیشه این اصل رعایت نمیشود،  ویا مبارزه علیه ستم ملی راامری مذموم معرفی کرده اند که ستمی ها تجزیه طلب اند" وحدت ملی" را نقص میکنند وباین صفت مذموم مردم را گروگان گرفته تا به بهانه " وحدت ملی " یوغ " ستم ملی" را بردوش کشند و حق تعیین سرنوشت نداشته باشند٠                                                                                                                                                                              

مغالطه ی توسل به مرجع کاذب : در واقع هنگامی رخ میدهد که افراد غیر متخصص ، اما مشهور در انظار عمومی ، درباره حوزه ای که در آن صلاحیت ندارند اظهار نظر کنند، و این مغالطه نیز فراوان دامنگیر اصطلاحات سیاسی و  واژه های زبان فارسی شده است که پشتو تولنه ، خرم و یا معلم فارسی کورس اکابر، برای استادان مسلم زبان و  ادبیات فارسی  چون باختری، ناظمی وزریاب واژه های فارسی را تدریس کند و مورد قبول فارسی زبانهاهم باشد٠                                         
ویا پاسداران بدویت برای حفظ مناسبات شوونیستی خود به تحریف اصطلاح  فدرالیسم پرداخته که گویا  طرفداران فدرالیسم تجزیه طلبان اند و تجزیه کشور را میخواهند، با تحریف وارزش گذاری منفی از فدرالیسم به استثمار و برده سازی ملیت های غیر  توسل می جویند، همچنان در برنامه ها، مصاحبه ها و گفتگوهایی که در رسانه ها منتشر میشود موارد فراوانی را میبینیم که در آنها طرف گفتگو فدرالیسم را مطرح میکند، اما به محض اینکه از او پرسیده میشود آیا شما خود یک فدرالیست هستید؟ طرف قویا رد میکند این عمل در واقع برای فرار از بار ارزشی این کلمه است ، کلمات مترادف در فرهنگ های مختلف دارای بار ارزشی متفاوتی هستند و گاه برای فرار از ارزش گذاری منفی مخاطبان، افراد وادار به انکار برخی حقایق میشوند٠ در واقع  بدون اینکه از اصطلاح فدرالیسم  برداشت و تعریف علمی و بیطرفانه ارائه شود،  این واژه در لیست سیاه کلمات جای گرفته ویک تابو از آن ساخته می شود، واگر کسی این تابو ها را زیر سوال برده و بشکند بوسیله تروریست های افغان جرمن آنلاین ترور شخصیتی ویا درصورت امکان ترور فزیکی می شود٠
                     

.
مغالطه ی تکرار : که در آن با تکرار یک مطلب، به عنوان مثال « پشتون ها اکثریت استند  » و یا « بغیر از قوم پشتون اقوام دیگرنمی توانند پادشاهی کنند » ، بجای آوردن دلیلی برای مدعای خود مخاطب را به لحاظ روانی خسته میکنند تا تسلیم شود٠ با تکرار مداوم اغلب مدعیات مطرح شده چنان ملکه ذهن مخاطب می شود که او خیال میکند  زمانی استدلال محکمی برای این ادعا ی مکرر شنیده است و اکنون به یاد ندارد وباید قبول کند،در حالیکه ادعا تکراری هیچ اساس علمی و واقعی ندارد٠                                   

 

مغالطه ی مسموم کردن چاه؛ (poisoning the well): این مغالطه در جایی است که کسی ادعایی کند و برای جلوگیری از اعتراض دیگران، صفت مذمومی را به مخالفان آن نسبت دهد، به طوری که اگر کسی بخواهد اعتراض کند، گویا خود را مصداقی از مصادیق آن صفت مذموم دانسته است. این کار از آن جهت مغالطه است که به جای ارائه‌ی دلیل برای اثبات حرف خود، به تحقیر مخالفان تمسک می جویند٠ به نظر می‌رسد ایشان در فرازهایی از این مقاله دچار این مغالطه شده است. مثلا" آنجا که می‌گوید: ایشان با الفاظی همچون وی «   سی آی ای ، کاجی بی و خادیست است » ویا « تابو شکن، دهری و مرتد است » سعی در تحقیر مخالفان خود دارند و مجال را از ابراز ایده مخالف می‌گیرند٠ این نوع از مغالطه شاید ناجوان‌مردانه‌ترین مغالطات محسوب گردد٠

مغالطه ی پهلوان پنبه ( straw man) :مغالطه بسیار رایج دیگر مغالطه ای است تحت عنوان پهلوان پنبه و زمانی است که شنونده با مدعایی مستدل برخورد میکند که قدرت نقد آن را ندارد، آنگاه یک مدعای سست و ضعیف را به مخاطب خود نسبت میدهد، بعنوان مثال حالت افراط یا تفریط شده مدعا را و یا ضعیف ترین تقریر ممکن از آن ادعا را بعنوان افراط و تفریط شده نقد میکند که بیشتر در نشرات پورتالی ها دیده می شود زمانیکه با ادعای قوی و مستحکمی برخورد می کنند که قدرت نقد و یا فهم آنرا ندارند یک مدعای سست و ضعیف را به طرف مقابل خود نسبت میدهند و بجای نقد مدعای اصلی، آنرا نقد می کند٠ مثلا" چاچا معروفی میگوید احسان یار شاطر نوشته که" ازتغییر اسم فارس به ایران نادم می باشیم زیرا اسم تاریخی کشور ما فارس بوده است" و بازچاچا میگوید: باید افغانستانی ها درس  بگیرند و در فکر تغییر نام کشور نباشند ، اما چاچا نگفت که اسم تاریخی کشور ما نیز خراسان و بخشی ازآن ایران بود، اما اولاده ساول اسم اصلی کشور مارا تغییر داده اوغانستان گذاشتند، چون با تغییرنام همه افتخارات تاریخی و فرهنگی خودرا دو دسته تقدیم "ایران امروز" کردیم حالا نادم استیم٠                                               

مغالطه ی توسل به زور : كه حصول نتيجه در آن بيشتر در گرو تهديد به زور و ارعاب است تا استدلال منطقى٠ البته اين تهديد مى‏تواند جنبه فيزيكى ویا ممكن جنبه روانى داشته باشد ٠

 Walton, 1991, pp.93

مغالطه تشنيع واهانت (يا استدلال عليه شخصيت )                                 ( Argumentum ad Hominemecabusive)

دراین نوع مغالطه حتما" باید دو استدلال كننده وجود داشته باشد. يكى از آن دو به نحو صريح استدلالى را انجام مى‏دهد. نفر ديگر به جاى آنكه استدلال نفر اول را مورد انتقاد قرار دهد سعى مى‏كند با مخدوش كردن شخصيت استدلال كننده اول، استدلالش را در نظر ديگران نادرست جلوه دهد. اين خدشه‏سازى از سه راه امكان‏پذير است  يا از طريق ناسزاگويى به شخص،  يا از طريق بيان شخص که سطح دانش، اوضاع  وشرايط  فرهنگی  ویژه شخص در نحوه استدلال او نقش دارد، يا از طريق تبيين مغايرت رفتار شخص با نتيجه استدلال او به نوع اول مغالطه تشنيع  میگویندکه مثال برجسته آن فرهنگ تشنیع پورتال فخیم "جرمن افغان آنلاین" است ۰                                               

 

مغالطه ی  توسل به تفاخر (Appeal to vanity) : غالبا در مواردى صورت مى‏گيرد كه ادعا شود انجام يك عمل ویا استفاده از يك کالا و نام  ومقام بزرگ از ويژگيهاى یک فرد یا یک قوم خاص است ٠ طور مثال  پادشاهی و یا استفاده از لقب انا و بابا خاص مردم قندهار است و ملیت های دیگر چنین حق وتفاخری داشته نمی توانند٠

 مغالطه ی توسل به اکثریت  

 دراین مورد، حالت ذهنی زیادی از مردم ، ونه تنها یک نفر به عنوان شاهدی بر درستی یک ادعا گرفته شده است. اما این برهان نیز ذهنیت گراست، و لذا مغالطه  است٠ در اینجا هم با تشخیص فرض ضمنی چنین برهانی می توانیم ببینیم که چرا چنین استدلالی مغالطه است: به طور ضمنی فرض شده که هرچه راکه اکثریت درست بدانند، درست است٠ مسلما نظر اکثریت خطا ناپذیر نیست٠ قبلاً اکثریت باور داشته اند که زمین مسطح است  و برخی زنان جادوگر اند و باید سوزانده شوند ٠                           

ارتکاب مغالطه ی توسل به اکثریت هنگامی است که کسی باوری را فقط به این خاطر بپذیرد که تعداد زیادی از مردم آن را می پذیرند(چه  آن مردم در اکثریت باشند یا نباشند) . این مغالطه در عرصه ی سیاست بیش از هر جای دیگری بروز می کند. یک روایت از این مغالطه، سفسطه ی سنت است ٠ مانند اینکه  "من مخالف فدرالیسم هستم، چون با سنت  قبیلوی ما که همیشه استبدادی بوده در تضاد است٠" گفتن اینکه اصلی یا سیاستی سنتی است، فقط بدان معناست که پیشینیان ما آن را پذیرفته بودند، و صرف اینکه قبایل بدوی آن را پذیرفته بودند ثابت نمی کند که درست باشد ویا بدون سرشماری نفوس و آمار دقیق، دهل و سرنا میزنند که پشتون ها اکثریت اند و به بهانه اکثریت تمام ارزش های فرهنگی و هویتی ملیت های دیگر را که هزاران سال قبل مناسبات بدوی قبیله را ترک گفته بودند،  مورد تهاجم قرار میدهند، برای یک لحظه فرض کینم که اکثریت اند، این که توسل به اکثریت مغالطه آمیز است بدان معنا نیست که باید نظر اکثریت را نادیده بگیریم. عینیت مستلزم آمادگی شنیدن و اهمیت دادن به  نظرات دیگران است. شاید به دلیل درستی یک اصل یا سیاست های استبدادی و فاشیستی باشد که  عده ی زیادی از مردم آن را نا گزیرپذیرفته اند. بررسی این احتمال مسلما مفید است٠ با این حال، هنگام این بررسی باید به دنبال شواهد عینی باشیم؛ صرف آمار سازی های جعلی و تبلیغات کفایت نمی کند٠ بر علاوه، در یک دموکراسی، تصمیمات سیاسی معینی توسط رأی عموم اتخاذ می شوند٠ این وضع مغالطه آمیز نیست. اما حتی در این زمینه نیز، اکثریت مصون از خطا نیست. پشتیبانی اکثریت از یک سیاست ثابت نمی کند که آن سیاست به طور عینی درست است. نکته ای که باید به خاطر داشت این است که ارتکاب مغالطه ی توسل به اکثریت موقعی، و فقط موقعی، می باشد که مقبولیت ادعا در نظر مردم به عنوان شاهدی بر درستی آن ادعا گرفته شود٠                                                                                            

 )Appeal to Emotioمغالطه ی توسل به عواطف واحساسات     (

این مغالطه هنگامی رخ می دهد که برای واداشتن کسی به قبول یک نتیجه، به جای شواهد، به عواطف او متوسل شوند. کسی که مرتکب این مغالطه می شود امیدوار است که شنونده اش یک باور را برپایه ی احساساتی بپذیرد که با آن باور همراه می سازد. احساساتی مانند خشم، عداوت، ترس، افسوس، گناه، یا هر چیز دیگر. در عمل، او امیدوار است که مخاطبان اش مرتکب مغالطه ی ذهنیت گرایی شوند تا از طريق برانگيختن حس عاطفه و ترحم در مخاطب، او را به پذيرش نتيجه‏اى تحريك كنند كه از لحاظ منطقى مستدل نيست، اما برپایه ی احساساتی بپذیرد که عواطف اش داوری کند وقتی استدلال کنی که حکومت چرابرای کوچی ها شهرکی در کابل ساخته است، درحالیکه باشندگان اصلی کابل از زادگاه شان کوچانیده شده اند و یا چرا کوچی ها درمناطق شمال ومرکزی روی سیاست های محمدگل مومندی بعنوان ناقلین فرستاده می شوند، نمی گویند که این یک برنامه فاشیستی برای تثبیت  تیوری " قوم اکثریت "  و" تیوری ناقلین است"  میگویند که حیوانات مظلوم شان چراگاه ندارند علوفه ندارند خودشان سر پناه ندارند، هیچگاه برای انسان افغانستانی که در جهنم ایران فریاد میکشند عواطفی درایشان بر نمی انگیزد٠چون ملیت های غیر پشتون اند وهرروز  صدها زن و طفل وپیر وجوان این تبعدیان  در میان برف و سرمای زمستان  جان می  سپارند، چرا از تیوری توسل به عواطف کار نمی گیرند وسیاست فاشسیتی شان پراست از خدعه و نیرنگ و کمین ودام ، لبریز است از مغالطات شوونیستی برای تثبیت هویت زیر سوال رفته ی شان ٠                                  ٠                                                                                              

شما را بار دیگر به دیدن  ودیو کلیپ زیر دعوت میکنم ٠

 http://www.ariayemusic.com/dari4/siasi/part4.htm پارت ۴ فلم 

 

 

     اگر روزی دشمن پیدا کردی، بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی! اگر روزی تهدیدت کردند
 
، بدان در برابرت ناتوانند!                                                                  
+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 5:15 |
             

ثریا بهاء

   انسان تابو شکن، حسادت بر انگيز است *

 

 

 

بشر در طول تاریخ زیر یوغ تابوهای گوناگونی از قبیل تابوهای مذهبی و سیاسی کمرش خم شده و از خود بیگانه گشته و حتی با رسیدن به ریشه حقایق نیز سالها لب فروبسته است٠ این تابوها چنان در اذهان  دوران ما  ریشه دوانیده اند که شکستن آنها کار دشوار وخطر ناکی است، هر چند که در دوران ما محتوای این تابوها  رنگ باخته اند, ولی شکل  تندیس از درون فروپاشیده آن،  تاهنوز وحشت  آفرین است٠

 

طبيعی است که تابو شکنی ها با مقاومت و دشمنی های بسيار، از جانب سنت گرايان، حکومت های شوونیستی ، ترويج کنندگان جهل ، پاسداران قبیله،  نگهبانان بنيان های فکری  روبرو بوده است٠

تابو يک منع قوي اجتماعي مرتبط با هر يک از حوزه هاي فعاليت هاي انسان يا رسوم اجتماعي است که مقدس و ممنوع شناخته مي شوند. شکستن تابو با مقاومت و حتي تکفير جامعه سنتی و عقب گرا روبرو مي شود. اکثرا"در  جوامع، تابو ها  ماهيت  مذهبي دارند، امادر جامعه ما  علاوه از ماهیت مذهبی ماهیت شوونیستی  نیز داشته اند٠

  در اثر معروف فروید "توتم و تابو"  اشاره بر تناقض نهفته در معنی تابو دارد: "برای ما  واژه ی تابو از يکسو «مقدس» معنا می دهد و از سوی ديگر «دهشتناک»، «خطرناک»، «ممنوع»، «حرام»٠٠٠ در نتيجه تابو بيشتر به مفهومی دلالت می کند که می شود آنرا احتياط و مدارا ناميد"٠

 تابو های مقدس  در فرهنگ ما چون « افغان » ، « افغانيت »  « افغان اصیل »، و «غیرت » و٠٠٠  است و تابو های حرام و خطرناک  که نه تنها اجرای کاری، حتی حرف زدن در باره ی چيزی را نيز می توانند در بر گيرند٠  طور مثال حرف زدن در مورد   « ستم ملی » ، « فدرالیسم »، « افغانستانی » ،  « خراسانی »  و واژه گان تحریم شده چون  « دانش » ، « دانشگاه »، « دانشکده » ، « دانشجو » ، « دانش سرا »  و نقد  سنت های حاکم چون «  برادر بزرگ » ، «  افغان اصیل » ،  « قوم اکثریت » ، «  زبان ملی » ، « لباس ملی  » ، « اتن ملی  » ،« سرودملی »  حتی زير سؤال بردن آن چيز هايی که " تحریم یا افتخارات تاریخی " در فرهنگ حاکم  قبیله پنداشته می شوند،  ناخوش آيند  وزشت است،  زیر سوال بردن واژه "افغان " که از کجا آمد، چرا و چگونه وارد سرزمین خراسان شد؟ خود یک تابو است ٠اگرکسی  افتخارات  تاریخی و کیش شخصیت سازی  شوونیستی را زیر سوال ببرد، آنگاه خود به تابومبدل می شود، که یعنی آن فرد خطرناک است باید تجرید ومنزوی شود٠ 

" تعمق به اين مسأله نشان می دهد که تابو ها و قيودات وضع شده، بيشتر از همه توسط مفهوم « ترس » قابل تشريح است.  شکستن تابو خطرناک است، اين خطرناکی در مسری بودن اين عمل و در ترس برای تکرار آن نهفته است، که نتيجتأ هراس از فرو غلتيدن باور ها و ذهنيت های حاکم به مثابه ی جزيی از نظم موجود در  جامعه را، که مردم به آن خو گرفته اند، در بر دارد. به قول فرويد:  انسانی که تابو را می شکناند، خود به تابو مبدل می شود، زيرا او نيروی خطرناکی را در اختيار دارد که ديگران را می تواند از راه بدر کرده و به پيروی از عمل خود بکشاند. همچنان انسان تابو شکن حسادت بر انگيز است؛ چرا آنچه که بر ديگران ممنوع است، برای او امکان پذير شده است ؟  انسان تابو شکن در حقيقت واگير يا مسری است، تا آنجا که نمونه ی کارش امکان پيروی توسط ديگران را دارد، و لذا بايد ازش دوری ورزيده شود٠  "

 

انسان تابو شکن  با تمامی مشکلات موجود، این اشکال واهی و وحشت آور را که به  ظاهر هیچ اند و انسان را از محتوای آزادیخواهی تهی میکند درهم می کوبد و راه را بر آزادیخواهان و مبارزین صادق هموارتر مینماید٠  باید تابو ها را شکست تا نسل های بعدی بتوانند براحتی  زندگی کنند، زیرا تابو از نسلی به نسل دیگر منتقل  می  شود و روح آزاد جامعه را میکشد٠

شايد همان گفته ی فرويد که انسان تابو شکن خود به تابو مبدل می شود و بر علاوه حسادت برانگيز است ، من  نیزعلی رغم تمامی  اتهامات و ترور های روانی وشخصیتی دشمنان آزادی و آزادگی،  یکه وتنها وبدون وابستگی بکدام  گروه کمونیستی یا اخوانی با پرهیز از یأس وبا چراغی از امید در دست براهی میروم که تابو  ها را بشکنم، ویکی از تابو شکنی های من نقد " تکاپو برای قبایل گمشده " بود که چون آذرخشی بر فرق  جادوگران قبیله فرو غلتید ، که با یک  حس گنگ هویتی در همبورگ جرمنی محفلی برپا داشتند تا اگر جوابی برای تابو شکنی های من دریابند، اما با دریغ که  تابوهای هویتی شان چون تندیس شیشه یی شکسته بودند و شیشه های شکسته دیگر پیوند نمی شوند، بنا" با یک سکوت دردناک برای  ترور شخصیتی من خواستند از "ستون پنجم"  سود بجویند ومن بر پندار نا درست شان مهرآزادگی ام را  کوبیدم که من وابستگی سیاسی از سال ١٣۵١ تاکنون با هیچ گروه وحزب وتنظیمی  نداشته ام و هرگزهم  نخواسته ام تا نقش خویش را در آیینه ی هنجارها ورفتارهای سیاسی وفکری دیگران ببینم ودریابم٠                                                               

  این روشم خشم و حسادت جادوگران قبیله را چنان بر انگیخت که دست بدامن پیره مرد بیچاره یی انداختند تا اگروی بتواند سناریوی فاشیستی جرمن افغان آنلاین را با یک مشت اتهامات ناروا علیه من در قالب یک طنز فاشیستی ارائه کند، تا هم لعل بدست آید وهم دل یار نرنجد، یعنی اینکه با این هذیان تب آلود هم انتقام بگیرند وهم من ندانم که این عقده های حقارت و خود کوچک بینی ازکجا  ناشی می شود ؟  طنز را به تمامی سایت های انترنتی فرستادند که اگر حسودی یا مغرضی آنرا به  نشر برساند٠ با دریغ و درد دریافتند که کسی خریداریک مشت اتهام به بهانه طنز نیست و نشرنشد،  ناگزیر سناریو نویس از آب و آتش و هفت کوه و دریا گذشت و آنرا با دستکاری مجدد، در یک گوشه گک پورتال پرجلال چون مرهمی روی زخم های ناسور شان گذاشت٠           

 شگفتا که من موثریت تابو شکنی های خود را دریافتم، که قلمم  چون دشنه یی دو لبه بر اندیشه نژاد پرستانه  

وکیش شخصیت پرستی  زخم میزند، به ناتوانی وزبونی منطق وهذیان تب آلود شان دلم سوخت که چه حد بیچاره شده اند چيزى‌ را که‌ نمى‌توانند درباره‌اش‌ به‌طور منطقى‌ نقد و استدلال نمایند،لاجرم به اتهامات  نامردانه و ترور شخصیتی متوسل می شوند، اندکی بعد جانانه وقهقه خندیدم که آنچه خوبان یکی دارند من همه را دارم٠ درآن طنزنامه هم سی آی ای بودم، هم کا جی بی، هم خلقی وهم پرچمی و هم اخوانی،  هم با نجیب بودم هم با احمدشاه مسعود وهم طفل  شش ماهه ام را ازگهواره نانوایی فرستاده بودم تا برای مجید کلکانی که خانه من آمده بودنان گرم بیاورد!؟  هم من به تحریک احمدشاه مسعود مجید را در دام انداخته بودم  وهم  با وصف آنکه از خاندان شاهی کمونیستی بودم؟! در اوج قدرت از ترس؟! نزد احمدشاه مسعود پناه بردم، وهم  بزودی به محکمه  بین الملی تاریخی کشانیده می شوم!؟

اما من شما را به محکمه وجدان تان فرا میخوانم٠

 

آقایان شوونیست ها!

 

باید بدانید که  يکى‌ از شگردهاى‌ مشترک‌ همه‌ى‌ جباران‌ تحريف‌ تاريخ‌ وحقایق است‌؛ و درنتيجه‌، متأسفانه‌ چيزى‌ که‌ ما امروز به‌ نام‌ تاريخ‌ دراختيار داريم‌، جز مشتى‌ دروغ‌ و ياوه‌ نيست‌ که‌ پاسداران قبیله، چاپلوسان ‌ دربارى‌ ومورخین  جعل نویس، تاريخ‌ قلابى‌ و دست‌کارى‌ شده ‌يى‌ رادراختيار ما گذاشته اند که درپشت آن واقعیت ها و حقایق مدفون است٠ شما پاسدارن قبیله که بر دهن من مهر خاموشی می کوبید و از نفوذ اندیشه ی من می هراسید چون مردم را فریب داده اید ونمی خواهید فریب تان آشکار شود،  نگران " وحدت ملی " هستید؟       

پس‌ چرا مانع‌ انديشه‌ى‌ آزادم‌ مى‌شويد؟                                                                              ؟                                                                                             
براى‌ وحدت ملی  فقط‌ آزادى‌ انديشه‌ لازم‌ است‌٠آن‌ها که‌ از شکفتگى‌ فکر و تعقل‌ زيان‌ مى‌بينند جلو انديشه‌هاى‌ روشنگر ديوارمى‌کشند ومى‌کوشند توده‌هاى‌ مردم‌ قوانین واحکام‌ فريب‌ کارانه‌ى‌ آنان را به‌جاى‌ هر سخن
بحث‌انگيزى‌ بپذيرند و انديشه‌هاى‌ خود را بر اساس‌ همان‌ تابوها واحکام‌ قالبى‌ که‌ برايشان‌ مفيد تشخيص‌ داده‌ شده‌ است بازسازی کنند٠                                                  
مردمیکه  بدين‌سان‌ قدرت‌ خلاقه‌ى‌ فکرى‌ خود را از دست‌ داده‌ باشد، براى‌ راه‌ جستن‌ به‌ حقايق‌ و شناخت‌ قدرت‌ اجتماعى‌ خويش‌ و پيداکردن‌ شعور و حتی براى‌ دست يافتن‌ به‌ حقوق‌ انسانى‌ خود محتاج‌ به‌ فعاليت‌ فکرى‌ انديشمندان‌ جامعه‌ى‌ خويش‌ اند زيرا کشف‌ حقيقتى‌ که‌ اين‌ چنين‌ در اعماق‌ فريب‌ و خدعه‌ مدفون‌ شده‌ باشد
تلاش خستگی ناپذیر‌ مى‌ خواهد و به‌طور قطع‌ مى‌بايد با آزادانديشى‌، و فقدان‌ تعصب‌ جاهلانه‌ پشتيبانى‌ شود٠        
اين‌ اصل‌ که‌ حقيقت‌ چه‌ قدر آسيب‌ پذير است‌، و درعين‌حال‌، زدودن‌ غبار فريب‌ از رخساره‌ى‌ حقيقت‌ چه ‌قدر مشکل‌ است‌٠ هنوز چنان‌ تعصبى‌ نسبت‌ به‌  واژه ه های زبانم موجود است که ‌ به‌ دليل‌ اين‌ واژه های  زبان خودم ، زبانم‌ را از پس‌ گردنم‌ بيرون‌ بکشند؛ فقط‌ به‌ اين‌ جهت‌ که‌ دروغ‌  ٢۵٠ساله‌، امروز جزو معتقدات‌شان‌ شده‌ و دست‌ کشيدن‌ از آن‌ براى‌شان‌ مقدور نیست‌٠                                        
 با آنکه گفته اند" آفتاب‌ زير ابر نمى‌ماند و حقيقت‌ روزی نمایان خواهد شد٠"  اين‌ حکم‌ شايد روزگارى‌ قابل قبول‌ و پذيرفتنى‌ بوده‌ اما در عصر ما که‌ کوچکترين‌ اشتباهی مى‌تواند به‌ فاجعه‌ يى‌ عظيم‌ مبدل‌ شود، به‌ هيچ‌ روى‌ فرصت‌ آن‌ نيست‌ که‌ دست‌ روى‌ دست‌ بگذاريم‌ و بنشينيم‌ و صبرایوب  پيشه کنیم که‌ روزى‌ حقيقت‌ با ما بر سر لطف‌ بيايد و ازگوشه‌ى‌ ابرهای سیاه و تیره و تار نمایان شود٠                                                    
امروز هر يک‌ ما بايد خود را به‌ چنان‌ دستمايه‌ يى‌ از تفکر منطقى‌ مسلح‌ کنيم‌ که‌ بتوانيم‌ حقيقت‌ را بو بکشيم‌ و پنهانگاهش‌ را بى‌درنگ‌ دریابیم٠                                                                  
ما در عصرى‌ زندگى‌ مى‌کنيم‌ که تضاد های گوناگون عمق پذیرفته وما برای فرمانروایان  مستبد قرون گذشته ردای اسطوره می بافیم،  اشاره‌ى‌ من‌ به‌ بيمارى‌ کودکانه‌ تر، اسف‌انگيزتر و بسيار خجلت‌آورتر کيش‌ شخصيت‌ است‌ که‌ اکثر شوونیست ها گرفتار آن اند‌٠ وخود را مسلح‌ به‌ چنان‌ افکارشوونیستی میدانند که‌ نجات‌دهنده‌ى‌ وحدت ملی و حاکمیت ملی اند٠ بله‌، با تیر قلم به‌ هدف‌ مى‌زنم‌ و کيش‌ شخصيت‌ را مى‌گويم‌٠ همين‌ بت‌ پرستى‌ و بابا تراشی وانا تراشی های شرم‌ آور عصر جديد را مى‌گويم‌ که‌  مردمان ما مبتلا بآن شده اند  نقطه‌ى‌ افتراق‌ و عامل‌ پراکندگى‌ ها شده است و‌ به‌ دست‌ خودما گرد خودمان‌ حصارهاى‌ تعصب‌ را بالا می بریم و خودمان‌ را درون‌ آن‌ زندانى‌ میکنيم‌ که بار ديگر به‌ اعماق سياهى‌ و ابتذال‌ و تعصب‌ جاهلانه‌ سرنگون‌مى‌شویم٠                       

 زيرا شخصيت‌پرستى ‌ تعصب‌ خشک‌ و قضاوت‌ دگماتيک‌ را به‌ دنبال‌ مى‌کشد، و اين‌ متأسفانه‌، بيمارى‌ خوف‌ انگيزى‌ است‌ که‌ فرد مبتلاى‌ به‌ آن‌ با دست‌ خود تيشه‌ به‌ ريشه‌ى‌ خود مى‌زند.                                   
انسان‌ خردگراى‌ صاحب‌ فرهنگ‌ چرا بايد نسبت‌ به‌ افکار و باورهاى‌ خود تعصب‌ بورزد؟ تعصب‌ ورزيدن‌ کار آدم‌ِ جاهل‌ِ بى ‌تعقل‌ِ فاقدِ فرهنگ‌ است‌،  چيزى‌ را که‌ نمى‌تواند درباره‌اش‌ بطور منطقى‌ فکر کند، به‌ صورت‌ يک‌ اعتقاد دربست‌ پيش‌ساخته‌ می پذيرد و درموردش‌ هم‌ تعصب‌ نشان‌ مى‌دهد٠ همین تعصب نشان دادن درمورد طرح فدرالیسم چنان پاسداران نظم حاکم را بجنون میکشاند که بدون تعقل و آگاهی ویا شایدهم آگاهانه از این اصطلاح تابو می سازند و توده های بیسواد و غافل را مسموم نموده با تعبیر و تفسیر نادرست از آن که گویا فدرالیسم تجزیه افغانستان است و دور آن خط قرمز میکشد که عبور بمرز آن، تابوی "وحدت ملی " را دچار آشفتگی میکند، وحدت ملی که سرآب دست نیافتنی جامعه ماست، حربه برانی برای درهم  کوبیدن جنبش های ملی و آزادیخواهانه مردم شده است ، اگر روشنفکری بخواهد فدرالیسم را  به بحث منطقی بگیرد،  بعنوان  " ستمی"  " تجزیه طلب " توبیخ  وسرزنش می شود، در حالیکه خود میدانند که فدرالیسم هرگز تجزیه کشور نیست، در امریکا، آلمان وحتی کشور مطلوب شان پاکستان سیستم فدرالیسم رقابت های سالم، شگوفایی و چالش های اقتصادی  وعلمی رابارآورده، بویژه در شرایط فعلی وطن اشغال شده یی ما که هر ولایت به دفاع خودی ورشد اقتصادی وفرهنگی خود نیازمنداست٠  توده های بی سواد و غافل را مسموم میکنند  که‌ غافل‌ و نادان‌ و بى‌سواد ماند و تعصب‌ جاهلانه‌ کورش‌ کند، انديشه‌ و فرهنگ‌ هم‌ از پويايى‌ مى‌افتد و در لاک‌ خودش‌ محبوس‌مى‌شود و درنتيجه‌، تبليغات چى‌هاى‌ حرفه‌اى‌ مى‌توانند هر انديشه‌يى‌ را بر زمينه‌ى‌ تعصب‌ عامه‌ قابل‌ پذيرش‌ کنند٠          

          
اگر دستگاه‌ پيچيده‌يى‌ که‌ مغز نياموزد،اگرياد نگيرد و تمرين‌ نکند دگم می ماند٠ اگر آدمیزاد  در سیستم قبیله که از نگاه جامعه شناسی  عقب مانده ترین واحد اجتماعی است  بزرگ‌ شود، نه‌؛ مغزش‌ به‌ دادش‌ خواهد رسيد، نه‌ حتی قوه‌ى‌ ناطقه‌اش‌ را خواهد توانست‌ کشف‌ کند٠ مردم  ما در تمام‌ طول‌ تاريخش‌ امکان‌ تعقل‌، امکان‌ تفکر، امکان‌ به‌کارگرفتن‌ اين‌ چيزى‌ را که‌ مغز مى‌گويند نداشته‌٠" ولى‌ تاريخ‌ ما نشان‌ مى‌دهد که‌ اين‌ توده‌ ها حافظه‌ى‌ تاريخى‌ ندارند٠ حافظه‌ى‌ دست‌ جمعى‌ ندارند، هيچگاه‌ از تجربيات‌ عينى‌ اجتماعيش‌ چيزى‌ نياموخته‌ و هيچ‌گاه‌ از آن‌ بهره‌ يى‌ نگرفته‌ اند"، از ابتذالى‌ به‌ ابتذال‌ ديگر میلغزند٠کودتای کمونیست هاشد مردم رقص و پاکوبی کردند تا زمانیکه زیرتانکهای  روس، پولیگونهای پلچرخی و دستگاه ترور و شکنجه خاد خرد وخمیر شدند٠ مجاهدین سر بکف که  آمد تا زمانیکه سرشانرا کف دست شان نگذاشته بود برای جمهوری اسلامی دعا کردند، بازکه طالبان آمد و تن نحیف زن شان را شلاق شریعت اسلامی سیاه وکبود کرد گفتند همان نجیب و ربانی خوب بود، باز برای رفتن طالبهاو آمدن کرزی این غلام بچه قصر سفید جشن گرفتند، مردم ما واقعا" حافظه تاریخی خودرا از دست داده اند که باز چگونه بدنبال این جباران تاریخ چون گله های سرگردان راه افتاده اند٠                      

همه بجان هم افتاده ایم و اگر واقعا" وحدت ملی میخواهیم باید نخبگان ما  برای حل معضله زبانی و هویتی یک جبهه متحد فرهنگی بسازند واز تربیون آن  تضاد های حاد را با شیوه دیالکتیکی و منطقی به بحث بکشند  بی آنکه بخواهد عقيده‌ سخيف خودرا  به‌ کرسى‌ بنشانند تا بحقیقت برسند٠چرا از شک ومباحثه منطقی می هراسیم ، چرا که‌ تنها و تنها شک‌ است‌ که‌ آدمى‌ را به‌ حقيقت‌ مى‌رساند٠انسان‌ متعهد حقيقت‌جو هيچ‌ دگمى‌، هيچ‌ فرمولى‌، هيچ‌ آيه‌اى‌ را نمى‌پذيرد مگر اين‌که‌ نخست‌ در آن‌ تعقل‌ کند، آن‌را در کارگاه‌ عقل‌ و منطق‌ بسنجد، و هنگامى‌ به‌ آن‌ معتقد شود که‌ حقانيتش‌ را با دلايل‌  علمى‌ و منطقى‌ دريابد٠
انسان‌ آگاه  فقط‌ به‌ چيزى‌ اعتقاد نشان‌ مى‌دهد که‌ خودش‌ با تجربه‌ى‌ منطقى‌ خودش‌ به‌ آن‌ دست‌ يافته‌ باشد. با تجربه‌ى‌ عينى‌، علمى‌، عملى‌، فلسفى‌، و با دخالت‌ دادن‌ همه‌ى‌ شرايط‌ زمانى‌ و مکانى‌ اش٠
انسان‌ يک‌ موجود متفکر منطقى‌ است‌ و لاجرم‌ بايد مغرورتر از آن‌ باشد که‌ احکام‌ بسته‌ بندى‌ شده ودگم عصر حجر  را بپذیرد ٠
 ما به‌ جهات‌ بى‌شمار به‌ ايجاد يک‌ چنين‌ فضاى‌ آزادى‌ براى‌ تفاهم متقابل‌ نيازمنديم‌:
۱. هيچ‌کس‌ نمى‌تواند ادعا کند که‌ من‌ درست‌ مى‌انديشم‌ و ديگران‌ غلطند. صِرف‌ داشتن‌ چنين‌ اعتقاد خودبينانه‌ ‌ دليل‌ حماقت‌ محض‌ است‌٠
۲. اگر احتمال‌ صحت‌ و حقانيت‌ انديشه ‌يى‌ برود آن‌ انديشه‌ لزوما" بايد تبليغ‌ شود٠ منفرد و منزوى‌ کردن‌ چنان‌ انديشه‌ يى‌ بدون‌ شک‌ جنايت‌ است‌٠
۳. فرد فرد ما بايد بکوشيم‌ مردمى‌ منطقى‌ باشيم‌، و چنين‌ خصلتى‌ جز از طريق‌ بحث‌ و گفت‌ و شنود با صاحبان‌ عقايد ديگر، محال‌است‌٠
۴. معتقدات‌ دگماتيکى‌ که‌ در باور انسان‌ متحجر شده‌ است‌، تنها از طريق‌ تبادل‌ انديشه‌ و برخورد افکار است‌ که‌ مى‌تواند به‌ دور افکنده‌ شود. آن‌که‌ از برخورد فکرى‌ با ديگران‌ طفره‌ مى‌رود متعصب‌ است‌ و تعصب‌ جز جهالت‌ و نادانى‌ هيچ‌ مفهوم‌ ديگرى‌ ندارد.
۵. حقيقت‌ جز با اصطکاک‌ دموکراتيک‌ افکار آشکار نمى‌شود، و ما به ‌ناگزير بايد مردمى‌ باشيم‌ که‌ جز به‌ حقيقت‌ سر فرود نياريم‌ و جز براى‌ آن‌چه‌ حقيقى‌ و منطقى‌ است‌، تقدسى‌ قائل‌ نشويم‌ حتا اگر از آسمان‌ نازل‌ شده‌ باشد٠

به امید شکستن تابو ها برای آزادی فردای کشورما٠

 

* پژوهشی در زمینه

  

                                  

                                                        

        

            اگر قلمم را چو شیشه یی بشکنند،

 

                      برنده تر خواهد شد                 

      نگرشی بر ترور های روانی و شخصیتی :

 

 شوونیست ها برای ترور روانی وشخصیتی  نویسندگان دگراندیش وفرهنگساز گام بگام کمین درکمین پشت پورتال نشسته اند تا باایجاد فضای زهرآگین ترس، دلهره و سانسور،  قلم ها را شکسته و اندیشه  را بدار بیاویزند وگاهی هم فسیل شدگان کرملین که تاریخ سرزمین خود را به گسترده گی تراژیدی های خونین دیروز، امروز وفردا ننگین کرده اند وخود بدون کوچکترین دغدغهء وجدان در زیر چترغرب خفته اند، در همسویی وهمآهنگی ملیتی با فاشیستها از طریق رسانه ها به سرکوب وترور روانی و شخصیتی، آزاد زنان و آزاد مردانی می پردازند که آبروی تاریخ وفرهنگ سرزمین شان اند،  این آزادگان ستون های ماندگار هویت فرهنگی وهویت زن افغانستانی اند، چه بیدریغ که آزادگی در تابوت تاریخی ستمکیشان نمی گنجد !

  اتهام بستنها ، سرزنش ها و ترورهای روانی و شخصیتی که ازخصلت ها و ویژه گی های تاریخی احزاب استالینی و فاشیستی است این دو جریان را باهم پیوند ناگسستنی می بخشد و سرشتِ بنیادین شان است،   تبعید کردن سخاروف و تروتسکی یکی بعنوان بیمار روانی و دیگری بعنوان جاسوس،  بیانگر مانیفیست این احزاب برای مبارزه با مخالفان سیاسی است که بعد هم به ترور فزیکی می انجامد وتبر استالین مغز تروتسکی را فرومی پاشد٠ استبداد فکری، حسادتها ،عقده های خود کوچک بینی ونداشتن استدلال محکم در برابرمنطق زمان است که آنها را به جنون ترورها  و سركوب دگر انديشان در تمامي شكل های آن میکشاند٠

۰

شوونیست ها با ترور های روانی وشخصیتی" اگربخواهند قلمم را چون شیشه ای  بشکنند برنده تر خواهد شد" که با پرهیز از یأس و با چراغی از امید در دست، به راهی می روم  که برگشت ناپذیر است  به راهی که مرا در گستره های دیگری می برد واز مرگ هم هراسی ندارم،  من اصولا" آزادگی وآزاد اندیشی را از پدرم  آموخته ام که بخاطر آزادی انسان در بند، هژده سال از عمر خویش را در پشت میله های سیاه زندان سلطنتی سپری نمود، شعرگفت، نثرنوشت ومقالات انتقادی اش ضربت محکمی بر پیکرارتجاع و استبداد زمانش بود٠ وهیچگاهی هم  ننگ بوسیدن " چکمه ی خون آلود جلاد" را نپذیرفت، من از کودکی درد ورنج مردمم را باز یافتم وباز شناختم، آنقدر به آزادی عشق ورزیدم ومعتقد شدم تا آزادی انسان دیگری رابه بند نکشم وخود برای آزادی بمیرم، بروید روح آزادیخواهی پدرم رادرآثار همه مورخان جستجو کنید، نه آن مورخانی که برتن جنایتکاران تاریخ ردای اسطوره می بافند ودرنیافته اند که واقعیت های دردناک ازلای انگشتان زمخت شان بگونه یی می گریزند وامواج خروشانی می شوند که پشت هر افسانه واسطوره یی را می شکنند٠       

                                                          

انسان آگاه برأت جنایات گذشته را با جعل  نمی نویسد وسفسطه نمی بافد، واقعیت را از زندان زمان و مکان رهایی می بخشد تا خون صاف دررگهای زمان جاری شود٠ من با نظر داشت اصل تعهد ومسوولیت در برابرمردمم  فلم " تکاپو برای قبایل گمشده" را به نقد کشیدم تا به اندیشهء خانمانسوز صهیونیسم بپردازم  و این حقیقتِ شگرف را در گوشی دل" جادوگران قبیله "  زمزمه کنم  که هویت دوگانه جان وتن شانرا در برهوت سوخته ی زمان گرفتار کرده است و شعله های خشم شان تاریخ واقعی سرزمین  ما را با قهر  بلعیده است، قبایلی ها با تحجر فکری سخت در یک فرهنگ استتیک گیر افتاده اندوهرگز همآهنگی با فرهنگ دینامک شهری ندارند، تهاجم فرهنگی و سنت های بدوی از درون و برون، پیکر و جانِ جامعه را به اختلال و پارگی کشانده است، اما شوونیست ها به عوض استدلال منطقی در برابر نوشته ام ویا اعتراضی برعلیه مرکز پژوهشهای  علمی یهودها در مورد فلم  " تکاپو برای قبایل گمشده " سکوت نمودند تا با انتقام گیری فاشیستی وساختن سناریوی " افغان اصیل " بحث یهودیت را ازمسیر اصلی آن منحرف وخاموش کنند و به اصطلاح لنین  " خاله زنک بازی " دربیاورند و برای  بازی سناریوی " افغان اصیل"  از خانمکی  چون "عروسکی کوکی " استفاده ابزاری نمایند ، که وی را در سطحی نمی بینم تا به آن بپردازم ،  درون مایه ی احساس و اندیشه ام  نقد و اعتراض راستین و پیوسته یی  روی مناسبات  شوونیستی  است  که سایهء شوم خود را همه جا گسترده است. با آنکه شیوه ی ام نقادانه و با مستبدین  وزورگویان سرِ ستیز دارد، اما مایه و سرشت آن همیشه عشق و تعهد  به انسان  است؛ این دو ویژگی ژرفای کار واندیشه ام را می سازد٠   

        

تلاش برای نابودی یک اندیشه مرگ آن اندیشه نیست وتلاش برای خاموش کردن  صدایی،  ترس از توانایی آن صداست٠ دولت های سرکوبگر شوونیستی به پهنای وسیع سانسور وجنگ تبلیغاتی روانی را علیه روشنفکران آزاده ومتعهد ازطریق رسانه های فاشسیتی خودراه انداخته اند تا درموج بعدی به ترورفزیکی آنها متوصل شوند، ترورهای رسانه یی با زهر پاشی، هذیان گویی ، تهمت زنی ،دروغ پردازی وشایعه پراگنی از طریق سازمانهای سیاسی فاشیستی دهن انتقاد کنندگان را بسته وقلم ها را شکسته اند و گاهی هم سکوت مرگبار وسازشکارانه  فضای رسانه ها را فرامیگیرد٠ شمشیر زنان خشونت، ترور شخصیتی را به ابزار عمده مبارزه سیاسی خود برگزیده اند وجاسوسان شان دررسانه های گروهی وصحنه های سیاسی لانه کرده اند٠مسأله ترور روانی و شخصیتی جای مهمی را درمیراث کمونیسم دارد، اما شوونیستها با اعمال زور بر حافظه تاریخی ترورمیکنند این ترور، شکل دادن  شعورانسان بوسیله تحمیل دروغ ها یا به ابتذال کشاندن گذشته است که در ابعاد گسترده آن نقش سرکوب مردمی ومسخ تاریخ رابعهده دارند ۰                       ٠                                                        

گاهی شوونیست ها، تحت شعار دموکراسی با حکم اعدام مخالفت میورزند، اما بگونه یی دیگرمخالفان خود را سیستماتیک اعدام میکنند٠ ازآنجا که ترور یک شخصیت سیاسی، انگیزه های سیاسی  دارد، اما انگیزه بعضی از این ترورها احساس حسادت وعقده های خود کوچک بینی است که ترس را ایجادمیکند ، بعد ترس را با ابزارهای مختلفی وسعت می بخشند ، بیان را خفه میدارند، قلم را می شکنند، اندیشه رابه تبعیدگاه میفرستند و اشکال حادتر  آن زندانی کردن، شکنجه دادن  جسمی و روانی و اعدام است ، این خصلت از فرد به جمع منتقل می شود و در فرهنگ یک جامعه رسوب می کند . این رسوب، باعث جدالی می شود که پیوسته به  تلفات ارزشی انسان و جامعه می انجامد ٠

تجاوز به حريم فردی وشخصی یکی از شیوه های دیگر ترورشخصیت است  که با مطرح کردن راست یا دروغ  در باره زندگی خصوصی وروانی افراد برای خدشه دار کردن و بی اعتبار ساختن شخصيت فرهنگی و سياسی ونظريات مخالفین، دررسانه های فاشیستی شيوه ای معمول و جاری است٠ برخی رسانه ها، به اشاره مقامات امنيتی، با انتشار اطلاعات نادرست درباره زندگی خصوصی قربانیان و متهم کردن او به اتهامات به اصطلاح اخلاقی و شخصی در کنار اتهامات سياسی جایگاه ویژه یی دارد، در احزاب سیاسی وگروهای رسانه یی خصوصيات و زندگی شخصی رقبای سياسی و فکری، گاه جای تحليل متن و بحث های منطقی را می گيرد وبه حربه اصلی مبدل می شود یا با شگرد دیگری" گرفتن غلطی املایی وانشایی"  که بگونه یی گریز از اصل موضوع ومنطق زمان است متوصل می  شوند ٠  اگر به زندگی خصوصی و گذشته های ننگین  سیاسی و اخلاقی خود این  توطئه گران  نگاه کنید، خودمرگ انسانیت اند ۰

مطلقگرایی و خود برحق بینی ازعلل دیگر ترورها و قتل های  درون حزبی و سازمانی ست. مطلق گرا و"خود برحق بین" که بی هیچ تردیدی رفتارش را به سود ایدیولوژی و تفکر سیاسی خود می داند،  نه تنها فقط  دست به " ترور شخصیت " حتا قتل مخالفان  داخل حزبی خودنیز می زند ٠ 

  

نادیده گرفتن حرمت و کرامت انسانی از علل ترور وترورشخصیت " درون حزبی" ست. تا هنگامی که عضوی پذیرای ایدیولوژی, تفکر و رفتارحزبی و سازمانی رهبری است, فرد قابل پذیرش و انسان تلقی می شود, مخالفت با رهبری مطلق گرا وخود بزرگ بین،  عضو انتقادکننده را فاقد حرمت وکرامت انسانی می کند, که به اتهام روانی و یا جاسوسی ، ترور شخصیتی یا فزیکی می شود و سناریوی قتل رفیق حزبی خودرا می نویسند که یکی ازین سناریوها  قتل استاد فلسفه " میراکبر خیبر" است ؟؟؟

٠

من همچو پدرم  بعنوان یک انقلابی کلاسیک، بعنوان یک عصیانگر ضد نژاد پرستی وستم از ترورهای شما هرگز نهراسیده ام وبیدی هم  نیستم که ازهر بادی بلرزم ، احساسات مردمم مرا به پهنه های دیگری می کشاند ، که شما را آنجا راهی نیست، در فرجام پیره مرد پورتالی که نقش "یاگو" شیطان درامه ی  "اتللو" را بازی میکند باید بداند که مردم  حافظه تاریخی خودرااز دست نداده اند وبازیگران سناریوی "افغان اصیل" زمانی با نعره های سووتیستی روی تانکهای سربازان روسی گل می انداختند مگر با دید "هومانیستی !؟ "  به چرخ های پولادین تانک های روسی نگاه میکردند که در چمبره های آن گوشت وخون "افغان اصیل" چسپیده بود وخیابانهای شهر را رنگی از خون وفریاد میزد ؟ مگر آنروز برای مرگ یک خرس قطبی سرود " به دبیره " را سر نمی دادند ؟  وامروزبا از خود باختگی درزیر آفتاب بی رمق فاشیسم خفته وبازمنتظراشاره پوتین درکمین نشسته اند ! 

آیااین آماتور های  خاکستری به کران ناپذیری اندوه و رنجهای مردم خود لحظه ای اندیشیده اند؟

پایان 

 "غزل در خاک و صدای برف " را از رادیوی رنگین کمان بشنوید و دانلود کنید :  اینجا کلیک کنید     Download this episode (15 min)  

          

+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 20:22 |
 

 

من دیدگاه واندیشه مستقل خودرا دارم 

 درین اواخر رسانه های گروهی انترنتی فرهنگ انسانی راسخت لطمه زده اند و یک عده عناصر بی هویت وبی استعداد چون گیاه های هرزه درمرداب ولجن رسانه های گروهی  روئیده اند واز همان لجن تغذیه می شوند، از شبکه های جاسوسی پول میگیرند وبرای دست یافتن بیک شهرت کاذب (آدمکها وسایت های اجیر) را برای نوشتن مقالات بنام شان ونشر وتبلیغ آن دربدل پول استخدام می نمایند تا فانتیزی پردازان کم سواد این علف های هرزه را نیلوفرآبی، قهرمان، نویسنده ، شاعر ، ژورنالیست ، داکتر، سایکولوجست و مورخ جا زنند که این قهرمانان زالو صفت درزنجیره ی  دیرینه سال زرو قدرت چسپیده اند ٠

با در نظر داشت این فضای مکاره و زهرآگین خواستم بعد ازین نوشته های صرف در" وبلاگم" ویکی دو  وبسایت مورد اعتمادم نشر شود وبس ، ازنشرنوشته هایم درسایت های که ارزش های انسانی را به پای وابستگی های تنظیمی ریخته اند، دوری می جویم، زیرا نه من قهرمان استم ونه هدف وراه مشترک با آنها دارم، بلکه انسان ساده ، خود ساخته ومستقلی استم با ویژه گی های  اندیشه ی خودم ٠  

 من اصولا"به این گله سازی های حزبی وتنظیمی اعتقادی ندارم واین مسلمانی که آنجا زنی را بجرم، ناگزیری فروش تنش برای شیر کودکش، حکم سنگسار میدهد، اینجا برای زن هوس بازی شعر و مدیحه می سراید ومبارز زن  قهرمانش!؟ میخواند واگر راه وهدف من با این قهرمان  یکی باشد همین اکنون حکم اعدام خودرا خود امضاء میکنم ٠ 

هیهات ! ارزش ها از وجدان و تمیزکردن ها از تفکر انسان رخت بر بسته است ، من ازین توطئه گران روزگار در شگفتم که چه آسان آدمک های وابسته به تنظیم هارا قهرمان زنان مبارز جامیزنند وآسانتر ازآن انسانها خود ساخته ومستقل را روپوش گند شان میگردانند و ترورشخصیت مینمایند، امااین خفاشان نمیدانند که پولاد آزادی را زنگاری نیست، بنا"به خویشتن خویش بپردازند ٠ 

  اگر بخواهند با این شگرد های مزورانه ونا جوانمردانه آخندی ، گیاه های هرزه را چون پیچک به تنم بپیچند تا خشکم زند واز چوب خشکم دسته یی تبر برای درهم کوبیدن مخالفین  شان بسازند ویا ازقلم برنده ام  دشنه یی  برای انتقام گیری دشمنان شان  بسازند،  که خود شهامت و توان  دفاع از خویشتن  خویش  ندارند ، ‌آنروز قلمم شکسته باد٠      

 بازهم  بگفته شاملو" روزگار غریبی است نازنین !" ومن میگویم  روزگار مرگ انسانیت است  گله های سیاسی !

                   

             آیااعدام کامبخش مرگ انسانیت نیست ؟

 در عقیم ترین فصل تاریخ که سرزمین من وتو زندان قرن  است، کامبخش از پشت میله های زندان ابوالغریب سرود " آزادی اندیشه " میخواند وبا خون خود شعار خشمگین وسوزان نسل جوان را فریاد میکند که رستاخیزی بپا کنید٠                                                                              

 با دریغ  و درد ( قاضی شنواری)  با یک توطیه پلان شده میخواهد انتقام تباری بگیرد٠

اعدام کامبخش بجرم " آزادی اندیشه "  خطرناکترین پرتگاهی  است  که کرزی را تهدید خواهد نمود٠

دستگاه قضایی خون آشام کرزی( قاضی شنواری)  خون نو جوانی رامیریزد که "سرود آزادی" میخواند، " سرود رهایی "من وتو را میخواند وبا خون خود نقشی بردیوار سنگی سرزمینی میزند که آنجا اندیشه اعدام می شود٠

 اگر کامبخش اعدام شود، خونش چون خون نقشبندی درشیار های کلاه کرزی که " سیا "بر سرش گذاشته است جریان خواهد نمود، اما توفانها بپا خواهد کرد، که ارتجاع سیاه مذهبی، ملایان  عصرحجرو ریس جمهور قلابی را درخودغرق خواهد نمود٠

بدفاع از کامبخش به پا خیزید، اگر کامبخش اعدام شود؟

 من وتو با سکوت جبونانه، چون کرزی وجبهه متحد مسوول مرگ وی خواهیم بود، اگر کامبخش اعدام شود، به کران نا پذیری اندوه مادرش فکرکنید!

 اگر جلادان مذهبی !؟ اعدامش کنند، ملت مرده و خاموشی خواهیم بود ومرگ انسانیت را صحه خواهیم گذاشت، چگونه خاموش خواهیم زیست  ؟   چگونه مرگ انسانیت را نظاره خواهیم کرد ؟ وچگونه دیموکراسی کرزی را درود  خواهیم فرستاد  ؟؟؟

مرگ آدمیت

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است

 سینه دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی،  پاکی ، مروت ، ابلهی است!

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

روزگار مرگ انسانیت است:

من ، که از پژمردن یک شاخه گل،

از نگاه ساکت یک کودک بیمار،

از فغان یک قناری در قفس،

از غم یک مرد در زنجیر ، حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام،

زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوسبت.

مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست،

وای! جنگل را بیابان می کنند.

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند!

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردان با جان انسان می کنند!

صحبت از پژمردن یک برگ نیست.

فرض کن:

مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست.

فرض کن:

یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست.

فرض کن:

جنگل بیابان بود از روز نخست.

در کویر سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور،

صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق،

گفتگوازمرگ انسانیت است

" فریدون مشیری"

 

   ثریا بهاء                        

  

         فاشیستها در تکاپوی  ترور من    

 بعد از نشر دو نوشته ام  یکی زیر عنوان " تکاپو برای قبایل گمشده " در مورد هویت صهیونستی

 یک تعداد  قبایل پتان بود که قرنها  به سرکوب وحشیانه ی ملیت های غیر پشتون پرداخته اند،  نوشته دومی  ام زیر عنوان( نقد وبررسی فلم "تکاپو برای قبایل گمشده ") بود که فلم را به نقد کشیده بودم با چهار بخش ودیو کلیپ فلم  که چون تند باد توفنده یی برهویت مشکوک شان فرو غلتید ، بعد از آرامش توفان هویتی در شهر همبورگ آلمان مجلس خصوصی در یک هوتل برگذار نمودند، درین مجلس  فاشیستهای مشهور فرسوده مغزچون روستار تره کی ، مجهول الهویت سیستانی ، معلم فارسی کورس اکابر معروفی وچند فاشیستک خوردوبزرگ دیگر از" فلم تکاپو برای قبایل گمشده"  دسته جمعی دیدن نمودند تا مدرکی برای رد آن دریابند و دندانهای مرا بشکنند ، اما دیدند که فلم را مرکز پژوهشهای جهانی یهودیان چنان قوی ومستند ساخته است که این مردنی ها را یارا وتوان رد وسفسطه گفتن نیست ، با سکوت مرگبار تصمیم گرفتند که در مورد بحث یهودیت خاموش باشند ، اما به ترور شخصیتی و بعد ترور فزیکی من برنامه ریزی کنند وهمان بود که خانمکهای بی سواد و تازه بدوران "امپریالیسم غرب" رسیده را پیدا واستفاده ابزاری نمودند تا بتوانند مرا در " خاله زنک بازی " خود وایشان بکشند، هردو جریان  دریافتند که من بیدی نیستم که از هر بادی بلرزم و خانمک ها هم فهمیدند که گاهی  روس ها و زمانی فاشیستها از ایشان استفاده ابزاری برای کوبیدن وطنپرستان می نمایند ٠     

 درمورد  مسأله ترور فزیکی ،   پیام ها وایمیل های تهدید کننده برایم می فرستند که   "افغان اصیل "ترا ترور خواهد کرد ! من میدانم که ترور، خون وانتقام فرهنگ قبیله است ، اما فرهنگ من "فرهنگ چون سرو ایستاده مردن است " واین تهدید ها کاری را از پیش نخواهد برد٠ من همه پیام های پرچمی ها و ایمیل های فاشیست ها را حفظ وبا پولیس اف- بی –آی  درمیان  گذاشته ام ٠                                                 

اینها همان های اند که سال قبل درویش دریادلی را رسما" در وبسایت شان تهدید به ترورکردند و دریا دلی فرار را بر قرار ترجیح داد ، اما من عمری را مبارزه کرده ام هرگز فرار نخواهم  کرد ، اگر یک نفر هم باقی بمانم با تنهایی خواهم رزمید واگر بخواهند " قلمم را چو شیشه یی بشکنند برنده تر خواهد شد" ودر فرجام ترور هم  پایان یک اندیشه نیست ٠٠٠     

+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 20:20 |
                                              

" تکاپو برای قبایل گمشده "  

نقد وبررسی فلم 

http://www.youtube.com/watch?v=_6Ue35PxeX0&NR=1

 مقدمه، ویژه گی اندیشه خودم است،  بعد می پردازم به نقد ازفلم و دعوت شما برای  تماشای این فلم روی سایت ٠                                                                                                          

کوه های سر بفلک، رود های خروشان، دریاهای آرام و پهناور،  جنگلهای انبوه، ملیارد ها سال  قبل از پیداش انسان بوده است وملیاردها سال دیگر هم خواهد بود،  اما انسان این موجود حقیر چون ذره ی ناچیزی بر پهنای گسترده جهان میاید ولحظه ی مختصری چون جرقه یی میدرخشدوخاموش می شود ومیمرد، اما انسان برای همین خاک وکوه وسنگ وبیابان چه مرزهایی نمی کشد؟  چه  نژاد هایی نمی تراشد و چه خونهایی نمی ریزد؟  وچه افسانه های جعلی برای دربند کشیدن انسان دیگری نمی بافد ، کوهها ی سر بفلک دریا ها و خاک وسنگ شاهد شقاوت انسان است که میاید به آتش میکشد، میدرد، می کشد و قلب فرزند مادری را می شگافد وخون جوان وگرمش را روی خاک وسنگ وکوه و مرز می ریزد ومیرود، برایش ارزش کوه وسنگ وچوب بالاتر از ارزش خون انسان است!                    

من استغاثه میکنم که دره ها وسنکها، سیراب از خون انسان شده اند، خاک این سرزمین انبار ازآتش وباروت است، مرزبانان تبار می سازند و قبیله وقوم، مرز بندان ایدولوژی و نژاد می آفرینند ومرز شکنان  فریاد بر میدارند  که انسان محکوم به زیستن درین جهان است، ناگزیربا حجم تنش  باید دریک نقطه زمین بیایستد و زندگی  کند، نمی شود از کره خاکی بیرونش افگند ویا درفراسوی مرزهای ابدیت تبعیدش کردو خاک را به نام بابا ی یک قوم  وقبیله سجل کرد و گفت " دا زمونژ بابا وطن! " کدام بابا؟  کدام وطن ؟  کدام خاک؟ ،خاکی که چون میراث بابا هرروز خرید وفروش می شود؟ وطنی که پراز ماین ها وپرازگودالهای سگنسار زنان است؟ خاکی که پرازگورهای بی نام ونشان، پرازاجساد جوانانیست که در پولیگونهای پلچرخی زنده زنده زیر خاک شدند؟ وطنی که پراز تن ظریف، کوچک و نا شگفته کودکانی است که درزیر بمباردمان اشغالگران روسی وامریکایی جان سپرده اند؟ وطنی که پراز پیکر خشمگین زنان خود به آتش کشیده یی است که با قلب سوخته زیر خاک خفته اند؟ وطنی که پر از سنگر های سرد وخموش دیروز وسنگر های گرم و خونین امروز وفردا است، خاکی که پرازکشتزارهای افیون برای تباهی بشریت است، خاکی که پراست از سلاح بدوشان مافیای جهان ؟ وخاکی که آبستن فلسطین دیگری است در بستر زمان؟                                                   ٠                                    

نقد وبررسی فلم

 

فلم "تکاپو برای قبایل گمشده" در سال ١٩٩٩توسط دانشمند کانادایی اسراییلی تبار"سمچا  جیکوبووچی "* * با میتود های فلولوجی و آرکیالوژی تهیه و دایرکت شده است  ودر١٦ اپریل سال ٢٠٠٠ در کانال معتبر تلویزیونی فلم های مستند تأریخی امریکا "کانال تاریخ " ** *به نمایش گذاشته شده است ، اینکه فلم روی کدام انگیزه ها ساخته شده است باید دولتمندان، دانشمندان، محققان، مؤرخان ومنتقدان ما با جیکوبووچی ومرکز تحقیات جهانی اسرائیل ودولت امریکا وکانادا در تماس شوند وفلم را به نقد کشند٠" نقد خود یکی از روشهای مهم به منظور ارزیابی مفاهیم پدیده ها درفرایند تولید است"، فوکویاما می نویسد:" نقد روش بررسی درفرایند گیرنده ودهنده ذهن است که درارتباط دو سویه با نگرش نقادانه وماهیت اثر شکل میگیرد ٠"                  

 

  " فلم تکاپو برای قبایل گمشده " واقعیت دردناک سر گشتکی انسان  قرن بیست یکم است که از اوج تمدن امروزی  بسوی قوم، قبیله و تبارگرایی نژاد پرستانه می شتابد، آن یکی ازمرکزتحقیقات جهانی یهودیان کانادا بدنبال ده قبیله گمشده اسرائیلی ازمسیر "راه ابریشم" به دوطرف  مرز های  "کوه های سلیمان وخیبر پاس"راه میافتد واین دیگری ازمیان قبایل قرون وسطایی لبیک می گوید، آن یکی از هویت اسرائیلی چند قبیله پشتون سخن میگوید واین دیگری اشک حسرت در دامن هجرت میرزد، فیلسوف یهودی تباراز میتودهای علمی فلولوجی و آرکیالوجی سود می جوید، اما پتان با صداقت  اعتراف به فرزند اسرائیلی بودن میکند، نگاه های دو گمشده بهم گره میخورد و زمان به دوسه هزارسال، عقب برمیگردد وآنجا توقف میکند، عواطف ونیازهای انسانی به گونه ی دراماتیک آن اجتناب ناپذیرمیگرددوفلم ازاوج احساسات تباری وخونی به تمایزهای فرهنگی وعقیدتی اسلام و پشتونوالی می پردازد، که سنت های خشن وانعطاف ناپذیر قبیله سد مستحکمی است برای پذیرفتن نیمه یی از سنت های اسلامی که بانرمش وفروگذاشت توأم باشد٠خشونت، خون وانتقام درسنت های قبیله واعتراف به فرزند اسرائیل بودن در این فلم بازتاب روشنی دارد که افق های تازه یی را می گشاید برای پلان های دولت اسرائیل درین منطقه ٠

بخشهای فلولوجیک فلم:                                                                      

 فلم با کوچی گری و شترهاآغاز می شود که در اثر حمله آسوری ها قبایل اسرائیلی   سرزمین شانرا ترک گفته درمسیر راه ابریشم پراگنده می شوند، کوچی های دوطرف مرزخیبر پاس رسوم ، سنت ها ، لباس، قیافه  وشرایط زندگی کوچیگری را طی دو سه هزار سال به همان حالت بدوی آن حفظ کرده اند٠  

انگیزه کار جیکوبووچی نام افغانستان میباشد که اولین مدرک ادعایش واژه " افغان " است ٠ "افغان اسم پسر ساوول پادشاه اسرائیل بود" همچنین ستاره یی راکه سمبول حضرت داود است در منازل ومعابد اکثر پتانها کشف میکند، همچنان قبایل گم شده ی اسرائیل را بنامهای وزیری(نذیری)، افریدی (افراهیم)، گدون (گد)، ربانی( روبین) و شنواری (شن ون ) دربین قبایل پتان می یابد ، درمنطقه خیبرپاس در بازاری این اقوام را ملاقات، بازیابی و باز شناسی میکند ومی بیند که مردان قبیله وزیری نیز دهل میزنند، اتن میاندازندو به دور حلقه ی بدویت می چرخند ومی چرخند، باخشونت کاکل میزنند وسروگردن می شکنند٠جیکوبووچی میگوید  که: مردهای قبیله یهودی" نذیری" نیز موهای خودراقطع نمیکردند٠ (مطابق احکام تورات " اطراف سر خود را نتراشید٠" )**** جیکوبووچی درجرگه یی از مردپتانی سوال میکند که: شما  اسرائیلی استید؟                                      

 

 جواب:من وقتی که جوان بودم  وهنوز ریش نداشتم  پدر کلانم که ١١۵  سال عمرداشت  برایم میگفت: ما از اسرائیل آمدیم واولاد اسرائیل استیم،اما جوانان  درآن سن به تاریخ دلچسپی ندارند، مگر حالا میخواهم بفهمم ما اصلا" از کجا هستیم ؟             

 

محمود عشرت، پیر مرد ریش سفیدی که بزرگ قریه است میگوید:  ما از کجا آمده ایم؟  پدرکلانم میگفت : ما از اسرائیل آمده ایم و اولاد اسراییل استیم ،  یهود ها مثل ما پتان اند٠

 

جیکوبووچی  میگوید:  پتان ها قوانین دیگری دارندبنام پختونوالی که بالاترازقوانین اسلامی است ودرجمعی از برزگان قبیله می پرسد که پختونوالی چیست ؟                                           

قاضی داکترعبدالعزیز پتان با چهره بشاش میگوید:  پشتونوالی واقعا" یک دین است که از خودقوانینی دارد، بدان معنی نیست که مابه قرآن عقیده نداریم، مگر ما بچیزیکه  واقعا"  درقرآن است عمل نمیکنیم وهمین اصطلاح است که پشتونها نیم قرآن را قبول دارند ٠         

جیکوبووچی ازخان می پرسد چه فرقی بین قوانین اسلامی و پختونوالی است ؟         

 ولی خان بزرگ قبیله ی پتان جواب میدهد که : پختون یا پتان یازده قبیله است که قانون عمومی ما شریعت اسلامی است، اما ما پشتون ها قوانین خاص پختونوالی خودرا تعقیب میکنیم ٠       

جیکوبووچی بازمی پرسدکه مثالی بیاورد از تفاوت های قوانین اسلامی وقوانین  پختونوالی ؟ 

خان جواب میدهد که: پشتونوالی یک قانون بسیار شدید و غیر قابل بخشش است یعنی " چشم در عوض چشم است " ٠ دراسلام برای زنا شواهد میخواهد اما در پشتونوالی به مجرد کوچکترین شک هردو متهم را به قتل میرسانند  وجای برای سوال باقی نمی ماند ٠ در قبایل پشتونخواه اگر شخصی جنایتکار به قبیله پناهنده شود، جنایتکار حمایه می شود ٠                                                                              

 جیکوبووچی با دست آوردهای آرکیالوجی از قندهاروجلال آباد دیدن میکند، جمجمه های انسان و سنگهای قبر را که از وقت آشوکا است بدست میاورد، قبلا" فکر می شدکه بخط سانسکریت است اما خط ارامیک " عبری" بوده است ٠ بازدرمحله یی  دیگری نوشته های  سنگ های قبرها رامیخواند!

  پیر مردی که کنار چاهی ایستاده ازوی می پرسد که چگونه این خط ها را  میتواند بخواند؟ میگوید نوشته ها عبری است پیر مرد با ناراحتی میگوید:هیچی نگواینجا همه مسلمان اند ٠

جیکوبووچی میگوید:                                                            

 من احساس کردم که دروغ گفته نمی توانم با آنکه در خطر بودم گفتم: من یهودی استم٠                   

پیر مرد عینک خود را کشید ،  اشک از چشمانش جاری بود ومرا در آغوش فشرد وگفت :  

 توبرادرمن استی ! جیکوبووچی در جلال آباد می بیند که دختری شمع  را زیر سبدی روشن میکند از دختر می پرسد که چرا شمع را زیر سبد روشن  میکنید ؟ دخترک با ساده گی میگوید نمیدانم ! 

جیکوبووچی میگوید: این یک رسم یهودیت است که شمع ها  رادر شامهای  جمعه  روشن میکنند و بعضی ها با سبدی شمع را می پوشا نند . ( اصلا میخواهند هویت یهودیت خود را پنهان کنند؟*****)درفلم مطالبی زیادی نهفته که بیان همه از حوصله این نقد خارج است ٠                                   

  بازهم تکرار میکنم که به باور من نه آریایی بودن مایه افتخار است ونه یهودی بودن مایه شرمساری،  ولی آنچه واقعا" مایه شرمساریست که  انسان با اندیشه ی نژاد پرستانه وارد تاریخ شود٠  اینکه چرا دانشمندان یهودی بعد از دو سه هزار سال در تکاپوی قبایل گمشده ی خویش اندمسأله  ابعاد مختلفی را بخود میگیرد،  یکی  بعد انسانی وعاطفی آن است،  دیگری  ابعاد تاریخی و سیاسی آن ،  اما وحشتناکتر ازهمه ابعاد نژادپرستانه و صهیونیستی این اندیشه است  که روشنفکران شوونیست ما آگاهانه و قبایلی ها با تحجر فکری  نا آگاهانه در مسیر چنین اندیشه یی گام برمیدارند٠ بار نخست دیدن این فلم برایم تکان دهنده بود، اما مسوولانه وصادقانه  ریسک معرفی این فلم را پذیرفتم  تا زنگ خطری باشد برای قبیله پرستان و  شمارا نیز به تفکر سیاست مداران جهان متمدن کشانیده تا اندکی با ژرف پویی به پهنای  بدبختی مردم فلسطین بنگرید وبیندیشید ودرنگی بر صهیونیزم کنید٠                            

صهیونیزم را به دو مفهوم مذهبی وسیاسی آن باید نگریست :                                                        

  ۱- صهیونیزم مذهبی :                                    
در میان متفكران یهودی، دو گونه اندیشه و طرز فكر را می‌توان مشاهده كرد. برخی از آن‌ها روحیه مذهبی داشتند و بیشتر جنبه عرفان یهودی را مطرح می‌كردند و بزرگترین آرزویشان، قیام یهودیت بود.

  ۲-صهیونیزم سیاسی:

صهیونیست‌ها برای تشکل یهودیان جهان و برآورده شدن  اهداف و سیاست‌های شان  در قرار داد ها  و مكالمات خودعموما واژه یهود را بکار می برند و سنگ ملت یهود را بر سینه می‌زنند و چنین القا می‌كنند كه منافع ملت یهود را دنبال می‌ نمایند، در حالی كه جنبش صهیونیزم، جنبشی سیاسی و فرزند استعمار انگلیس و امریكا است ، هر چند مبانی فكری نژاد پرستانه خود را از كتاب‌های تحریف شده یهود گرفته‌اند.
خانم «گلدامایر» و «بگین» می‌گویند:
«این زمین به ما وعده داده شده بود و ما بر آن حق داریم.

اما صهیونیزم سیاسی با "تئودور هرتزل" زاده شد كه دكترین خود را از سال ١٨٨٢م تدارك می‌دید. او این تئوری را در كتاب خود به نام «دولت یهود» مدون ساخت و پس از نخستین كنگره صهیونیست جهانی در شهر «بال» سوئیس (١٨٩٧م.) به كاربرد ٠"هرتزل" برخلاف صهیونیست‌های مذهبی، به خدا شكاك بود. او كه اشتغال خاطرش عمدتا نه مذهبی، بلكه سیاسی بود، مساله صهیونیزم را به شكلی جدیدی مطرح كرد كه در مجموع می‌توان عناوین اصلی طرز تفكر سیاسی او را در مطالب ذیل خلاصه كرد:
١- یهودیان سراسر دنیا، در هر كشوری كه باشند، در مجموع یك قوم را تشكیل می‌دهند.

۲- یهودیان، غیر قابل جذب و ادغام در ملت‌هایی هستند كه در بین آنان زندگی می‌كنند و در آنهابه  تحلیل نمی‌روند. (نژاد پرستی)
٣- یهودیان همه وقت و همه جا تحت آزار و ظلم بوده‌اند٠ «ترحم جهان را برمی انگیزند»٠
راه‌حل‌هایی كه «تئودرو هرتزل» از عناصر بالا استخراج می‌كند، نفی و رد ادغام یهودیان در ملت‌های دیگر، ایجاد نه تنها یك كانون و مركز فرهنگی برای اشاعه ایمان یهودی،
بلكه دولتی یهودی است كه تمام یهودیان جهان در آن مجتمع شوند.
نكته دیگرآنکه این دولت‌ها باید در یك محل خالی و بی‌مدعی مستقر شوند؛ این بدان معنا است كه نباید به مردم بومی اهمیت داد و آن‌ها را به حساب آورد
. در فرمول بندی «هرتزل» به حضور مردم فلسطین، نه در كتاب او و نه در مجالس پایه گذاری نهضت جهانی صهیونیزم هیچ گونه اشاره‌ای نشده است. عدم وجود مردم فلسطین از اصول مسلم و اساسی صهیونیزم سیاسی است و این اصل مسلم ریشه و منشا تمام جنایات بعدی آن است. خانم «گلدامایر» در «روزنامه ساندی تایمز» اعلام می‌كند:
«فلسطینی وجود ندارد این طور نیست كه تصور كنیم كه یك خلق فلسطینی در فلسطین وجود داشته باشد، ما آمده‌ایم آنان را بیرون كرده و كشورشان را گرفته‌ایم، آنان اصلا وجود ندارند.»                           

 اگر دولتمندان ،دانشمندان ومؤرخان  ما فکرمیکنند که سناریوی این فلم بر پایه ی واقعیت های تأریخی استوار نیست و روی هدف خاصی ساخته شده است  می توانند بر مرکز تحققیات علمی یهودیان و کانال  فلم های مستند وتأریخی امریکا وکانادا رسما" اعتراض نمایند و ایشان را به محکمه بکشانند و طلب جبران خساره واعاده حیثیت نمایند، این حق قانونی هردولت وهر انسان درامریکا وکانادا است ،  اگر  فکر میکنند که این فلم برمبنای شواهد وواقعیت های تأریخی ساخته شده است، باید به خویشتن خویش بپردازند و مثل انسان با ملیت های دیگر درین سرزمین زندگی کنند، زندگی در کره زمین حق همه انسانهااست ،  اگرانسان به آن سطح بلوغ فکری برسد که دیگر مرز،  تبار، نژاد وایدولوژی های برده سازی  نباشد صلح در سیاره مابرخواهد گشت٠                                                                                                 

برای دیدن مکمل فلم که در ۴ بخش تهیه شده به  لینک زیر کلیک کنید http://www.ariayemusic.com/dari4/siasi/sorayabaha6.html

اشاره ها:

(١)

We have Robin, Gad, Ephraim and Shimon four more. So we did actually located nine of the tribes. Or we put it differently. We think we located nine of the tribes. If we haven’t located nine of the tribes, than it a very strange coincidence is going on that you have all these people with biblical names, with biblical practices, within Israelite memory, exactly they should be according the biblical map! Some one if come with another explanation, I am open to it. I could  understand it.                                                         

"حالا ما قبیله روبین، گاد، افراییم شمون را داریم یعنی چهار قبیله دیگر! بدینترتیب ما د رحقیقت موقعیت 9 قبیله دیگر را تثبیت نمودیم. بیایید سوال را طور دیگر طرح کنیم یعنی ما فکر میکنیم که 9 قبیله را تثبیت کرده ایم. در صورتیکه ما این 9 قبیله را تثبیت نکرده باشیم پس ما به اتقاقات خیلی شگفت آوری روبرو گشته ایم. یعنی ما مردمانی را سراغ نموده ایم که با نامهای انجیل و عنعنات انجیل و در چوکات خاطرات اسرائیلی زندگی دارند که مطلق با نقشه  انجیل مطابقت میکند. احتمالا اگر کسی با توضیحات دیگر پیش آید،  من حاضرم که او را بشنوم ."

http://www.youtube.com/watch?v=_6Ue35PxeX0&NR=1

http://www.youtube.com/watchv=4QNZQJ8wOmo&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=SVmznEjxVnI&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=UDRB6AW9yX8&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=_jMhCj7VS0o&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=U48n5-GfLnQ&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=jC66m5gtChU&feature=related

                                                                                                 

 

“Quest for the lost tribes” *

 Simcha   Jacobovic** 

History channel***     

+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 20:17 |

                                              

" Quest for the lost tribes "

 

" تکاپو برای قبایل گمشده "

 

ثریا بهاء

                                                       

 

آروزها وامیدهای انسان کران نا پذیر است واین کران ناپذیری آرزوها یکی ازبزرگترین تیره   روزی های دوران ماست، چه آدمی می تواند  به تلخکامی و تیره بختی خویش بستیزه برخیزد     

و تکاپوی زندگی درژرفای روح آدمی جان گیرد، در چنین تکاپوی که میخواستم ریشه های      خشونت رادر آیین قبایل دریابم که چرا بافت بدوی قبیله طی هزاران سال تغییر نمیکند؟ چه بیدریغ درکتابخانه دانشگاه استنفورد با فلم مستندی برخوردم  بنام " تکاپو برای قبایل گم شده " که     بنیان فکری مرا متزلزل کرد وخواستم چون سرو ایستاده بمیرم، این فلم چون آذرخشی برپیکر  نژادپرستان فرومی غلتد و تند باد توفنده ی بر پامیدارد که تاریخ ستم برمردمان اصلی این      سرزمین رادرابعاد گسترده ی آن دگرگونه میکند،  فلم مستند " تکاپو برای قبایل گم شده " سیلی محکمی است بر چهره زردهویت باختگان ایلی، که باهویت یهودی درمرداب اندیشهء نژادپرستانه ی صهیونیستی خویش فرومیروند وآنچه روی مرداب  باقی میماند همانا صلیب شکسته هتلراست با ماسک آریایی٠                                                                                                

اصولا"برای من نه آریایی بودن مایه افتخاراست ونه یهودی بودن مایه شرمساری، ولی آنچه واقعا"مایه شرمساری است که انسان با اندیشه نژاد پرستانه"صهیونیستی" یا "آریایی"  وارد تاریخ شود، باشندگان اصلی این سرزمین ها را بیگانه پنداشته به آتش وخون کشد وبا سیاست نسل زدایی به شیوه  تبار اسراییلی خود فلسطین دیگری بیآفریند٠ من به یهودی بودن چند قبیله پشتون کاری ندارم ، تنها می خواهم با نگاهی به معتبر ترین اسناد تاریخی وتحقیقی  فیلسوف هاودانشمندان  ارکیالوژی و فلولوژی یهودی،  بر گوشه تاریخ " افغانه " نگاهی داشته باشم،  از آن روکه بخشی از باور های امروز ما وروزگار که درآن به سرمی بریم، برخاسته ازهمین رویداد است٠ رویدادی دهشتناکی که ریشه ی فرهنگ واندیشه رادراین سرزمین سوزانید٠ تخم ریاوترس را در برهوت سوخته ای که به جا نهاده بود پاشید٠ همه دست آوردهای چند هزار ساله ی یک فرهنگ  سترگ را با تیغ و تازیانه، درشعله های سرکش دشمنی، نفرت، انتقام ونادانی سوزانید٠ زبان وفرهنگ واخلاق ودین وآیین این مردمان را به نابودی کشانید که امروز، زخم آن تیغ وتازیانه برچهره وشانه  های ما پیداست ٠                 

تازش اسرائیلی تبارهای مابا شبیخون به تاریخ آغازمی شود، شبیخون وتاراج بخشی از فرهنگ قبیله است٠ زندگی باشتروکاروان وبیابان وخیمه وچاه برای شبخون وغارت است، فرهنگ قبیله پراست ازخنجروکمین ونیرنگ وفریب وخشونت و خون وانتقام ٠            

 یهود تباران قبایلی با فریبی بزرگ درآستین وارد تاریخ سرزمین مامی شدند وامروز شبیخون بزرگتری را درکمین نشسته اند، گام بگام کمین درکمین اهریمنانی ازمیان دوزخ برخاستند تا زیبایی، عشق وانسانیت را به مسلخ کشند وبرای خدایان قبیله قربانی کنند٠    

قبل ازاینکه پاسداران راستین آیین های قبایل گم شده اسرائیلی برمن خشم گیرند وخونم را در بشکه های سوزنی بریزند، بایست  مردم ما ومردم دنیا  فلم مستند وباعظمت "تکاپو یا جستجو برای قبایل گم شده " را که با آخرین دست آوردها ومیتودهای آرکیالوژی وفلولوژی مرکز تحقیقات تاریخی یهودیان تهیه شده است  تماشا نمایند، من آنچه رامختصر ونقد گونه درمورد این فلم می نویسم قطره ای کوچکی خواهد بود ازبحر بیکران این اثر جاویدان، که تاباشد هویت های ریشه دار قبایل گمشده اسرائیل را درپنج قبیله پشتون باز یابیم، تا باشد بدانیم که پاسداران قبیله نیز به دنبال رگ وریشه شان میگردند واین خصلت طبعیی انسان است  وتا باشد بدانیم که افغانه و افغانستان نام اسرائیلی است که افغانه پسر ساوول پادشاه اسرائیل بود، ساوول که بنام طالوت  نیز یاد شده است دوپسر داشت یکی جالوت و دیگر آن افغانه  نام داشت، وباید بدانیم که قصبه ی درگردیز بنام ساوول است وباید بدانیم که هزاران باید بدانیم دگرهست که٠ 

هرکسی کو دورماند از اصل خویش                      باز جوید روزگار وصل خویش   

*********************************************************

********************************************************

  قبل از اینکه نقدی براین فلم بنویسم آدرس سفارش این فلم را برایتان می نویسم تا خود با چشم وجدان تان نگاه کنید ومختصر زندگی این فیلسوف اسرائیلی تبار کانادایی را که ده  ها جایزه ی معتبر  بین المللی را برای فلم های تاریخی و تحقیقی و کتابهایش دریافته است مطالعه و ریسرج نمائید این فلم در سال ١٩٩٩تهیه  وبخشی زیاد آن در داخل افغانستان و پاکستان در بین قبایل پتان ساخته شده است   در ١٦ اپریل سال ٢٠٠٠ در کانال تلویزیونی A&Eنمایش داده شد که هفته آینده  می پردازم به نقد این فلم ازاین آدرس فلم را بدست آرید

http://store.aetv.com/html/product/index.jhtml?id=70158

 

Simcha Jacobovici       
         Producer-Director

Medal from the International Documentary Festival of Nyon, a certificate of Special Merit from the Academy of Motion Picture Arts and Sciences in Los Angeles, a Genie Award, three U.S. Cable Ace Awards, two Gemini Awards, an Alfred I. Dupont-Columbia University Award, a British Broadcast Award and two U.S. Emmy Awards for "Outstanding Investigative Journalism". In 2007, he won the Edward R. Murrow Award from the Overseas Press Club of America.
 
Recent films include Impact of Terror (CNN), Sex Slaves (CBC, C4 and PBS Frontline), and The Exodus Decoded (History Channel), which he co-produced with James Cameron. The Lost Tomb of Jesus, also co-produced with James Cameron, continues to garner worldwide attention

An Israeli-born Canadian, Mr. Jacobovici has a B.A. in Philosophy from McGill University and a M.A. in International Relations from the University of Toronto        

 

نقدی بر " پرواز پرستو ها در آسمان آبی دریا "

پرواز پرستو ها در آسمان آبی دریا" اقتباس نیلاب سلام،  در سایت آریایی،‌ مرا بیاد جملات یکی از داستانهای  اعظم رهنورد زریاب انداخت که پرستوها از فضای تاشقرغان پرواز مینمایندوهمچنان دوداستان زیبای قادر مرادی بنام "برگ ها دیگر نفس نمی کشند " و داستان " عطر گل سنجد وصدای چوری ها" برد وبا تأسف دریافتم که گاهی برای ما زنها بایدمردی بنویسد ویا نوشته های دیگران رابدون درنظرداشت معیارهای نویسندگی با نهایت زرنگی بنام خود روی صفحات انترنتی بگذاریم با اضافه یک عکس، یا سنگری نامرئی باشیم برای اهداف سیاسی مردان که خود بنابر ملحوظات خاصی نمی توانند ویا نمی خواهند درگیرماجرا شوند ناگزیر زنان راروپوش کارخود می سازند٠  با دریغ در سایت های ما تنها نام فرد بعنوان نویسنده نوشته می شود و فرق بین سرقت ادبی، تتبع، اقتباس، ترجمه یا برگردان نیست وهمه اینها نویسنده اند، با تأسف نگاهی نقدگونه من اندکی تحمل ناپذیر می نماید اما گام مثبتی است  جهت بهبود ادبیات نوشتاری ما، امروز برای نگارش شعر، داستان کوتاه، ناول، نقد و گذارش ها ومقالات  معیار های اکادمیک وجود دارد، اما عده ازنویسندگان ما بدون درنظر داشت این معیارها از زمین وآسمان وریسمان می نویسند ٠

خانم نیلاب سلام بدون مقدمه با جملات نامتجانس چند نویسنده، بدون ذکر نام شان ویا در کوتیشن ویا گیمه گذاشتن جملات شان شروع به نوشته ویا پرواز میکندوبرتیغه سست بنیاد، نژاد پرستی فرود میاید ، اما با شجاعت از عهدهء پراگراف های دیگران را از آن خودکردن بر میاید!؟

    داستان " عطر گل سنجد وصدای جوری ها " ی قادر مرادی که شهکار وی است  با زیباترین ولطیف ترین جملات که گویا از مخمل برآمده اند  چنین می نویسد باد نرم و جانبخش سحر گاهی می وزد. به او می نگرم ، به هاجر ، هرگز در گذشته اورا این گونه زیبا و دلپذیر ندیده بودم . چوری های شیشه اش مانند دانه های انارشفاف و تازه اند . حیران حیران به او می نگرم . او مثل یک کوهستان ، مثل یک درهء زیبا ، مثل جویبارهای شفاف ، مثل درخشنده گی سنگریزه ها ، چشم هایش مانند جویبار های خوابم ستره و صاف اند . سنگریزه های زیبا ، در زیر نگاه هایش دانه دانه دیده می شوند . "   

اما خانم نیلاب عزیز نه تنها جملات زیبای مرواید گون قادرمرادی رادرکوتیشن نگرفته ومبهم گذاشته اند  بلکه  ملیشه های پاکستانی را بدون آنکه در داستان موجودباشد به آن افزوده وتصرف نموده اند به همین ترتیب نوشته های دیگران را یکی دو سطر بدون ارتباط موضوع و گرفتن اسم شان که کدام جملات متعلق به کدام نویسنده است  ردیف نموده اند و در اخیر بنام آویزه ها با زرنگی رفع مسوولیت کرده وستاره ها صرف به هاجرویکی دوی دیگر اشاره کرده اند که  خواننده فکر کند که مرادی چیزی بنام هاجر نوشته است، به نظر من صداقت در نوشته مهم است واز نقد ادبی دوستانه برمیگردیم به بار سیاسی نوشته که در پس این سنگر نامرئی مردی خفته است وبال نیلاب جوان را هدف قرار میدهد واز اوج پرواز پرستویی به زمینش می افگند وبازازهمان سلاح کهنه ی زنگ خورده  کارگرفته می شود  که : من  یک تاجیک تبار دری زبان هستم!  اما در خدمت قبیله عصر حجر و افغان اصیل ؟   

افغان اصیل یعنی چه ؟

 تمام نژاد پرستان از اصیل بودن نژاد خود حرف میزنند هیتلر هم از آریایی اصیل حرف میزد واگر افغان اصیل نبود انسان نیست ؟ واگرهزاره بود باید موردهجوم کوچی های افغان "اصیل" قرار گیرد بی آنکه برای هردو راه حل انسانی پیدا شود؟ واگر اوزبیک بود باید سینه اش را افغان اصیل در شبرغان بدرد؟ وباز نویسنده دیگری با پرستوی سیاه درچند سطر اخیر با فانت و نوشتار ویژه خود بسوی غزنی واز آن جا به کانادا پرواز میکند!؟ بگفته شاملو " روزگار غریبی است نازنین " !  ومن میگویم روزگار عجیبی است نیلاب عزیز!

+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 20:12 |
   

            " هيچكس از جوی حقيری كه به مردابی مي ريزد،        

                        مرواريدی صيد نخواهد كرد "    

در چنین روزگار غریبی که بردگان آز،  برتابوت  شاه بوسه میزنند واشک حسرت از زندان اندیشه بر  نعش پیرمرد نابالغ وغیر مسوول ٩٣ ساله میریزند،‌هزاران جوان وکودک درزیر چکمه های آهنین استعمار گران، درشطی از خون فریاد میزنند،  ستمکیشان از گوشه کنار آتش وخون بی تفاوت رد می شوند، می آیند می نوشند، میروند، سوار بر اسپ سپید برگردانیده می شوند،  داشته های مردم را با دشنه ی قانون  می ربایند، میفروشند ومیدزدند، دریک روز بی هویت! ، خاموش میمیرند وروز دیگر این ستمکیشان با دهل وسرنای  بابای ملت  میشوند، رسانه های گروهی اجیر هر یک برای نواختن ناقوس مرگ بابا ! سروگردن می شکنند، تمام ارزش های که محصول قربانی ها، به پای داررفتنهاو مبارزات مردم است در جام چشمان بابا رسوب میکند ، نقش مردم در ایجاد ارزشها ازهستی به نیستی میگراید٠  

شبح سرگردان بابا، ‌با چراغ علا دین به ژرفنای تاریک تاریخ ره می سپارد و ‌سوار بر اسپ سپیدبایاد سوفیا لورن ، روی شکم گرسنه وتن برهنه فرزندان خود ملوکانه می تازد، فریاد یتیمان و بی خانمان تا بلندای امپراتوری روم طنین میاندازد ، روم که با عرق ریزی زحمتکشان به آن اوجهای عظمت رسیده بود،با عیاشی شاهان به حضیض ذلت فروغلتید ودرمیان خرابه های تاریخ سر بریده نقشبندی رامی بیند که در دست کرزی است و"پا توی کفش بابا گذاشته است "، دستانش هم بخون آلوده نیست!؟ اما مادر نقشبندی درد خودرا با سروده واصف باختری چیغ میکشد!

شماای بردگان آز

شما ای بدگهر تاریخ پردازن افسونساز!

که بی آزرم

زجادویان دنیای کهن افسانه بنوشتیدواز کشور کشایان ستمگر داستان گفتید

وزآن خود کامگان اهرمن کردار

خدایان ساختید اندر پرستشگاه پندار سیاه خویش

ودامان پلید آن ستمکیشان خودبین را

زدیبای سپید ابرها پاکیزه تر خواندید

من اینک پرسشی دارم

کی اندر سنگر پیکار جان بسپرد!

کی اندر کار زار مرگ پای افشرد!

نزد در راه ننگ آگین دشمن گام

نبودش آرزو تا هم نبردانش زبون باشند ودشمن کام

کرا شد دودمان برباد!

کی را شد زندگی تاراج!

کی بر پیکان زهر آگین دشمن سینه کرد آماج!

که تا پیرایهء زرین پیروزی

به روی سینهء فرماندهان تابید

نگارین کاخهای شهریاران را کی آذین بست!

واندر سده های تیره پیشین

کی برپا داشت شهرستان بابل را!

برای پیکر فرمانروایان در کران نیل

هرم ها را کی پی بنهاد!

ودیوار سترگ چین با دست کی با رنج کی شد آباد!

شما ای بدگهر تاریخ پردازان افسونساز

که نفرین باد بر آیین تان آیا نمیدانید

که ما هستیم ما آن راستین سازندگان تاریخ را کز ژرفنای –

تیره وخاموش دنیای کهن راهی بسوی مرز های روشن امروز بکشادیم ٠

 

هویت متلاشی شده

 

 به اتهام نویسنده گی

 مهر انگیز کار حقوق دان ونویسنده توانای فمینیست به تاریخ ٢۴ جون درکالیفورنیا شمالی بیانیه یی داشت در دانشگاه "برکلی" تحت عنوان حقوق بشر وچالشهای بیرون مرزی ".  زمانیکه این زن فرهیخته با متانت وآرامش عجیبی درپشت میز خطابه چون سروایستاد واندکی از چالش های تیوریک وپر بار فمینیسم و حقوق بشر صحبت کرد، دریافتم که فمینیسم اساسا" تفکری ثابت ویک دست وجزمی نیست این منم که باید ببینم کجا ایستاده ام وباید فریاد زنان فراسوی مرز های غربی مان را بیان دارم وآنگاه دست بلند کردم، فمینیست دیگری که دوستم بودگفت افغانستانی است، مهر انگیز کار گفت:

بیا روی ستیژ، جا ومایکروفون خود را بمن واگذاشت.

آنچه راجع به تراژیدی تبعیدیان مان درایران، میدانستم ودرحسرت بیکران وجودم موج میزد با خشم واندوه کران نا پذیرابراز داشتم، با لحن شدید از دولت آخندهای ایران انتقاد کردم، از توهین واهانت که بمردم ما روا داشته اند، از مردمی که نیمه پنهان تاریخ امروز ایران است و نیمه پنهانی که هویت و تاریخش را شووینیست های دو طرف مرزتاراج و جعل کرده اند وزمانی بخشی ازیک پیکرفرهنگی بودندوهمچنان ازدولت شووینیست کرزی وازسازمان اجیر حقوق بشر انتقاد کردم.

حضار که همه ایرانی بودند با ابراز احساسات درد انگیز درود میگفتند. مهرانگیزکاروفمینیست ها برای این تراژیدی اشک ریختند. درفرجام این فعال سیاسی حقوق بشرو فمینیست آگاه دوباره رشته سخن را بدست گرفت واندکی از زندگی ودرد وآلام پناهنده های افغانستانی درایران وقوانین ضد بشری سخن گفت وخاطر نشان کرد که قبلا" نیز در سایت انترنتی خود مطلبی را به ارتباط پناهنده های افغانستانی بدست نشر سپرده است.

 درپایان کنفرانس، مهر انگیز کاربا سادگی وبی آلایشی عجیبی که درون مایه کار وشخصتش را می سازد مرا درآغوش فشردودوکتابش یکی "شورش " ودیگری" گردن بندمقدس " را طور یادگاربرایم اهدا کرد.

تالار را ترک کردم، در تاریکی شب از زیر درختان کهن سال عبور میکردم ومی اندیشیدم که فضای استثنایی دانشگاه "برکلی " چگونه دهه ها،  آزادی اندیشه ها را درمتن خود پذیرفته است واین ویژه گی را پاسداری میکند، شاهد نبردها، تظاهرات و فریاد های آزایخواهانه دانشجویان جهان بوده است واین عظمت تاریخی را در بناها، سنگفرش ها وحتی درختان کهنسال آن می توان دید، شب هنگام چراغهای کلاسیک برونزی اخگر های نور ازمیان شاخ وبرگ درختان برژرفنای تاریک پیاده رو ها می افشاند، روح درختان کهن سال شاهد راز ونیازها، شکست ها وپیروزی های عشقی،علمی و سیاسی دانشجویان بیشترازیک قرن بوده است واین بار شاهد بدبختی من بود که به تاریخ زنان مبارز ایران فکر میکردم در مقایسه با زنان ما که چه داریم؟ هیچ...

زنان جامعه ما طی قرون متمادی درد ورنج بیکران کشیده اند وقربانیان نگون بختی بیش نیستند، نه هویت دارند، نه تاریخ ونه انسجام، تاریخ زن ما را مردی می نویسند، اما درد آور تر از آن هنجارهای زنان روشنفکر، شاعر ونویسنده بیرون مرزی ماست که به قیمت رنجهای زنان داخل کشور به اینسوی اقیانوس های زیبا دست یافته اند، بعوض اینکه در اتحاد و تبانی با همدیگر بنیاد وتشکل یک مرکز پژوهشی زنان را پی ریزی نمایند تا جنبش گسترده ی زنان ما شکل گیرد، برعکس به تخریب، حسادت، تقلید وبلند پروازی های میان تهی پرداخته که هیچ گره از مشکل زنان ما را حل نخواهد کرد، با دریغ یک عده زنان ما چون عروسک های کوکی دردست مردان قرارگرفته اند، برخی مردان صاحب نام وشاعر ونویسنده داشتن این زنان را جزء لوازم کارشان میدانند وبنام این زنان می نویسند وآثار ادبی وسیاسی به ظاهر زنانه که مردان درآفرینش آن نقش داشته وخود درخلق وپختگی آن چندان سهمی ندارند در مطبوعات انترنتی ماهرروز دیده می شود که اثر را در مقابل همدمی، هم صحبتی وکام بخشی به مرد شاعر ونویسنده، هدیه گرفته اند، با تأسف جاذبه ی شهرت کاذب یک تعداد زنان شاعر و نویسنده  ورادیو دارما را تسخیر نموده است وگاهی هم خواب های سیمون دوبووار می بینند ویک شبه سیاست مدار، شاعر ونویسنده توانا می شوند، بدون کدام دانش واندوخته علمی وپژوهشی وآنگاه زنان خودساخته مادرحاشیه رانده می شوند٠

ویا مردک افسار گسیخته ی دیگری نشسته جعل تاریخ می نویسد شاعران زن را از بطن شوونیزم کور خود می زاید، بزرگش میکند ودر بطن قرون گذشته برده، پرورشش میدهد وآنگاهی تندیس شاعر پرداخته شده ذهن خودش راعینیت می بخشد بی آنکه درقرن معاصر نشانه یی ازاین سترگ زنان تاریخ ادبیات رویایی داشته باشند، این جعل نگاران حرفه یی فقط با ذهن وعقده های خود بزرگ بینی چون شووینیست های ایران وارد تاریخ می شوند و این تاریخ پردازان افسون سازمردم را تا لب پرتگاه تاریخ وجعل فرهنگی می کشانند.

  باز در روشنایی چراغهای دو طرف پیاده رو دانشگاه کتاب "گردن بند مقدس" خانم مهر انگیز کاررا ورق زدم کارنامه زندگی اش زیباتر از تصویر جذابش می درخشید که:

مهرانگیز کار ١٣ کتاب ویک صدوچند مقاله دارد تا به امروز چندین جایزه ی معتبر بین المللی نیز دریافت داشته است از جمله " جایزه بین المللی حقوق بشر فرانسه، جایزه سازمان بین المللی دیده بان حقوق بشر، جایزه ی آزادی نوشتن انجمن قلم نیوانگند، جایزه ایتالیا به عنوان زن ٢۰۰۰، جایزه حقوق بشر وجایزه زنی با صدای متفاوت در شهر جنوای ایتالیادر ٢۰۰۶

بعد چشمم به خاطرات او درزندان حکومت اسلامی افتاد با عنوان " گردنبند مقدس" نگاشته بود که بابرگشت ازکنفرانس برلین بازداشت وبه سلول انفرادی زندان " اوین " منتقل می شود چادر سیاه آخندی بسرش می افتد انگشت نگاری می شود وگردن بند شماره ١١٣۴۵ بگردنش آویزان میگردد، کمره فلش میزند وچنین می نگارد:

"رنگ مواد سیاه انگشت نگاری پاک شد اما از سنگینی گردنبند روی گردن وشانه هایم چیزی کاسته نشد، ازاین رو گردنبند را بنام " مقدس " در شناسنامه ذهنی ام ثبت کرده ام. در برابر زنیکه در ۵٦ سالگی به اتهام ٣٣ سال نوشتن در باره مسایل اجتماعی وسیاسی، تبدیل بیک شماره می شود، دنیا رنگ دیگری بخود میگیرد، هویتم متلاشی شد.حسی درمن شعله کشید که تا آن زمان آشنا نبودم "

جای دیگر می نویسد که در سلول انفرادی زندان سرطان در سینه راست وی ریشه و جوانه میزد. اما من دریافتم که باورش برای رهایی انسان از ستم ریشه های ژرفتری دارد، هنوز که هنوز است برای حقوق زنان میرزمد برای تبعدیان افغانستانی می اندیشدومی نویسدو تلاش میکند، اما زنان گویا شاعر ونویسنده ما چه؟

آیا گردن آویز مقدس شماره ١١٣۴۵ برگردن آویخته اند؟

 

       

 

ثریا بهاء

فریاد تبعیدیان ازفراسوی

 

    مرزهای شوونیسم     

        

 فریاد واستغاثه دو میلیون انسان بخت برگشته وآواره افغانستانی از کوره راه استبداد آخندی ایران  چون آذرخشی براندیشه شوونیستی کرزی وتیمش فرومی غلتد، اما با دریغ ودرد این تراژیدی درجو گسترده سیاست های فاشیستی بازتاب دگرگونه یافت، که ابعاد وسیع این فاجعه درتضادبا ویژه گی های زبانی وفرهنگی تبعیدیان آنسوی مرزغربی کشوربا تفکر" نژادپرستانه " ارزیابی میگردد٠ 

      

 رسانه های گروهی کشور مسوولیت ملی وتاریخی دولت کرزی رادربرابرمردم مظلومش که سالها در رنج وتبعید بسر برده اند، بدوش آخندهای دولت بیگانه ایران میگذارند وخود با طراحی های پیگیر نژادپرستانه وسیاست آواره کردن وریشه کن کردن زبان، فرهنگ وهویت تبار های دیگری مبادرت می ورزند وبرمبنای همین تفکر بیمارنسل زدایی، فارسی زبانهای تاجیک وهزاره باید دراردوگاهای سبک" آشویتس " آلمان  نازی درایران به بیرحمانه ترین شیوه استثمار شوند، بیگاری وکار شاقه ، توهین واهانت باید جسم و روح شانرا بفرساید، ورنه با برگشت دوباره به آفرینش های ادبی وفرهنگی دست خواهند یازید که خواب های خوش "اقلیت" و"اکثریت" را پریشان میکنند، ناگزیرباید هزاره ها وتاجیک ها در لجن استبداد، کار شاقه وبیگاری آخندیزم بمیرند ونابودشوند! ،ناگزیر دامنه شعر وادب فارسی برچیده شود!، ناگزیرهالوکاست دیگری این نسل رابه آتش کشد! وهزاران ناگزیرباید دیگر۰۰۰                                                                      

 

 وشما آقایان نژاد پرست !  

                                                                          

چه ابلهانه با غرور ملی و" وحدت ملی!؟" ازدولت خون آشام ایران توقع دارید که دایه های مهربانتر از مادربرای فرزندان رانده شده کرزی و" بابای ملت" باشند ویتمان شما را نوازش کنند وبرسر شان گل بیفشانند، درحالیکه شما خود مصروف پشتونیزه کردن افغانستان ودر تبعید نگهداشتن  ملیت های تاجیک ،هزاره واوزبیک ازسرزمین آبایی شان بوده وهیچگاه هم  کاری برای برگشت آنها نخواهید کرد  حتی اعضای پارلمان شما که به "زمزمه خواب آلود خدای را تسبیح می گویند"، به عوض پرسش از وزیر خارجه که : چرا بیرحمانه اصراربه نگهداشت تبعیدان در شرایط غیر انسانی واهانت آمیزدرجهنم ایران دارند تااین نسل سرگشته به دام پروری ، کشتن حیوانات ، خشت مالی وکار کوره های خشت پزی،  وهزاران کارشاقه دیگربپردازند ؟   باید این وکیلان انگل صفت از مسوولین دولت می پرسیدند که چرا درین شش سال نتوانستند زمینه برگشت تبعیدیان را به سرزمین شان  فراهم سازند واز حقوق ملی شان دفاع نمایند٠  شما میلیارد ها دالرکمک های جهانی را برای اهداف نا مقدس وشوونیستی خود بکار می برید، برای کوچی هایکه قرنها هویت شان مشکوک بوده ،در شهر کابل محلی را بنام " شهرک کوچی ها "اختصاص میدهید، آمارجعلی چندمیلیونی برای شان رقم میزنیدودشت های خشک " اکثریت " رابا وسوسه های شیطانی محمد گل مومند " گل ناقلین" میکارید وبااین سیاست صیهونستی که نماد نژاد پرستی شماست، برای تباری تاریخ، هویت وسرزمین میسازید وهویت ریشه دار وتاریخی تبار های دیگری را می خشکانید واز سرزمین آبایی وزادگاه شان درفراسوی مرزهای غربی رانده ویا در اردوگاه " آشویتس" همچنان نگه ی شان میدارید٠ شما مرزبانان سیاست ها سرخ وسیاه و سیا  آیا نمیدانید ؟  که صدای تبعیدیان وبیرون کوچیدگان ما، صدای اعتراض انسان دردمند معاصرماست که با ویژه گی های ادبیات غربت برمیگردند، چون موجی از اقیانوس مرگ برمیخیزند وآنگه خشم وفریاد شان مرزهای سیاسی ، پندارهای تباری وحصار های مذهبی  شمارا عبور میکنند و فریاد شان هویت شان می شود، تبعیدیان !                            ٠                                                                          

آیا وحشتناکتر ازاین تصوری وجود دارد که انسان از زادگاه وسرزمین خودآنسوی مرزها رانده شودو در گورستان غربت جا و فضا برای زندگی و تنفس نداشته باشد ودرکشور بیگانه با دردورنج تحمل ناپذیر در زیر کوله باری از تحقیر و اهانت جان بسپارد وآنجا هم برای یک گور، اضافه تراز زندگی اش بپردازد٠٠٠ آیا اینسوی مرزها، پهنای فاجعه گسترده تراز پائین افتیدن اسپنتا وزیرک بی مسوولیت  کرزی از سکوی وزارت خارجه   نیست ؟ ، آیا سرنوشت دومیلیون انسان فراموش شده را، "پائین افگندن" وزیرک کرزی تحت شعاع قرار نداده است ؟ 

مرگ ونفرین تاریخ از آن تان باد که خون هزاران زن و مرد وطفل بیگناه درجام شما نوش می گردد و سرنوشت قربانیان مرز های سیاسی بدستان شما غلام بچه های استعمار رقم زده می شود باآنکه قلمها را در نیام شکسته ونفس هارا درکام بریده ایدو سرنوشت مردم بدستان سیاه شان رقم زده می شود، آری قرنهاست که این غلام بچه های استعمارکه نامهای شان" همه بنده، بنده زاد، وغلام" است متاع  کم ارزشی را بنام وجدان شان میفروشندوبا تفکر تبار گرایی شوونیستی مردم را علیه هم در یک نبرد غیر انسانی فرامیخوانند٠                                                                                    

 تفکر شوونیستی کنش ملیت حاکم بوده  که گاهی هم  ملیت های تحت ستم نیز شکلی از شوونیسم را علیه  ملیت حاکم بگونه واکنش از خود تبارز میدهند ، بدون تردید اولی نقش تهاجمی و سلطه جویانه داشته و دومی را می توان شوونیسم تدافعی وپرخاشگر علیه ستم بر خود نامید. ولی محتوای هر دو آنها را یک نوع ناسیونالیسم کور تشکیل می دهد که به تمایز سیاسی و فرهنگی در بین گروه های مختلف اجتماعی در درون ملیت ها رشد میکند.  شوونیسم بدون تردید، درروش سیاسی یک  حاکمیت ملیتی تبارز میکند و آن عبارت از برتر شمردن نژاد،  تبار، فرهنگ و زبان یک ملیت نسبت به ملیت های دیگر است که بوسیله ستم ملی واستبداد تباری، منافع سیاسی ،فرهنگی وزبانی خودرا بالای ملیت های دیگر تحمیل می نمایدوبگونه یی به نژاد پرستی می انجامد. این ناسیونالیسم افراطی ممکن است خود را در یک شکل فراملی پنهان سازد و یاشوونیسم سیاسی خود رادرقالب بظاهر انترناسیونالیستی یا یک ایدئولوژی فراملیتی زیر شعار " وحدت ملی "  ویا در ادبیات رسمی دولتی، از برتری نژادی وملیتی که فرهنگ وزبان آنرابرترمی شمارد سخن بگوید ویا نگوید، ولی اندیشه پنهانی خود راباروش های نژاد پرستانه در خصوص اصل تفکر شوونیستی مبنی براینکه فقط ملیت ، زبان وفرهنگ خودشان حق تاریخی و حاکمیت برکشور را دارد گسترش میدهند وگاهی هم ملیت های تحت ستم بعوض اینکه مبارزه با نژادپرستی وشوونیسم واکنش هر روزه شان باشد در حالت ناگزیری خود نژادپرست و شوونیست می شوند ٠ 

 در سرزمین مابا تفکر نسل زدایی و سیاست های شوونیستی  به فاجعه  پناهندگان فارسی زبان ماکه در ایران زیسته اند ، پرداخته می شود، زیرا جوانان این نسل بخت برگشته با ادبیات استثنایی در ساحه شعر وداستان ونقد ادبی می پردازند ، بهترین شعراو نویسندگان معاصر ما ازهمین تبعیدیان است که در ایران زیسته اندو برگشت دوباره شان فرهنگ سوغاتی پاکستان و خواب های خوش  " اکثریت" و"اقلیت" را پریشان میکند ۰شوونیسم سیاسی، به فرهنگ و زبان یک ملیت ، یک نوع رسالت تاریخی قایل می شود ،ارزش ها ومیراث های فرهنگی وتاریخی زبانهای دیگر را ویران میکند ویابه بهانه" وحدت ملی "  در خود ذوب مینماید، حتی واژه های زنده آن زبان را که قرن هادرادبیات حماسی شان زیسته اند، زیر گیوتین برده، چون سر نقشبندی ازتنش جدامیکند، اما سرباختری ها، سپوژمی ها ، ناظمی ها و کاظمی ها پاسداران راستین این زبان راچگونه میتوان از تن جداکرد؟  

    

+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 20:5 |

            

     

 

                خون فرزندم نگین سرخی بر تاج کرزی                 

شگفتا که هر شامگاهان مرا با آن شهید بخون آغشته دیداری است ،گویی سرخی شفق خون اوست وپنداری که تاریکی شب هنگام ردای اوست ، چهره ی تابناک او لحظه یی میدرخشد جراحتی میزند بر قلبم جاویدان  ، نمیدانم  چرا اینهمه  شباهتی عجیب به پسرم دارد، تصویرش را می بینم که سرش را از تنش جدا میکنند و خون جوان وگرمش در تاج کرزی قطره قطره میچکد وآنگاه نگینی می شود به  سرخی یاقوت ، فریاد مادرش دیوار پندار های مرامی شکند که نه : "سیا" کرزی را سزوار تاج یاقوت نشان نمیداندکه بر فراز الماسها بدرخشد ،  بلکه " سیا "بالای سرش کلاه گذاشته است!!  وخون گرم متلاشی شده نقشبندی در شیار های کلاهش جریان دارد !  

                                                                      

جناب رئیس جمهور  !

 

 شاید شما ازمن بپرسید که چرامن همیشه از قطره های خون از رنگ سرخ ، رنگ سیاه وازسیا  حرف میزنم ؟ شاید فکر کنید که اندیشه ام سرخ است ، اما نه ، من به خونهای می اندیشم که"سرخ"ریخته است وهمچنان به خون های که" سیاه" ریخته است وبه خونهای که" سیا "می ریزد٠ چه ترکیب عجیبی است نه ،آقای پرزیدنت ؟   مثل اینکه خوشت آمد سرخ ، سیاه و سیا  چه قشنگ باهم نقش می بندد، حتی دررگهای جانت ریشه میگیرد و دراندیشه ات گل میدهد واز آن گل های اندیشه ات دسته گلی می چینی به سرخی خون برای مردمت , مگر اینطور نیست ؟                

آقای کرزی !                                                                                                     

شب هنگام آن شهید برفراز قصر ریاست جمهوری تو میاید ، تپش قلب پاک  خود را بر لبخند پسر سه ماهه ات می گسترد ، موجهای خاطره یکی پی دیگری میآیند زیرو رو می شوند می شکنند، محو می شوندو برمیگردند، بیاد میآورد آن ٣۴ روزسیاه را که منتظر تصمیم توبود بیاد میاورد که سرنوشتش فقط وابسته به یک کلمه " هان یا نه"  تو بود ،٣۴ روز وقت کمی نیست  ، درین روز ها فرزند تو تازه چشم به جهان گشوده بود وشاید ٢۵ روزش بود، اما توقامت جوان تنومند را که ٢۵ سال داشت  به خاک افگندی ، نقشبندی چون قهرمانی  جراحت برسینه اش فروکش میکند ، برمیگردد وبامدان از بلندای تپه های شهر فریاد مادرش رامی شنود که دیوارهای آهنین استبداد ترا می شکند:" شما نمی توانید فریادهای مرا چون سربریده پسرم درخاک  پنهان کنید٠" گویا مادربا چشمانش یکایک اعضای تیم شما "کرزی "، پارلمان  ،وزیر فرهنگ ( که فرهنگش همانا فرهنگ سوغاتی پاکستان است ) و وزیر خارجه  را به محکمه میکشاند ، نه تنها برای خون فرزند خودش ، برای خون فرزندهمه ی مادران ، فریاد برمیدارد:                                                                                          

شما آقایان گشتابو !       

 شما که فرزندان مردم گرسنه وپا برهنه ما را به کشتار گاه میفرستید ، ایمان داشته باشید که مردم محروم  سرزمین ما انتقام خون فرزندان خودرا ازشما باز خواهد گرفت ، شما ایمان داشته باشید که از هر قطره خون فرزندان ما صدها فدایی دلیر چون عبدالخالق برمی خیزد وروزی قلب همه شما را خواهد شگافت ، شما ایمان داشته باشید که با فوران گذشته ها ٠٠٠ورفتن در اعماق نیمه تاریک ضمیر، خودرا ازقید ومنطق زمان رهانیدن ودر فضای غبار آلود سرخ ، سیاه وسیا ، رها کردن  ، رهایی نیست  شما ایمان داشته باشید که مردم بیدار اند ، وقتی قامت جوانی به خاک وخون می غلتد ، چطور مردم میتوانند آرام و خون سرد در خیابانهای داخل و بیرون مرز قدم بزنند؟ ،برای هر قطره خونی که میریزد آنها هم مسوولند ٠دیدیم که جنازه نقشبندی  خیابانهای پر تلاطم شهر را رنگی ازخون واحساس میزد ازمقاومت سخن میگفت که ظلم راپس میزد از سری میگفت که از تن جدا میشد در لابلای شوکت پوشالی کرزی ومردم را به نبرد می طلبید ،  برای رهایی ودست یافتن به باورهای نو که انگاره های درونی وماندن در آن خود اسارت درچنبره ای است به مراتب مخوفتر از اسارت در حلقه های بیرونی که نماد عینی دارد ، این خودآگاهی مردم رابه عصیان  در برابر همه پلیدی ها فرا میخواند٠                    

 بازخون نقشبندی در شیار های کلاه کرزی جریان میکند ، مادر با تردید دیوار های جبهه ملی را می شگافد ، آن جا هم صدای" احمد شاملو" طینین می اندازد ٠    

"خاک را بدرودی کردم وشهر را

چراکه او، نه درزمین ونه شهرو نه در دیاران بود

آسمان را بدرود کردم ومهتاب را

چرا که او ، نه عطرستاره نه آواز آسمان بود

نه ازجمع آدمیان نه از خیل فرشته گان بود

که اینان هیمه ی دوزخ اند

وآن یکان

درکاری بی اراده

به زمزمه یی خواب آلود

خدای را

تسبیح می گویند"

 

    نگرشی بر"غزل در خاک وصدای برف"                                 

آنگهی که چشم با زکردم وجهان را دریافتم، به شعرو ادبیات وهنر داستانی پیوسته عشق ورزیده ام ، اما با دریغ زندگی من درپهنه ی گستردهء زمان دستخوش توفانهای سهمگینی شد که در فراسوی آن به یک سلسله ارزشها وبارورهای دیگری دست یافتم ،اگراین باورها برمبنای پندارهای دنیای خاص خودم بودند، صادقانه درهستی وپندارهای خود دگرگونی می پذیرفتم ، ولی اگر باورهایم ریشه در واقعیت های درد ناک زندگی مردمم و مردم جهان داشتند، آنگاه باورهایم چون خوشه های خشمی گل خواهند داد وچون یک هستی زنده درجامعه به نبرد وستیزبر خواهم خاست ، من اصولا" به مرز های سیاسی ، ایدولوژیک ، تبار گرایی و نگرش های نژادی اعتقادی ندارم ، اما خلاف اندیشه وتمایلات درونی ام به رغم تلاش ها وتکاپوی دژخیمان، در کوره راه نبردی کشانیده می شوم که آنجا فریاد های هویت زن ،فریاد های هویت ملی ، فریادهای هویت زبانی چون آذرخشی  براندیشه ی آدمی فرو می غلتد، از چنین کوره راهی که عبورمیکردم ، پژواک صدایم ، طنین های سیاسی پیداکرد ودر دفاع از زبان وهویت مردمم شکل گرفت ، فکر کردم گلهای فارسی  پرپرمیشوند وبادهای تند درجنگل سبز زبانم زوزه میکشند وآنگاهی که شیار های آتشین فارسی زدایی روحم رامی آزرد، داستان "غزل در خاک" را نامق کمال بدری با صدای دلنشین خود در گوش دلم زمزمه کردوبامحبت بیکرانش مراکشانید بسوی داستانهای دیگر "قادرمرادی" بر پهنه ی گسترده ی زبان فارسی ، وآنگاه ازستیغ هویت های ریشه دار ، زبان فارسی راباز نگری کردم ودریافتم که ژرفای این زبان تا انتهای تاریخ  ریشه دارد ٠ وچه ابلهانه دژخیمی با تیشه ی خیال بر ریشهء یک فرهنگ سترگ میکوبد؟ 

 داستان " صدای برف"  قادر مرادی به این ریشه ها آب میرساند،  بارورش میکند و زنده  اش نگه میدارد، در داستان" صدای برف" ، برف میاید ،آب می شودو تا روح ریشه ها نفوذ میکند وآنگاهی که خون گرم متلاشی شده ی انسانی روی برف سپید راگلگون میکند  ، مادر آهن پاره های راکت وبمب ها رامی کوبد ولحظاتی  که تیغه های یخ  در جان" طلا گل "چون دشنه های فرو میروند و اندکی بعد جسم کوچکش را یخ می بندد،  "غنچه گل " مادر طلاگل با برف آب می شود ودر زمین فرومیرود  ، صدای ترنگ ترنگ کوبیدن آهن پاره ها با فریاد خشمگین مادر، در میآمیزد  واین فریاد ها در خاک ریشه میگیرند٠ 

" قادر مرادی" در اوج هنر داستانی اش با یک حس گنگ ومبهم  ازمادرکراچی وان که آهن پاره می کوبدو طلاگل کوچک که یخش می بندد چنین می نگارد:

"در بسته ماند . صدایی هم نشنیدم . طلاگل ما میان غنداق و پتو می جنبید . برف چپ و راست می بارید . چه هوایی ، خطک های سپید برف در هوا یک دیگر را قطع می کردند . جنگ داشتند . ازمسجد که بیرون شدم ، چند نفر می آمدند. برف بود . شناخته نشدند . خوب که نگاه کردم ، دیدم ،هووو ، می گویند چه چه را  که یاد کنی ، پیش رویت سبز می شود . همان لحظه در دلم گشته بود . سربازان بودند  . نمی دانم از کدام ملک ، من چه می دانم ، همه ء شان موی زرد هستند . مقصد خارجی  بودند ، از دیدن من وارخطا شدند . تفنگ های شان را سوی من گرفتند  . فریادزدم : نی ، نی میستر ، میستر ، من از خود ، از خود ... از سرو صدا و ایما و اشاره های شان دانستم که باید طلا گل را به زمین بگذارم و دست هایم را بالا بگیرم . دانستم که باز طالب گیرانی است و آمده اند که طالب پیدا کنند و بگیرند . چاره نبود . دست ها بالا  و گفتم : من سلام کراچیوان … یکی از آن ها با احتیاط به من نزدیک شد و مرا به سوی دیوار کوچه راند و به دیوار کوفت .  تمام بدنم را پالید .  قوطی نسوار و یک تا پنجایی که برای ملا نگهداشته بودم ، دیگر چیزی نداشتم که می یافت . وقتی میان پتو را دیدند ، تعجب کردند و باخود چیز هایی گفتند مانند : بی بی ، بی بی … من که طلا گل را دربغل گرفته بودم  ، در دلم گفتم : بی بی ننیت ، قریب طلا گل مارا کشته بودید ، خدا ناشناس ها … و این که زودتر خودر ا ازشر شان خلاص کنم ، گفتم : تنکیو، خره شو ،بای بای . همین قدر زبان خارجه  یاد داشتم .اما نگذاشتند . مقصد تا جایی باید همراه شان می رفتم تا  کسی پیدامی شدو  گپ های مرابه آن می فهماند و مرا به آن ها معرفی می کرد که این آدم ا ز آن کاره ها نیست . همراه کراچی لق ولوق و خر دیوانه اش سر گردان است وبس 

ظالم ها روزم را بیگاه کردند . تاکه یک عسکر خودما پیدا شد و مرا از گیر شان خلاص کرد . می دانستم که طلا گل ما چه حال دارد . دیگر پشتم را نگاه نکرده ، دوان دوان به خانه برگشتم . ها ، توچشم به راه  من بودی . از آشپزخانه صدای ترنگ ترنگ می آمد . دانستم که مادرم آهن پارچه های جمع کرده گی مرا می کوبد تا خرد تر شو ند ، می خواستم بگویم مادر ، خودت را  عذاب مده ، پوچک مرمی تانک ها و راکت ها خرد نمی شوند … ها راستی ، یادم رفت ، هنگام آمدن ، به خانه ء صوفی ایشانقل هم تک تک کردم ، کسی نبرآمد ،  دیگر جایی نرفتم ، آمدم خانه ، وضع خوب نبود . یگان صدای ترق و تروق فیرمرمی هم از دور ونزدیک شنیده می شد .  گلوله ها در هوای سر د و برفی صدای  نمزده یی داشتند. صدا هارا برف و سردی هوا قورت می داد. شاید سردی هوا و برف ها نمی خواستند که صدای گلوله ها تا دور ها برود. زود گم می شدند.  "

  "غزل در خاک" داستان دیگر قادر مرادی است که در هستی یک هویت ریشه می دواند واین ریشه ها را نامق کمال بدری با حس آرامش وصلابت عجیبی که در صدایش هست، آبیاری میکند، قادر مرادی داستان سرگشتگی وتوفانهای درونی انسان غربت نشین  را دریک کمپ پناهندگی درهالند به تصویر میکشد که تند باد توفنده ی  درغربت ، زندگی اش را ، عزیزترین خاطراتش را ، غزلی را که  گل جانش بود وهمه چیزش را به نابودی میکشاند ، دریک جدال درونی در میابد که جهان پیرامونش را تنها خس وخارگرفته است ، همه چیز سنگ است ، زندگی برایش معنی ومفهوم فراتر از زنده بودن می یابد،  برای رهایی ،  برای رسیدن به آزادی ، برای دست یافتن به بیت دیگر غزلش به دوستش چنگ میاندازد که وعده آمدن کرده بود ، شاید بیاید وآنگاه نیمه ی دیگر غزلش تکمیل خواهد شد ، اما  به تلخی درمی یابد که  دوست هم سنگ شده ،  سنگواره شده ودر نا کجا آباد غربت تعهد بردوش دوست  سنگینی میکند٠  زندگی بایادها وخاطرات گذشته ، نقطه عطف زندگی وی درغربت میشود٠یافتن دوست را یافتن غزل فراموش شده اش می پندارد " به لبم رسیده جانم تو بیا که زنده مانم" مصراع دیگر این غزل را بیاد نمی آورد واگر مصراع اش را تکمیل نکند میمرد و باین غزل" صدایش ، فریادش درکائنات آن سوی ستاره های دوردست فراترازلاهیتنایی طنین انداز خواهد شد توفانها بپا خواهد شد٠"  ناگاه بیاد دوستی میفتد که  این غزل را باهم یکجا می پرستیدند زمزمه میکردند ، شاید دوستش غزل را روح جاویدانه شعر می پنداشت که بنایش ، اساسش ، بر آمیزش دو" مصراع  " استواربود ، غزل، با یک مصراع ، آغاز می شد، اما بی مصراع دیگر ، به منزل نمی رسید، بیت نمی شد ٠ او یگانه کسی بود که میتوانست مصراع غزل گمشده اش را بیادش بیاورد ، دوستش وعده آمدن داده بود، چند روزی ناخودگاه به انتظار آمدنش بود برای یافتن دوست برای یافتن غزل وبرای دست یافتن به آزادی ورهایی برای دوستش! تیلفون میکند ٠

  قادر مرادی جنبه های شخصیتی دو دوست را مقابل هم قرار میدهد، یکی را دارای روح  حساس ،عاطفی وشکنند ودیگری را صاحب روح سودجووخودخواهی دانسته که با بهره برداری از موقعیت ها ونیاز های خودش، دوستی ها یش را شکل میدهد٠ مها جر برای دوستش زنگ میزند ٠

" زنگ زدم صدای خودش بود ، صدای گذشته های گمشده ، صدای غزل های گمشده ، که  بدنبال آن سر گردان بودم ، صدایم را شنید، شروع کردبه عذر خواهی که نتوانسته است بیاید٠ زبانش دگرگون شده بود ، گفتارش مثل گذشته ها نبود ٠ من در فکر بیت های فراموش شده بودم ٠ سخنش را قطع کردم وگفتم مهم نیست ، میخواستم چند بیتی راکه یادم رفته است به من بگویی٠ حیرت زده پرسید :

بیت ؟ کدام بیت ؟

گفتم : خم می ذخیره کردم که بکار خواهی آمد ٠ وچند تای دیگرش ٠

گفت : نی عزیزم ، در این جا ازاین چیزها پیدا نمی شود٠

یک نوع حس حقارت بمن دست داد ٠ به خیالم آمد که به نظر او من یک آدم ساده دل ودیوانه  هستم ازاین گپ او کمی ناراحت شدم وپرسیدم :

چرا پیدا نمی شود، باید پیدا شود ٠ پاسخ داد :

هی برادرپسان می فهمی ٠ پسان توهم مانند ما می شویی٠

این گپ او تکانم داد ٠ دلم را شکست ، کاسه چینی از دست افتاد ، روی سنگفرش وشکست ، سویش که دیدم، روی سنگفرش ، ریزه های چینی به هر سو ریخته بودند ، گوشی در دستم بود ازپشت تلفون به بیرون می دیدم ٠ کاسه چینی افتادوشکست، دیگرپیوند نمی شود ، دل شکست ، غزل شکست ، ساقه از ریشه جدا شد،و از گلدان ٠٠٠ خم می ذخیره کرده گی هم شکست ، اشک از چشم هایم جاری ، دیگر شکسته های چینی باهم پیوند نمی شوند٠"٠٠٠

    داستان "غزل درخاک " را با صدای گیرای نامق کمال بدری بیاد بسپاریم با کلماتی که انگار از مخمل برآمده اند وازشفافیت چشمه های پاک ٠

"غزل در خاک "با یاد همه غزل های که زمزمه کردیم و از آن گذشتیم وهمه خاطرات که  بیاد سپردیم وانگار که فراموشی از برای آن نیست وریشه در خاک دارد ٠ 

                                                                                                          

+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 19:57 |
                   

       "   پرنده مردنیست پروازرا بخاطر بسپار"

 درشماره هفتاد نشریه ی" آزادی" چاپ دنمارک بمسوولیت آقای نجیب روشن که  پوشش مجله با پرنده ای در حالت پرواز با شعار آزادی مزین است ، مقاله ی من تحت "عنوان نقش سمبولیک زنان درسناریوی پارلمان"به نشر رسید٠ باتأسف دریافتم که درین مجله نه تنها پرنده بلکه آزادی نیز در اسارت است٠   دراین نشریه کوچک پرنده واندیشه هردوفضای پروازنداردومیمرد٠٠     من متأسفم ناشر باآنکه در فضای جهان آزادکشور های غربی زندگی میکندچرا باساطور سانسوراستالینی دست وپای واژه های مرا قطع کرده است ؟ چرا اندیشه وتفکر آزاد یک نویسنده را مدیر مسوول یک نشریه با معیار هاوطرز دید نژادپرستانۀ خود گویا اصلاح نماید ؟!                                                    

 اگر خلاف پالیسی نشراتی وذوق و اندیشۀ مدیرمسوول است  نوشته رامیتواند مستردکند ویا نشرنکند ولی اصولا" حق  مثله کردن نوشته را ندارد ونباید افکار ودیدگاه ایدولوژیک وسیاسی نویسنده رادر زندان عقایدودیدگاه سیاسی وقبیلوی  خود محکوم به حبس ابدنماید ویادر پولیگونهای پلچرخی تانکهای شورویها را روی جسدزیر انبارکرده اش براند تا خون تازه وسرخش ازخاک بیرون زا زند ونمایانگر حقیت مدفون شده ای زیر انبارها باشد٠                                                           

این نوشته در زندان نشریه ی شعار" آزادی" بخاک سپرده شد ولی خون آن از نشریهً آفتاب در تبعید  وسایت های آریایی، سرنوشت ، کنگره ملی ، خراسان زمین ، مهر، جنبش ، آسمایی ، فارسی رو٠٠٠ ودیگرسایت ها قطره ، قطره زامیزند٠٠٠من هرگز ننوشته ام که" زنان افغانی" همانطورکه نوشته من تحریف و سانسور شده هویت من هم تحریف و سانسور شده است ، من نوشته ام " زنان افغانستانی " وپشت این واژه ترکیبی  منطق قوی  وواقعیت دردناکی نهفته است که با هویت گمشدۀ چندهزار ساله ی من گره میخوردوهویت مثله شده مرا زیر سوال می برد که من کی بودم ؟ اسم سرزمین من چه بود ؟   

 و ازکدامین چهار سو بادی وزید ونام زادگاه من که سرزمین آفتاب بود و روشنایی بخش سرزمین های پهناور خراسان زمین ،ایران وفراسوی آن  درساحه ی ایل وقبیله ای غروب نمود٠٠٠ هویت من، زبان من باهمه غنای فرهنگی وتاریخی چند هزار ساله اش درزیر سم ستوران   شکست وریخت ٠٠٠وسرنوشت من بدستان الفنستن انگلیس ولارد اکلندرقم زده شد؟!                                                                                                   

 وشاعرانقلابی عصرما واصف باختری فریاد زد :                                                      

٠٠٠وآفتاب نمی میرد                                                                                          

چه روی داد که شهر بلند قامت بالنده           

  ستبربازوی توفنده  

گه هرگذرگاهش رگی زپیکر هستی بود 

کنون فتاده زپای

وهر گذرگاهش                                                                                                  

رگ بریدۀ جنگاوریست خون آلود

هیهات: استعمارکهن با دشمنی  نژادپرستانه و"سیاست تفرقه بیاندازوحکومت کن" برای ما تاریخ جعلی ومرز های جغرافیای مغرضانه ساخت ودر فراسوی این مرزهاهویت وافتخارات  تاریخی ما گم گشت٠وبازباختری فریادزد:    

شما ای بدگهر تاریخ پردازان افسون ساز

که نفرین باد بر آیین تان آیا نمیدانی؟ 

  اسم خراسان  سمبول آزادی، آزادگی ، وحدت وآمیزش فرهنگی همه ملیت ها بود،که درمسیرتاریخ ازبطن آریانای کهن  زاده شدو دربستر زمان طبیعی رشدکردو جا افتاد، بزرگترین افتخارات ملی ، مبارزان ونوابغ علم وفرهنگ را بیش از یک هزار وپنجصد سال پرورش داد که دیگر هرگز آنها زاده نشدند، این عظمت وافتخارات استعمار انگلیس رابه جنون  کشانیدوخشم توفنده اش چون آذرخشی بر پیکرسرزمین خورشید فرو غلیتدوخاموشش کرد  ٠٠٠وتاریخش را بیک قبیله ی کوچک" افغان" یا اوغان که در جنوب شرق کشوردر تاریکی ایلی بافقر فرهنگی زندگی میکردندبا "ستان" پیوند زد که هنوز رسم وخط نداشتتند، "جامعه شناسان قبیله را عقب مانده ترین واحد اجتماعی تعریف نموده اند" چرا انگلیسها به قبیله روآوردند ؟ برای آنکه مناسبات رشد نیافته ی فرهنگی وذهنیت نژادپرستانه وسازشکارانه قبیله دژمستحکمی است برای استعمار، نه شهرنشینان بافرهنگ کابل زمین و تیموریان هرات که بارنسانس اروپا همسری میکردندومرکز زایش وپرورش شخصیت های بزرگ هنری وادبی جهان بودویاشهر نشینان علم پرورغزنه که دربارامپرتوری آن درآفرینش شهکارهای هنری وادبی جهان به ویژه درپرورش شعرای چون فردوسی نقش اساسی داشتند وباز آن بدخشان زیبا که از لب لعلش شعرمی بارید ونثر مسجع ویا بلخ  " ام البلاد" مادرشهرهاومهد تمدن آریایی ها وزادگاه بزرگترین وپرشمارترین شعرا، دانشمندان ونوابغی چون بوعلی سینا بلخی، زردشت، رابعه بلخی ومولانا جلاالدین بلخی بودکه امروز اشعارش برای شرق وغرب بکروباشکسپیرپهلومیزندوآن زمان باممیزات فرهنگی خود برتارک شهرهای دنیا میدرخشیدو حوزه تمدنی و فرهنگی بخشی از آسیا بود این همه شکوه و وآزاده گی  برای استعمار به مثابه شوکران خوردن بودومردن ٠٠٠ ومنافع اش را درتاریکترین وضعیف ترین  نقاط وخشن ترین اشخاص وفرهنگها  جستجو میکرد نه در وجود آرش  کمانگیر   ،کاوه آهنگر، حسنک زیر و ابو مسلم خراسانی ،وباز مردی ازتبار مولانا فریاد زد:  

چه روی دادکه آهن دلان صخره شکن

ستاده اند در آنسوی شیشه های زمان       

 نه هیچ بادی از سوی خاوران بر خاست

نه  هیچ ابری در سوک آفتاب گریست

بدین گونه سر زمین آفتاب آهسته آهسته سردشدو به خاموشی گرائید و اسم زیبای تمام اقوام خراسان  به اسم  یک قوم افغان به ( افغانستان ) افول کرد !! !  

وهویت من زیر سوال رفت  که من  خراسانی تاجیک تباربودم چگونه افغان شدم ؟ !           

تاریخ وهویتم رامسخ شده یافتم ودچار بحران هویت شدم ، تاریخها را با دقت ووسواس زیر وروکردم تا خودرادریابم  به تلخی  دریافتم که هویتم ترورشده است ودرسظح فرهنگی نتایج نژاد پرستی را جستجو کردم که چرا می نویسم افغان ؟ اصولا" باید  بنویسم افغانستانی، زیراسرزمین امروزمن افغانستان است وباید هویتم را از سرزمینم بگیرم ونسبتم را با افغانستان  با یای نسبتی باید بنویسم بدون حذف"ستان" یعنی افغانستانی   بعد چماق بدست قبیله نشین باتفکرفاشیستی وسانسور استالینی واژه هایم را در کشتارگاه خاد وگشتاپو مثله  کرد و نوشت افغانی!!!                        

 برایش گفتم نام سرزمین من افغان نیست که من افغانی باشم وضمنا" افغانی واحد پول است ٠

گفت بگو افغان هستم !؟                                                                                  

گفتم من تاجیک هستم ٠  افغان یا اوغان یا اوغویک قوم است ومن قومی دیگر واسم مکمل کشورم  افغانستان است ومن افغانستانی هستم ،چشمان شما تنها افغان را می بیند نه" ستان "را وشما میخواهید حتی پرنده های افغانستان هم بگویندکه من افغان هستم، نه پرنده ونغمۀ خودرا به زبان پشتوبخواندودرفضای دانشگاه هم پرواز کرده نمی تواند،شاید پرنده بگوید :  آقایون نژادپرست " پرنده مردنیست پرواز را بخاطر بسپارید " ٠ در جوامع کثیر الملیت ناگزیر کشور محبوب ومرکزفرهنگی شما پاکستان رامثال بدهم که چرا پاکستانی "ستان " آنرا حذف نمیکندتا خودرا پاک ویا پاکی بگویدمثل افغان وافغانی، که خودراپاکستانی میگوید مثل افغانستانی ؟ ولحظه ای با تیوری قیاس به خود فرض کنید که شهر نیشینان تاجیک تبار هزاران سال به عقب برمی گشتندوزندگی قبیلوی اختیارمی کردند وشاهین استعمار بر فرق قبیله تاجیک ویا ازبیک می نشست واسم خراسان به نام قبیله تاجیک ،تاجیکستان میشد شما آنگاه با هویت مسخ شده کشورتانرا تاجیکستان وخودرا تاجیک می گفتید؟؟؟!  هرگز نه ٠٠٠با تأسف درجامعه استعمار زده ما نژادپرستان سخت در یک فرهنگ  خشن واستتیک گیر افتاده اند که هیچگا ه همآهنگی با فرهنگ  دینامیک فارسی نداشته بلکه به شکل تکه پاره های  موزائیک کنار هم قرارگرفته اند ٠ قرنها بدینگونه خوکرده اندکه بعوض رشدوپویایی زبان وفرهنگ خود دررقابت منفی بازبان پرغنای فارسی قرارگرفته وفارسی، دری (فارسی دری ) که یک زبان است بالجاجت وحسادت آ نرابدوزبان  جداگانه مربوط میدانندویا باخشونت وانتقام به اتهام ایرانی بودن  واژه های نوساختۀ پشتورا جاگزین واژه های زیباواصیل فارسی می نمایند وچه بهتر که زبان خودرااز کلمات فارسی پاک سازی نمایندواین جدال منفی  هیچگونه  دردومشکل زبانی شانرا حل نکرده است٠ زبان باید پشتوانه علمی ،فرهنگی وپویایی داشته باشد که حتی تازمان احمدشاه ابدالی مشکل رسم وخط داشتند، ورنه احمد شاه ابدالی قزلباش ها را با خوداز فارس برای تحریر وکتابت دربارنمی آورد، وتا هنوز که هنوز است تیم پشتوتولنه وافغان ملتی ها از منابع علمی وغنای فرهنگی  زبان فارسی میاموزند،  سود می برند ولی با احساس حقارت وباعقده خود کوچک بینی در نابودی این زبان تلاش میورزند٠این حالت یکی از ویژه گی های استعمار فرهنگی است  که خلقهای استعمار زده با خصومت در برابر هم قرار میگیرند ٠ازچنین دیدگاهی است که مبارزۀ ضد استعماری ابعاد بسیار وسیعی پیدا میکند ، که ما همیشه ابعاد سیاسی واقتصادی استعمار رامتوجه بوده بعد فرهنگی را فراموش کرده ایم، چطور می توان دشمن را در جبهۀ سیاسی واقتصادی منکوب کرد ولی  جبهه فرهنگی را نادیده گرفت ؟ سنگر فرهنگی محکم ترین وپر مقاومت ترین سنگر استعمار است که می باید تمام رگ وریشه های بومی رادر یک جامعه، به یک سنت ، به یک قومیت وبه یک تاریخ وصل کند، یکی پس از دیگری بریده شود،واین تنها از راه شستشوی مغزی امکان پذیر است بدینوسیله استعمار برای مسعمرات خود تاریخ  اختراع میکنند تاریخ  می نویسند  وحق  کامل تفسیر ، تدوین وجعل مطلق تاریخ بومی واصیل شانرا داشته وآنرا به خور مردمانش میدهد که نتیجه این جعل تاریخ پیدایش انسانهای مستعمراتی  آدمهای بی ریشه  بی هویت و وابسته به استعماربوده  که این یک روی سکه مسخ فرهنگی است ٠  وروی دیگرش که استعمار برای حفظ وحراست این سیستم دروغ وجعل و شیادی ، به پاسدار ونگهبان ویا یک"پایگاه فرهنگی"  نیاز دارد  ٠ که قشر  صاحب امتیاز و انگل صفتی  این" پایگاه فرهنگی" را می سازد که گروهی را از میان روشنفکران نخبه  وسران قبایل برای تسلط ایدولوژی استعماری خود بر می گزیند وبا دادن امتیازات  قومی ،نژادی وسیاسی  فرهنگ بومی واصیل مردم را خفه ومومیایی می نماید وزمانیکه نژادپرست حس کرد خشم مردم را برافروخته درین وقت است که احساس گناهکاری بروی مستولی میشود وبرای نجات از این وضع فقط با موضع گیری افراطی ونژادپرستانه است که موقف دفاعی بخود میگیردوفرهنگ بومی را دست کاری میکند وجای آن را معجونی از فرهنگ درهم وبرهم  فرامیگیرد٠   بادریغ ودرد باید گفت که  نژاد پرستی زخمی است بر پیکر جامعۀ ما وباید  سر تعظیم فرود آورد  به راه  دو مبارز خستگی ناپذیر ، دو سیاه جاویدان ، دواندیشه والای انسانی وینی مندلا ونلسن مندلاکه هردوتحفه ی خداست برای افریقای جنوبی که سالهابا اپارتاید نژادی دست وپنجه نرم کردند ومردم مظلوم ماهم علاوه از ستم طبقاتی، ستم ملی و ستم جنسیتی با بحران هویت نیز در نبردند، هر کجا استبداد بیشتر شود مبارزه هم شدیدترمیشود وامروز ملیت ها ی که زبان و هویت ملی شان  مسخ و ترور شده میدانندکه ُسر زمین در کجاست و" در کجای جهان ایستاده اند" و چندروشنفکر ایلی چکمه های   (پیزارهای ) خونین خودراروی قبرغه های ظریف مردم فشار میدهد که بگو وبنویس که افغان هستم نه افغانستانی واین سیاست توطئه و نیرنگ  سر آغازی شده است برای تبار منشی (نژاد پرستانه)  و اپارتاید نژادی وزبانی انگل های قبایلی ودر فرجام نبرداگاهانه مردم  که در بستر زمان شکل گرفت وبه خوشه های خشمی مبدل شده  که آبستن رستاخیزی در بطن جامعه فردای ماست ، آری رستاخیزی که بحران هویت ملی وزبانی  ماراپاسخگو خواهد بود ٠  

                     بشیر احمد انصاری گل"یاس"

 

                              که درغربت روئید  

 

"زخم خونین یکاولنگ ، گل سرخی بر سینهء عاشورا "  بطرز وصف نا پذیری با ادبیات زیبا ودلنشین   انصاری نگاشته  شده است که تا ژرفای روح آدمی نفوذ میکند ، زخم متلاشی شده یی است که قطره قطره خون گرم زمان ازآن جاری است وگل سرخی خشکیده یی است بردشت کربلا که زمان آنجا  ایستاده است ،اما در سرزمین انصاری زمان در انتهای هرشب شیارهای آتشین میکشد وهرروزفاجعه ای نوی می آفرینند برپهنه ای گسترده ی مکان تافراسوی تکرار جنایت تاریخ ٠٠٠تاریخ تجاوز، خون ونابودی ارزشها،  وچه بیدریغ آن کس که سوگوار کرداین سرزمین را و یزیدوار هرروز شکست وکشت وبه آتش کشید!  چه کسی نفرینش کرد ؟چه کسی برمرگ انسانش گریست ؟چه کسی برای قلب این کنیزکان که اصولا" مادرش مینامند فریاد زد؟ چه کسی جنگل خشک بی هویتی را به آتش کشید؟      

انصاری ازگل سرخ گفت وسرود غمگینانه مردمش را درگل سرخ خواند واین انتخاب سمبولیک علاوه بر گویایی طبعیت گل سرخ، یک احساس خشمگین وسوزان را در وی برمی انگیزد وغرش گلوله ها در یکاولنگ روحش را جریحه دار میسازد، بوی دود،خون وباروت را به خواننده اش انتقال میدهد و سرخی خون گرم متلاشی شده ی جوانان روی برف سپید نقش می بندد و منظره ی دلخراشی را پدید میاورد . انصاری می نویسد:                                                                                      

"يکاولنگ يکبار ديگر ويران گشت و فرزندانش در شطی از خون غلطيدند، فرياد بينوايان بیگناه آن همراه با بوی خون و باروت به هم آميخت و در هوا پيچيد و خون سرخ بر روی برف سفيد تابلوی هولناکی از حکايت ستمديدگانی را ترسيم نمود که از قرنها بدينسو از تبعيضی مضاعف رنج می برند. دشمنان افغانستان توانستند يکاولنگ را ويران و جغرافیايش را به زمين سوخته مبدل نمايند ولی نتوانستند هويت پايدارش را از هستی ساقط سازند٠"                                                        

  انصاری چون شاعران ونویسندگان دیگر در برج عاج نمی شیند تا از سرسیری وبیدردی ودلتنگی های روشنفکرانه چیزی بنویسد، درد ورنج مردمش را درگوشت ، پوست ، خون واستخوانش لمس می نماید، هستی خودرا در هویت مردمش به تصویر می کشد، به دفاع از  زبان ، فرهنگ و هویت مردمش  برمیخیزد ، استوار با  ژرف پویی و ژرف نگری ریشه های تاریخی ستم وخشونت را باز می یابد وقلمش فریاد رسای مردم مظلومی می شود  که در زیر رگبار مسلسل ها سوراخ سوراخ شدند و خون گرم شان روی "وحدت ملی "  یخ می بندد٠انصاری فاجعه نسل سرگشته سرزمینش را چنین می نگارد :                                                                                                             

" در آن روز ، اجساد کشته شدگان را يخ زده بود و مرده ها به اشکال مختلفی خشک شده بودند. راست کردن دست و پای کشته گان کار آسانی نبود. از شدت رگبار در دهان برخی از اين کشته شدگان دندانی نمانده بود و در اثنای انتقال دادن به گورستان از زخمهای برخی ديگر سرگلوله مسلسل به زمين می ريخت"                                                                                                  

انصاری با واژه ها بازی نمیکند بلکه از جسد یخ زده انسانی واژه ها را میگیرد، گاهی خودش زیر رگبار آتش می سوزد و گاهی هم در سرما یخ می بندد واز ژرفای این تراژیدی فریاد آزادی وآزادگی ورهایی انسان دردمندش رابلند میکند و بگونه ای هستی مرده آنها را با هستی زنده ی خود پیوند میدهد واینجاست که نویسنده مردمی می شود و در مسیر رفتاری ،اخلاقی خاص خود قرار میگیرد و با تمامی توانایی قلمی و دانش پژوهشی سردرآستان" سیا" و بوش نمی ساید همچنانکه  دیگران اینجا چکمه بوسیدند وبرسرنوشت مردم خود معامله کردند،اما انصاری با تعهد واصالت انسانیش شجاعانه سیلی محکمی بر رخ شیاطین  نفت زد وکتاب " افغانستان در آتش نفت " رانوشت که به زبان های مختلف برگردان شد و دست بدست میگردد ، درین کتاب پرده از رخ "سیا" برمیدارد که چگونه سلاطین نفت در پیوند با " سیا" چهره های وحشناک تباری را بر سرنوشت مردم ما حاکم می سازد  و با بازیهای فتنه گرانه  و سیاست های چند بعدی و یک قطبی ساختن جهان ، درپی گله سازی مردم اند٠  انصاری می نویسد:                                                                                                              

 " برژنسکی در مصاحبه های خویش بخودمی بالد که دشمن دوران جنگ سرد را به دام افگند ولی هیچ باری به  ملیونها کشته و آواره و معلول افغانستان نمی اندیشد و به درد های کشوری که این بازی جهنمی در خاکش انجام گرفت وقعی نمیگذارد٠"                                                               

  برای انصاری تعهد در نوشته معنی دارد و بیم از " سیا " جبونش نمی سازد، هیچگاه هم درپیوند با کاخ سفید بر نعش مردمش مقام نمی خواهد٠                                                                        

انصاری بامسأله هویت ملی  که یکی از بحث برانگیز ترین مفاهیمی رنج آور جامعه ماست شجاعانه روبرومی شود و بعد از مطالعات و پژوهشهای علمی در مورد جوامع  قبیلوی دست به نشرکتاب " ذهنیت قبیلوی " میزند، مناسبات قبیلوی را ریشه یابی می نماید و می نگارد:                                      

"قبیله گرایی روحیه ای است که بر قسمتی از جزمیات تکیه داردکه فاقد توجیه علمی وعقلی است وکسی جز پیروان آن به اصالتش اعتقاد ندارد٠قبیله گرایان همواره خود را تلقین میکنند که به عظیم ترین قبیله تعلق دارند٠ ادعای مجدد وعظمت هم معمولا" مستلزم مبالغه دربزرگ شماری خویش با تحقیر دیگران است ، چیزی که به بروز منازعاتی خونین میان ملیت ها در عرصه ء تاریخ انجامیده است "                                                                                                               

انصاری باردیگر خون خویش را بر قلم اصالت وشرافت میریزد وعظمت تندیس آزادی امریکا را نه درکرانه های آبی نیویارک بلکه در آزادی بشریت می بیند، زنجیر مصلحت پاره میشود و کتاب "مشروعیت سیاسی گرفتار طلسم زر، زور، تزویر" را می نویسد،که بوش ،خلیل زاد و کرزی را در نبرد با وجدان شان فرا میخواند، وآنگاهی که صدای طبل وحدت ملی وسرود ملی  روح ملت را زخم میزند،انصاری شیار های این زخم را بی  تابانه می نویسد،دیگران اگر در سکوت گنگ بی تفاوتی آرام  می لمند ، انصاری با قلم رسای خود طنین فریاد ستمدیدگان شمالی ویکاولنگ را تا انتهای تاریخ می  برد و خود  که" گل  یاس ی است در غربت"  از جنگل سبز  باور ها  گلی می چیند به سرخی خون  و آنگاه

 " گلسرخی " میگوید:                                                                                                  

"تن تو كوه دماوند است
با غرورش تا عرش
دشنه ي دژخيمان نتواند هرگز
کاري افتد از پشت
تن تو دنيايي از چشم است
تن تو جنگل بيداري هاست
هم چنان پابرجا
كه قيامت
ندارد قدرت
خواب را خاك كند در چشمت
تن تو آن حرف ناياب است
كز زبان يعقوب
پسر جنگل عياري ها
در مصاف نان و تيغه ي شمشير
ميان سبز
خيمه مي بست براي شفق فرداها
تن تو يك شهر شمع آجين
كه گل زخمش
نه كه شادي بخش دست آن همسايه است
كه براي پسرش جشني برپا دارد
گل زخم تو
ويران گر اين شادي هاست
تن تو سلسله ي البرز است
اولين برف سال
بر دو كوه پلكت
خواب يك رود ويران گر را مي بيند
در بهار هر سال
دشنه ي دژخيمان نتواند هرگز
كاري افتد از پشت
تن تو
دنيايي از چشم است
 

+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 19:38 |
 

                  

        بسوی سرزمین خورشید

 

سرزمين خورشيد ؛ مادرصلح ؛ مادرمن!  وای از دژخيمان بيداد گر که عظمت وشکوه ترا درزير سم ستوران فروکوبيدند واستعمارگران فرزندان ترا در گسترهء زمان در سلول های سرد وتاريک قرون نگهداشتند؛ هويت مارا زدودند ؛ دشنه ی کاری دشمن جراحتی زد برچهره ماجاويدان ؛ که هنوز هم در دايره افق موج ميزند؛  وزبان ماراکه چون مشعلی برتارک ادبيات شرق ميدرخشيد برای فروکش کردن جنون وحسادت بيمارگونه خدايان بدويت در حاشيه ی زمان قرار دادند وهويت ما را چه ابلهانه شناخته اند!؟ که خود تراژدی بزرگ ملتی است  واز ژرفای اين تراژدی بی عدالتی و درد رنج را بازشناختيم ونظاره کرديم که خدايان بدويت روی ويرانه های يک تمدن چند هزار ساله چگونه چون نيرون فرمانروای ديوانه روم با گيتار نه اشتباه کردم با دهل سرودملی (قبيلوی ) می سرايند وبا ژستها وحرکات خشن گردن ميزنندوبا فريادهای وحشتناک بدور حلقه ی بدويت قرنها می چرخندومی چرخند توگويی پایان تاریخ است و زمان آن جامتوقف شده است وروزنه ای برای خلاقيت وزايش هنری اصولا" وجود ندارد ، درفرهنگ خشن قبيله جنگ ، خون ، انتقام وخشونت بازتاب تاريخی يافته است وبرتيوری تکامل وارزشهای انسانی خط بطلان کشيده  اند؛ ملل ديگر از بدويت به مدنيت رسيده اند وما از مدنيت  به بدويت .

مادرمن سرزمين خورشيد! برما بتاب وببين که چگونه فرزندان با فرهنگ تو دو صد سال در سلول های سرد وتاريک بدويت يخ بسته اندوحلقه ای در هم شکسته يی اند مهجور؛هويت ما به تاراج رفته با دريغ غنای فرهنگی ما خشم وحسادت خدايان قبيله را برافروخته وقبيله پرستان با عقده ی حقارت ،  واژه های زيبای فارسی رامحکوم به جنايت  واعدام ميکنند وبا زورسرنيزه به اساس تيوری فاشيستی  محمد گل مهمند واژه های ناقل و خشن ايلی بر قلمروفرهنگی زبان ما تجاوزنموده وفرمان ميرانند ؛ چون زبان خودشان زمينه رشد وپويايی ندارد بنام شير وشکر اصالت زبان فارسی را آگاهانه تضعیف نموده وفرهنگ سوغاتی پاکستان را جاگزين فرهنگ اصيل فارسی مينمايندویک فرهنگ مويايی شده راباسکوت خويش باید پذيرفت !!؟ ورنه متهم به  ایرانی بودن ونقض وحدت ملی؟! می شويم .

چونکه بايد زيست صم بکم بايد پذيرفت وباسکوت خويش همکار تباهی وشاهد جعل تاريخ بودوازمرگ هراسيد ؟!  وباخاموشی مرگ ننگین را پذیرا شد؟؟؟

سرزمين خورشيد ! من ازدور دستها تنديس زيباودرخشان ترا نگاه ميکنم که زمانی سمبول وحدت وعظمت سرزمين ما بودی وآن زمان مناسبات تبارمنشی نژادپرستانه را ، راهی نبود، نوابغ ودانشمندان تودیگر هرگز زاده نشدند ودر کهن درختان توجغدهای کور خانه کرده اند ، تاريکی ماقبل تاريخ برما سخت سايه گسترده ،دزدان و جنایتکاران قهرمانان تاریخ ما جا زده شده اند، معامله گری این روسپیان سیاسی جراحتی است بر چهره تاریخ  جاویدان  ... تاریخ ما گنگ، سیاه ،تاریک وخموش است ، حقایق درزیرهزاران من خاک مدفون وروی سنگ گورش نوشته اند سرزمین باباهای افغانستان  ‘  مسخ فرهنگی وجعل تاریخ ما بدستان نژادپرستان ایلی تیم انگل صفت کرزی رقم زده می شود، فرزندان اصیل تو با سیاست صیهونیستی اززادگاه خود کابل زیبا تا فراسوی مرزهای بیگانه  تبعید شده اند، دزدان وبربرها برکابل فرمان میرانند سیاست زمین سوزی ، کوچ اجباری نابودی فرهنگ های دیگر وسیاست نژادپرستانهء کرزی وتیم بیمارش سرزمین مارا بازتا پرتگاهی نابودی کشانده است، قاچاقبران قبایل باکشت خشخاش قندهار ،هلمند ، پکتیا ومشرقی راباخون جوانان امریکا واروپا آبیاری میکنندوخانه های خویش را بنام پشتونیزم بر رخ طالبان وپاکستانی هامی گشایند چون سیستم قبیله با معامله گری و خیانت نهادینه شده وما هرگز نمیگوئیم که منافع وفرهنگ آنهامنافع وفرهنگ پاکستانی وطالبانی راحمل میکند ، با دریغ ودرد مردمان معصوم وبا فرهنگ ما متهم به ایرانی بودن می شوند، درواقعیت سرزمین مابنام ایران وبخشی ازآن خراسان بودوزبان فارسی زبان مشترک ماست ، قلم بدستان متعهدورسالتمندما خون خودرا برقلم اصالت وشرافت ميريزند تا نگذارند که میراث فرهنگی ما یعنی زبان فارسی پایمال ناکسان شود، بحران هویت دربسترزمان رشدمیکندونقطه ی عطفی خواهد شد برپایان اپارتاید زبانی ونژادی اگرهم دژخيمان  پيروز شدند ، بازهم چون سرو ايستاده خواهيم مرد ...

        

 کرم خاکی نيستیم تاما بمانیم درمغاک خويشتن خاموش

 نيستیم شب کورکزخورشيد روشنگر بدوزیم چشم 

 آفتابیم ما که يکجا؛ يک زمان ساکت نمی مانیم 

  باپرزرين خورشيد افق پيمای روح خويش 

           

               شکست سکوت در موردمرگ مجيد کلکانی  

سال ١٩٨٠دريک روزنافرجام درمکروريان صديق برادرداکترنجيب رئيس خادبعد « رئيس جمهور» براى آوردن نان خشک روانه نانوائى شد، ساعتها گذشت ازنان خشک وآمدن صديق خبرى نشد. بالاخره ساعت چهارعصرزنگ دربصدا آمد، دروازه رابازکردم که صديق بود وداخل دهليزخانه شد، مى خواستم بپرسم که چرا ديرکردى ؟ ولى مجالم نداد وباحالت که گويا جهان را فتح کرده است گفت : من مجيد کله کانى را دستگيرکردم ، براى اينکه کسى افتخارش را نه دزدد با انگشت به سينه اش اشاره کرد وبا تکراروجديت گفت من خودم مجيدکله کانى رادستگيرکردم                                                                              
باتعجب پرسيدم چطور؟                                                                                                         
گفت : ننگيالى خواهرزاده ام ( پسر نيک محمد شوهر خواهر نجيب ) رادرراه ديدم ، پرسيدم که کجامى روئى ، گفت مجيد کله کانى  درخانهً عمه ام نزدعمه وپدرم فاتحه بريالى برادرم آمده است ، نانوايى ميروم تابرايش نان تازه بخرم . آه من ازخدا مى خواستم که روزى بتوانم اورادستگيرکنم ، بى آنکه نان بخرم باعجله درناحيه حزبى مکروريان رفتم نام ، بلاک وجاى اورابه منشى ناحيه ورفيق وکيل راپوردادم . منتظرشدم تارفقاى خاد آمدند ومن آنها رارهنمائى کردم ودررا زنگ زدم خواهرنيک محمد دررا بازکرد بعد به تعقيبم يک تعداد زياد خاديست ها داخل شدندومجيد کله کانى ميخواست خودرا از بالکن منزل بالاپائين بياندازد وفرار کند اگرزنده ميماند، اما نتوانست. اورا دستگيرکرديم وبرديم درمرکزخاد، بايدهرچه زودترکشته شود  
همه اين حرفهارادرحالت ايستاده دردهليزبرايم بيان داشت
بوسعت مرگ يک قهرمان قلبم لرزيد 
گفتم : خاين پست فطرت اويک قهرمان ملى بود
گفت : من پست فطرت هستم يا آن دزد کوهدامنى قوم نيک محمد؟
گفتم : آخراو يک انسان بود
گفت : مردم شمالى انسان نيستند
گفتم : اى کاش مادرشماها را جاسوس نزاده بود

نابهنگام باجسد هيولامانند خود مرا چون پرکاهى اززمين بلند کرد وسرم را آگاهانه وياناآگاهانه باشدت درپيش برآمدگى سقف دهليزمکروريان کوبيد وبيهوش شدم ، زمانيکه چشمانم رابازکردم ديدم خالد پسريک ونيم ساله ام بادست هاى کوچک خود دررويم دست ميکشد وبا گريه ميگويد مادرى مادرى . . . دستان کوچکش خون آلودبود، پلکهايم سنگينى ميکرد به سختى چشمانم رابازکردم قلبم فرو غلتيد فکر کردم خون ازدستان پسرمن است خواستم بلند شوم نمى توانستم سرم ميچرخيد چشمانم سياهى ميکرد ولى عشق مادرى نيرومندترين انگيزه بلندشدنم گرديد با عجله دستهاى کوچک وتمام وجود فرزندم رابا نگرانى نگاه کردم جاى زخمى نبود پسرکم رادر آغوش گرفتم وبوسيدم گريه اش آرام شد ولى صداى گريه رويا دخترششماهه ام ازاتاقش بگوشم رسيد با گيجى سرسام آوربه اتاق اورفتم درتخت خواب خود ازشدت گريه چشمانش سرخ وصدايش گرفته شده بود اورا درآغوش گرفتم بوسيدم و باشيرم آرامش کردم وتپش قلبم فرو نشست اما تپش قلب مادر مجيد را با تمام وجودم احساس ميکردم. بازهم سرم ميچرخيد ودردعجيبى سروگردنم را اذيت ميکرد. خالد را تشناب بردم تادست هاى خون آلود اورا بشويم بعدازشستشو چشمم به آئينه ى بالاى دست شويى افتاد ديدم سرو روى خودم پرخون است به سرم دست بردم خون از سرم بود ولاى موهايم خشکيده بودند زيرشاوررفتم تا خون هاى سرومويم را بشويم تازه متوجه شدم که طفل چهار ماهه که در بطن داشتم نيزازبين رفته است و ازصديق خبرى نيست . خالد ورويا را گرفتم وبادرد شديد گردن وسرگيجى برخواستم وخانه برادرم که نزديک ما بود رفتم آنها چون هميشه تراژيدى زندگى مرا لمس کردند وفورا" داکتر مولانا رحيمى را آوردند 
سه روزگذشت هنوز هم از آقاى صديق راهى خبرى نبود . ناگزيربرادرم براى پيداکردنش هرکجارفت ودرفرجام اورا درناحيه حزبى مکروريان يافت وگفت ثريا درحالت مرگ وزندگى دست وپا مى زند گردنش سخت آسيب ديده است تو کجا هستی  
گفت : ثرياکه بيهوش شد فکرکردم مرده است ترسيدم خانه را ترک کردم وديگرنيامدم
برادرم برايش گفت : اگر مى مرد دروازه خانه از درون قفل بود کسى خبر نمى شد آن دو طفل نيز مى مردند وباتأثرطفل سومى نيز ضايع شداست   
صديق گفت عيب ندارد رفيق سرگى « روسى » به رفيق وکيل «وزيرماليه» گفت مرابه پاس اين خدمتم بحيث معاون بانک درآلمان غرب مقررکند وثريا آنجا تداوى خواهدشد . . . که هرگز هم تداوى نشدم وتا امروزبخاطر دفاع از مجيدکله کانى از درد فقرات گردن رنج مى برم وخاطره تلخ اين حادثه را با خود درگور خواهم داشت   واين دردمحکوميت ابدى منست . . . وچه ساده در جهان ما هرروز صدها انسان بجرم انسانانى ديگرى محکوم ميگردد٠

                              

+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 19:36 |

نقش سمبوليک زنان درسناریوی پارلمان 

   مگر نگفتند که" زن را ومادر را که سرچشمه ی آفرینش است ستایش کنیم٠" وامااین ستایشگران ناباور چگونه فریاد واستغاثه ی دلخراش این سرچشمه ی آفرینش راکه بزرگترین تراژیدی قرن است بیرحمانه در پای شعارهای سیاسی و تحکیم پایه های قدرت دولتی ومناسبات مردسالاری وقبیلوی خودبه شیوه ی فاشیستی آن فرو ریختند٠                                                                                          

 آقای کرزی شما دروقت نوشتن نمایشنامه های تان میدانیدکه:  رنجهای ومصیبت های کران ناپذیر زنان افغانستانی چون تندباد توفنده ی لرزه  برپیکر جهانیان افگند و این فریاد خشمگین نیمهءپنهان جامعه ی ماانگیزه ای شدبرای مبارزات زنان فمینیست امریکاو اروپاوداغ ترین سوژه ی تبلیغاتی مطبوعات غرب . 

سفر پرماجرای خانم کرسچین امانپورخبرنگار شبکه  تلویزیونیCNN وخانم ایمابنینو« کمشنرعالی اتحادیه اروپا دراموربشری »  درکابل برای دیدن جنایات طالبان نقطه ای عطفی بود درتاریخ زنان کشورما،خانم کرسچین امانپور در اکتوبر١٩٩٧درشماره ١٣مجله معروف Newsweek گزارشی ازسفرش به نشر سپرد که صرف چندسطر آن ارایه میشود:  "ما درپیشروی شفاخانه زنانه منتظربودیم که تعدادی از طالبان برما هجوم آوردند و بانعره هاوفریادهای خشونت آمیزکمره های تلویزیونی وفیته ها راغصب کردند وحتی دستکول را از ماگرفتند بررخ یک نفر کمره مین سیلی زدند و دیگران راباقنداق تفنگ کوفتند یکی از مهاجمان طالب دستش رابالا کشید تا خانم ایمابنینو رئیس هیأت رامضروب سازد ولی یکی از اعضای هیأت دستش راپس زد وجان ایمای عزیز را نجات داد٠خانم بنینو بعد از این حادثه اظهارداشت که« اکنون میفهمم که زنان کابل باچه مصیبتی گرفتار اند٠" 

این زن مبارز( بنینو) روز هشت مارچ ١٩٩٧ را بنام روز زن افغانستانی ثبت جنبش جهانی زن نمود و شاخه گل سرخی رابه عنوان « یک شاخه گل به زن کابل » اهدا کرد٠   بعد برای نخستین باریکتن از زنان عضومجلس نمایندگان کانگرس امریکا، خانم کارولین میلونی، از ایالت نیویارک به منظور دفاع ازحقوق زنان  افغانستانی  مجلسی را در مقر کانگرس دایر نمود، گفت " من فکر میکنم روش طالبان در هرنقطه دنیاکه عملی شود تهدیدی است برای همه زنان٠"  خاطرنشان کرد که وی از حکومت امریکا می خواهد تا پالیسی ورفتار غیر انسانی طالبان رامحکوم نموده وحکومت آن حرکت رابه رسمیت نشناسد ٠ وی گفت من خوشحالم که وزارت خارجه پیشنهاد مرا تقویه نموده وطالبان رابه رسمیت نخواهد شناخت ومیخواهم پالیسی آنها را در مورد زنان تقبیح نماید٠ دراین مجلس  زن دانا ( روراباکر)عضو کانگرس امریکا از ایالت کالیفورنیا گفت:   « طالبان مانند آنست که نازیها برای یهودان بودند٠»   آنزمان آقای کرزی درپهلوی برادران طالب خود قرار داشتند٠همچنان درنتیجه کارومبارزات چند زن افغانستانی تاجیک تبارازطریق سازمان فمینیست ها، رادیوی آزادی، میتنگ ها، تظاهرات ، نوشته ها وراپورهای  مستندازجنایات وزن ستیزی طالبان بوسیله هلری کلنتن چشمان شوهرش کلنتن راباز نمایند ومانع به رسمیت شناختن دولت طالبان گردیدند وتا سرحدی که کلنتون گفت من خودیک فمینیست هستم وخانم جلینو، رئیس سازمان فمینیست های امریکا محفل باشکوهی رادریکی ازتالارهای باعظمت هالیود بااشتراک زنان فمینیست وصدها ستاره ی سینمای هالیود راه انداخت وصحنه های سنگساروشلاق زدن زنان افغانستانی رابه شکل درامتیک ان با هنر باله تمثیل کردند که همه زنان امریکایی با احساسات زن بودن گریستند ولی قبل ازشروع محفل  زنان افغانستانی پشتون تبارما با سر ولباس برهنه که یکی از آنها دررقص لوگری مهارت خاصی دارد، درپشت تالار هالیود با قصاوت وبیرحمی به دفاع ازستم جنسیتی ونژادی طالبان فریاد میزدند :  مرگ بر ثریابهاء، زهره راسخ وعمرصمد اینها دروغ میگویند زنهای ماازطالبان خوشنود اند ، زنده باد طالبان ٠ ٠ ٠ 

ژورنالیستان بیچاره سرگیجه شده بودند واز مامی پرسیدند که انگیزه کوبیدن زنان بوسیله زنان چیست؟ واین ها بدون دعوت حق دخول درتالاررا نداشتند فقط از عقب در های بسته وشیشه ها با پررویی که از ویژه گی های کرکترایشان است شعارمیدادند: زن گناهکارباید سنگسارشود ، زن کابلی باید سنگسارشود٠ حجاب وبرقع جز کلچر ماست ،  زنده باد طلبان و رژیم اسلامی طالبان ٠ ٠ ٠   ولی رئیس سازمان فمینیست های امریکا که هزاران نفربه سخنرانی هیجان انگیز وی بااشک وتأثر گوش فرامیدادند برای لحظه ای چند سکوت کرد و مجددا" با غرور یک زن آزاده فریاد برآورد زنانی که خود بابی حجابی درپشت تالارآمده اند وشعارمیدهند تا مانع مبارزات مابرعلیه ستم طالبان شوند وخودبدون داشتن ذره ای احساس زن بودن میخواهند زنان افغانستانی شلاق بخورند، سنگسار شوند ، برقع بپوشندودرخانه زندانی باشند من به این خانمها اعلام میدارم «هرزمانیکه زنان داخل افغانستان توانستند چون شما باسر برهنه ولباس آزاد در فضای دموکراسی شعار بدهند وازحقوق انسانی خود دفاع نمایند مامبارزات خودرامتوقف خواهیم کرد، بعد اشاره به پوسترزن در زنجیر بسته ی افغانستانی کرد وبه زبان فارسی بالهجه گفت« ماباشماستیم٠»  واین پاسخ دندان شکن هویت زنان پشتون تبارما را زیر سوال میبرد که چگونه  ذهنیت قبیلوی وفراقبیلوی آنهمه عواطف انسانی واحساسات لطیف زنانه رادر ایشان به لجن تعصب نژادی وملیتی کشانیده است وفرهنگ زن ستیز ونگاه تحقیر آمیز مردان قبایل نسبت به زن وزنانگی حتی دروجود خود زنان قبیله ریشۀ عمیق دوانیده وباید بادید مردانه به همجنسان خودو زندگی نگاه کنند که این طرزتفکر واپسگرامنعکس کنندۀ شرایط اجتماعی وفرهنگی  مردسالاری  است که به تفکرسرکوبگرجنسی میدان میدهد وآنرا  پذیرفتنی میکند٠همچنان ویژه گی دیگرنظام قبیلوی که در ساختار شخصیتی آنها تبارز کرده است زورگویی وخشونت در برابرمستضعفان وکرنش ، معامله گری وسازش باقدرت های استعماری ودولتی است که این استعداد راکمتردر ساحات علمی وفرهنگی تبارز میدهند٠

همین زنانیکه تا دیروز به دفاع از ستم طالبان گلو پاره میکردند وخواهان سنگسارکردن زنان بودند ، استبداد وفرهنگ پاکستانی رابادل وجان پذیرفته بودند ، با سقوط طالبان بعد از یازده سپتمبر ازترس مقامات امریکایی و زندانی شدن  خون در بدن شان خشکیده بود ودرجاهای نامعلومی مخفی شدند  که گویا هرگز گام در پهنه ی هستی نه نهاده بودند، ولی به مجردیکه دانستند مرد گمنامی بنام حامد کرزی ازشهر (باباخیز قندهار!!!) باهویت چندگانه « امریکایی ، پاکستانی وقندهاری » ازتباربرادربزرگ !  درتبانی باشرکت یونیکال وطالبان باکلاه وچپن وپيراهن وتنبان به قیافه ی یک بودنه باز، نه یک رئیس جمهور باچشم پران با یک پرش امریکایی جانشین ملاعمر شده است با جرأت وپررویی از مخفی گاهای خود بیرون شدند وبافرهنگ ولباس پنجابی پاکستانی  قیافه عوض کردند با آنکه هیچ یک ازآنها تحصلات عالی ودانشگاهی نداشتند و فقر دانش واندوخته علمی  دروجودشان بیداد میکرد، با  شارلتانی  شعار وطن ، آزادی، زن ودیموکراسی دادندوبه ساختن سازمانهای زنان ،زنان کهن سال، زنان بیوه ، اطفال گرسنه، اطفال یتیم وغیره پروژه های بازسازی دست یازیدند وازمنابع امریکایی بنامهای مختلف پولهای بدست آوردند وسفرهای درافغانستان کردند وملاقاتهای با آقای رئیس جمهور!! داشتند، عکسهای افتخاری گرفتند که گویا در افغانستان زنان به عرش ملکوتی رسیده اند ، ولی هیچگاه نگفتند که زنان ما تحت حاکمیت کرزی هنوزهم اعدام و سنگسارمیشوند٠ 

اما زنان تاجیک تبارما که در دشوارترین وتاریکترین روزهای تاریخ کشورما با قلم توانا وخطابه های پرشوربدون کوچکترین پاداشی رزمیدند و پایه های رژیم ستمگر طالبی رامتزلزل ساختند ، خاموشانه بابزرگ منشی به این داینسورهای امریکایی پاکستانیزه شده نگاه میکردند وهنوزکه هنوز است صدای شعار هاونعره های شان درگوشهای ما طنین انداز است : زنده باد طالبان ، چادری وبرقع کلچرماست ، زن گناهکار باید سنگسارشود!؟ زنان کابلی باید سنگسارشوند ! ؟ولی امروز در نمایشنامه ی پارلمانی آقای کرزی ازبدخشان وبلخ،  اززادگاه مخفی بدخشی ومولانا ورابعه بلخی روی ذهنیت قبیلوی وفاشیستی همین زنان پشتون تبارطالبی درپارلمان جازده میشوند؟!! 

عالیجناب آقای کرزی! زمانیکه درامریکا خاموشانه برای برادران طالب تان درشرکت یونیکال اجرای  وظیفه میکردید ومافعالین سیاسی هرگز اسم شما را نه شنیده بودیم ولی شماهم به خاطردارید یا نه دارید که خواهران فارسی زبان یاتاجیک تبار شما با مبارزات خویش پایه های ستم طالبی راچگونه متزلزل ساختند و برخورد من باوزیران طالبی شمادر کلیفورنیا که عموی شما آقامحمدکرزی مسوول ومهمان دارشان بود چه سروصدا وهنگامه ای را درمطبوعات امریکا راه انداخت ، شمابه خاطردارید یا نه دارید که : داکترزهره راسخ باهیأت سازمان ملل متحد به عنوان طبیب داخل افغانستان رفت خطر مرگ را بردوش کشید وبامهارت راپورها، فلم های مستند وعکسهای ازستم طالبان وتراژیدی زنان افغانستانی تهیه وآنرا باجرأت در کاخ سفید پیش روی خانم کلنتون گذاشت که  چه داینسورهای راکلنتن وکمپنی خون آشام یونیکال برای منافع نفتی خود پرورش داده اند٠هچنان داکتر زیبا شورش درزمان طالبان  خطابه ای تاریخی  پرشوری درکانگرس امریکا ایراد نمود که گانگرس را به لرزه درآوردوگفت:  

" مشکل افغانستان تنها از داخل آن برنمی خیزد نقش کشورهای خارجی وکمپنی های نفت وگاز را در قضایای افغانستان مهم تلقی نمود و بااشاره به پالیسی های امریکا درقضایای افغانستان گفت: امریکا از نفوذ خود بالای کشورهای پاکستان وعربستان سعودی (دوحامی بزرگ طالبان ) استفاده نمی نماید تا هردو کشوردست از شعله ورشدن جنگ درافغانستان بردارند ، درافغانستان صلح وامنیت وقتی استقرار می یابد که که دست های خارجی و  proxy war  ازافغانستان کوتاه شود یک دولت دموکراسی باقاعده ملی همه اقوام مختلف افغانستان ، بدون تبعیض جنسیتی ، قومی ومذهبی ایجاد گرددوحقوق انسانی اطباع مراعات گردد ٠ "

 آقای کرزی!   ببخشید برایم مشکل است که شمارا رئیس جمهور خطاب کنم زیراین لقب بردوش ناتوان  شما سنگینی میکند ووجدان شما را زیرسوال میبرد که چگونه باسیاست نیرنگ وتقلب ازنقش انقلابی وآگاهانه زنان مبارزتاجیک تباروفارسی زبان چه در ساحۀ سیاسی وچه در ساحۀ فرهنگی انکار ورزیده وآنها را در حاشیه قرار داده ایدوباروش وسیاست پراگماتیستی وبازی های چند بعدی سیاسی درسناریو های تان که برمبنای  ذهنیت قبیلوی وبرتری زبانی وقومی شمانگاشته می شود رنگ وآب دیموکراسی زده وبا شگردهای تبلیغاتی آنرابه نمایش میگذارید که گویا شما ابرمرد دیموکراسی ذهنیت فاشیستی ومناسبات  قبیلوی ، مردسالاری  وزن ستیزی رادرهم کوبیده اید و٢٨درصد اعضای پارلمان شمارا زنان تشکیل میدهند ! ولی نگفتیدکدام زنان، چگونه؟  وشما باغرور این رقم را برخ جهانیان میکشید که حتی در پارلمان امریکاواروپا٢٨درصد زنان عضویت ندارند ، که با این سناریو جایزه ی اسکارازآن شماست ! !  ولی منتقدی چون مایکل مور پیداخواهد شد که باین شعر خانم سیمین بهبهانی  

آه ! عشق ورزیدم ، سکه رادو رو دیدم                       

 روی، نقش جبریلی، پشت،شکل شیطانی

  به سناریوی شما پاسخ خواهدگفت وروی دیگرسکه راکه نقش شیطانی دارد، زیرسوال خواهد برد که شمادر سیاست فاشیستی وزن ستیزی دوران طالبان چه نقشی داشتید ؟   وآن زمان  کشتار زنان بیگناه کابل در غازی استدیوم چون دوران  ( گلادیاتورها )وسیله ای تفریح وارضای تمایلات بیمارگونه جنسی و سادیستی برادران  شمابود وداینسور های فسیل شده طالبی شما کشتن ، شلاق زدن و سنگسارکردن زنان را برمبنای شریعت وهابی مجوز قانونی میدانستند ٠ 

آیا این جنایات برادران عرب، پاکستانی وپشتون تبار شما بروجدان شما خدشه ای وارد کرد تا آنروزها در فضای دلپذیرامریکا ازحقوق انسانی زنان مظلوم پشتون تبار(خود)دفاع نمائید ؟ !

  خوب اگرآن زمان بخاطرمنافع نفتی شرکت یونیکال ناگزیر بودید که اززن ستیزی طالبان دفاع کنید٠ اما امروزتحت حاکمیت شماهم  زنان متعدی کشته ،اعدام وسنگسار میشوند٠ کشتن وسنگسارکردن زنان راچگونه توجیه میکنید ؟ وبرای جلوگیری ازاعدام وسنگسارزنان که بزرگترین جنایت است چه ماده های رادرقانون اساسی کشور جادادید؟    

جلالتمآب آقای کرزی ! تراژیدی زن افغانستانی دراعدام و سنگسارختم نمی شود ، این باربزرگ زنی به کشتارگاه ستم مردسالاری میرود که تاریخ ادبیات کشورمادرسوک وی به جای اشک خون گریست وتاکنون هیچ شعری تااین اندازه قلب انسان رانشگافته بود دراین شعرتراژیک دنیای نهفته بود که باید بیتهوونی آنرادریک سمفونی جاویدانگی بخشد واین سمفونی فریاد خشمگین زن ماخواهد بود ٠ ٠ ٠ ونادیا انجمن فریاد زد:

منکه منفورزمانم ،چه بخوانم  چه نخوانم _     چه بگریم ، چه بخندم ، چه بمیرم  ، چه بمانم ٠٠ ٠

این فریاد دلخراش هرگزدر گوش مبارک شما نرسید وباز نادیا فریاد زد :

نیست غمخور در همه دنیاکه بنازم٠٠٠

واین واپسین فریاد نادیا بود که نه بگوش بابای غمخور ملت رفت ونه بگوش کر مبارک شما ، زیرا شما مصروف دادن فرمان مالکیت کاریزمیر،تپه تاج بیگ وقصرهابه بابای ملت بودید وایشان درغم فروش ٠٠٠ وشاعر استثنایی دوران ما بدون بابا وغمخواری قامتش بخاک فرو غلتید وبدستان دژخیمی بنام شوهر چراغ زندگی اش به خاموشی گرائید ٠وبابا " لقب کبیربرمردحقیر" راثبت سرزمین باباخیز قندهارکرد٠  ٠٠٠

 بعد فاجعه عمیقترمیشود وبرمیگردیم به سلسله قتل های زنجیری زنان تحت حاکمیت ملاعمر وحاکمیت شما:  زرمینه  مادر فداکاری که برای دفاع از جان دخترش نجیبه، دردادگاه برادران طالب شما به سه سال حبس محکوم میشود ولی بعد ازسه سال بعوض رهایی از زندان ، زن مظلوم بنام« مجوزقانونی » که تعبیر من درآوردی ملا عمرازشریعت اسلامی است ، به شکل وحشیانه اعدام می شود٠ تحت حاکمیت شما یک خبر تکان دهندۀ ازسنگسار زنی در یکی از جراید آلمانی بنام  «هامبورگرآبندبلت » منتشره ٢۵ اپریل تحت عنوان « افغانها بخاطر شکستن پیمان ازدواج میکشند ٠»

"  کابل: برای نخستین بار بعداز سرنگونی اسلام افراطی طالبان بازهم یک زن بخاطر شکستن پیما ن ازدواج در ملای عام به شکل علنی سنگسار گردید٠" 

  آقای کرزی باخواندن این خبر خمی هم به ابرو نیاوردید و بابی تفاوتی شما زن دیگری سنگسار می شود:   آمنه زن ٢٩ساله، ساکن قریه گزان ولسوالی ارگو تابع ولایت بدخشان ( که ازآنجا زن پشتون تباری رادرپارلمان جازده اید ) به حکم مولوی یوسف وتایید محکمه ولسوالی وهمکاری قومندانی ولسوالی تحت حاکمیت شما سنکسار می شود ، درشماره ششم «آفتاب در تبعید»چاپ کانادا دهم اگست ٢٠٠۵به نشر رسید که زن دیگری در جنوبی اعدام شد ،  اینها چند نمونه کوچک از کشتار زنان بود وشما آقای کرزی باشرم ساری قضاوت کنید که میان قوه قضائیه ملاعمروحاکمیت شماچه تفاوتی موجود است ؟ ؟ ؟ 

به نظرمن شما چون ملاعمر صادقتر به قانون جنگل هستید تا به قانون اساسی ، درماده بیست وسوم قانون اساسی افغانستان میخوانیم که : « زندگی موهبت الهی وحق طبعی هر انسان است ٠هیچ شخص بدون مجوز قانونی ازاین حق محروم نمیگردد٠ »  

 درماده بیست وچهارم میخوانیم که : « آزادی وکرامت انسان از تعرض مصؤن است ٠ دولت به احترام وحمایت آزادی انسان مکلف میباشد٠»       

  آقای کرزی دولت شما به احترام وحمایت آزادی انسان مکلف است ولی برداشت شما وقاضی القضات نودونوساله شما ازانسان تنها مرداست واژه ی مرد یعنی انسان وانسانیت زن بامونث بودن او در تعارض است٠ بنا"  تحت حاکمیت شما « مجوزقانونی  »   راملاعمر، ملاشینواری ، ملاراکتی ،ملاسیاف ، ملاکشاف تعین میکنند وبا تعبیرازآن انسانی را ازحق زندگی وحق آزادی محروم مینمایند، شخصیت ،هویت وکرامت انسانی زن ترور وسنگسارمیشود و باشلاق مجوز قانونی تن ناتوانش سیاه وکبود میگردد٠  

 واقعیت های دردناک زندگی زن افغانستانی تنها بامرگ آمنه زرمینه ونادیای عزیزپایان نمی پذیرد . مرگ تدریجی دامنگیراین نیمه ی پنهان جامعه ماست چند سالی است که موج آتش زدن دختران  درزادگاه بزرگترین شعراو نقاشان ما، درهرات هرروز افزایش میابد که بامجوز قانونی شما خودرا یکجا آتش میزنند، وضع زنان قبایل پشتون تبارماغم انگیزتراز اینهاست که درتاریکی نگهداشته شده اند ، هنوز مفهوم مجوز قانونی را نمیدانند، فرودستی وستم برخود وبر دیگران را پذیرفته اند٠ باید گفت که منشأ مردسالاری در قبیله نهفته است وهنوز ازقوم گرایی به  ملت واحد رشد نکرده اند، بنا" با تفکر قبیلوی وتحجر فکری داخل سیاست وخانواده می شوند همواره از پدیده ای بنام «غیرت » حرف میزنند که این  غرورکاذب ودروغین روپوشی است بروحشت وبربریت مردان قبیله که احساس کینه ،  انتقام ، خون وحسادت چیز دیگری را برنمی انگیزد وزن قبیله هم در چنین فضای ناسالم فرهنگ قبیله باحسادت رشدمیکندوبه عوض اینکه بایک مشت واحدخواهرانه بادیگرزنان روشنفکرمبارز، مناسبات ستمگرمردسالاری رادر هم بشکنند برعکس مبارزۀ زنان  باسواد شان که هنوزبه مفاهیم علمی فمینیسم آشنایی ندارند، با کینه وحسادت متوجه  زنان ودختران تاجیک تباروفارسی زبان به ویژه زنان و دختران کابل  است که به تفکر سر کوبگرجنسی  میدان میدهدو آنرا پذیرفتنی می سازد  واین بزرگترین جفاو خیانت به جنبش زنان کشورماست که در نطفه خاموش میشود ،  زنان ما در میان مردان پراگنده شده اند، نه تاریخ دارند ونه انسجام طبیعی، آنهابرخلاف سایر گروه های تحت ستم ، درکناریکدیگرهم جمع نشده اند، زن در رابطه نا متوازن با مرد قرار گرفته است سلطه مرد نوعی فضای پذیرش ایدولوژیک راتأمین کرده است که بوسیله قانون گذاران مرد وملاشینواری ها برزن قبولانده شده است که منزلت تحت سلطه زن ازجانب خداونددرآسمان مقدرشده ودر زمین سودمنداست ، واین اجنه ناقص العقل وناقص الدین ازقبرغه چپ مرد برای فرودستی ومذلت هست شده است٠ ولی زنیکه دارای جهان بینی معین فلسفی است ویاحد اقل دانش ودرکی از زن وزنانگی دارد مشکل است باین هیولاهای ستمگربابرده گی بسازد ، درعدم موجودیت  فضای مبارزه بامایوسیت دست به خودسوزی ویاخودکشی میزند ویا باقلم تواناوشعرش چون نادیا ورابعه بلخی  بامشت ستمگرمبارزه میکندو مرگ راآزادی و آرامش ابدی میداند

آقای کرزی عزیز! تحت حاکمیت شماتعصبات و تبعیضات قومی ، نژادی وجنسیتی علیه زنان  همچنان به طور گسترده ادامه دارد این درست است که مناسبات مرد سالاری درفرهنگ ویانهاد وعادت اجتماعی جامعه ماریشه ی طولانی وتاریخی داردهمچنانکه بطورکلی درهمه تمدنها وبطورمشخص درهمه فرهنگهای جهان ریشه ی تاریخی داشته است ولی در کشورهای متمدن هرروزجنبش های گسترده ی زنان ودولت های مسوول باانفاذ قوانین رفع تبیعض علیه زنان باین پدیده زشت مبارزه نموده اند وقوانین مدنی راجاگزین قوانین دگم قرون وسطایی کرده اند ، اما شمابعوض  توجه  باین اصل حیاتی بادرامه بازی های پارلمانی استثمار وستمدیده گی زنان را پهنان نموده ویادر قانون اساسی کشوربه  عوض  اینکه متن کنوانسیون سازمان ملل رادربخش  رفع تبعیض علیه زنان  بگنجانید،  شمادرتبانی باتیم افغان ملتی تان برای پشتونیزه کردن افغانستان کمربستید وبه جای سیستم فدرالی  سیتم ریاستی رابانیرنگ وتوطئه برگزیدید وخواستید تا سرنوشت مردم دردست شخص شما و چند ناسیونالیست افراطی نژاد پرست  باشد٠   آنگاه ناشیانه به ساختن قانون اساسی دست یازیدید وبدون رأی گیری وخواست مردم نعش مرده ای رابنام بابای ملت درقانون اساسی جا زدید تاباز هم بابای دیگری ازقندهار داشته باشیم ، ای کاش مولانای بلخی وابن سینای بلخی ورابعه بلخی هم بابا وانای مامی بودند تا کشورهای دیگرآنهارابابا وانای خود نمی پنداشتند٠ شما و تیم افغان ملتی تان که اینهمه انرژی راصرف باباتراشی ، سرودملی ومسأله زبانی درقانون اساسی کردید همه بیهوده بود، بابای ملت دزد برآمد ، سرود ملی ، سرود فاشیستی می سراید ومسأله زبان بدست پولیس های افغان ملتی افتاد که باسوته پاکستانی به دنبال واژه های مجرم(دانشگاه،دانشکده ودانشجو) میگردند وحکم اعدام واژه های جنایت کار رامیدهند تاحکم اعدام  اپارتاید جنسی ونژادی را٠

آقای کرزی !  شما بعنوان یک درامه نویس ماهرمیدانید که درامه ها اوضاع سیاسی واجتماعی زمانش را انعکاس میدهد وشما حتما"شاهکارهای جاویدان شکسپیررا خوانده اید که چگونه در درامه هایش مردسالاری و توطئه ودسایس دربار به نقد کشانیده می شود، در درامه ی « اتللو  »   ستم فرمانروای مردسالار  توأم باحسادت دیوانه وارشمع زندگی دزدمونای معصوم  راخاموش میکند چون نادیا ٠ وباز دردرامه ی« رومیووژولیت »  دیدیدکه رومیو و ژولیت جزعشق چیز دیگری رانمی شناختند ولی  خصومت قومی وفامیلی پدرسالاری چگونه باعث مرگ هردوجوان شد ؟چون رابعه بلخی  خوب ممکن  شمادرجوانی به بعدعشقی این دو درامه نگاه کرده باشید نه به بعد  سوسیالوژیک ویا سایکالوژیک آن ، اما شما که مرد سیاستمداری استید حتما" درامه  « هملت »  راباژرف نگری دیدید ویا خواندید که مرد شرف باخته ای  باتوطئه ودسیسه وقتل برادر، به قدرت رسید، باآنکه افیلیا دیوانه شد و به هملت زهر خورانید ، اما هملت تاواپسین لحظات زندگی باشهامت وبزرگی رزمیدوجان سپردولی فرمانروای قاتل با نامردی وذلت درحالت گریزبه سرنوشت شوم خود رسید چون داکتر نجیب الله،   درامه ی چهارمی «Macbeth » است که ایگویسم کور ، دانکن ، این جنرال اسکاتلندی راوسوسه میکند وناجوانمردانه   بزرگمردی چون احمدشاه مسعود را ازپشت خنجر میزند وبامرگ وی خود به قدرت میرسدولی فشار وجدان خواب وقرار را ازوی می ربایدوبه جنونش میکشاند!!!

  وشما دراین درامه ها جایگاه ونقش تانرا دریابید، بگفته خسرو گل سرخی که: " در کجای زمین ایستاده ام٠"   وشما در جای بایستید که پاسخگوی اوضاع وشرایط اجتماعی زمان شماباشد نه در پهلوی ملا شنواری که زنان وژورنالیستهای متعهد را باتعبیراز شریعت اسلامی محکوم به اعدام و زندان میکند ، در سرزمینی که « مجوز قانونی » را ملا شینواری ،ملا سیاف ، ملا کشاف ، ملاراکتی وملاهای های دیگر تعین میکنند باید بحال تان گریست٠حکم اعدام درهرکشوری که باشد تحت هرسیستمی ضد انسانیست ، قوه قضائیه دولت شما باافکار منجمد فوسیل شده های قرون وسطی کنترول می شود که حافظ منافع مردسالاری وزن سیتزی این مشت ستمگربوده ومیتوانند با سوءاستفاده از قوانین شرعی به غرایز حیوانی خود مشروعیت قانونی بخشند و زنان متعدی رادرهرسن وسال که بخواهندعقد نمایند حتی  پیرمردی میتواند به عنوان زن عقدی با دخترنوساله که هنوز کودکی بیش نیست  رفع غرایز جنسی نمایدواین گناه وجنایت نیست؟!  ولی آمنه که شوهرش او را ترک کرده وبه ایران رفته ومیخواهد بامرد دیگری ازدواج کند قوه قضائیه ی شما حکم سنگساروی رامیدهد و زن بی پناه درزیرباران سنگهاجان میدهد، و شما نه تنهااین حکم محکمه را تقبیح ومحکوم نمیکنید بلکه بوزینه های که برای تماشای سنگسار واعدام می روند نیزبه جرم دست داشتن وتماشای این جنایت محکوم نمیگردند ٠ 

آقای کرزی ! سعی کنید دراین قرن بیست ویکم با« نیاندرتال » های ماقبل تاریخ الوداع بگوئید وبنابر خواست زمان ونجات زنان ملت تان  هرچه زودتر پابه مدنیت گذاشته ومناسبات مردسالاری راکه گویا  ریشه درفرهنگ (کلتور)ما داردبشکنیدواین کلتوربربریت راریشه کن نموده درگورستان تاریخ بسپارید وکلتورانسانی ،بالنده وپویا را جاگزین آن کنید، کارل مارکس برای ستم طبقاتی انقلاب را پشنهاد کرد ولی زن که دو ستم را متحمل میشود هم ستم طبقاتی وهم ستم جنسیتی را، برای ستم جنسیتی نسخه ی انقلاب نداد وآنرا نادیده گرفت که امروز مورد انتقاد فمینیست های ردیکال قراردارد ٠ستم جنسیتی جامعۀ ما با شگردهای تبلیغاتی پارلمانی وسیاست بازی های چند بعدی شماحل نمی شود تازمانیکه متن کامل  کنوانسیون سازمان ملل درمورد" رفع تبعیض علیه زنان " را به رسمیت نشناسید وعملا" باید برای جلوگیری ازحکم اعدام وسنگسار زنان چندبخش« ماده ی دوم »آنرا در قانون اساسی کشور بگنجانید که:   

ب: تصویب قوانین مناسب ویا اقدامات دیگر، ازجمله مجازات درصورت اقتضاء به رفع تبعیض اززنان.

ج: برقراری حمایت قانون ازحقوق زنان برمبنای برابری بامرادان وحصول اطمینان از حمایت موثراززنان درمقابل هرگونه اقدام تبعیض آمیز ازطریق مراجع قضایی ذی صلاح ملی وسایرمؤسسات دولتی٠

 و: اتخاذ تدابیرلازم ازجمله وضع قوانین به منظوراصلاح یانسخ قوانین،مقررات،عرف یاروش های موجود که نسبت به زنان تبعيض آمیزاند٠ 

 ز: فسخ کلیۀ مقررات کیفری ملی که موجب تبعیض نسبت به زنان می شود٠      

آقای کرزی : لطفا" به عوض مجوزقانونی ملاعمرکور، قوانین بینای کنوانسینون سازمان ملل راجاگزین آن نموده ونفی قانون اعدام وسنگسار را اعلام دارید و با برکناری فوری قاضی ویاقضات که با «مجوز قانونی » زن راسنگسار میکنندوهمچنان برکناری عاجل قاضی القضات ملاشینواری ازمحکمه عالی وقضایی کشور وفرستادن ملاسیاف به دادگاه جنایتکاران جنگ  برای محکمه به عوض کاندید ریاست پارلمان خدمت بزرگی را انجام خواهیدداد٠

 آقای کرزی عزیز: باین اقدام انسانی تان دیگرضروت به سناریو بازی نخواهید داشت  ومطمین باشیدکه بادی گاردهای امریکایی جان شمارامحافظت خواهند کرد٠ 

ثريابهاء

                         

                         ازهشت مارچ اینجا خبری نیست  

دردنیای کوچک اسارت ، که نامرد سالاری بر روح وتن این کنیزکان شلاق میزند ،‌ چادر سیاه برروی اندیشه آزادی کشیده اندوتنها از روزنه ی نامرد سالاری به دنیای تهی از ارزش ها ی انسانی نگاه میکنند ،‌نگاه سرد وافسرده ،نگاه نا آگاه،  نگاه که فقط فرودست بودن را پذیرفته ، نگاه که از روز تولد سرنوشتش را مردی رقم بزند ودرین دنیای تاریک اندیشه ،‌آزادی زن مفهومی جز اطاعت ، صبر ، برده باری چیز دیگری بوده نمی تواند  با یک هستی مرده٠٠٠

اینجا از جنبش های جهانی زن ، اینجا از دانش وآگاهی ،اینجا از حق زندگی وآزادی خبری نیست ومرد به جای شاخه گلی برای هشت مارچ شلاقی محکمی به روح وتن زن هدیه میکند و تکرار این هدیه ها  تاریخ زن ما  را می سازد ٠ مرد روشنفکر ما شاخه گلی برای زنش میدهد که بعد از یک ساعت شاخه گل با عواطف خودش یکجامی خشکد واگر انسان جامعه ما زنی دارد که روحش به لطافت گلبرگ های  یک صبح بهاریست ،  صبحگاهان آن ساقه ی نورسته بهاری قطع می شود و برای همیشه می خشکد وآنگاه نادیه انجمن فریاد میزند٠٠٠

+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 19:5 |
  

 

           محمد گل مومند بانی فاشیسم افغانی

محمد گل خان مومند یکی از بدنام ترین چهره های اشاعه دهندهء تبعیض نژادی وستم ملی در تاریخ کشور ماست٠وی بانهادینه کردن ستم ملی و فاشیسم  درکشور تضاد عمیقی رابین ملیت ها ایجاد نمود ، فرهنگ وافتخارات شکوهمند چند هزارسا له ی مارا به خاک وخون کشانید ٠

 محمد کل مومند با روش خاص فاشیستی خود در صفحات شمال کشور ، شهر کابل وکوهدامن زمین، دست به  تجاوز وکشتاراهالی بیگناه زد ، شمال وجنوب کشور را به جان هم افگند ، به نامهای  تاریخی و اصیل کشور دستبرد بی شرمانه  زد،  زبان پشتو را با تضعیف زبان شیوای فارسی واوزبیکی و نورستانی بر با خشونت تباری بر مردم تحمیل نمود ، آثارتاریخی را دشمنانه نابود کرد ، کتب فارسی واوزبیکی  را با خشم وکین  حسودانه به آتش کشید وخاکسترش را در" پته خزانه" گذاشت ٠ ای کاش مادرچنین فرزند جنایت کاری را قبل از تولد سقط میکرد  تا جنایتکاران امروز به پیروی از اندیشه وی دامن تاریخ را لکه دار نمی ساختند٠

 محمد گل خان مومندفرزند برگد خورشید خان متعلق به قبیله  شنوار بود که قبل از تقرر خویش بصفت  نایب الحکومه ء مزارشریف جهت اجرای وظیفه در قطغن ثبت نام کرده بود، با گذشت زمان از رسوخ بدر بار نادر شاه بر خوردارگردید، در توطئه ی علیه شاه امان الله  وسقوط دولت امانی همکار نزدیک نادر غدار وبرادران بود٠

 با به قدرت رسیدن نادر وبرادر مستبد او هاشم خان صدراعظم ، محمد گل خان مومند درهیأت برادر ششم نادر ، صاحب دم ودستگاه وامتیازات بی حد ومرزی گردید٠ وی بدستور هاشم ونادر بتأریخ ١۴ اکتوبر ١٩٢٩میلادی وهمچنان در اگست ١٩٣٠ بر مردمان شمالی که پس از سرکوب وشکست حبیب الله کلکانی تسلیم شده بودند با قوای منظم ومجهز نظامی لشکر کشی وحمله کرد ، قتل عامی را توسط لشکریان جنوبی اعم از جاجی ، منگل، جدران ، وزیری و احمدزایی بی رحمانه براه انداخت٠ او در این یورش بر مردمان بی گناه شمالی تحت شعا ر  " سرش چت ومالش تاراج" دست به کشتار مردان پیر، جوان ، زنان ، کودکان وغارت مال ودارایی مردم زدند این جلادان خلاف موازین و ارزش های انسانی و غیرت وناموس پشتونوالی مرتکب جنایاتی از گونهء اسیر گرفتن و بحیث غنیمت بردن زنان شده و زنانی که تن به تسلیم نمی دادند یغماگران شکنجه های گوناگون داده و از ضجه های شان لذت می بردند ٠

مرحوم غلام محمد غبار می نویسد " شاه محمود بردارنادرغدار تمام فعالیت های تخریبی خودش را درین ولایت بدست قوای وحشی پشتوزبانان ولایت پکیتا بنام ( افغان وغیر افغان) انجام داد واین خطرناکترین هسته  نفاق وتجزیه ملت بودکه در صفحات شمال کشور بدست او کاشته شد وبعد ها بدست محمد گل مومند آبیاری شد٠

" مرحوم میر نجم الدین انصاری می نگارد:" محمدگل مومند در سالهای سلطنت محمد ظاهر خان گفته : (من باید بمجرد سقوط سقوی در کابل وغلبه سمت جنوبی امر میدادم که چنداول کابل را سوخته مردم آنرا تار ومار ومال ایشان تاراج شود، اما این کار رانکردم وحال پشیمانم وخود را ملامت میکنم وبر ریش خود تف میکنم٠ )"   

کشتار ها وقتل عامهای بی رحمانه ی ناشی از قصاوت وتعصب شدید محمد گل خان مومندرا حتی جرید رسمی دولتی مانند روزنامه اصلاح که در حمایت از دولت مستبد نادرخانی نشرات وفعالیت داشتند نیز نتوانستند پنهان نمایند وبا وجود سانسور جراید از جانب مقامات دولتی ، روزنامه اصلاح در شماره ١٠ جدی ١٣٠٨ وشماره ١١جدی وشماره ٢٩حوت ١٣٠٨ با رعایت جانب احتیاط ومحافظه کاری مینویسد:" ١٩٢ نفر شمالی محبوس وهفتاد نفر کوهستانی اسیر وسر هفت نفر کوهستانی بکابل آورده شد ٣٠٠ نفر اسیر وعده ای مقتول  وعده یی فرار ، ۵٠ نفر دریک روز اعدام گردیدند٠"

قرار نوشته مرحوم غبار " در حالیکه شاه هرروز از ١٠ الی ۵٠ نفر مردم شمالی را به عنوان اشرار بدون محکمه گلوله باران میکرد مردم دیدند که نادر غدار ومحمدگل مومند به انتقام مرگ کیوناری خون مردم شمالی را تا آخرین نفر به خاک میریزد ، دست بیک سلسله اقدامات وقیامهای زدند واین قیام ها سندی شد تا بیشتر از پیش بریختن خون این مردم اقدام نمایند٠" 

محمدگل خان مومند مناسب ترین شخصی بود برای بیشبرد اهداف وبرآورده ساختن مقاصد شوم استعمار انگلیس در کشور ما ٠ وی به حیث رئیس تنظمیه ی شمالی با لشکر ی از جیره خواران انگلیس متشکل از اقوام وقبایل جاجی، منگل ، وزیری احمدزایی ، کروخیل وطوطی خیل  که تعداد آنها به ٢۵ هزار نفربالغ می شد تحت امر وقومانده خود علیه مردمان بیچاره وبی گناه وبی دفاع شمالی سوق داد ومحشری از بیدادگری قتل عام جور ،چپاول ، غارت ، بی ناموسی وتجاوز وحشیانه را براه انداخت ٠

مرحوم غبار می نگارد : " محمد گل مومند درین ولایت قیافه فاتح بخود گرفته ودرکمال تکبر وبی گانگی با مردم پیش آمد دشمنانه ووحشیانه بنمود، او قوای حشری ونظامی را در تاراج خانه ها ، انهدام دیوارها باغها ومحراق قلعه ها بگماشت وخود مشغول شکنجه ، اهانت ، لت وکوب مردم بود واز قیام کنندگان جان می خواست ، آنها ییکه پول ،طلا و سلاح نداشتند چوب میزد ، دشنام های رکیک ودور از شرف انسانی میداد ، حتی به تأیید سایرتاریخ نویسان ، تهدید به احضار زنش در محضر عام می نمود٠ اگر در خانه های تلاشی شده زیورات بدست شان نمی آمد زنان خانواده را تهدید به فروبردن سوزن در پستانهای شان می نمودند به گذارش شماره ۵٨ ماه دلو روزنامه اصلاح ، یک ( محمد گل مومندازمردم شمالی ٣٩٨٣۴ دانه طلا و ١۴٩٢٠۶ سکه نقره از خانه دزدی و به نادر غدار تقدیم کرد البته این حساب روزنامه شامل زیورات وپول نقد واثاثیه خانه مثل قالین وظروف نمی باشد که لشکریان وحشی صفت با خود بردند ٠)"

یک نفر پیر مرد شمالی که محمد عباس خان نام داشت در اظهاراتش راجع به وحشی گری های محمد گل خان مومند ولشکریان وحشی او چنین نقل میکند: " زمانیکه لشکریان جنگلی به خانه ما آمدند بعداز شکستاندن در وپنجره ها به خانه پسرم داخل شدند آرمونیه پسرم باز بود چند نفر ملیشه بخاطر صاحب شدن آرمونیه گویا که صندوق طلا است باهم به جنگ ودعواپرداختند تا بالاخره یکی از کلان های شان رسید وفورا" آرمونیه را بغل کرد وقتیکه دروازه آرمونیه در موقع بغل گرفتن بسته گردید ا خود صدایی بلندکرد ، دلگی مشر ترسید وآرمونیه را به زمین انداخت وهمه چند قدم دورتر از آرمونیه استادند واز ترس دست به آرمونیه نزدند( بعد دستار وپتوی مرا گرفتند ومرا بدرختی بستند وآنقدر چوبم زدند که از هوش رفتم ٠" (نقل قول از کتاب یغمای دوم منگلی ) ٠

همچنان شخص دیگری اظهار داشته است که وحشیان جنوبی دوشاب را که مردم شمالی از شیره انگور یا شیره توت درست میکنند ودر چلیک های چرمی یا داخل چاتی ها ذخیره میکنند ودر ایام زمستان با نان وچای صبحانه آنرا می خورند خیال کردند که روغن یا تیل شرشم یا تیل سیاه است ، درموهای دراز، بروت هاوچپلی های خود مالیدند ، چونکه آنها به چرب کردند موهای سر شان با تیل سیاه عادت داشتند ٠                                       

وزیر محمد گل خان مومندکه  نخستین سردمدارفاشیسم ، اپارتاید نژادی و ستم ملی در افغانستان بود برای تطبیق پروژه های  فاشیستی وپشتونیزه کردن افغانستان وستم ملی براقوام شمال کشور به یک تعداد عناصر فاسد و جنایت پیشه ی دیگرنیز ضرورت داشت، آنجمله بااختر محمد( پدر داکتر نجیب الله ریس جمهور)  که در قریه ی میلن پکتیا چلی مسجد بود وصرف چند سوره نزد ملا بیش نخوانده بودواضافه از آن سوادی نداشت آشنا گردید وی  نخست در ولایت قطغن به عنوان شاطر زیر رکاب اسپهای محمد گل مومند وسپس با فرا گرفتن  تعلیم از مکتب درندگی محمدگل مومند وستم برمردم شمال به جاه ومقام رسیدوعلاقه دار قطغن مقرر گردید ، وحشت فطری وی با اندیشه فاشیستی محمد گل مومندسازگار گردید واین چلی مسجد بر سرنوشت مردم قطغن فرمان میراند وبا رشوه ستانی وچوروچپاول مردم در مسیر اندیشه فاشیستی محمد گل مومندحرکت میکرد، این جنایت کاران  فاشیست دریک اتحاد نا مقدس  تخم نفاق وستم ملی را در شمال کشورکشتند که اختر محمد بوسیله محمدگل به داود خان صدراعظم  وقت معرفی وسپس به عنوان وکیل تجار درپشاور پاکستان مقرر گردید،  این چلی مسجد ازطریق جاسوسی دوطرفه ودوشیدن گاو شیری "مساله پشتونستان "ورشوه ستانی ازتجار، صاحب ملیونها افغانی گردید و شعارش چهار "پ" بود،  پشتو، پشتون، پشتونستان، پکتیا٠ علاوه از پدر خاین داکتر نجیب مولانا عبیداله صافی سرمدرس مدرسه ی اسدیه  ،عبدالغفور خان از ناقلین سر پل ، حکیم بای از ناقلین بوینه قره ، عبدالجبار خان حکمران شبرغان ، داد محمد خان حکمران بلخ ، ضیاء خان ، مولانا حبیب الله معلم جبری کورس پشتو وغیره عناصر متعصب قبایلی در سر کوب مردمان بی گناه از ملیت های با فرهنگ تاجیک اوزبیک، هزاره وترکمن وقتل وکشتار آنها وبه بند وزنجیر کشیدن روشنفکران در صفحات شمال  کشور ثبت تاریخ است٠

شیوه برخورد غیر انسانی وفتنه انگیزانه محمد خان مومند وهمراهانش دربرابر ملیت های غیر پشتون  روشنفکران سمت شمال را واداشت تامحافل مخفی وشب نشینی های را براه اندازند وراه چاره برای نجات مردم بجویندکه میتوان از اشخاصی چون میرزا محمد قاسم ، فیض الله بای ، سید عمر کرنیل سید صادق گوهری ، مولوی صاحب خال محمد خسته شاعر وعارف مشهور ، عبدالصمد جاهد، میرزا ثاقب شاعر، عبدالاحد رقیم ، میرزا غلام علی قانون ، سید حسین آقا، حلال الدین بدری ، شریف  شاه، قاری سید اکبر ، حاجی محمد علی ، حاجی عبدالرزاق نثاری ، میرزا فراح الدین ، نورمحمد رئیس روضه، سید شاه ، اکبر لالا، مولوی غلام حیدر ، مولوی محمد عثمان ، عبدالله نصار وغیره از ولایت بلخ نظیر قل ، نظر محمد نوا، ابوالخیر خیری از میمنه آقای کریم نزهی از اندخوی ، مخدوم اسماعیل از خلم ، سید محمد دهقان از کشم ولایت بدخشان ، وکیل محمد صدیق از رستاق ولایت تخارنام برد ٠

از کار نامه های جنایت باردیگر وزیر محمد خان مومند یکی اینست که ده ها جریب زمین آبی و للمی حاصل خیز مردمان صفحات شمال ، شمال شرق وغرب کشور را با جبر واکراه از مالکان اصلی آن غصب  وبرای ناقلان قبایل پشتون اعطاء کردکه ذکر تک تک آن با تفضیل از حوصله این نوشته خارج است  او با چنین بخشش  های خاینانه حقوق باشندگان اصلی وبومی مناطق شمال را لگد مال وصدای شکایات آنها را در گلو خفه کرد ، عده ای  را روانه زندانها نمود وتعدادی را بطورمخفی وعلنی بکام مرگ فرستاد وجمعی را به  ولایت کابل وسایر ولایات تبعیدکرد که سرنوشت این زندانیان ستم  فاشیستی محمدگل مومند کم ازآوارگان فلسطین بدست صهیونیست های یهودی نبود وشاید هم خون مشترکی در رگهای شان جریان داشت ٠وباین ستم ملی مردمان اصلی شمال را درولایات دیگر تبعید وخانه ها وزمین های شان  را به پشتون های ناقل بخشید  که این سیاست صیهونستی محمد گل مومند روی فاشیسم هتلری را سفید کرد ٠   

محمدگل مومند بااین کارروایی های محیلانه وتفرقه جویانه  آتش نفاق ودشمنی را درمیان ملیت های برادر ساکن در کشورما برافروخت که منجر به قتل وخون ریزی وبرادرکشی دوامداری در افغانستان گردید ٠آتش  تبعیض نژادی ، سمتی وزبانی را بر افروخت واین دوزخ چی تمام امکانات وامتیازات را به قبایل پشتون و زبان پشتوقایل گردید وبا نسل کشی های بی حد ومرز وتضعیف زبان فارسی کمر خیانت بست وزبان فارسی را که طی صدها سال بشکل سالم وطبعی  رشد کرد و زبان شعر وادب و تحریر مردم و دربارگردید ، متاسفانه  شوونیست های زبانی خواستند تا این زبان مشترک و وحدت  همه اقوام را صدمه زده ،  زبان اقلیت ونامانوس پشتو را که که در حالت احتضار بود برزبان اکثریت مردم با خشونت تباری حاکم سازند٠

محمد گل مومند با سوء استفاده از مقام شامخ دولتی وصلاحیت های بی حد ومرز که استبداد نادری وهاشم خانی به او اعطا کرده بود  تمام مضامین مکاتب ،دانشکده ها وآموزشگاه ها را اززبان فارسی که زبان اکثریت جامعه بود به زبان نا آشنای  پشتو تبدیل نمود ،کورس های جبری زبان پشتو را بوجود آورد وبه مطبوعات وقت دستور داد که حتی عناوین  کتاب های  نویسندگان زبان فارسی باید حتما" به زبان پشتو باشد در غیر آن اجازه نشر داده نشود٠بنابر برنامه سازی های فاشیستی وی هزاران جلد کتاب باارزش فارسی  واوزبیکی طعمه ی حریق گردید درشمال کشور تمام کتیبه های خطی و سنگ های قبور را از بین برد  وحتی کتاب های درسی  مکاتب  رانابودکردند وبه جا ی آن ناشیانه به نشر کتب پشتو که ازهر نوع  ارزش علمی ، ادبی وفرهنگی تهی بود پرداختند که این زخم خونین در پیکر معارف ما تا هنوزپیداست ٠

محمد گل مومند نه تنها در ساحه تفرقه اندازی قومی وملیتی نقش خائنانه بازی کرد بلکه در ساحه فرهنگ وادبیات کشور نقش یک دشمن خون آشام را با زبان وفرهنگ فارسی بازی نمودوقرنهااین زبان را درزندان عقاید تنگ نظرانه فاشیستی خود زندانی کرد، که باین همه حسادت ابلیس مأبانه خود نتوانست سرسوزن هم کار سازنده ومثبتی برای زبان پشتو انجام دهد تا از یک فرهنگ غنی وسیال برخورشود وبتواند زبان ادب ،قلم ودانشگاهی گردد ،هم بزبان فارسی خیانت نمود وهم نفرت وانزجار مردم را بر علیه زبان پشتو بر انگیخت ٠

محمد گل مومند  با نیت شوم فاشیستی نام های تاریخی کشورراکه هویت  مشخص چندین صد ساله داشتنداز  تاریخ وجغرافیای کشور ما نابود کرد وبه جای آن اسم های جدید پشتونی برگزید و با چند خائن دیگر سرنوشت کشور ومردم را رقم میزد که این ترور هویتها  وتغییرنامهای تاریخی  خراسان لکه ننگی است بر جبین این نژاد پرستان٠ چنانچه درولایت هرات نام تاریخی منطقه سبزوار،که زادگاه  دانشمندانی چون مولانا حسین واعظ کاشفی  سبز واری بود به" شیندند" ونام پوشنگ یا فوشنج را که مهد زایش  طاهر پوشنگی بود  به" پشتون زرغون "تبدیل نمودند ولی تا امروز مولانا حسین کاشفی را بنام سبزواری یاد میکنند نه شیندندی که بعد از تغییر نام  شیندندایران با زرنگی اسم سبزوار را برای منطقه ی خود دزدید، واین خیانت آگاهانه در مورد قهرمان ملی ما طاهر پوشنگی نیزنا بخشودنی است طاهر پوشنگی عیار وسپه سالار بزرگ عرصه پیکار وسیاست که لشکر امین الرشید را تار ومار کرد ومامون الرشید را بر تخت دارالخلافه  ی عباسی در بغداد نشا ند وبه پاس همین خدمتش به حیث والی هرات مقرر شد وسپس اعلان استقلال میهن خود خراسان را از یوغ استعمار عرب وخلافت عباسی نمود، تا امروزکسی نگفته که طاهر" پشتون زرغونی"بلکه تاریخ خراسان وی را بنام طاهر"پوشنگی" یا فوشنگی می شناسدندوهمچنان ابو مسلم خراسانی راهرگز ابومسلم افغان نگفتند ونمی شود تاریخ را با اسم  گذاری های فاشیستی گول زد ٠ محمدگل مومند درولایت هرات نام "قره تپه" را به "تورغندی" تغییرداد ٠

محمدگل مومند در صفحات شمال کشور نیز دستبردبه  نام های  تاریخی زد چنانچه در منطقه بلخ نام قریه" چهار باغ گلشن" را به" شینکی" ، نام" قلعه چه " را به" اسپین کوت "، نام" ینگی آرق را به "نویکوت" ، نام "دکبر جین" را به" شلخی" نام "هزاره چقیش" را به" استول گی " ، نام "رحمت آباد" را به "جرگی " ، نام " یول بولدی" را به "لیندی"، نام " ده دراز"را به "غشی" ، نام" قوش تپه" را به "منگولی"،نام "سمرقندیان" را به" زرغون کوت"، نام "حصارک " را به" اوغز "، نام "چهارسنگ" رابه "سلورتیگی"،نام پلاسپوش را به "زوزان " نام "عباد" را" به دیره گی " ، نام" چهل ستون" رابه"غندان" ، نام "کودوخانه را به " باندگی" ، "نام کشک عبدل رابه " بانده" ، نام "کول انبو" را به" منده تی"، گذاشت

جنایت نابخشودنی وبزرگ دیگرمحمد گل مومند که ازسرلج وعقده خودکوچک بینی وی ودشمنان فرهنگ وتمدن فارسی مایه میگرفت، تغییر نام  قریه بهاء الدین بودکه به افتخار زادگاه مولانا جلا ل الدین بلخی  به اسم پدرش" بهاء الدین " نامگذاری شده بود، متأسفانه بایک خیانت تاریخی وعقده وجنون فاشیستی به " اشپوله " تغییر نام داده شد ، معنی" اشپوله" را باید ازفاشیستان قبیله پرسید؟!

چرا اسم زادگاه بزرگترین دانشمند وشاعر زبان فارسی که افتخار بشریت است از زادگاه اش زدوده می شود تاایرانیان وی را به جهان از ایران امروزی معرفی نمایند ؟ واین قبیله سالاران بی فرهنگ خود میروند وازآن سوی  مرزهای پاکستان خوشحال ختک ورحمان بابا را پیدا نموده اسمهای جاده های این طرف مرز بنام خوشحال خان مینه ،مکتب خوشحال خان ، لیلیه خوشحال ورحمان بابا نامگذاری می کنند  مگر اپارتاید شاخ ودم دارد؟

نام " ایلمانی" را به" وچه ونه" ، نام سلطان خوجه ولی را به میروندی، نام "باغ وراق" را به " حاجی کوت"، نام " زاموکان" را به " کاکاکوت" ، نام " بنگاله" را " به ورخی" ، نام " آق تیپه" را به "اسپین کی" ٠ در شبرغان نام " تخت سلطان " را به" شین کوت" ونام "حسن تابین" را به" غزگی" ٠               

در آقچه نام " آقچه نمای " را به " بتی کوت"، نام " گومک صالح" را به "بتی" ، نام " بوینه قره" را به " شول گره" ٠ در ولایت سمنگان نام قریه " گل قشلاق را به " جوغی" نام " کته قشلاق" را به " جگه بانده" نام "مینگ قشلاق" را به "زندی کوت " ، نام " لرغان" را به "کلای وزیر" ، نام " جوی زندان " را به "جوی ژوندون"، نام دره " زندان " را به دره ژوندون تغییر داد٠                                                         

اگر مردم این مناطق نام اصلی وتاریخی آن را بر زبان میراندند مورد اذیت وباز داشت وشکنجه قرار میگرفتند ٠

مگر چه کسی کشور را به نام این فاشیست سجل کرده بود که با این همه صلاحیت عام وتام نام های تاریخی کشور را تغییر دهد  ؟    همچنان در جوزوجان بنابر هدایت محمد گل مومند "کمال الدین اسحق زی  " یازده نفر  دهقان اوزبیک را زنده پوست کرد وبعد مرده های شانرا در میان خرمن گندم آتش زد ، زمانیکه مردم برای شکایت این جنایت اسحق زی نزد ظاهر شاه آمدند حکومت وقت همه شکایت کنندگان  را نیز روانه زندان کرد ٠

محمد گل مومندودنباله روان وی نه تنها بادست درازی های بی شرمانه درتغییرنام صفحات شمال وغرب کشوراقدام کردند  بلکه با بیرحمی صیهونستی خود نام بسیاری از مناطق شهرکابل را به زبان پشتو واشخاص پشتون نام گذاری کردندو بخشهای از قدیمی ترین محل بودباش مردم اصیل  وزادگاه  روشنفکران نویسنده وشاعر کابل را بنام جاده "میوند!؟ "مسمی کردندوبا این پلان های فاشیستی غلام محمد فرهاد"پاپا" عقب اپارتمان های جاده میوندرا که قبلا" باغها وگل وگلزار بودند به بدرفت بزرگ ومتعفن شهر تبدیل نمودند،  نام  " کوته سنگی "که  نام  شاعره" بی بی سنگی" اولین زن سیاست مدار کابل زمین بود و اشعارش بدست عبدالرحمن خان افتاد و وی را در اتاق یا کوته" سنگی" محبوس کرد و طبق نوشته داکتر اسداله شعور نام کوته سنگی از نام این زن مأخوذ گردیده که با سیاست تنگ نظرانه  کوته سنگی به  " میرویس میدان "  تغییر نام داده شد ،  نام" ده بوری "را به " جمال مینه " ،نام بخشی از " شاه شهید وسیاه سنگ " را به نام " سید نور محمدشاه مینه" ومحلی در " ده افشار " را بنام سپین کلی" ، " قلعه ی جرنیل " رابنام " خوشحال مینه " وقستمی از قدیمی ترین نامهای شهر کابل را که بنام کوچه های " بازار ارگ ، خیابان ، پل خشتی ، کوچه علی رضا خان وشور بازار" یاد می شدند بنام " جاده نادرپشتون " نام گذاری گردید، ومحوطه  فواره های این محل را  " پشتونستان وات " نام گذاری کردند آنطرفتر" پشتنی تجارتی بانک "عرض اندام کرد،  نامها آب ورنگ فاشیستی ( پشتون تباری ) بخود گرفت وگویا هر زنده جانی باید بنام پشتو ، پشتون وپشتونستان نفس میکشید، همچنان مکرویان اول را بنام" نادرشاه مینه" ومنطقه وسیع دیگر را بنام " وزیراکبر خان مینه " نام گذاری کردند ٠

همچنان تعداد زیادی از مکاتب را در شهر کابل بنام اقوام پشتون کردند مگر درین شهرمادران اوزبیک ،هزاره وتاجیک هرگز فرزندانی  نزاده بودند مگر شهر خالی از شخصیت ها انقلابی ومبازرینی چون ، غبار، محمودی،سرور جویا ،  سعدالدین بهاء ، علی اصغر شعاع ،اسماعیل بلخی ، براتعلی تاج ، عبدالخالق  قهرمان ، ابراهیم صفا ، انور بسمل ، ،محمد ولی خان  دروازی ، طاهر بدخشی، مجید کلکانی ونویسندگان و شاعرانی چون  واصف باختری ، سپوژمی زریاب ، لطیف ناظمی وصدها ها تن دیگر بود؟  که مکاتب و دارالمعلمین ها و لیله های شهر کابل بنام افرادی که نه تنها از کابل بلکه از افغانستان نبودند نام گذاری شد چون مکتب و لیلیه  خوشحال خان و محلی بنام "خوشحال خان مینه" مسمی گردید وهمچنان لیله ومکتب رحمان بابا،  مکتب نازوانا(مادر میرویس هوتکی ) ، مکتب زرغونه ( مادر احمدشاه درانی ) مکتب ملالی ، شفاخانه بنام ملالی "ملالی زژنتون" و حالا جایزه اسکار دولت کرزی بنام ملالی است ملالی که هرگز وجود نداشته است  ( ملالی دختری  جعلی عبدالحی حبیبی بود تا از قندهار در جنگ میوند قهرمان زنی داشته باشند و این زن تا اکنون نه سال تولد دارد نه سال مرگ ، نه نام پدر ومادر ، نه گوری دارد و نه بیوگرافی ، چون تا حال عقل حکومت پشتونخواه برای این جعل عبدالحی حبیبی  کار نکرده بود  ممکن فردا باز برای ملالی قبر و سال تولد وسال مرگ ونام پدر ومادری بسازند و شاید مکتب دیگری را بنام مادر ومادر کلان ملالی افغان نام گذاری کنند) وهمچنان مکتب نادریه بنام نادرغدار دیره دونی ، مکتب حبییه بنام حبیب الله خان نوکر استعمار انگلیس ومکتب شادخت مریم و شاخت بلقیس نواسه های نادر دیره دونی وصدها نام دیگر بنام یک قوم خاص که  به این نامها در قندهار و جلال آباد وپکتیا و هلمند نیزجاهای مسمی شده ولی در مناطق پشتونی  هیچگاه یک محل یامکتب بنام  تاجیک ازبیک و هزاره و نورستانی نام گذاری نمی شود وهمچنانکه والی ها باید  پشتون باشند و باز میگویند" دا زمونژ بابا وطن " بابا هم  هویتش مشکوک  برآمد؟ !

گذشته از نامهای جاها در هیچ نقطه دنیا واحد پولی یک کشور به نام یک قوم نیست مثل " افغانی " و یا لباس  افغانی که متعلق به قوم بی هویت کوچی است بنام" لباس ملی" کشورجا زده شده است  و رقص مردم قبایل پشتون را بنام "اتن ملی "بالای همه مردم قبولانده اند که گویا ملیت های دیگر نه لباس دارند و نه رقص مخصوص  خودرا،  همه را در فرهنگ یک قبیله ذوب ومنحل کردن و خود در فرهنگ شهری دیگران ذوب نشدن از  اصول اساسی صهیونیزم است ٠  محمد گل مومند برای اشاعه این آرمان آگاهانه به اشخاصی جعل نویسی   چون حبیبی وچند تن پشتونخواه دیگر و پشتو تولنه ضرورت داشت تا با ساختن  ( پته خزانه ) به درمان عقده  های فرهنگی خودبپردازند ، اما به  ریش خود خندیدند ، بعدسرود ملی را که در حقیقت سرود فاشیستی  است  به زبان همان یک قوم خاص نواختند که امروز طبل رسوایی شان از بام اسرائیل پایین افتاد٠

این بود گوشه ناچیزی از جنایات محمد گل مومند ودنباله روان  سر در کفش، به امیدروزیکه مجسمه محمدگل مومند  را بنام بابای فاشیسم  صهیونیسم افغانی بسازند!

 

 

 

 ثریا بهاء        

 نگرش فمینیستی بر شعر تازه نادیه فضل    

 یک قطره درد برای قانا ـ شعری است از شاعر توانای فرهنگستان ادب فارسی نادیه فضل  به بلندای پامیر وهندوکش ، فریاد ملتی است که در دایره ی افق موج میزندوگله های انسانی تمدن از پهلوی آن بی تفاوت گذر مینمایند٠٠٠ودرفرجام قطره اشکی است از قلب زنی شاعر که باتمام وجودش درد فاجعه قانا رالمس مینماید وحماسه وار در قالبی تازه ارائه میدهداز این جاست که در اوج کمال شاعرانه اش ، اندیشه ء انسانی وتنفرش را ازجنگ جاویدانه می سازد ٠ شعر نادیه فضل با بهره گیری از خصلت های فرهنگی وزبانی اش بانوعی ضرورت نه ظاهری، بلکه اخلاقی وعینی مطابقت میکند ونفوذش همان نفوذ سروده های گارسیا وپابلونروداست ٠

نرودا شاعر بزرگ چیلی نوشت  « زماني كه اولين گلوله‌ها گيتارهاي اسپانيا را سوراخ كرد و خون به جاي نواي موسيقي از آنها بيرون ‌تراويد، شعر من به روحي سرگردان تبديل شد كه خون و درد و عذاب بشر در آن نمود پيدا كرد. از آن زمان راه من با راه مردم يكي شد، ناگهان ديدم كه از انتهاي تنهاي‌ام بيرون آمده وشعرمن به شمشیری بران در مبارزات مردم تبدیل شده است »  

آیا شعر نادیه یک شورش نیست که در شرایط خاص دربرابر هنرش ( شعر) تعهد می پذیرد وقبول مسوولیت میکندو درکنار مردمی قرار میگیرد که اززمین وهوا برسرشان بمب می ریزد؟؟؟

شعر نادیه به قلمرو فرهنگی انسان دردمندامروزی تعلق دارد وبا وسعت اصالت تاریخی خود ، ارزش  یک واقعیت جاوید را به خود اختصاص میدهد ٠

نادیه فضل یک شاعر تجربی وعینی است تصویر سازی او از رنجهای بیکران انسانهای مظلوم و زن جامعه اش جان میگیرد که والایی هنروخصلت های تسلیم نا پذیری آدمی را باهم می آمیزدشعرش مانند دشنه ای دو لبه است که هر طرفش زخم میزند وآیینه ای دو رویه است که یک رویش شعر وزیبایی وروی دیگرش درد ورنج است وروابط ناشناخته ضمیر اوکه تنها در واقعیت گرایی بروز میکند وبی تأمل بدون آن که طیف زیبایی از رنگها تصویر کند جوهر رنگ را باز می شناساند وبی عدالتی را به تصویر میکشدونمی تواند به بندگی درونی رضایت دهدواین شعر نادیه مظهری از ماندگاری وشرافت است٠ ثریا بهاء 

 

                      یک قطره درد برای قانا  

 خدا کجـاســت که یک آســـمان ستـاره ببارد
زســــمت روشن سبــــز ســــحر دوباره ببارد
برای مادر عاشـــق ، به کودکان ، به غریبــان
به جـای آتــش و باروت گل بهـاره ببارد
جبین و گیسوی مشـــرق لهیب شیون و دود است
مگـــر که حکم خــدا بود کاین شــــراره ببارد ؟
وسیــــع قامت گلـــباغ ها و دامن ( قانا )
غـــریو و ناله ی دلهــــای پاره پاره ببارد
کجاست قلب مســـلمان ؟ شکوه نام دلیــران
که از تلاوت ایمان آشـــــکاره ببارد
به کاروان حــقارت ، به عاصیان شـــقاوت
از استــــقامت ، از آزادی بار باره ببارد
خدا کجاســـت که یک لحظه عاجـــزانه بگریم
برای قلب غـــریبان شهــــر ( قانه ) بگریم
تمام جاری ای اســـــطوره ی بلند نجابت
برای نام فلســــطینی عاشـــــقانه بگریم
لبان خستــــه ی لبنان را به بوسه بنازم
و شــقه شـــقه ی دستاش را شبانه بگریم
بسیـــــط خاطره هایم ! فرار ، رنج و اسارت
شبیـــه قامت غمهــــاش را زنانه بگریم
بنام مظهــــــر ایثار و قله های شهـــــامت
نماز و ســــــجده گزارم وبیـــــکرانه بگریم
خدا کجاست که یک لحظه عاجــزانه بگریم
برای قلب غـــریبان شهــــر قانه بگریم 

                            

ثریا بهاء                              

                       پژوهشی در زمینهء نقد ادبی فمینیستی     

   نقدادبى فمينيستى باآثارويرجينياوولف «١٩٤١-١٨٨٢» آغازمى شود. اودرنوشته هاى خودديدگاهى زنانه رابرگزيده است، تجربيات زنان وصداى زنان رادرادبيات بازتاب ميدهد. رجينياوولف به نام «اتاقى ازآن خودآدمى به عنوان مبداء نقدفمينيستى موردقبول زنان فمينيست بانظريات متفاوت قرار دارد اگرچه زنان نويسنده قرن نوزدهم مانندجورج اليوت ، ژرژساند  واميلى برونته نگرش هاى متداول اجتماعى رادرباره زنان به نقدکشيدند، امابعضى محدويت هاى زمانى راپذيرفتندتامتهم به بى ادبى وطرح مسايل جنسى نشوند.
ويرجينياوولف وسايرزنان نويسنده دراوايل قرن بيستم ديدگاهى بطورمشخص زنانه رادرآثارخودبرگزيدندوجنبش گسترده ترى اززنان نويسنده رابوجودآوردندکه درمسيرتاريخى خودبه رشدوشگوفايى ادامه ميدهدوابعادوسيع ترى رابخودگرفته است .
ورجينياوولف درکتاب « اتاقى ازآن خودآدمى » علاوه ازشرايط اجتماعى که به زنان تحميل مى شودبه شرايط مادى زنان نويسنده سخت توجه ميکند. اين مسأله مهم تاآن زمان ناديده گرفته شده بود. درشرايط که زنان ازاستقلال مادى برخوردارنبودندبايدانتظارات مردان ونيازهاى آنهارابرآورده مى کردندوحتى يک اتاق هم ازآن خودنداشتند. اگرمشغول نوشتن ميشدندبارهارشته افکارشان بوسيله شوهر، اطفال ، کارهاى خانه وآشپزخانه به عناوين مختلف گسيخته مى شد. طبيعى است که درچنين شرايطى باکمبودامکاناتى که درجامعه مردسالارى داشتندقادربه نشان دادن نبوغ خودنبودند.
وريرجينياوولف درمورد اندک بودن زنان نويسنده ميگويد«مردهاتمام تجربياتى را که يک انسان مى تواندکسب کندتجربه کرده اند. درحاليکه زنان ازکسب تمام اين تجارب منع شده اند. درچنين شرايطى چگونه نبوغ يک زن مى تواندشکوفاشود؟» ورجينياوولف درآثار خودخواهان ازميان بردن هويت هاى تثبيت شده ى جنسى است . نقدادبى درطول تاريخ حقايق مردانه رابعنوان حقيقت مطلق ارائه داده است . اين روش برروى آثار داستان نويسان زن نيز اثرگذاشته است به همين دليل زنان نويسنده ياسعى ميکنندمثل مردان بنويسند، ياآنطوريکه مردان ازآنان انتظاردارند بنويسندودرزندان ايدئولوژى زن بودن اسيراندونمى توانند درباره ى تجربه ى خودبه عنوان يک جنس حقيقت رابنويسند.وريرجينياوولف معتقدبودکه زنان متفاوت مى نويسندزيراتجربه ى اجتماعى متفاوتى دارند. به نظراو، زمانى که زنان به کسب تساوى حقوق اجتماعى واقتصادى بامردان نايل گردند، هيچ مانع نمى تواندازتکامل آزادانه ى استعدادهاى هنرى آنهاجلوگيرى کند.همانگونه که برداشت هاى متنوعى ازفمينيسم وجوددارددرموردنقدادبيات فمينيستى نيزديدگاهاى متفاوتى موجوداست. که ميتوان ازنقدفمينيستى امريکائى ، انگليسى ، فرانسوى وايرانى نام برد.نقدفمينيستى ، اين سوال اساسى رامطرح مى سازد: تجريبات وصداى زنانه تاچه حددرادبيات بازتاب يافته است.ازنگاه تاريخى درمتون ادبى ، زنان به نسبت مردان نقش کم اهميتى دارندوتحت سيطره ى فرهنگ مردسالاردرحاشيه قرارگرفته اندوبيشتر تجارب مردانه درادبيات ارائه داده شده است .
نقدادبى فمينيستى تيب سازى زنانه درادبيات ومعيارهاى تعين شده آثارادبى راموردنقدقرارميدهدوروشن ميکندکه چگونه آثارضدفمينيستى که درادبيات بوجودآمده است زنان راارزيابى مى کند. نقدادبى فمينيستى به بررسى کمبودشخصت هاى واقعى زنان درآثارنويسندگان مردمى پردازدودرعين حال استفاده ازفرهنگ مردسالاردرآثارزنان نويسنده رانيزدرنظرميگيردونشان ميدهدکه زنان چگونه باکاربردشخصيت هاى قالبى ساخته ى فرهنگ مردانه ، ازفرهنگ مردسالار دنباله روى ميکنند. بانقدآن روشن ميکندکه چگونه آثاراين زنان مى تواندروى آگاهى هاى زنان ديگرتأثيرمنفى بگذارند.منتقدين ادبى مرد، حقايق مردانه رابه عنوان حقيقت محض جلوه ميدهدونيم ديگرحقيقت « ازديدگاه زنانه » ناگفته باقى ميماند.دريک جامعه مردسالارزن خودرا ازديدگاه مردانه تصويرميکندوتحت تأثيرفرهنگ حاکم قرارميگيردوفرهنگ راازديدگاه مردانه مى بيند.ادبيات بايداين قدرت راداشته باشدکه احساسات وتجارب ويژه زنان راباهمه تنوع آن منعکس کند. بايدقادرباشدتجارب زنان رادرجهت انسانى وبرابرى سيستم وارزش هاى فرهنگى به پيش برد.ادبيات بايداين توان راداشته باشدفرهنگى راکه ازنظرتاريخى درخدمت منافع مردانه بوده است ، ازاقتدارطلبى بيرون آوردوبه آن خصلت دموکراتيک بدهد. هدف نقدفمينيستى اين است که نقدرا انسانى وادبيات راواقعى کند. فمينيست هابه دنبال جاى بيشتردرنظم کنونى جامعه نيستند، بلکه آنان به دنبال نظم جديدى هستندکه با« ارزش هاى انسانى » بنيان گذارده شودونه باارزش هاى جنسيت گرا!درادبيات فمينيستى اطلاعات راجع به تبعيض بايدبه دقت واردنوشته شودوهمه جانبه وطبيعى به نظربرسد.نقدفمينيستى زنان نويسنده رابه عنوان يک گروه مشخص درنظرنمى گيردکه همه يکسان بنويسند، بلکه خلاقيت وابتکارشخصى وهنرمندانه آنهارادرآفرينش اثردرنظرمى گيردوکاربردويژه آنها، اثرراازيکديگرمتمايز مى سازد.
بطورکلى ادبيات قادراست که سطح شعور، آگاهى هاى سياسى واجتماعى زنان راارتقابخشد. جنبش هاى آزاديخواهانه ودموکراتيک راپديدآورد، يک اثرخوب ادبى که شرايط محروميت زنان راتصويرميکندمى تواندخواننده کتاب رابطورجدى تکان دهد.ادبيات فمينيستى مرکزتوجه خودرابرروى آثارنويسندگان زنى قرارميدهد که قادرباشنددرکارهاى آينده خودچارچوب هاى مردسالاررابشکنندوخود راازکليشه هاى رايج رهاکرده وبه خلق شخصيت زن هاى درداستان هاى خودبپردازندکه معرف شخصيت واقعى زنان ، آگاهى زنان وحقايق زنانه باشند.
اريکاجونز بارمان هاى که زنان رابه صورت قربانيان بيچاره معرفى مى کندمخالف است به نظراوبايديک رمان ايده آل فمينيستى بى آنکه قهرمان زن خودکشى کندويادچاراختلالات روانى شودبايدتصويرمثبتى ازقهرمان زن ارائه شود.
قهرمانان « فمينيست نو» در داستان بوسيله اعتمادبه يکديگروکمک سايرزنان دربرابرنابرابرى اجتماعى وتخريب مقاومت ميکنندوبااحساس همکارى وکمک يکديگربه سوى يک نظم جديداجتماعى حرکت ميکنندکه بهترين نوع فرهنگ زنانه است .
براى نويسندگان فمينيست نشان دادن حقيقتى که درجستجويش هستندچه معناى ميدهد؟
بطورکلى تصاويرى که اززن درادبيات نشان داده ميشودغيرواقعى است .بين اين تصويروزندگى واقعى زنان فاصله عميقى وجوددارد.دراين تصويرسازى زنانى که درجامعه فعالند، دانش وشخصيت مستقل دارند به عنوان نمونه زنانى که فاقدزنانگى هستند، وظايف زنانه رافراموش کرده اندگمراهند، نامتعادلندمعرفى شده اندوسايرزنان که حالات بچگانه دارند، غيرمنطقى اند، عشوه گراندوکلفت مآبندمطرح شده اند.
نقدفمينيستى بايدقادرباشدکليشه هاى جنسى راتشخيص دهد، ايده ها، هويت ، شخصيت وسرنوشت زن را زيرسوال برد.
درين صورت است که نقدانسانى مى شودوبه يک ارزش گذارى صادقانه ميرسد.
بهترين کتابى که دراين بخش پژوهشى تأثيرعميقى داشته است نوشته تنن درکتاب تحت عنوان

 « You just don't understand» 
که درسال ١٩٩٠انتشار يافت . تنن به بررسى روشن زبانى مردوزن هر دومى پردازدواستدلال ميکندکه تمايزهاى زبانى ازتفاوت هاى فرهنگى مبتنى برجنسيت ناشى مى شودوبه قدرت وابسته نيست. به نظرتنن ، مردان در روش محاوره خودبه دنبال مقام هستنددرحاليکه زنان پيوندرا جستجوميکنند.
ازاين روتنن برترى رادرقالب سبک فرهنگى توجيه ميکندونه بهره گيرى ازقدرت.
سيمون دوبوار  ، کيت ميلت ، فريدن وگرير اين چهار نويسنده سوال هاى جديدى مطرح کرده اندوهمگى درطرح يک سوال اصلى درموردنقدفمينيستى مشترکند:
« چگونه مى توان محروميت فرهنگى زنان راتوضيح دادوآن رامتوقف ساخت ؟ »
کيت ميلت درکتاب  « سياست جنسى » پدرسالارى را براى بيان ستمى که برزنان اعمال مى شودبکارمى بردبه نظراوپدرسالارى زن راتابع مردياجنس پسترتبديل ميکندکه اغلب به عنوان موجودات ضعيف درمقابل مردان قوى مطرح ميشوندوتصويرکاملى ازطرزجنسيت گرا رانشان ميدهد.
موج دوم فمينيست ها، درفرانسه باسيمون دوبوارشناخته ميشود. اواز ادبيات به عنوان مهمترين معناى قدرت پدرسالاردرخانواده نام مى برد.
دوبوارمعتقداست که نويسندگان مردديدى عميقا"محافظ کارانه نسبت به زنان دارند. نويسندگان مرددرموردزنان مى نويسندتااينکه خودرابيشترو کاملتربشناسند.
سيمون دوبواردرقلب همه فمينيستهاى فرانسوى جادارد.
علاوتا"اوبعنوان يک نويسنده طرفدارفلسفه ومکتب ادبى اگزيستانسيالسم « اصالت وجود»وهمچنين بعنوان دوست ، همکاروهم زندگى ژان پل سارترازويژگى خاص دراشاعهء تفکرات اگزيستانسيالسيت هابرخورداربودسارتردراين زمينه مينويسد!
« سيمون دوبوار ازدقت ، وسعت نظر و شکيبائى خاص اصلاح درنوشته برخوردار است . هرگزنقايص

عبارات راهرچقدرهم بى مقدارباشندمورداغماض قرارنميدهد. »
اودرکتاب  «جنس دوم » مى گويد:
هنگاميکه يک زن سعى ميکندخودراتعريف کندباعبارت « من يک زن هستم » شروع ميکند. هيچ مردى اين کاررانمى کند. اين واقعيت ، عدم تقارب بنيادين بين اصطلاحات « مردانه » و« زنانه » رانشان ميدهد. درتعريف انسان ازواژه « مرد» استفاده مى شودنه ازواژه « زن» اومعتقداست که « زنان درميان مردان پراگنده شده اند، نه تاريخ دارند ونه انسجام طبيعى . آنهابرخلاف سايرگروه هاى تحت ستم ، درکنار يکديگرهم جمع نشده اند. زن دررابطه نامتوازن بامردقرارگرفته است مردهمان « شخص » است وزن همان « ديگرى » سلطه مرد، نوعى فضاى پذيرش ايدولوژيک راتأمين کرده است، قانون گذارا ، کشيشان ، فلاسفه ، نويسندگان ودانشمندان سعى کرده اندنشان دهندکه منزلت تحت سلطه زن درآسمان مقدرشده ودرزمين سودمنداست. »
سيمون دوبوارميگويد:
موجوديت زنان برخلاف مردان دوپاره است . موقعيت مردبه هيچ وجه باسرنوشت او درمقام يک مذکرتضادى ندارد. ولى اززنان انتطارمى رود که براى اثبات زنانگى خويش ، خودرابه شيئى وطعمه مبدل سازد.
انسانيت زن بامونث بودن اودرتعارض است . هرکدام راکه انتخاب کند، قسمتى ازموجوديت خودراانکارکرده است . فقط وقتى زن ازدوپارچگى نجات خواهديافت که انسانيت اووجنسيتش باهم درتعارض نباشد.
هلن سيکسوس  «١» در« خندهءمدوزا »

 که بيانيه معروف نوشتارزنان است وآنرادرسال ١٩٧٥نوشته وبه سيمون دوبوارتقديم کرده است ، اززنان ميخواهدکه تمناى خودرادرنوشته بگذارند. اوزنان رامخاطب قرارمى دهدوميگويد:
« من ... سرشارم ، اميال من اميال تازه اى آفريده اند. تن من آوازهاى ناشنيده راميداند. بارهاوبارها.. من احساس کرده ام چنان سرشارازسيلان نورم که مى توانم ازهم بشکنم »
هلن سيکسوس سرپيچى ازقوانين سخت پدرسلارراوظيفه زنان نويسنده مى داندکه زن بايد«زبانى براى خودبوجودآوردکه درونش رانشان دهد. » 
 
زن بايدخودراازسانسورنجات دهدو« شايستگى هاى خودراتمناهاى خود، قلمروپهناورهستى خودراکه مهروموم ونگهدارى شده است ، بازيابد. » 
 
درنقد فرانسوی علاوه بر نوشتار زنان مسئله زبان از اهميت فراوان برخوردار است. سيمين دوبوار دراين مورد می گويد : از رشد زبان زنان جلوگيری بعمل آمده است در فرهنگ و جامعه شناسی ، زبان زنان بعنوان ديگری بکار برده شده است نه بعنوان خود . اين نظر مورد قبول سايرفمينيست هاى فرانسوى است.
«١» هلن سيکوس  در١9٣٧درالجزايربدنياآمد.اومنتقد، نووليست ، نمايشنامه نويس ومديرمرکزمطالعات زنان است که درسال ١٩٧٤درپاريس تأسيس شد
امه سزرشاعرسياهپوست ميگويدکه دربرخوردبايک سياهپوست مردم
همشه ازخودميپرسندکه آياخون اوهم سياه است ؟ ولى هرگزاين سوال به ذهن شان نمى رسدکه آيايک سفيدپوست خون اوهم سفيداست ؟ »
نقدفرانسوى ازساخت شکنى استفاده مى کندومعتقداست که درک عمومى ازسفيدوسياه ، زن ومرد، فرهنگ طبيعت بايدازميان برداشته شود. درين معانى ساخته شده يکى ازترم هابه عنوان سنت بطورمثال «سفيد- مرد» شناخته مى شودوبه محروميت ترم مخالف «زن- سياه »مى انجامد. فمينيست ساخت شکن ، به درهم ريختن باورهاى جامعه پدرسالارمى پردازدودرجستجوى يک روش زنانه نوشتن وخواندن ادبى وفلسفى دراثرهستندوبه مسايل روانکاوى سخت توجه دارند.
نقدادبى فمينيستى درايران !
فمينيست هاى ايرانى دردرجهء اول چگونگى نگرش ادبيات فارسى را دستورکارخودقرارداده اند، درپژوهشهاى خودبه عمق ارزشهاى سرکوب کننده فرهنگى واجتماعى رسيده اندکه اخلاقيات مردسالاردررگهاى جامعه ايرانى جريان دارد.
فمينيست هاى ايرانى کليشه هاى ضد« زن وزنانگى » درادبيات کلاسيک راهدف نقدخودقرارداده اندبطورنمونه مولوى شاعرشوريده وتحسين برانگيزآنجاکه زنان رامخاطب قرارميدهدجنبه ى « زن ستيزى رابخود ميگيردوزن را« مظهرهواى نفسانى » مى داند.
سعدى اشعارضدزن فراوان داردبه اين دونمونه اکتفامى کنم
زن نوکن اى خواجه درهربهار
که تقويم پارينه نايدبه کار

يا

زبيگانگان چشم زن کورباد
چوبيرون شدازخانه درگورباد
واحدى مراغه اى شاعرعارف دررابطه بازن چنين مى سرايد
زن چوبيرون رودبزن سختش
خودنمائى کندبکن رختش
ورکند سرکشى هلاکش کن
آب رخ مى بردبه خاکش کن
اين اشعارنمايانگرفرهنگ زن ستيزونگاه تحقيرآميزمردان فرهيخته نسبت به زن وزنانگى است که منعکس کنندهء شرايط اجتماعى وفرهنگى مردسالارى است که به تفکرسرکوبگرجنسى ميدان ميدهدوآنراپذيرفتنى مى کندازاين انواع اشعاردرادبيات زبان فارسى فراوانند.
چه رسدبه زنان افغانستان که ازشرايط اجتماعى وفرهنگى واپس گرا وناسالمى مرد سالارى رنج مى برندوهرروزترورهويت ميشوندو حتى توان فريادکشيدن هم از آنهاسلب شده است . مشتى بيماران ساديست و زن ستيزبا بيرحمى سرنوشت انسانى ايشان رابازيچه تفکرجنسيت گرائى خودنموده اند.
دراکثرکشورهاى جهان سوم شکستن ساختارمردسالارموضوع اصلى نقدفمينيستى رادربرميگرد.مردهاى کشورهاى جهان سومى به علت عدم شناخت ازفمينيسم دچار وحشت بى دليل شده « فمينيسم » را اژدهاى هفت سرمى دانندکه همه چيزراخراب مى کند، مناسبات زن وشوهررا بهم ميزندوبا مفاهيم علمى آن آشنائى ندارند. درحاليکه فمينيسم يک ديدگاه انسانى مترقى است که ازتفاوت بيولوژيکى زن ومرد آگاه است اماآنرامبناى برترى ذهنى واجتماعى يک جنس برجنس ديگرنمى داندوارزش هاى همه جانبه جنسيت  زنانه رادرنظرمى گيرد، زن رايک انسان کامل مى داندکه جهان راازديدگاه زنانه مى بيند. فمينيسم مردان رانيزاززندان عقايدمردسالارآزادميکندآنهامجبورنيستند خودرادرچارچوب کليشه « مردومردانگى » قراردهندوبراى اثبات قدرت مردانه فشارجسمى وروحى شديدرامتحمل شوند« زن وزنانگى» و«مردومردانگى » رادرقلمرو« انسانى » آن بررسى ميکندبادرنظرداشت اين مسأله نقدفمينيستى برادبيات خصلت انسانى ودموکراتيک مى دهدو ساختارفرهنگى مردسالاررادرهم مى شکند.
دراين جاازکتاب « ودراينجادختران نمى ميرند» نوشته شهرزادکه توسط انتشارات نوردرسال ١٩٩٦درونکورکانادابه چاپ رسيده است مختصرنقد مى شود.
شهرزاددراين کتاب خواننده راباشرايط وحشتناک وغيرانسانى زندان هاى اسلامى شيرازوتبريزآشنامى کند.
شهرزادراپس ازدستگيرى فعاليت سياسى به بازداشتگاه «سيدعلى خان » مى برندبازجوهابااهانت وفحش سعى مى کنندازاودرموردگروه سياسى ونوع فعاليت هاى آن اطلاعاتى بدست آورند. شهرزادمقاومت مى کند.
بازپرسهابراى درهم شکستن مقاومتش اوراشکنجه مى کنندوپس ازسيلى زدن هاى پى درپى اورابه ميله صليب مانندمعروف به « تی »  مى بندنداورا شلاق ميزنندوشوهرش رادرمقابل چشمانش شکنجه وبه ديارعدم مى فرستند.
شهرزادزنى است که ازعشق قدرت مى گيردودرمقابل مرگ مى ايستد.
شهرزادمراحل سقوط ازانسان به ضدانسان براى حفظ بقادرزندان را بررسى مى کند، عده اى خصوصيات انسانى خودراهمچنان حفظ مى نمايندوعده اى ديگردرزيرفشاروشکنجه جهان بينى خودراتغييرميدهند.
سهيلازنى که درزندان جاسوسى مى کند، شهرزادبه اواعتراض مى کند سهيلاگذشته خودرابررخ اومى کشدکه موقعيت مهمى داشته ، شهرزاد پاسخ ميدهدکه موقف توبخاطرشايستگى وتوان تونبودبلکه بخاطرموقعيت شوهرت بوده است ، شهرزادبه مسأله مهم اجتماعى مى پردازدوآن عدم کفايت ولياقت زنانيست که تنهابه خاطرروابط خانوادگى ازجمله موقعيت شوهران شان وياروابط ديگرى« معشوقه بودن » درموقعيت اجتماعى وسياسى خاص قرارگرفته وازامکانات آن نيزاستفاده کرده اند، امادانش وشخصيت فردى آنهارشدنکرده است .
شهرزاددرسلول تاريک وسردخوددرازکشيده ، بازجوداخل سلول مى شودوچراغ رامستقيما" درچشم زن زندانى مى اندازد. زندانى دستش راجلونورمى گيرد.
بازجومى گويد: « حاضرى براى زندانيان صحبت کنى ؟ » زندانى مقاومت ميکند. بازجوبه پستان زن تيغ ميکشد، بلافاصله دهن ، چشمان ودستهاى اورامى بندندوپس ازکتک وفحش هاى رکيک به اوتجاوز مى کنند.
تجاوزجنسى اساسى ترين ودرعين حال وحشيانه ترين نوع شکنجه براى درهم شکستن مقاومت زن زندانى است .
شهرزادواکنش متفاوت زنان درمقابل تجاوزجنسى رابيان مى کند.فرهنگ مردسالارچنان درذهن زندانى رسوب کرده است که آنهاحتى درآن شرايط گناهکاررامعرفى نمى کنند.
زنانى که درمقابل وحشيانه ترين شکنجه هامقاومت کرده وازعقايدسياسى خوددفاع کرده اند، به مسأله تجاوزجنسى که مى رسدمهرسکوت برلب مى زنندوبه پيروى ازسنت تثبيت شده مردسالارباحياء بوده آبرودارى مى کنند. اين قدرت راندارندعمل تجاوزجنسى راکه درانجام آن کوچکترين گناهى ندارند، افشاءکنند. فريباتنهازن زندانى است که صداى خودرابلندمى کند: « ماتاکى بايدباشرم زنانه اجازه بدهيم اين نوع شکنجه براى تحقيروخردکردن برمااعمال شود؟"
دريک جامعه استبدادى مردسالارى کسى نمى خواست به چهره ومحتواى انسانى هم زنجيرى خودبيانديشدکه انگيزه اش براى مبارزه وپذيرش اين شرايط همان حس شکوهمندآزادى وعدالت خواهى بوده است .
فريباآگاهى زنانه دارد. اين مسأله به اوقدرت وجرأت لازم براى بيان شجاعانه حقيقت راميدهد.
شهامت شهرزادبه زنان ديگر قدرت ميدهدکه شرم وآبروى دارى که زاده وپرداخته فرهنگ مردسالاراست وازاين شرم سوء استفاده مردانه مى شودکنارگذارده وازخودسخن گويد. جرأت شهرزاددرنوشتن اين کتاب ، حوادث آن رابراى هميشه درتاريخ به ثبت مى رساند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
باقى دارد
 منابع

A room of one's own -1 « ورجينياوولف »
٢- Second Sex « سيمون دوبوار»
٣-همه ميمرند « سيمون دوبوار»
٤- نقدفمينيستى مهاجرت « بکرى تميزى »
٥-women and Litertur
٦- ودراينجادختران نمى ميرند « شهرزا
 
+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 18:51 |