از دور دستهای غربت به سرزمینم نگاه میکنم و خود را یکی از تمام آنان می بینم که چشم های نگران شان را به صفحه نمایش یکی از دشوار ترین لحظه های تاریخ کشور دوخته اند٠ خویشتن را واژه میسازم و با تمام واژه هایم تا آخرین لحظه های زندگی ام می نویسم، برای جنگیدن با سرنوشتی که ممکن است صفحه امروز کتاب تاریخ مان را به سیاه ترین صفحه تاریخ کشور مبدل کنند٠ من، یکی از هزاران تن استم که می خواهند وجودشان را واژه کنند و واژه گان شانرا به پیشانی کرزی شلیک کنند، به پیشانی مردی که مافیا برسرش کلاه گذاشته و خون جوانان ما در شیار های کلاه اش جریان دارد، واژه هایم را به پیشانی مردی هدف میگیرم که در زیر ردای سرخ و سبزش مار ستم ملی خفته است و سرنوشت ملت سترگی را به سیاهی وجدانش رقم میزند و مسوول اینهمه فجایع فاشیستی وخفه کردن آزاداندیشان در کشور است٠
صدای ضربان قلب یک ملت را می شنوم٠ قلب من با تمام مردان و زنانی می تپد که در همه این روزها هراس فروریختن آوار استبداد را بر سرشان با تمام وجود خویش باور کرده اند، گوش من همراه با میلیونها گوش در سرزمینم صدای هتلر رااز شیپورافغان ملتی ها می شنود٠ چشم من همراه با میلیونها چشم نگران، نکبت شرف باختگی را در چهره فاشیستی رئیس جمهور نظاره میکند٠ نسل کشی وبوی عفونت ریا و دروغ را از هزاران کیلومتر دورتر با تمام وجود بوئیده ام و پشتم از سنگینی فاجعه میلرزد٠ غنی و کرزی تنها یک نام نیست، اینها نشانه یی جنایت اند، اینها نشانه اهانت به انسانیت اند٠
فاشیسم چهره کریهی ووحشتناک دارد، بویژه وقتی اگر این کراهت با شگرد های صیهونستی، جعل تاریخ ، سلاح وپول افیون درآمیخته باشد، گاه چنان خطرناک و خون آشام می شود، که مقاومت در برابر آن فقط از ذهن آگاه و چشم بیداروهشیاری یک ملت برمی آید٠ دیدن چهره کریه کرزی کفاره گناه پراگندگی و بی سیاستی وخوشباوری های ماست، چهره اش همه نشانه های رهبران فاشیستی دنیا را دارد، چهره ای چون هتلر و پالپوت، کلماتش که بوی جنوساید دارد چون گلوله سربی سوی مردم ما پرتاب می شود٠
در عجب نباشید اگر بدانید که جنبش خمرهای سرخ در کامبوج حاصل فقر و فلاکت کامبوجی های فقیر بود در مقابل خارجیان و ثروتمندان٠ جوانان پانزده ساله تفنگ هایی را که هم قدشان بود به دست گرفتند و به مردان شرف باخته شلیک کردند٠ آنان مردانی ازتبار افغان نازی ها بودند که انقلاب می خواستند، انقلابی برای گرسنگی، آنان انقلاب کردند و پس از چند سال که از انقلاب گذشت حاصل انقلاب شان نمایشگاهی از صدها هزار جمجمه قربانیان بود٠ در عجب نمانید اگر بدانید که هیتلر هزاران انسان را در آشویتس و هالوکاست از بین برد ادعای ملت واحد جرمن و" وحدت ملی" نداشت، در عجب نمانید اگر بدانید که ملاعمر، که وحشت تباری و زشت خویی اش طاقت دوربین را هم نداشت با طالبانش به ا حدی و دارودسته اش بی شباهت نبودند، طالبان برای مبارزه با فساد و ناامنی و فقر رهبری جنبش را در دست گرفتند و آنگاه که قدرت یافتند، میدان های شهر را برای بریدن سر و دست گرسنگان رنگی از خون و خاکستر زدند وشلاق شریعت اسلامی شان روح و تن ظریف زنان را سیاه و کبود کرد، وچنان کردند که مردم با هلهله از حمله خارجی حمایت کردند٠ قهرمانان جنبش های فاشیستی همواره در منجلاب فقر وفساد، به یکباره نیرویی عظیم می شوند و در کنار چکمه پوشان اجنبی همه چیز را ویران می کنند٠ این یک خطر جدی است٠ کرزی یکی از هزاران آدمی است که می تواند قهرمان جنبش وحدت ملی فاشیستی شود٠ فاشیسم اگر چه از راه توسعه بی قانونی و به سوی رفتار فراقانونی به نفع وحدت ملی آغاز می شود، اما بزودی بدلیل ساختار نظامی اش می تواند تبدیل به حکومتی منظم از نظامیان و شبه نظامیان شود، با این تفاوت که شبه نظامیان و نظامیان اجنبی خود به موازات جنبش فاشیستی حرکت می کنند٠ جنبش فاشیستی وقتی قدرت یافت همه را خفه می کند، هر مخالفی را نابود می کند و بر اساس تمایلات رهبران فاشیست همه چیز را تا سرحد نابودی پیش می برند، نابودی شخصیت های ملی و آزاداندیشان ، نابودی جنبش های ملی ومردمی و نابودی هویت فرهنگی وتباری ملیت های تحت ستم را٠
من احساس ترس میکنم، دیو های درونی کرزی از خواب بیدار شده است و زبانه می کشد٠ زنده است و مرگ می خواهد٠ زنده است و مرگ و قدرت و سیاهی می خواهد٠ فاشیست ها وقتی بیایند به هیچ چیز رحم نمی کنند، تهی دستان با فرومایگان پیوند می خورند و بازیچه دست نظامیان می شوند و به اسم مبارزه با تروریسم تمام زندگی و آزادی های فردی را از مردم می گیرند٠از این باید ترسید٠ چرا که فاشیست ها در آستانه قدرت با زورمندان و اهل تزویر کنار آمده اند و دشمن شان ملت شان می شود٠ آنگاه هرکه مانند آنان نباشد نابودش می کنند
در افغانستان فقط یک راه آرامش برای فردای ما وجود دارد دقت کنید، منظورم امروز است. امروزی که می گویم امروز مجازی و تمثیلی نیست، منظورم امروز، ما می توانیم جنبش فاشیستی را همین حالا خفه کنیم، می توانیم با رأی مان فاشیست ها را سرجای شان بنشانیم. و پس از پیروزی در انتخابات میان بد و وحشتناک به فردایی فکر کنیم که این جنبش فاشیستی همچنان یک خطر خواهد بود٠
فردا مهم ترین روز تاریخ سرنوشت ماست٠ پیش از اینکه چنین نکبتی بر سرنوشت مان سایه افگند پای صندوق های رأی برویم و برای زنده ماندن و تحقیر نشدن به یک آزاده مرد رای بدهیم واین لکه ننگ را از پیشانی ملت مان پاک کنیم٠ وجود کرزی ومافیای مواد مخدر دیگری به عنوان رئیس جمهور کشور توهین به تاریخ، شرف، حیثیت و فرهنگ مااست٠
ثریا بهاء
ازغرق کردن کتابهای پارسی درآبهای
هیرمند، تا ترورشخصیتی نویسندگان
"زبان پارسی"
بی بی سی خبر داد که یک محموله ۲۵ تنی کتابهای فارسی نویسندگان تبعید شده افغانستانی درایران که بوسیله ابراهیم شریعتی به کشور وارد شده بود، درنیمروز توقیف وبا غرض ورزی درآبهای هیرمند غرق گردید٠
در شگفت نباشیم که دیوهای درونی فاشیست ها وشبه فاشیست ها که ادعای جهان وطنی و عدم تعلقیت تباری دارند، بیدار شده ودرپی تخریب آزادگان قلم بدست برآمده اند، آنها میخواهند سرنوشت تبارهای دیگر را درمیان آب و آتش و خون رقم زنند٠
نویسنده گان و شعرای زبان پارسی، چون واصف باختری، رهنورد زریاب ودیگران را با برنامه ی از قبل ساخته شده ترورشخصیتی و کتابهای ناب زبان پارسی را درآبهای هیرمند غرق می نمایند٠
چندین دهه است که فرهنگ پویای پارسی مورد خشم وحسادت شوونیست ها قرار گرفته است، بویژه درین دهه اخیر با دست داشتن به منابع اقتصادی از طریق قاچاق مواد مخدر، زد و بندها با مافیای جهانی و انجوها، چپاول کمک های جهانی ومعامله گری، بیک قدرت بزرگ فاشیستی از نوع الیگارشی مالی آن مبدل شده اند، یعنی اینکه حکومت سیاسی و اقتصادی گروههای معدودی از قاچاقبران، استعمارگران و صاحبان نفوذ بر جامعه که در این نوع حکومت گروهی اندک به سود خویش، فرمانروایی اکثریت مردم را بر عهده دارند٠ رژیم حکومتی به وسیلهی چند نفر معدود اداره میگردد و دولت به صورت متمرکز در تعدادی از خانوادهها و قبایل اصلی بوسیله ژاندارم منظقه امریکا و انگلیس حفظ و حراست می شود که نظامیان اجنبی خود به موازات جنبش فاشیستی حرکت می کنند، آنها به اسم مبارزه با تروریسم تمام زندگی و آزادی های فردی را از مردم گرفته اند٠ ما شاهد هستیم که فاشیست ها در آستانه ی قدرت با زورمندان و اهل تزویر کنار آمده اند و دشمن شان فرهنگ وزبان مردم شده است٠ آنگاه هرزبان و فرهنگی که مانند آنان نباشد نابودش میکنند٠
چنین سیستم خون آشامی امروز بیک هیولای سیاسی و فردا بیک غول بزرگ مبدل خواهد گشت وشما پس از چند سال شاهد حکومت مافیایی مهار ناشدنی درمنطقه خواهید بودکه درتبانی با استعمار گران، منطقه را به آشوب خواهند کشانید، در شگفت نباشید اگر بدانید که هیتلر هزاران انسان را دراتاق ها گاز و کوره های آدم سوزی ازبین برد، کرزی صدها هزار انسان را درزیر بمباردمان وحشیانه حامیان خارجی خود ازبین نمی برد، تردید نداشته باشید که روزگاری آدم خوران حکومت فاشیستی افغان نازی، روی هتلر را سپید نخواهند نمود٠
هتلراز یک جامعه متمدن صنعتی برخاست، از جامعه یی که انشتاین و کارل مارکس، گویته و بیتهوون و صدها دانشمند و فیلسوف ومخترع برخاسته بود، جامعه که تکنالوژی آن درجهان همتا نداشت، اینهمه داشته های علمی و تکنالوژی پیشرفته چنان هتلر را سرگیجه نمود وغوغای دراندرون مغزش ایجاد کرد که بدون تردید به برتری نژادی ملت آلمان باورمند گردید، جنون آمیز حاکمیت فاشیستی خویش را دراروپا گسترش داد که محصول آن تباهی وبربادی اروپا وکشتار میلونها انسان بود٠
گفتم افغان نازی روی هتلر را سپید خواهند نمود، اینها واژگونه یی هتلراند، اینها از عقب افتاده ترین کشور دنیا وازعقب مانده ترین واحد اجتماعی جامعه ، یعنی ازمیان قبایل بدوی بر خاسته اند٠
فرهنگ بدوی قبیله در چند هزار سال ایستا باقی ماند وهمچو فرهنگ های دیگر سیالیت و پویایی نیافت، آنچه درین فرهنگ مومیایی شد، بیسوادی، قتل، خون، انتقام، غارت، چپاول، کمین، دام، شبیخون ،شتر، چاه، خیمه، قاچاق مواد مخدر و فرهنگ انتحاری بود وبس٠ آنها پیوسته در پی تخریب مکاتب و مراکز علمی بوده اند، نخبه ها و نوابغ شان ملا عمر، ملاحقانی، ملا راکتی، گلبدین حکمتیار، سیاف، جبار ثابت، کرزی، تنی، طالبان و نوابغ نکتایی پوش آنها اند٠ خان های قبایل هم سالها از قاچاق مواد مخدر و معامله با استعمار زندگی انگلی داشته اند٠
در شگفت نباشید که با اینهمه بدویت جای احساس برتری نژادی چون هتلر، احساس خود کم بینی و حقارت فرهنگی ونژادی، آنها را به فاشیسم نکشانیده باشد، یعنی فاشیسمی از نوع اوغانی آن ، که این بدویت دراندرون مغز شان غوغا می نماید تا هستی وهویت فرهنگ های پربار و پویا را نابود کنند وآنگاه فرهنگ بدویت و طالبانی را در تمام کشور گسترش دهند٠ بویژه این برنامه با نگرشی تخریبی و کینه توزانه وسرکوبگردر برابر گروههای دیگر مانند ملیت، نژاد، جنسیت و زبان قرارمیگیرد که درموازات آن نیروهای استعمار نیزحرکت می نمایند٠
این حالت یکی از ویژه گی های استعمار فرهنگی است که خلقهای استعمار زده با خصومت در برابر هم قرار میگیرند ازچنین دیدگاهی است که مبارزۀ ضد استعماری ابعاد گسترده یی پیدا میکند ، که ما همیشه ابعاد سیاسی واقتصادی استعمار رامتوجه بوده بُعد فرهنگی را فراموش کرده ایم، چطور می توان دشمن را در جبهه ی سیاسی واقتصادی منکوب کرد ولی جبهه فرهنگی را نادیده گرفت ؟
سنگر فرهنگی محکم ترین وپر مقاومت ترین سنگر دشمن است که می باید تمام رگ وریشه های بومی رادر یک جامعه، به یک سنت، به یک قومیت و به یک تاریخ وصل کند، یکی پس از دیگری بریده شود، این تنها از راه شستشوی مغزی امکان پذیر است، بدینوسیله استعمار برای جنگ های منظقوی خود، تاریخ اختراع میکنند تاریخ می نویسند وحق کامل تفسیر، تدوین وجعل مطلق تاریخ بومی واصیل شانرا داشته وآنرا به خور مردمانش میدهد که نتیجه این جعل تاریخ پیدایش انسانهای مستعمراتی آدمهای بی ریشه بی هویت و وابسته به استعمار بوده که این یک روی سکه مسخ فرهنگی است و روی دیگرش که استعمار برای حفظ وحراست این سیستم دروغ وجعل و شیادی، به یک دولت وابسته و غیر ملی که پشتوانه مردمی نداشته باشد، بیک پاسدار ونگهبان و یا یک "پایگاه فرهنگی" نیاز دارد، که قشر صاحب امتیاز و انگل صفتی این «پایگاه فرهنگی» را می سازد، که گروهی را از میان روشنفکران نخبه وبابا های قبایل برای تسلط ایدولوژی استعماری خود بر می گزیند وبا دادن امتیازات قومی، نژادی وسیاسی فرهنگ بومی واصیل مردم را خفه ویک فرهنگ مومیایی شده را بخور مردم میدهد، زمانیکه نژاد پرست حس کرد خشم مردم را برافروخته درین وقت است، برای نجات از این وضع فقط با موضع گیری افراطی ونژاد پرستانه است موقف دفاعی بخود میگیرد وآنگاه با یک برنامه دقیقاً سنجش شده به پارسی ستیزی و ترور شخصیتی آزاد زنان و آزاد مردان قلم بدست زبان پارسی، چه در داخل وچه در خارج کشور می پردازند، تا با سکوت این نویسندگان روشنگرا و روشنگر مردم را در سیاهی درون، دود اندود خود نگه داشته وبدینگونه اهداف ومقاصد سیاهی شوونیستی خود را آشکارا و یا پنهانی برآورده کرده باشند٠
یکی ازهمین جنایت تاریخی فاشیستان زبانی به سردمداری مرد شرف باخته یی بنام کرزی و وزیر فرهنگ نیاندارتال وی، نابودی یک محموله ٢۵ تنی کتابهای فارسی نویسندگان تبعید شده افغانستانی درایران، که بوسیله ابراهیم شریعتی به کشور وارد شده بود،می باشد که درنیمروز توقیف و با غرض ورزی درآبهای هیرمند غرق گردید٠
بی بی سی گزارش میدهد که ، شماری از وارد کنندگان کتاب می گویند وزارت اطلاعات و فرهنگ با تشکیل کمیسیون بررسی نشریات خارجی در کار وارد کردن کتاب از خارج مداخله می کند٠
آقای آزاد گفت که تصمیم انداختن این کتابها به رودخانه توسط وزارت اطلاعات و فرهنگ و دادگاه عالی افغانستان گرفته شده است
غرض ورزی : دو مشکل در این تصمیم گیری وجود دارد: یکی در نفس قضاوت در این کتابها- که مورد استفاده مردم است، چرا ممنوع قلمداد می شود و دیگر این که روند ممنوع کردن این کتابها عجیب است. ما در روند اجرایی خود قانونی نداریم که کتابی که ورودش ممنوع باشد آن را به آب بیندازیم٠
مبارز راشدیمعاون وزارت اطلاعات و فرهنگ به بی بی سی گفت که روند توقیف، بررسی و به آب انداختن این کتابها در کل با مداخله نهادها و اشخاص مختلف و با غرض ورزی همراه بوده است، در صورتی که کتابی ممنوع دانسته شود باید واپس به وارد کننده آن مسترد شود و نه این که به رودخانه انداخته شود"٠
آقای مبارز گفت: "کتابهایی که به رودخانه انداخته شدند جزئی از کتابهایی است که هیچ مشکلی ندارد و در افغانستان همیشه بوده و در آینده هم خواهد بود."
دولت قبیلوی برای رد اپارتاید زبانی خود چنگ به دروغ و اتهام زده که این کتاب ها اختلاف برانگیز بودند ٠
دولت ایران با صراحت اتهام 'کتابهای اختلاف برانگیز' را تکذیب کرد٠
به باور من زمان آن فرارسیده است که دیگر مردم با هوشیاری و آگاهی بیشتر دوستان و دشمنان زبان و فرهنگ خود را بازیابی و بازشناسی کنند، ولو این دشمنان با هویت جعلی و زبان و ادبیات خود شان قلم فرسایی نمایند و یا با ترفند ها و شیادی سیاهی زدایی از رخ نمایند، ولی ایمان داشته باشند که سیاهی وجدان به سادگی زدوده نمی شود٠
سیاه، سیاه است و تاریکتر از سیاه رنگی نیست، اما به افق های روشن فردا باید اندیشید، فردا مهم ترین روز تاریخ سرنوشت مردم ماست٠ پیش از اینکه نکبت شرف باختگی کرزی بر سرنوشت مان سایه افگند پای صندوق های رأی برویم و برای زنده ماندن و تحقیر نشدن به یک آزاده مرد رأی بدهیم واین لکه ننگ را از پیشانی ملت مان پاک کنیم٠ وجود کرزی وتیم مافیایی وی بار دیگر به عنوان رئیس جمهور کشور توهین به تاریخ، شرف، حیثیت و فرهنگ ما خواهد بود٠
+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 و ساعت
5:28 |
.
لورابوش با کنیزک کاخ سپید زینت کرزی
ثریا بهاء
رستاخیزی به پاس رنجهای
بیکران زن افغانستانی
خانم زینت، بانوی نخست کشور! به پاس رنجهای کران ناپذیر زنان افغانستانی شما میبایست نخستین سنگ، سنگسار را سوی کرزی، پرتاب میکردید٠
آیا شما بعنوان یک زن صدای ضربان قلب کنیزکانی را که اصولاً زن ومادرش مینامند، ازپشت دیوار سیاه قوانین ضد بشری شنیده اید؟
آیا زمانیکه جناب رئیس جمهور که با اندیشه ی ضد زن و دشنه ی مذهب، تاراج هویت انسانی زن را توشیح نمود شما بعنوان یک زن به ستیزعلیه این جنایت تاریخی شوهر تان برخاستید وازستیغ کاخ ریاست جمهوری شیون زنان سرزمینی را که برای شما بیگانه بوده است، شنیدید و صدایی اعتراضی بلند کردید ؟
زمانیآقایکرزی با نقش سمبولیک زنان درسناریوی پارلمان شعار آزادی ورهایی زن را برخ مردمان جهان میکشید، اما امروزجهان جنایت سالاری و ترفند های سیاسی وی را برخ مردمان ما میکشد، که با تحجر اندیشه ی طالبانی به بهانه ی قوانین اسلامی مذهب شیعه، زنان رنج دیده این ناکجا آباد را درتبعیدگاه ذهن سیاه خویش به واپسین سده های بربریت اعراب، درحرمسرای های بن لادن وملا عمربرای رفع غرایز جنسی و اطاعت از خود به اسارت کشیده اند ٠
خانم داکتر زینت !
زمانیکه برادران طالب شما سر نقشبندی را ازتنش جدا کردند و خون جوان وگرمش در تاج ( کلاه ) کرزی قطره قطره فروچکید وآنروزها میرویس جگرگوشه ی شما وارث تاج وتخت بردگی پدر، تازه چشم به جهان گشوده بود، من فریاد و استغاثه ی مادر نقشبندی را برای کرزی این دلقک کاخ سپید ودژ بان زندان زنان چنین نگاشتم :
شب هنگام آن شهید برفراز قصر ریاست جمهوری تو میاید ، تپش قلب پاک خود را بر لبخند پسر سه ماهه تومی گسترد ، موجهای خاطره یکی پی دیگری میآیند زیرو رو می شوند می شکنند، محو می شوند و برمیگردند، بیاد میآورد آن روزهای سیاه را که منتظر تصمیم تو بود بیاد میاورد که سرنوشتش فقط وابسته به یک کلمه " هان یا نه" تو بود درین روز ها فرزند تو تازه چشم به جهان گشوده بود، اما توقامت جوان تنومند را که ٢۵ سال داشت به خاک افگندی ٠ نقشبندی چون قهرمانی جراحت برسینه اش فروکش میکند ، برمیگردد وبامدان از بلندای تپه های شهر فریاد مادرش رامی شنود که دیوارهای آهنین استبداد ترا می شکند:" شما نمی توانید فریادهای مرا چون سربریده پسرم درخاک پنهان کنید٠" گویا مادربا چشمانش یکایک اعضای تیم شما "کرزی "، پارلمان ،وزیر فرهنگ ( که فرهنگش همانا فرهنگ سوغاتی پاکستان است ) را به محکمه میکشاند، نه تنها برای خون فرزند خودش ، برای خون فرزندهمه ی مادران ، فریاد برمیدارد٠
امروز جناب کرزی با جنایتی سترگی، زن را ومادر را که سر چشمه ی آفرینش است ” با تلاش های شیادانه ی شیخ آصف محسنی یکی از متهمان نقض حقوق بشر در افغانستان توسط پارلمان تایید و سپس به امضای حامد کرزی یار و همدم دزدان، ناقضان حقوق بشر و قاچاقچیان مواد مخدر رسید. این قانون که در مخالفت کامل با قوانین حقوق بشر قرار دارد، جنجال های فراوانی را در افغانستان و بیرون از افغانستان ایجاد کرده است. قانون طالب پسند "احوال شخصیه شیعیان" که اتفاقا با رضایت کامل طالبان (کسانی که شیعیان را کافر می پندارند و جان و مال و ناموس آنان را مباح) همراه شده، در تضاد با روحیه ی جمعی شیعیان و بویژه هزاره ها در افغانستان محسوب می شود و بازتاب دهنده ی تنها متحجرترین بخش جامعه ی شیعه در افغانستان می باشد٠ “*
شما که زنان مظلوم ، گرسنه وپا برهنه ما را به کشتار گاه ستم مرد سالاری برای برده گی و تجاوز جنسی میفرستید تا رأی شماری ازشیعیان را برای انتخاب مجدد ریاست جمهوری خود بدست آرید، شما ایمان داشته باشید، که زنان آگاه واندیشمند ما استوار با ژرف پویی و ژرف نگری ریشه های تاریخی ستم وخشونت را باز می یابند، روزگارانی بخاطر رنجهای بیکران خود به جنگل خشک حسادت این کشنده ترین احساس آتش می زنند و خواهرانه باهم درمیآمیزند تا توفانها برپا کنند٠
شما جنایتکاران بدانید که زمان آبستن رستاخیزی است تا کاخ ستم مرد سالاری وهروئین سالاری شما را واژگون کند ، شما ایمان داشته باشید که زنان فدایی ازمیان همین قربانیان ستم شما برمی خیزند وروزی قلب همه شما را خواهند شگافت، شما ایمان داشته باشید زخم خونین ومتلاشی شده یی زن افغانستانی در انتهای زمان هر روز شیارهای آتشین میکشد ودنیای نوی می آفریند برپهنه ی گسترده ی زمان که آنجا انسان یعنی”زن ومرد “، بدون تبعیض و برابر باهم چون دوبال یک پرنده تا آن اوجهای دور برفراسوی استبداد قبیلوی شما پرواز نمایند، آنجا که دیگر پشتوانه حیثیتی زن به دستان پلید شما توشیح نشود، آنجا که فرجام تاریخِ ستم و فرو دستی زن باشد وهویت انسانی خود را باز یابد٠
آنجا که انسانیت وقوانین مدنی سرنوشت زن را رقم بزند ودین دکانی برای نیاز های سیاسی وجنسی شما نباشد٠٠٠ وآنگاه صلح درسیاره ی ما بر خواهد گشت٠
”هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا آنچه این نامردان با جان انسان می کنند! “
ابعاد این فاجعه گسترده تراز آنست که من سخن گویم وچه بهترکه نخبه گان نکتایی پوش غرب نشین طالب به عوض نقد واژه گان زبان فارسی به نقد فرهنگ قبیله بپردازند، به نقد نیاندارتالهای ماقبل تاریخ بپردازند که کودک دوازده ساله شان در بستر جنایت سالاری رشد میکند، جنایتی که فرزندان احمدشاه درانی با کشتن و کور کردن برادر آغازش کردند، امیرعبدالرحمن ونادر غدار نیرومندش نمودند و ریشه های آنرا”محمد گل مومند “ آبیاری کرد و گلهای محمد گل را، ملاعمر، ملا کرزی، ملا احدی، ملا اشرف غنی احمدزی و ملا های دیگرمیچینند واین جنایتکاران میایند و میروند، اما جنایت سالاری را در فرهنگ قبیله نهادینه کرده اند و تدوام آنرا بدوش کودکان دوازده ساله خود سپرده اند، تا با کارد
( الله اکبر) گویان جوانی را چون گوسفند ذبح نمایند وخون آنرا دربشکه های پشتونوالی برای نوشیدن احدی ها وکرزی ها وبن لادنهای امروز و فردا و فرداهای دیگر نگه دارند ویا چون رنگ سرخی برای نگارش اسطوره سازی و حماسه پردازی در وصف کودکان آدم کش(سلحشور!) طالب والقاعده بکار برند٠
پهنه ی این جنایت ژرف تراز آنست که من سخن گویم، چه لب خاموش بسیار گوید سخن ها٠
آیااین جنایت سالاری جادوگران قبیله پدیده ی شرایط خاصی است ویا از دل یک فرایند تاریخی گریز نا پذیر برمیاید؟
برای اعمال یک جنایت، فرد باید مجهز به اندیشه یی باشد که ویژه گی اصلی آن عدم احترام به حیات انسانها وبطور خاص به حق حیات مخالف خود است٠ این عدم احترام ازشرایط تربیتی و فرهنگی فرد برمیاید که احترام به حق حیات و رعایت حق بقای فزیکی دیگران را نیاموخته است و بخود حق میدهد که مخالف سیاسی، مذهبی و تباری خود را ( دشمن)
بنامد وبهر طریق از صحنه حذفش نماید٠ با آغاز استراتیژی حذف، مراحل مختلف آن چون تطمیع ، تهدید، اعمال خشونت ، ترورشخصیتی وسر انجام حذف فزیکی با شتاب زدگی عملی می شود و رقیب را به عنوان مزاحم منافع خود ازبین می برند٠
در نبود، سواد، دانش و تربیت انسانی، بدون کدام ناراحتی وجدانی و روانی چه ساده و آسان به حذف فزیکی دیگری متوسل می شوند٠زیرا جنایتکار فرصت کمی و آموزش کیفی برای شناخت جایگاهی والای انسان و انسانیت نداشته و به همین دلیل در ارتکاب جنایت فردی ویا جمعی از ناآگاهی خود تأثیر می پذیرد٠ درواقع جنایت کار قبل از هرچیز قربانی جهل و جعل فرهنگی خود می شود٠
اما نباید فراموش کرد که جنایتکار گاهی به دلیل ترس درونی شده یی خویش دست به جنایت میزند٠
بدین گونه جامعه اگر خود را از منظق تخریبگر سیاسی یا مذهبی رها نکند، به جنایت سالاری خاتمه داده نمی تواند٠ جنایتکاران می آیند ومیروند، اما جنایت سالاری باقی میماند٠ نفی حقوق بشرهم از مشکل تربیتی افراد میاید که ریشه در تاریخ وفرهنگ یک ملت دارد٠
ریشه های تاریخی فرهنگ جنایت پذیر:
تاریخ کشور ما پر است از خونریزی ها، قتل عام ها، سربریدن ها ، نسل کشی ها، فرهنگ کشی ها وسرکوبهای محلی و تباری که تنوع قومی و محل جغرافیایی آن سبب شده است که اراده دولت مرکزی (قومی) برای اعمال اقتدار خود، نخست از زور وسپس از ابزار های دیگر استفاده نماید و اقوام پراگنده را با روش استبدادی، ناگزیر به پذیرش اجباری قدرت دولت ( قبیلوی) می سازد، تا هیج ملیتی توان ابراز هویت منطقه یی مستقل خودرا نداشته باشد٠ برای همین ازسیستم فدرالسیم هراس دارند وملیت های تحت ستم را به تجزیه طلبی متهم میکنند٠ ازین رو استبداد مرکزی با پایمال ساختن ویژه گی های فرهنگی و ملیتی حق مشارکت سیاسی ملیت های دیگر را نمی پذیرد، درنتجه فرهنگ شهری و فرهنگ قبیلوی به گونه آشتی نا پذیری دردو قطب متضاد یکی سوی تمدن و دیگری سوی بربریت سیر می نماید که با اجبار بشکل تکه پاره های موزائیک دریک ساحه جغرافیایی پهلوی هم قرار گرفته اند٠ سربریدن ها، بم گذاری های انتحاری و ایجاد فضای ترس و لرز ازفرهنگ قبیله وارد شهر می شود و زندگی آرام ملیت های دیگررا مختل و بگونه یی مسیر زندگی مسالمت آمیز آنها را قربانی خشونت قبایلی خود نموده اند٠
برای این قربانیان بیگناه جز جدایی و تجزیه کشورراهی دیگری نگذاشته اند، زیرا ملیت های تحت ستم نمی خواهند قربانی فرهنگ انتحاری و بربریت ووحشت قبایل دو طرف مرزشوند، برای رهایی از تداوم جنایت سالاری ناگزیر مرز های جغرافیایی را بنابر خواست ملیت ها تغییر داد٠
قدرت سیاسی حکومت های قبایلی، هیچگاهی براساس کنش و واکنش های شامل مباحثه، تفاهم و مصالحه نبوده ، بلکه براساس اصل قانون جنگل ( حق با زورمندترین است ) تعین شده است وبه عنوان یک سنت استبدادی از فرهنگ قبیله بر خاسته است٠ شاه سالاری، رئیس جمهور سالاری بعنوان عامل تعین کننده ی سرنوشت تاریخی کشورما بوده است، یعنی کشور و همه افراد بخاطر شاه یا رییس جمهور زنده اند٠
این بستر نا سالم در جامعه سبب شد تا درعرصه فرهنگ و پرورش، امکان ترویج یک تفکربرمبنای رعایت حقوق انسانی فرد بوجود نیاید٠فرهنگ تربیتی مبتنی بر حفظ حرمت حیات ورعایت حقوق فرد بگونه ی مستقل وآزاد ازبندهای استبداد سالاری حاکم هرگز شکل نگرفت٠
محرومیت های جامعه ازیک فرهنگ مبتنی بر اصالت انسانی سبب شد که یک فرهنگ استبداد زده ی قرون وسطایی آغشته به مذهب بر افکار عمومی غالب و دستمایه ی اصلی فرهنگ تربیتی توده های مردم شود، فرهنگی آمیخته به ترس، جهل، خرافه که درمتن آن استبدادگری، استبداد پذیری واستبدادمنشی رشد وقوام یافت٠ در دل این فرهنگ ، جنایتکاری به عنوان ابزار بقا، بستر مناسب رشد خودرا پیداکرد٠
تداوم تاریخی این فرهنگ ضد انسانی و فاجعه بار که پیوسته با سرکوب مردم همراه بوده است٠ جنایت پذیری مردم نمودی از از ستم پذیری عمیق آنهاست٠ جنایت پذیری و ستم پذیری تاجیکان خود یکی ازمباحث روانشناختی و جامعه شناختی جامعه ماست ٠
استبدادگری وجنایت سالاری که با انگیزه های سیاسی، نژادی و یا قومی و مذهبی اتفاق می افتد، بقای گروهی را در معرض خطر قرار می دهد، همچنان قوم کشی که قتل های سازمان یافته یی حکومت های فاشیستی است نیز جنایت بشری شمرده می شود٠
برمبنای همین جنایات سازمان ملل در سال ١٩۴۶ کنوانسیونی را در همین زمینه تاسیس کرده و قطعنامه ای شماره ۶٩ تمام اشکال قوم کشی را ممنوع می کند و آنرا جنایت بشری دانسته و از تمام جهان متمدن می خواهد تا مانع ارتکاب این جنایات شوند٠ بعد از این حادثه مجمع عمومی سازمان ملل در سال ١٩۴٨ قطعنامه ای شماره ٢۶٠-٣ که بر ممنوعیت قوم کشی تاکید می کند و مجازات آنرادر کنوانسیونی به تصویب رساند و در سال ١٩۵١ کنوانسیون مذکور لازم الاجرا شد٠ در سال ١٩٩۵حدود ١٠٢ کشور به آن پیوستند٠
آنچه در کنوانسیون های بین المللی در این رابطه حائز اهمیت است اینکه این اقدامات منحصر در زمان جنگ صورت نمیگیرد بلکه در زمان صلح نیز ممکن است اتفاق بیافتد و این اقداماتی که به عنوان جنایت های ضد بشری اعمال می شود بر دو دسته تقسیم می شود یک - قوم کشی فیزیکی دو- بیولوژیکی و یا فرهنگی پاکسازی فرهنگی، خود از خطرناکترین انواع قوم کشی هاست که در قطعنامه های بین المللی نیز آمده است بطوری که این پاکسازی شامل سرکوب ها بر علیه قومیت ها می باشد همچون سرکوب زبان های قومیت ها و اقداماتی مشابه، به گسترده گی این جنایات سازمان ملل متحد تصمیم گرفت که سرکوب زبان ملیت ها را در چارچوب شورای حقوق بشر قرار دهد و در زیر بند حقوق قومیت ها مورد بررسی قرار گرفته است
سیاست پاکسازی فرهنگی نیازبه مبازره پیگیر و خسته نا پذیر وآشنایی جهان به سیاست های فاشیستی قبیلوی دارد، تا بتوان این سیاست ها ی ضد بشری را متوقف ساخت و جهانیان ونهاد های حقوقی را با تمام جزئیات از سرکوبی ملیت های تحت ستم آگاه کرد و کمپین های را در این زمینه جهت فعالیت تاسیس کنیم و با سازمان ها و مدافعان حقوق بشر ارتباط برقرار کنیم و آنها را با آنچه که درکشور ما اتفاق می افتد آشنا سازیم، چونکه این قربانیان ستم" افغان ملتی" ها در شرایطی بس دشوارهویت فرهنگی و ملیتی خود را در معرض خطرنابودی می بینند و این وظیفه ایست که باید تمام انسان ها بدان عمل کنند و اقداماتی را در این زمینه انجام دهند تا بتوان شاهد منع این پاکسازی های قومی و فرهنگی برای همیشه باشیم٠
آویزه ها :
فعالان حقوق بشر
کورش عرفانی
ثریابهاء
کرزی ازبرافروختن آتش جنگ درشمال
چون نرون، الهام خواهد گرفت؟
. سال ۶۴میلادی نرون فرمانروای دیوانه وخون آشام روم سناریوی سوختن شهرروم را درذهنش ترسیم نمود وبه سربازانش دستور داد تا مخفیانه شهر روم را به آتش کشند٠
نرون قصد داشت تا گناه آتش زدن شهر روم را بردوش مسیحیان بگذارد، چون میخواست کاخ جدید طلایی برایش بسازد و نقشه شهر را تغییر دهد٠
آتش سوزی از یک دکان کوچک در پای تپه پالاتینو که کاخ امپراتور بر فراز آن ساخته شده بود، آغاز شد و به زودی سراسر شهر را درخود فروبلعید٠
شهر روم شش روز درمیان شعله های آتش فریاد کشید وبخش اعظمی از معابد و کاخهای شهر از بین رفتند، هزاران انسان بیگناه کشته شدند٠ نرون که به ییلاق رفته بود بزودی به روم بازگشت وقبل ازآنکه دامنه آتش به کاخ اوبرسد، ازبلندای کاخش شعله های آتش را نظاره میکرد٠ ناگه فرمان داد که اشک دانی اش ر ابیاورند، چون از سوختن شهر روم الهام گرفته است، قطره اشکی فروچکید وشعری سرود٠
چون خود را یک خواننده و نوازنده بی نظیری می پنداشت، هنگام تماشای آتش سوزی دنبوره می نواخت و بخش های از اشعار هومر در مورد آتش سوزی شهر تروا را می خواند٠پس از این که دامنه آتش به کاخ نرون رسید، او کاخ خود را ترک کرد٠ پس از فروکش کردن آتش سوزی، عوامل نرون در شهر شایع کردند که مسیحیان عامل آتش سوزی بودند٠ سربازان نرون تعداد زیادی از مسیحیان شهر رم را دستگیر کردند٠ برخی از آنها را دراستدیوم های روم در مقابل جانوران درنده رها کردند٠ تعداد دیگری را به صورت مشعل زنده درآوردند٠ تعدادی از حواریون حضرت مسیح مانند سن پیر و سن پول که جزو مسیحیان بودند، توسط ماموران نرون به شیوه های گوناگون و وحشیانه کشته شدند وازبین برده شدند تا خود فرمانروایی کنند٠
نرون دستور می دهد تا کاخ جدیدی برایش احداث کنند که نام آن را خانه ی طلایی گذاشت٠ در میان این دو تپه باغها و یک دریاچه مصنوعی احداث کردند که یک مجسمه غول آسای نرون به ارتفاع ۴۴متر بر آنها اشراف داشت٠
اگر حافطه تاریخی خود را از دست نداده باشیم چه فرقی بین آتش زدن عمدی نرون بر هستی مردم وکرزی موجود است؟
کرزی نیز برای سناریوی به آتش کشانیدن شمال توسط تیم قبیله گرای افغان ملت به گونه یی مرموز عمل می نماید ٠
اگرهریک ما خود را با دستمایه یی از تفکرمنطقی وتجربیات عینی مسلح کینم، بی درنگ حقیقت را درخواهیم یافت که آتش جنگ در افغانستان بکدامین سمت وسویی آگاهانه وعمدی کشانیده می شود٠
کرزی این نماینده ی بلا تردید استعمار با داشتن پیشینه ی طالبی که از سوی شرکت یونیکال با یک پرش امریکایی بر تخت ریاست جمهوری نشانیده شد، از همان آغازین روزهای سرنوشت ساز برای مردم و سرزمین ما بیگانه بود٠ بیگانه یی که کوچکترین دانش وشناخت ازسیاست وحتی ازقبیله و تبار خود نداشت، اصولاً یک رهبرملی نبود، ورنه درین هشت سال افغانستان با اینهمه کمک های جهانی بسوی شگوفایی و آرامش نسبی ره می گشود٠
کرزی وتیم افغان نازی وی اگر درین هشت سال حداقل فرهنگ ومناسبات بدوی قبیله را نقد میکردند، امروز گل افیون در دوزخ قبیله نمی روئید، امروز ملاعمر در جهان بعنوان سمبول وحشت وبربریت قرن ٢١ شناخته نمی شد، امروز، فرهنگ انتحاری جز قوانین پشتونوالی نمی بود، امروزکرزی ناگزیر نمی بود که مضاعف برچکمه سربازان امریکایی ، پیزارهای خون آلود ملاعمرو گلبدین را نیز ببوسد، امروز کرزی درسطح احدی و طالبان سقوط نمیکرد تا مخفیانه با آنها بر علیه ملیت های دیگر دسیسه نماید و در فرجام کرزی برای جبران ناکامی خود درجنوب، ناگزیر نمی بود تا با دامن زدن عمدی تنش ها درشمال نقش یک هیزم کش را ایفا نماید٠
ابعاد دسایس وسعت میگیرد٠ تیم نژاد پرست کرزی به بهانه یی دفاع ازشاه امان الله، قهرمان آزادی کشوراز قید استعمار انگلیس تظاهراتی برنامه ریزی شده را درشهرها راه انداختند و خواستار جداکردن سرآزاد مردی چون لطیف پدرام از تنش شدند٠
زمانیکه کرزی با نیروهای امریکا یی وانگلیسی چون اسلافش به تخت بندگی جلوس کرد، انگلیسها دوباره مناطق پشتونی را اشغال نمودند وامروز با شیوه های استعمار نو درمناطق قبایلی دوطرف مرز چون مستعمرات سابق خویش فرمان میرانند و روز ده ها زن وکودک مظلوم در زیر آوار بم های شان جان می سپارند؟!
چرا آقای احدی وتیم افغان نازی با همان نیاندارتال های ماقبل تاریخ سکوت سازشکارانه در برابرانگلیسها اختیار نموده و به پا برنمی خیزند؟
هیهات ! چگونه خون و غیرت پشتونی تیم آقای کرزی بجوش وخروش نمی آید تا برای افشای دسایس انگلیس این دشمن کهنه کاروسوگند خورده تاریخی مردم ما و حامی پاکستان و اسرائیل، دست به تطاهرات عظیم وگسترده یی زنند؟ چرا آقای احدی برای رهایی وآزادی مردم خود از قید استعمار نو انگلیس چون شاه امان الله منجی آزادی جنگ چهارم افغان وانگلیس نمی شود؟
چگونه این سازش ها ی ننگین از چشم تیز بین مردم پنهان مانده می تواند؟
کرزی چه بمیرد وچه زنده بماند وچه چون اسلافش بابای ملت شود ویا پا بفرار بگذارد، باید قبل ازهمه به محکمه مردمی کشانیده شود٠ تا شگرد های این جباران تاریخ درسی برای نسل های آینده باشد٠
شگرد های این شیادان تاریخ چون هیمه ی دوزخ به هستی شمال کشور آتش میافروزد٠
ابعاد فاجعه گسترده تر می شود٠ اندکی، نگاهی مختصر به دسایس زنجیری تیم کرزی درشمال کشور میاندازیم ٠
فاجعه جوزجان : به خاک و خون کشانیدن مظاهره صلح آمیز و دادخواهانه مردم بی گناه در شهر شبرغان بدستور والی جوزجان آقای جمعه خان همدرد، همدست نه تنها یک جنایت بود، بلکه کابوس استبداد، بی عدالتی و نسل کشی را باری دیگر در ذهن و احساس مردم بلا کشیده شمال زنده نمود٠ با آنکه والی جوزجان خواستهای مشروع و بر حق مظاهره چیان را توطئه سازمان یافته از جانب جنرال دوستم می نامید، ولی واقعیت اینست که رفتار تعصب آمیز و متکبرانه آقای همدرد نسبت به مردم جوزجان از هیچ کسی پوشیده نیست٠
بسیاری ها حوادث جوزجان را نه تنها محدود به این ولایت نمی دانند، بلکه زنگ خطر به تمام شمال افغانستان در سه بعد می بینند: نخست تداوم استراتیژی محمد گل خان مومند یعنی سرکوب و تفرقه اندازی میان فرهنگها و باشندگان شمال افغانستان، دوم حذف کامل شخصیت های بانفوذ در شمال؛ و سوم کشاندن آتش جنگ از جنوب به شمال افغانستان٠
سیاست تبعیض و خصومت با مردم شمال : در دونیم سده اخیر ما شاهد ظهور رژیم های عقب گرا و نژاد پرست بودیم که نه تنها افغانستان را از ترقی و پیشرفت محروم ساختند، بلکه قبیله پرستی، خشونت، استبداد، چور و چپاول، به فرهنگ سیاسی دولتی مبدل گردید٠افزون بر آن با دعوت قوت های خارجی برای حفظ قدرت شان این کشور را به بی سابقه ترین بحران هویت مواجه ساختند. درین میان بد ترین سیاست را با مردم شمال افغانستان در پیش گرفتند که از نسل کشی گرفته، تا کوچاندن اجباری،باج گیری، تجاوز به جان مال ناموس و جا بجا ساختن ناقلین بجای مردم بومی را در بر گرفت.
در سه دهه گذشته مردم شمال نه تنها زیاد ترین بار جهاد و مقاومت ملی را بدوش کشیده و افغانستان را از تبدیل شدن به صوبه پنجم پاکستان نجات دادند، بلکه کلیدی ترین نقش را در سرکوب تروریسم طالبانی بعد از حوادث سپتمبر بازی نمودند.
اما در هفت سال اخیر رفتارحکومت کرزی با مردم شمال افغانستان تداوم همان استراتیژی اقتدار طلبی و سر کوب گرانه سده های گذشته بوده است. افزون بر آن بسیاری اقتدار طلبان معتقد اند با کشاندن آتش جنگ از جنوب به شمال نه تنها صلح را در جنوب تامین خواهند نمود، بلکه از شمال انتقام نیز خواهند گرفت. این در حالیست که مطابق به استراتیژی پاکستانی ها آتش جنگ را هم زمان در جنوب و شمال شعله ور نگهداشت٠
دستان آلوده در انفجار خونین بغلان : جنایت هولناک آدم کشان و سفاکان در بغلان صنعتی در نیمۀ روز سه شنبه پانزدهم عقرب ١٣٨۶ خورشیدی برابر با ششم نومبر ٢٠٠٧ میلادی یکی از خونین ترین جنایت در نوع خود بود. چگونگی وقوع این حمله نشان از سازمان یافتگی آن داشت. این حملۀ مرگبار از قبل برنامه ریزی شده بود و بگونۀ دقیق و به موقع عملی گردید٠ از این رو نکتۀ مهم و پرسش برانگیز در ماجرای خونین بغلان پی بردن به دستان آلوده دراین جنایت وحشتناک است. کدام دست و دستانی در پشت سر این حملۀ مرگبار و کشتن کاظمی و شاگردان مکتب قرار داشت؟ چه کسی فرمان این جنایت را صادر کرد؟
به عقیده بسیاری آگاهان امور افغانستان احتمال دست داشتن حلقه خاص قبیله گرای حامد کرزی که عمدتاً متشکل از افغان ملتیها، گلبدینیها وبرخی خلقی های تند رو سابق اند و روابط خیلی نزدیک با طالبان و گلبدین حکمتیار دارند، در توطئه تروریستی بغلان بعید نمی دانند.
درآتش سوختاندن یک مارکیت زیبا وبزرگ تجارتی در شهر مزارشریف که کوچکترین تلاش واقدامی برای خاموش کردن آتشی که عمداً برافروخته شده بود صورت نگرفت وبیش از یک صد دکان حریق شد وملیونها دالر تجارمزار صدمه دید و تحقیق جنایت وعده به قیامت داده شده است٠
درحالیکه این شهر های حسادت برآنگیز تحولات و رخدادی در خور توجهی دارن، که شهرهای قدیم آریایی درمحور باخترمثل آی خانم،قلعه زال،تخت قباد، سمنگان، کهندیژ( قندز) ، بغالغان(بغلان)،بامیان، بدخشان وتخارستان هرکدام رازهای فراوان ناگفته تاریخی را درمتن خویش پنهان دارند٠
مسلمانان و برخورد با فتنه ی خیرت ویلدرز: صدها افغان در قبال تقبیح چاپ کارتون های پیغمبر و نشر فلم ضد قرآن روز یکشنبه (١٢حوت- ٢ مارچ ) پرچم های دنمارک و هالند را در شمال افغانستان آتش زدند٠ تظاهر کننده گان که در قبال زیارت سخی در مزارشریف تجمع کرده بودند در اعتراض به نشر کارتونهای حضرت محمد(ص) در روزنامه های دنمارکی و نشر فلم ضد قرآن در هالند از دولت خواستند تا سفارت های این کشور را در افغانستان مسدود کند٠ تظاهر کننده گان خواستار خروج بی قید و شرط نیروهای دنمارکی و هالندی شدند و از دولت خواستند تا روابط دیپلوماتیک و تجاری خود را با این کشور ها قطع کند٠در این تظاهرات شاگردان بیش از ١٠٠ مدرسه اشتراک کرده بودند که بیش از دو ساعت ادامه داشت٠ اگر مسلمانها به خصوص در افغانستان دست به تظاهرات خشونت بار بزنند و آنگونه که در زمان چاپ کاریکاتورهایی منسوب به پیغمبر اسلام در روزنامه های دنمارک در سال ٢٠٠۶به وقوع پیوست، هیچ گونه عملکردی را در دفاع از اسلام به نمایش نمی گذارند٠ تظاهرات در افغانستان علیه چاپ کاریکاتورهای دنمارکی در فبروری ٢٠٠۶ موجب قتل ١۴ نفر در ولایات زابل و فاریاب شد٠ مردم در این تظاهرات به خیابانها ریختند و در حالیکه روزنامه های دنمارکی به چاپ کاریکاتور دست زده بودند، اما مظاهره چیان موتر های هم وطنان خود را تخریب کردند و در درگیری با پولیس یکدیگر خود را کشتند و زخمی کردند وتنش ها خونباری را درشمال ایجاد کردند٠
راه دفاع از اسلام در برابر چاپ کاریکاتور و یا فیلم خیرت ویلدرز، تبارز احساسات و به خیابان ریختن، گلو پاره کردن و سرو کله ی همدیگر شکستن نیست.این امر به نخبگان و دانشمندان جوامع اسلامی بر میگردد که با دیالوگ و گفتمان منطقی و مستدل برتری و حقانیت اسلام و مسلمانان را به اثبات برسانند و نشان بدهند که اسلام دین معتدل و برده بار است٠
نکته ی قابل تأسف این است که در برخی از کشور های اسلامی به ویژه در افغانستان با اسلام و دفاع از اسلام برخورد ریاکارانه می شود٠در حالیکه دفاع از اسلام تنها لفاظی و تحریک احساسات مردم شمال وکشاندن آنها ازطریق دولت کرزی و تیم قبیله گرای وی به خیابانها نیست ، چرا این احساسات اسلامی د رقندهار وپکیتا تحریک نمی شود، مگرآنها از تبار اسرائیل اند؟
توهین به قرآنکریم در عراق؛ سکوت در سرزمین اعراب و اعتراض در افغانستان؟ توهین یک سرباز امریکایی در عراق به قرآن کریم اعتراض و خشم هردو مجلس پارلمان افغانستان را برانگیخت٠ روز سه شنبه سی ثور ١٣٨٧تالار مجلس را به رسم اعتراض و احتجاج ترک گفتند و خواستار مجازات سرباز امریکایی شدند. در فردای اعتراض سناتور ها (روز اول جوزا) اعضای که سپس جمعی از مردم نیز به مظاهره چیان پیوستند. تظاهر کنندگان در حالیکه شعار های ضد امریکایی می دادند مقابل قرارگاه سربازان لیتوانی تشکیل شده است تجمع کردند. این تظاهرات به خشونت کشیده شد و در نتیجه ی درگیری میان پولیس و مظاهره چیان یک تن از معترضین به قتل رسید و چند تن دیگر به شمول شماری از نفرات پولیس مجروح گردیدند.
در این تردیدی نیست که توهین به مقدسات مردم، یک عمل زشت، غیر اخلاقی است٠اما نکته ی مهم و قابل بحث در این رویداد این است که چرا هربار توهین به مقدسات اسلامی هرچند در اعراب، آتش اعتراض و خشم را در سرزمین افغانستان شعله ور میسازد ؟ در حالیکه سرباز امریکایی قرآن کریم را در کشور عربی و اسلامی عراق در همسایگی عربستان سعودی سرزمین حرمین شرفین و سرزمین نزول قرآن به گلوله می بندد اما چرا خادمان حرمین و شیوخ جرگه ها و محافل فتوای دینی مکان مقدس نزول قرآن و سرزمین وحی مهر سکوت و خاموشی بر لب می نهند؟ و چرا صدای خشم واعتراض قبل از آنکه از حنجره ی مفتی ها و شیخ های مسلمان و عرب و خادمان حرمین بلند شود، این اعتراض با خون و خشونت از حنجره هایی در افغانستان بلند می شود؟ آیا مسئولیت و وجیبه ی دینی و اسلامی شاگردان فقیر، مظلوم و درگیر انواع مصایب و مشکلات اجتماعی و اقتصادی چغچران در دفاع از قرآنکریم و مقدسات اسلامی بیشتر از وجیبه ی طلبه ها و دانش آموزان متمول و ثروتمند سرزمین های نفت خیز عربی و اسلامی عراق و اطراف عراق است؟
درهیچ آیاتی از قرآن نیز نگاشته نشده که وجیبه و مکلفیت دفاع از مقدسات دینی در افغانستان بیشتر از هر جامعه و کشور اسلامی دیگر است٠ خشم و اعتراض خونین افغانستان بر سر دفاع از قرآن شریف در برابر توهین سرباز امریکایی نهفته است؟
پشت پرده تظاهرات جادوگران قبیله خفته اند تا حسودانه مناطق آرام را به آتش کشند: رزاق مامون ژورنالیست آگاه و صاحب نظر دامن زدن تطاهرات و تنش های عمدی درشمال کشور رامورد بحث قرار میدهد٠
به باور من این بدان معنی نیست که ا زحقوق انسانی مردم مظلوم فلسطین نباید دفاع کرد ، جنگ یکطرفۀ غزه تداوم منطقى سیاست "آپارتاید" و نژاد پرستى عریان اسرائیل است که نابودى "قوم مظلوم" را هدف گرفته است و درین راه هیچ مرز و حدى را نمىشناسد. جنگ اسرائیل، جنگ عام با مردمانى در محاصره و بى سلاح و پناه است٠ جنگ اسرائیل تجسم عینى یک جنایت جنگى است، جنایتى علیه بشریت٠ این چنین است که اسرائیل، با برخوردارى از معافیت از هرگونه کیفر و مجازات "جامعه جهانى"، همواره و همچنان تنها هدف خود، "پاک کردن صفحۀ هستى از وجود فلسطینیان" را دنبال مىکند. همۀ این قرائن نشان مىدهد که اسرائیل خواهان صلح نیست٠
اما رزاق مامون قلمش تظاهرات فتنه انگیزانه دولت صهیونستی کرزی را هدف قرار میدهد که دست های خون آلود کرزی و تیم قبیله گرایش درپشت راه اندازی تظاهرات ضد امریکایی درشمال کشور پنهان بوده که ازدین منحیث یک حربه سیاسی علیه شمال کشور سود می جویند، ورنه چرا این تظاهرات اسلامی را درمناطق جنوبی و قبایلی خود دامن نمیزنند، مگرآنها ازتبار اسرائیل اند؟؟؟
پشت پرده تظاهرات در شمال: این چه حکمتی است که مردم برای حقوق، حیثیت و ارزش ای انسانی خود شان سکوت می کنند، ولی برای دفاع از مردم غزه مثل دریایی به حرکت در می آیند؟
این طور به نظر می رسد که نمایش اعتراضی در ولایات بدخشان، هرات و پروان به بهانه دفاع از داعیه مردم مسلمان غزه در برابر تهاجم اسرائیل، در واقع پروژه فرصت طلبانه و سیاسی جدید به هدف ایجاد روحیه ضد امریکایی درشمال افغانستان از سوی حلقات خارجی و داخلی بود که ( حداقل درماه های اخیر) سعی دارند خود شان را ضد امریکایی نشان دهند. جالب این است که تلویزیون حکومتی نیز در نخستین خبرخود، تصاویری از همایش خشم آگین مردم دربدخشان وچاریکار را پخش کرد.
این برنامه در حقیقت همان برنامه قبلی پاکستان و انگلیس در مورد انتقال آتش به شمال افغانستان به منظور کم کردن فشار امریکا بر پاکستان، ایجاد فرصت تازه برای نشان دادن نا امنی روبه توسعه ( برای لغو برگزاری انتخابات) و خطرناک کردن مناطق شمال درامر تغییر مسیر اکمالات و تدارکات نیروهای بین المللی بود که با شکست رو به رو شده بود٠اما اکنون یورش اسرائیل بر مسلمانان غزه فلسطین، فرصتی را سبب شده است تا از احساسات و عقاید مردم شمال، استفاده سیاسی کنند، نه ازمردم جنوب ! مگر مردم جنوب اسرائیلی تبار اند؟
مدیران سیاسی خارجی و داخلی که این برنامه ها را در خاک افغانستان عملی می کنند، به خوبی آگاه اند که نتیجه سازماندهی چنین حملات در ولایات جنوب که عملا برضد نیروهای غربی و حکومت کنونی می جنگند، کم رنگ و درحد هیچ خواهد بود؛ درعوض، سرمایه گذاری را بالای مناطقی انجام دادند که درحال حاضر، برای انگلیس ها و پاکستانی ها، دارای اهمیت است و توسعه جنگ های ضد امریکایی درشمال، استراتیژی جدید امریکا به مقصد تشدید فشار بر پاکستان و انگلیس را با مزاحمت هایی رو به رو می کند و موازی با آن، روند ایجاد تغییر رهبری سیاسی درافغانستان را نیز، اوباما با کارشکنی ها مواجه می سازد. هم آهنگی چهره های سیاسی درداخل با این پروسه، صرفا برای بقای قدرت صورت می گیرد؛ وگرنه همه می دانند که مردم افغانستان، چه درشمال و چه درجنوب یا درغرب وشرق، تظاهرات اعتراضی و هشدار دهنده را به شیوه ای که سه روز پیش در سه ولایت بدخشان، هرات وپروان به مشاهده رسید، هیچ گاه تجربه نکرده و انگیزه ای برای این کار وجود نداشته است. اساسا گرد آوری هزاران تن از مردم در شمال که با انواع مصایب، از قبیل گرسنه گی، فقر و خشک سالی، ظلم و ستم حکام محلی، نا امیدی و فساد وحشت ناک اداری دست و پنجه نرم می کنند، می تواند ثمره مصارف گزاف پول و سازماندهی در سطح بالا با استفاده از امکانات بی حد و حصر داخلی وخارجی باشد. اگر بنا باشد که مردم افغانستان چه درشمال وجنوب یا جاهای دیگر، به خشم وخروش بیافتند، چه گونه ممکن است به جای آن که برای رهایی از ستم، ظلم، خودسری، قانون شکنی، دریافت کمک های غذایی و نجات از مرگ و گرسنه گی دست به اعتراض و اخطار بزنند، برای دادخواهی از مردم غزه خواهان جهاد و قربانی شوند؟ مگر خود این مردم از چه لحاظی نسبت به مردم فلسطین برتری دارند؟ خود این مردم مسکین دارای چه مزایا، امکانات و موقعیت مناسب انسانی اند تا آن را برای مردم غزه نیز آرزو کنند؟ مردم افغانستان از حیث مصایب مرگبار تجاوز، کشتار، اهانت، فقر و ناداری و مردن برای یک لقمه نان، به مراتب نسبت به مردم غزه در سطح بدتر و پائین تر قرار دارند. هیچ گاه مشاهده نشده است که در فلسطین چه در غزه و چه در منطقه نوار غربی، دوازه مرد مسلح بالای یک کودک دختر تجاوز جنسی کنند. هیچ گاه در فلسطین بالای کودکان پسر ودختر زیر سنین پنج سال تجاوز جنسی نشده است. هیچ گاه در فلسطین یک دختر خورد سال در برابر یک سگ جنگی معاوضه نشده و هم چنان هیچ گاه خانواده های فلسطینی تا آن درجه با فاجعه وحشت بار مواجه نشده اند که جگر گوشه های شان را به فروش برسانند. اما ما شاهد بودیم که همه این فجایع بالای مردم شمال افغانستان تحمیل گردید و مواردی ازین دست، بار ها درآن مناطق اتفاق افتاد؛ اما مردم این ولایات، هیچ گاه برضد این همه فجایع و مظالم دست به اعتراض و هشدار نزدند!
پس این چه حکمتی است که مردم برای حقوق، حیثیت و ارزش ای انسانی خود شان سکوت می کنند، ولی برای دفاع از مردم غزه مثل دریایی به حرکت در می آیند؟
چرا همین مردم در زمان تهاجم وحشت ناک ارتش اسرائیل بالای نیروهای حزب الله لبنان در دوسال پیش که به انهدام زیرساخت های ملی آن کشور انجامید و دست کم هزار تن را به کام مرگ فرستاد، هیچ از جا تکانی نخوردند و حتی هیچ رهبر محلی و حکومتی، نسبت به حزب الله لبنان، کمترین همدردی خویش را ابراز نکرد؟ تلفات مردم مسلمان لبنان سه برابر تلفات مردم غزه بودو گستره تخریبات تأسیسات مهم و کلیدی آن کشور نیز، بیش از حد تصور بود٠ مگر آنان مسلمان نبودند وهمین اسرائیل متجاوز در صحنه حضور نداشت؟ این همه چه گونه ممکن است یک امر طبیعی تلقی شود؟
تحلیل صاف و ساده این وضع آن است که نیروهایی از خارج به کمک حلقات داخلی می خواهند نوعی بدبینی، منفی گرایی و خشونت ساخته گی را به بهانه های مختلف در شمال افغانستان دامن بزنند تا از یک سو، شمال را به میدان جنگ بدل کنند، از سوی دیگر، شمال و جنوب و غرب وشرق را به نفع استراتیژی انگلیس و پاکستان به جنگ بکشانند. هدف دیگر این تحرکات آن است که نیروهای آلمانی را در یک موقعیت دشوار قرار دهند٠
سوال این است: اگر این فرضیه درست باشد که ظرف ماه های آینده میان ارتش امریکا وانگلیس بر سر کنترول جنوب، به خصوص ولایت هلمند، رویارویی جدی وعلنی صورت خواهد گرفت و انگلیس ها در هلمند به مضیقه بیافتند، آیا انتقال آتش به شمال افغانستان نوعی تلاش برای یافتن جای پا به نیروهای متخاصم نیست و آیا این درامه سازی ها در واقع زمینه را برای انتقال این نیروها به مرز های آسیای میانه مساعد نخواهد کرد؟Top of ForBottom of Form
. ناتو به دنبال مسیرهای جدید انتقال تجهیزات به افغانستان: در پی بالاتر رفتن گراف دوباره خطر در مسیر کوهستانی خیبر به سوی گذرگاه مرزی تورخم، کاروان های تدارکاتی نیروهای ناتو،امریکایی که ازین مسیر می گذرند، بار دیگر با چالش نا امنی و ربودن لاری های پر از مواد لوژستیکی و تخنیکی، رو به رو شده اند٠ با توجه به سرشت حاکمان در پاکستان و منافع سرشاری که در بدل عبور بدون موانع و مزاحمت کاروان های خارجی نصیب حکومت و مردم آن کشور می شود، یعنی پاکستان به اصطلاح عوام هرگز نمی خواهد « به روزی خود لگد بزند » به سوی شمال حدس زده می شود که نیروهای امریکایی ( که به ویژه از حمایت قاطع آلمان و فرانسه وهمچنان روسیه برخوردارند) سرانجام تصمیم گرفته اند که راه اصلی انتقال تدارکات به میدان های جنگ در افغانستان را از مسیر کراچی، تورخم تغییر داده و ازین پس به سوی راه روسیه – آسیای میانه دور بدهند٠ این اقدام در قدم اول، پاکستان را از لحاظ اقتصادی و سیاسی کم اهمیت می سازد و حتی ممکن است مناطق مرزیآن کشور با افغانستان به مراکز یک جنگ مرموز و دوام دار مبدل شوند و بحران انسانی و امنیتی درین منطقه به شدت افزایش یابد. این چیزیست که انگلیس و پاکستان با آن مخالف اند و نفوذ استراتیژیک شانرا در منقطه هستی پاکستان تهدید میکند. پس احتمال وجود دارد که این دو کشور به سختی کوشش خواهند کرد که خطر و بی نظمی را در امر انتقال تدارکات از مسیر روسیه – آسیای میانه به سوی افغانستان با کشانیدن جنگ طالبان به سوی شمال افغانستان ( مسیرجدید تدارکات امریکا- ناتو) شایع کنند. گروهی به این نظرند که توجه امریکا و جرمنی در تفاهم با روسیه به ولایات شمال افغانستان به خصوص ولایت کندز بیشتر شده است. انگلیس و پاکستان وپاسدارن آئین های قبایل از ایجاد یک پایگاه بسیار کلیدی امریکا در سمت شمال نگران اند؛ زیرا این مسیر، روبه سوی تمامی ذخایر انرژی آسیای میانه دارد و بازار دست ناخورده ترکمنستان و حوزه قفقاز را در تیررس خود دارد٠
آویزه ها
جام جم
درسهای فاجعه جوزجان و بازنگری درنظام سیاسی افغانستان (هارون امیرزاده)
دستان آلوده در انفجار خونین بغلان ( محمداکرام اندیشمند )
فتنه ی"خیرت ویلدرز" وتوهین به قرآنکریم در عراق( اکرم اندیشمند)
+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت
11:26 |
ثریا بهاء
مرگ انسانیت
۰
۰
با مرگ مسعود انسانیت بگونه یی مرد، یک جنبش به لجن کشانیده شد، چکمه پوشان اجنبی باغرش جیت های جنگی از فراسوی اقیانوسهای دور بر سرزمین ما فرود آمدند وبر انسان وکوه وبیابانش بیرحمانه تاختند٠
آری قهرمان را کشتند و غلام زاده یی را بر تخت نشانیدند و برسرش تاج قره قلی و برتنش ردای ریاکاری بافتند، آری قهرمان خاموش، آرام، اما چون سرو ایستاده مرد٠ این سرنوشت مشترک همه قهرمانهای ملی ومردمی جهان است که ریشه درخاک و ریشه در قلب مردم دارند، تا دیر نشده باید ترور شوند، مگر" ارنست چگوارا" این رومنتیک ترین چهره انقلابی جهان را سیا درجنگلهای سبز بولوویا نکشت٠ مگر دانتون انقلابی مشهور فرانسه با یک توطئه ناجوانمردانه به پای گیوتین نرفت ؟ شگفتا که خود جلاد درمیان شیون و فریاد ملت فرانسه سر قطع شده ی قهرمان را بلند کرد وگفت " این سر برای آزادی فرانسه قطع شده است"٠ چه سرهای آزاده یی دیگری که برای قطع شدن آن دسیسه می چینند و " دست خون آلود را در پیش خلق پنهان می کنند" ٠ به باور من غم انگیز ترین مرگ ، مرگ مسعود بود که آتش کین دشمنانش تاهنوزکه هنوزاست، فروکش نکرده است وممکن قرنها شعله ورباشد وازش تابوی ممنوع ساخته اند واما دوستانش چه ؟
با دریغ که یک مشت دوستان و حتی برخی از وابستگان مسعود با اندیشه و راهش بریدند واندیشه اش راچون قطره اشکی از چشم فرو ریختند و به گوهرنایاب زمرد دل بستند، خون مسعود شراب سرخی شد درجام سبز زمردین که با کرزی یکجا نوشش کردند و چه آسان وخمار آلود، خون آن شهید را با جاه ومقام وپست های دولتی معامله کردند٠
خون سرخ مسعود در سلول های سبز زمرد در دکانهای جواهر فروشی دوبی با درخشش دل پذیری بفروش میرسد و دامنه یی آن تا حوزه مدیرانه وسعت میگیرد، جزیره یی در اسپانیه و خانه و رستورانت های در لندن و یونان با ثروت افسانوی خریده می شود، واین معامله گران "خون فروش" ، برای حفظ اینهمه ثروت ومقام دولتی چه بی شرمانه چکمه یی خونین کرزی وتابوی سیاهی پوهنتون را بوسیدند وبه خواست وآرمان های مردم پشت پا زدند و حتی نخواستند برای نگهداری بیوه مسعود و فرزندان یتیمش که با تنهایی در ایران بسر می برند ازمقام سفارت لندن دست کشند وآنجا سفیر ایران شوند٠
بُعد فاجعه گسترده تر می شود، تیم مافیایی این معامله گران تا مرزهای خارج کشور بیداد میکند و با ثروت دست داشته حتی میدیا و رسانه های گروهی را خریده و در انحصار خود در آورده اند ، تا برای این بیسوادان شرف باخته تبلیغ نویسندگی کنند وهم درتبانی با فاشیست ها نویسندگان آزاده را از میدیا بیرون اندازند!؟
حتی نویسندگان اجیرشان، اندیشه و واژه های نویسندگان مبارز را می دزدند و آنقدر نشخوارش میکنند تا ارزش ومفاهیم نوشته های آنها به ابتذال کشانیده شود واین یکی از شیوه های جدید کاری شان است٠
این بی سوادان تازه بدوران رسیده نمی دانند که این قلم بدستان از جان گذشته عمری درمیان توفان حوادث سیاسی ومبارزاتی رشد کرده اند " اینها پارچه های آتشین سیال اند که همه دسایس را کشف ودرخود ذوب می نمایند وانتی تیز آنرا هم خوب میدانند که بعدازین لبه ی تیز مبارزه ی شان متوجه افشای دسایس پشت پرده ی دشمنان دوست نما و مارهای در آستن باشد، این قلم بدستان که ازمتن جنش های دوران خویش برخاسته اند، چون نظریه پردازشما از میان مدارس اسلامی پاکستان بر نخواسته اند که درفرجام به اصل خویش باز گردند وآنجا نشست کنند وبا نام مستعار آزاد زنان را" طالب و القاعده" بنویسند!؟
اینها هرگز به پرستیژ مردم شریف و مبارز پنجشیر فکر نمیکنند، اینها به سنگر های گرم وخونین دیروز وسنگر های سرد و خاموش امروز نمی اندیشند، فقط یک مشت آدمک های شرف باخته با قلب سیاه، کلاه و دستمال مسعود را چون کلاه وچپن کرزی سمبول بازرگانی خود ساخته اند، جنبش را به شکست و میدیا را به ابتذال کشانیده اند، باری دلم خواست باین میدیای مافیایی پدرود بگویم و وبلاگم را ببندم ، اما نمی توانم مردمم را درچنین روزهای سرنوشت ساز تنها بگذارم٠
اصولاً انگیزه نگارش این نوشته ام پاسخ به پیام های دوستانم و به ویژه آقای جاغوری است که چنین آغاز کرده اند٠
خانم بهاء سلام! شما که یگانه زن قلم بدست توانا در برابر فاشیسم بودید ومردم نوشته های شما را دوست دارند چرا دلسرد شده میدیا را پدرود میگوئید؟ آیا برای هیشه پدرود میگوئید ویا صرف درمیدیای مافیایی حضور نخواهید داشت ما بی صبرانه منتطر پاسخ ودلایل شما استیم ، میدانیم که نوشته های شما همیشه روی منطق و استدلال وصداقت استوار است ، حتماً مسله ایست که باید به دوستداران اندیشه وقلم تان توضح داردید ومارا درجریان بگذارید٠ (برادرتان جاغوری)
عزیزانم دوستان " حماسه ی زن " از ایمیل ها وپیام های شما از محبت کران نا پذیر شما جهانی سپاس، پریشانی شما را نسبت رفتنم ازین آشفته بازار هززه پرست ، هرزه گو ی ، هرزه پرور با تمام وجودم درک واحساس میکنم، چون برای یک هفته سفری به هاوایی دارم ، با برگشتم ، دوباره با شما خواهم بود واگر از میدیای مافیایی نسبت نیرنگ بازی ها ، دروغها ، عوام فریبی ، جعل، معامله گری و سازش های پشت پرده دوری میگزینم و متنفر و بیزارم، بدین معنی نیست که سنگر مبارزه علیه فاشیسم را ترک میگویم و شما را تنها میگذارم ، من همینقدر که علیه اندیشه فاشیسم پشتونی مبارزه کرده ام ، علیه فساد و معامله گری های یک مشت فاشیست های تاجیک و دکانداران" تاجیکیزم" نیز مبارزه خواهم کرد که همین دوکانداران تاجیک تبار با شعار های داغ ضد فاشیسم و قبیله، دندانهای درکولایی خودرا برای مکیدن خون مردم داخل کشور تیز کرده اند تا با قاپیدن جاه و مقام دولتی از پول مردم مستضعف داخل کشور جیب های خود را پر نمایند و امروز در میدیای بیرون مرزی سایت ها واشخاص ضیعف النفس را با پول خریده واستخدام نموده اند تا زیر نام این بیسوادان بنویسند و برای شان نشر و تبلیغ دروغین کنند وازین هرزه گویان تهی مغز بت های پا گلین بسازند و خاک در چشم مردم مظلوم خود بپاشند٠
اخیراً علی رغم شعارهای داغ داغ داغ ضد فاشیسم و قبیله درتبانی با فاشیست های جرمن آنلاین برای خود شخصیت سازی می نمایند، تا بگونه یی اینها را مطرح قرار دهند و به حمید انوری ها وسیستانی ها میگویند که برای کوبیدن ثریا بهاء و دیگر آزاداندیشان با شما همکاری می نمائیم و از آنها امتیاز میگیرند، در حالیکه به آنها هم راست نگفته اند که برای قاپیدن کرسی های پارلمان دوره بعد روی سایت های فاشیست ها و پورتال افغان جرمن برای شهرت کاذب خود سرمایه گذاری کرده اند تا حق یک پسر رنج کشیده ویک دختر ستم دیده یی با استعداد داخل کشور را که درمیان آتش وخون دست وپا میزنند وحشیانه بربایند وازآن خود کنند و حتی بیرحمانه بالای نام احمدشاه مسعود تجارت سیاسی و پولی میکنند بدون اینکه مسعود اینها شناخته باشد و هرروز اسم این شهید درین آشفته بازار تجارتی چون سهام بانکی و ارثی خرید وفروش و معامله می شود٠
اخیراً یکی ازین دکانداران متاع " نام و خون مسعود" ، طی نامه یی به آقای " سید موسی هستی" درمورد من پا ازگلیم سواد خود فراتر گذاشته واز نمکدان وازاین دست حرفها چیز های گفته است ٠
آقای خانم ! چون نوشته های شما را مردان با سبک مردانه می نویسند ببخشید که هویت شما زیر سوال می رود، بویژه که بدون دانش فمینیستی، گاهی هم از فمینسیم می نویسید، ببخشید برای تان می نویسند؟! که حتی زحمت خواندن آنرا هم بخود نمیدهید ؟! اصولاً من به جنسیت شما کاری ندارم، فقط میخواهم با شما وارد یک گفتمان سالم شوم تا نشه قدرت کاذب و مافیایی را از سر بدرکنید و ازخویشتن خویش معرفت حاصل کنید٠
مسعود هرگز نه شما را دیده بود ونمی شناخت، زمانیکه مسعود در دره ی پنچشیر در زیر بمباردمان وحشیانه روس ها قرار داشت وپنجشیر بکوره یی آهنگری مبدل شده بود ، شما آنروز های مصیبت بار کجا بودید؟
شما در آن روزهای خونین پهلوی حزب حاکم خلق و پرچم و گرفتن بورس " بدون تحصیل " در کشور دشمن شورا ها عیش ونوش داشتید، در ولادی واستیک ودکامی روسی می نوشیدید!؟ باز چطور شد که بعد از مرگ مسعود برنمکدان حزب حاکم تان ورفقای شوروی تان ریدید وامروز سنگ مسعود در سینه میزنید؟
درآن روزگارانی که نجیب برای جلو گیری از تخریبات من علیه شوروی ها وحزب حاکمش ، وزارت امور زنان را برای من و قنسول گری شوروی را برای برادرش پیشنهاد کرد، برای وکیل وزیر خارجه اش که باین پیشنهاد خانه ی من آمده بود گفتم: من از زمان شاه با حزب پرچم بریده ام و چند بار پلان کشتن مرا ساختید و چند باری مرا زندانی وشکنجه نمودید، حالا با اینهمه دشمنی ها چگونه به فکر معامله با من شدید وبرایم حق سکوت میدهید، شما میدانید من هرگز آدم معامله، سازش وکرنش باکسی نبوده ام٠
وکیل گفت اگر شوروی نمی روئید با زور شما را وادار به رفتن بدآنجا خواهیم کرد٠ چون من مدتها با چریک های مسعود کار میکردم در همان هفته اسناد را برای مسعود فرستادم و صد نفر چریک داخل شهر کابل را وظیفه داد تا مرا از چنگال نجیب رهایی بخشند٠ در آن روزها که بمباردمان شدید روس ها دره پنجشیررا به کوره آهنگری مبدل نموده بود من ازهمه جاه ومقام دل بریدم و با دو کودک خورد سالم در زیر بمباردمان وحشیانه روس در دره پنجشیربا مسعود زیستم، با مسعود یکجا نبرد کردم و خیلی فعالانه کمیته فرهنگی جبهه را کمک میکردم و تقریباً دوسال با اسپ و جنگ و خون و باروت ولباس وموزه های مردانه هرشب ازین قرار گاه بآن قرارگاه با مسعود در حرکت بودیم که خود داستان جداگانه یی است٠
من درتمام این مدت از مسعود و زندگی مبارزاتی ام در جبهه و جنگ حرفی برزبان نراندم وخاموش دلقک بازی های شما را نگاه کردم که با کدامین گذشته یی مبارزاتی امروز از زیر چتر غرب خودرا وارث مسعود میدانید٠
شما از حسادت دیوانه وار به جان من افتاده اید ، مرا می کوبید برایم دسیسه و توطیه می چینید و برای درهم کوبیدن من از مصرف پول گرفته تا سازش با چپ و راست و فاشیست و اخوانی و حتی هرزه های سن پاولی دریغ نمیکنید و خود را بنام رهبر پنجشیری ها جا میزنید٠
زمان طالبها احمد شاه مسعود انجنیر اسحاق را در امریکا نزدم فرستاد، ساعت هشت صبح با علی بیگزاد خانه من آمد که قیماق چای باهم خوردیم و پیام مسعود را برایم چنین بیان داشت که" ما غیر از خودت (ثریا) نفر مبارز ودلیر در امریکا نداریم که بتواند در سازمان ملل بعوض غفور روان که شخص شریف اما غیر فعال است کارکند، بناً خودت نماینده ما در سازمان ملل خواهی بود" من بنابر دلایلی این پیشنهاد را نپذیرفتم ٠ علی بیگزاد وانجیر اسحاق هردو زنده اند بپرسید ، شما وچند اخوانی دیگر درامریکا آنروز ها کجا بودید؟
شما با بیماری سکتریزم خود روح آزاده مسعود را دریک دره کوچک برده در حصار آن دره تبعیدش نموده اید ٠ مسعود حماسه ی جاویدان سرزمینش وهمه مردمش بود، شما مردمان نادان وی کوچک میکنید٠ شما شارلاتانها برای تجارت پولی روی هیچ پرنسیپی استوار نیستد وبه هیچ کسی هم رحم ندارید٠ اگر کسی راز های پلید شما را افشاء کرد ، گوشی را بر میدارید وبرای ده غلام کمر بسته ی زرخرید قلم بدست تان فرمان میدهید که از تکساس و هالند و سویدن و انگلستان و جرمنی علیه من بنام مستعار قلم فرسایی کنند و طرف را بیچاره و ترورشخصت کنند واین یکی از شیوه های مافیایی شما است که میدیا را از ارزش های انسانی تهی کرده و باندیزم جای ژورنالیزم فرمان میراند٠
اما ایمان داشته باشید که من برگی نیستم که از هر بادی بلرزم و شما خود درجریان باد های تند توفنده حقیقت پلاسیده خواهید شد٠
ثریا بهاء
خون مادرِسپید پوست، دررگهای
”اوبامای سیاه“
.
” مگر نگفتند که زن را و مادر را که سرچشمه یی آفرینش است ستایش کنیم“
اما این ستایش گران ناباور، این سیاستمدارن بیرحم هرگز نخواستند بفهمند که” درپشت هر مرد بزرگ یک زن بزرگ است“ درپشت اوباما مادری بود که نقش وی را در بازار رنگ فروشی معامله کردند٠
زمانیکه اشک شادی بر گونهء سیاه اوباما فرو چکید ، حتی از قطره اشکش نیز تعبیر های نژاد پرستانه کردند، مگر قلبش را بوئیدند که قطره اشکش بخاطر رنگ سیاه پدری که در دو سالگی ترکش کرده بود فرو چکید ویا بخاطر مادر سپیدی که وی را با رگ وپوست و خونش پرورانیده بود؟ ویا به تصور اینکه خون اوباما هم چون پوستش سیاه است؟
این معامله گران رنگها ، پوستها ، مذهب ها و نژاد ها نمیدانند که پدر اوباما ازکنیا برای تحصیل به هاوایی " آنالولو“ آمد وباآنکه این مسلمان زاده، زن وچهار فرزند داشت با زن زیبای سپید پوستی بنام «آن دانهام» دردانشگاه هاوایی درمانوا، آشنا شد وبعد ازدواج نمود که حاصل آن اوبامای کوچک بود، هنوز اوباما دوسال داشت، که پدر غیرمسوول وی را تنها گذاشت و دوباره به کنیا برگشت وآنچه برای اوباما گذاشت صرف نام بارک”حسین“ اوباما بود٠
پدراوباما با که متعلق بیک قبیله مسلمان بود، معتقدات مذهبی نداشت و سیکولار بود٠اوباما صرف در ده سالگی یکبار پدرش را دید٠ مادر اوباما با وجود مشکلات تنهایی موفق شد تا در رشته "مردمشناسی" در همان دانشگاه مدرک دکتورا دریافت کند، که بعد با مردی اندونزیایی ازدواج کرد و خانواده درسال ١٩٦٧ به اندونزیا رفتند٠
اوباما تا ده سالگی در مدرسه ای در جاکارتا تحصیل کرده، اما او یک مسیحی بار آمده، که در مدارس کاتولیک و سکولار رفتهاست و سپس به هاوایی بازگشت و با پدربزرگ و مادربزرگ سپیدش زندگی میکرد که مسولیت زندگی وپرورش وی را خانواده مادرش بدوش گرفتند که با ارزش های فرهنگی سپید پوستان پرورش یافت ٠
دنیای سرمایه بعداز ۴٧ سال روی پوست سیاه اش سرمایه گذاری کردند وقلب سپیدش را ازشیکاگو به کنیای سیاه بردند، اما آنچه سیاه و سفید نمی پذیرفت دانش، ذکاوت، استعداد وهوش سرشار اوباما بود، که مادر«انترو پولوجیست» وی در پرورش وی نقش اساسی داشت، اوباما درسطح فرهنگی سپید پوستان زندگی را تجربه کرد٠
نخست در ۱۹۸۳ لیسانس علوم سیاسی با گرایش روابط بین الملل از دانشگاه کلمبیا دریافت کرد وبعد در سال ۱۹۸۸ وارد دانشکده حقوق دانشگاه هاروارد شد٠ در هاروارد سرعت پیشرفت اوباما چنان شتاب پیدا کرد که در سال دوم تحصیل خود در هاروارد به ریاست ژورنال مشهور نشریه قانون هاروارد انتخاب گردید٠
اوباما بزودی دکترای حقوق خود را از دانشگاه هاروارد با کسب درجه «افتخار» (به لاتین: magna cum laude) دریافت نمود. پس از فارغ التحصیل شدن اوباما، دانشکده حقوق دانشگاه شیکاگو بلافاصله سریعاً بعنوان هیئت علمی دانشگاه شیکاگو، از سال ۱۹۹۲ تا ۲۰۰۴ به تدریس دروس قانون اساسی در این موسسه مشغولیت داشت٠ بعد بعنوان سناتور برجسته و فعال حزب دموکرات برگزیده شد٠
”بارک اوباما “بعنوان یک شخصیت چند بُعدی وارد کاخ ریاست جمهوری امریکا شد٠ بُعد یا فکتور مهم واساسی دانش، توانایی و استعداد فطری خود اوباما بودکه بوی اعتماد به نفس قوی بخشید٠ بُعد دیگر موقعیت سیاسی وی درسنا وحزب دموکرات بود، که برای رفع بحران اقتصادی وسیاست های منظقوی وسناریو های جدید رویش سرمایه گذاری کردند٠ عامل یا بُعد دیگر جوانی و قدرت سخنرانی وی بود که جوانان را بسویش کشانید و آرمانها های نسل خودرا درنیروی جوان و قیافه جذاب وی سراغ میکردند تا در وجود پیرمرد بیماری چون جان مکین که روی دیگر سکهء بوش بود٠ بناً خواستند باعطر خوش اوباما بوی گندِ جورج بوش را بزدایند٠
عامل گرایش سیاه پوستان ممکن بیشتر مساله رنگ پوست و نژاد باشد، اما از آنجا که وی بدو نژاد سیاه و سفید تعلق وپیوند داشت هردو را جلب نمود، حتی در کمپاین انتخاباتی در پهلویش مادر بزرگ و پدر بزرگ سفید پوستش حضور داشتند٠
آنچه مسلم است درنیم قرن اخیر مسأله تبعیض نژادی در امریکا هر روز ضعیف تر وکمرنگتر شده میرود، سیاه پوستان امریکا دارای هیچگونه حزب و تشکل قوی سیاسی ومبارزاتی نبوده اند که مبارزه وجنبشی را راه انداخته باشند وباز اوباما ازدرون جننش داغ ضد اپارتاید نژادی سیاهان امریکا بر خاسته باشد وعلیه سپید پوستان این نیمه دیگر بدن وهویتش مبارزه کند، متأسفانه جنبشی مطرح نیست٠
اوباما به تنهایی ازبین اقلیت ١۵ درصد سیاه پوستان امکان پیروزی نداشت، بیشترین رای دهندگان اوباما سفید پوستان بوده اند و ٧۵ درصد یهودیان امریکا برای اوباما رأی دادند چنانچه " لیدیا ساد" نوشته است” اوباما برنده آراي يهوديان“ (١) که این رقم خواب های خوش «شیطان نژاد» اخوانی های افغانستان را پریشان می سازد٠
یا آقایی می نویسد که: "پیروزی اوباما دفن باورهای نژادگرایانه" اگر قبل از پیروزی اوباما باورهای نژادگریانه شدت داشت واوباما برمبنای مبارزه علیه باورهای نژاد گرایانه بر خاسته است، پس چگونه با رای اکثریت نژادگریان سفیدپوست برمسند کاخ سفید تکیه زد؟ باز اوباما با کدامین معجزه ای می تواند باورهای نژاد پرستانه را یک شبه دفن کند؟
اگر حافظه تاریخی داشته باشیم، اکثر سیاه پوستان ویا خانم های که بر مبنای تفاهم با سیستم حاکم بقدرت میرسند خود به پرزهء کاری سیستم مبدل میشوند، باز چگونه یکشبه معجزه میشود وتوفانی بخ وبن کاخ تبعیض و استثمار را متزلزل می سازد؟ خانم کاندولیزا رایس را بیاد داشته باشید که چگونه با پوست سیاه و قلب سفید وتفکر مردانه پرزه کاری سیاست های خارجی این سیستم بود ویا یک عده زنانی که با قلب وتفکر مردانه در لباس زنانه وارد سیاست شده اند چون گولدن مایر، ماگریت تاجر وکاندولیزا رایس ودیگران٠
برخورد عجولانه ی به اصطلاح " نظریه پردازان " افغانستانی بدون درک و برداشت عمیق از قضایا چنان شتاب زده سر ودست برای نشر مطلب شان می شکنند که با قلم فرسایی های یک بُعدی ودگماتیک به شکل مغالطه آمیز واقعیت های سیاسی جهان را درزندان عقاید مذهبی، تباری، نژای وعقده های شخصی خود برده یک تحلیل عجولانه وشتاب زده ارائه میدارند که نه بدرد خودشان میخورد نه بدرد جامعهء شان٠ فقظ از دیدگاه شوروی ویا سید قطب به قضایای داخل امریکا می پرازند که این شتاب زدگی در حد یک شعار زود گذر اثرپذیر خواهد بود٠
شتابزدگی را می توان به عنوان یک نشانه و عارضه نگاه کرد نشانهای از بیبرنامه گی و عدم آینده نگری که ما را پیوسته در تنگنای زمانی و « ناگزیر» از شتابزدگی قرار میدهند٠ هم چنین شتابزدگی میتواند یک علت باشد، برای قانونگریزی، تقلب، پایمال کردن حقوق دیگران و انجام ندادن برخی کارها نظیر اندوخته علمی و برنامهریزی٠ برای پرهیز از شتابزدگی، باید برنامه داشت و آماده بود٠ بدون برنامهریزی و آمادگی، گریزی از شتابزدگی نخواهد بود٠ این دو پدیده زاینده و زاییده ی یکدیگرند٠
یکی ازین شعارهای شتابزده نویسنده ای " اوباما آخرین میخ را در تابوت نژاد پرستی کوبید وبنیان کاخ سفید رابلرزه در آورد٠٠٠ نا قوسی بود برای پایان ستم سرمایه و٠٠٠"
بارک اوباما یگانه رئیس جمهور منحصر به فردی است که با دانش و توانایی خود نرده های پیروزی را تا کاخ سفید پیمود٠در کمپاین های انتخاباتی خود بعنوان یک چهره جذاب، یک سخنور برجسته وپرشور درخشید ، آرمان های بزرگی برای مردمش دارد ولی هیچگاهی ازتبعیض نژادی و واژگون کردن ستم سرمایه سخنی بر زبان نراند٠
متاسفانه در اندیشه نویسندگان ما زمان در همان واپسین سده های " ورود سگ و سیاه پوست ممنوع" توقف نموده است ٠مردم امریکا، منظورم مردم است نه دولت، بیک سلسله آزادی های دموکراتیک وارزش های انسانی و خود باوری رسیده اند، دیگر خدایان سرمایه نمی توانند تن بردگان سیاه پوست سرزمین خود را زیر شلاق بگیرند، با آوردن آزادی و آرامش در جامعه خود، بردگی واستثمار را جهانی کرده اند٠ برده ی مکسیکویی و کارگر چینایی شلاق نمی خورد اما شیره ی جانش را بنام ارزش اضافی می ربایند، اما در کشور ما شلاق را بدست برده ئ خود، آقای کرزی داده اند تا تن مردمش را سیاه وکبود کند وهرآنچه میخواهد سر نوشت مردم راهمانگونه رقم زند ٠اما در امریکا بارک اوباما به تنهایی نمی تواند سرنوشت مردم را با آرمانهای خود رقم بزند، اینجا ٨ حکومت نیرومند دیگر وجود دارد که سرنوشت " بارک اوباما " را رقم میزنند مثل :
یک – پنتاگون که مرکز و مقر فرماندهی وزارت دفاع ایالات متحده آمریکا است دارای سه بخش است که هر بخش آن قدرت جداگانه است ٠قوای هوایی- قوای زمینی – قوای بحری
دو FBI ، CIA ، سنا ، کانگرس ، قدرت عالی قضایی، امنیت ملی National security، خزانه داری Treasury
وزارت مالی: حکومت سرمایه داران یا اولیگارشی مالی که از امتزاج سرمایه های با نکی و مالی پدید آمده است و با تراکم سرمایه در دست چند سرمایه دار محدود سیاست ها اقتصادی کشور را تعین می نمایند٠این منوپولیست ها با صدور سرمایه بکشور های دیگر انحصارات جهانی را در دست دارند، چون شرکت های نفتی، کمپنی های اسلحه سازی وطیاره سازی و کشتی سازی، شرکت های بیمه ، کمپنی های دوا سازی ، این غول های سرمایه سیاست های امریکا و جهان را تعین می نمایند وجنگ های منطقوی وتقسیم جهان را دامن میزنند٠
تحلیل گران ما می بایست ریشه های ستم را در سیستم حاکم جامعه خود نقد کنند وبا پیروزی اوباما نکبت شرف باختگی را درچهره فاشیتی رئیس جمهورکرزی نظاره کنند که چگونه با رفتن اربابش جورج بوش وشکست مک کین رنگ از رخش پریده وبا هذیان تب آلودی از معامله با برادران طالبش و آوردن ملاعمر حرف میزند، تا در آخرین روز های تاریخ جنایاتش این شلاق سیاه را که تحفه یی سیا است بدست تبار خون آشامش ملا عمر بدهد و آنگاه نه تنها تن شما را بلکه تن ظریف زن و دختر شما را نیز سیاه و کبودخواهد کرد، شما از بردگی در جامعه خود بنویسید ، بروید با مبارزه تان به پای صندوق های رأی و آزاده مردی را انتخاب کنید که تا زخم های شلاق کرزی بر تن تان التیام یابد و ااین شلاق میراثی را از دست تبار کرزی ها بگیرید و آزاد زندگی کنید٠
برای اوباما سرود فتح نخوانید، اوباما فرزند صادق جامعه امریکا است برای منافع کشورش کار میکند ، باز هم اگر پدرش سیاه و مادرش سپید و خودش دورگه باشد٠
شما در حافطه تاریخی تان داشته باشید که ابر قدرت هاهرگز کاری برای شما نخواهند کرد، جز خود شما٠
* (١)
ليديا ساد
شهرِ پرنستن، ايالت نيوجرسي
اوباما برنده ي آراي يهوديان
سه بر چهار يهوديان امريكا حال بر آنند كه براي اوباما رأی بدهند.
يهوديان راي دهنده، در تمام امريكا، به طور فزاينده احساس راحتي به راي دادن به اوباما دارند.
اينروز ها آنها در حدود سه بر چهار، يعني 74% به مقابل 22%، به طرفداري اوباما اند به مقابل جان مك كين.
They now favor Obama over John McCain by more than 3 to 1, 74% to 22%
This is based on monthly averages of Gallup Poll Daily tracking results, including interviews with more than 500 Jewish registered voters each month.
فریاد مردمم از زیر چکمه های خونین فاشیسم به گوش می رسد، چه کشته شویم، چه خاموش و ننگین بمیریم و چه چون طاهر بدخشی، مجید کلکانی ولطیف پدرام بجرم آزاداندیشی وروشنگری تیر باران شویم، در تیره روزی، افغان نازی برفراز قتلگاه هویت ما صلیب شکسته هیتلررا خواهد کوبید٠
صدای ضربان قلب آزاد مردی را می شنوم، که فاشیسم برای بریدن سرش دوصد هزار دالر جایزه گذاشته است تا زبان سرخ وسرسبزش را بدار آرزوهای احدی ها بیاویزند، صدای ضربان قلب یک ملت را می شنوم٠
قلب من با تمام مردان و زنانی می تپد که در همه این روزها هراس فروریختن آوار استبداد را بر سرشان با تمام وجود خویش باور کرده اند، گوش من همراه با میلیونها گوش در سرزمینم صدای هتلر رااز شیپورافغان ملتی ها می شنود٠ چشم من همراه با میلیونها چشم نگران، نکبت شرف باختگی را در چهره فاشیستی رئیس جمهور نظاره میکند٠ نسل کشی وبوی عفونت ریا و دروغ را از هزاران کیلومتر دورتر با تمام وجود بوئیده ام و پشتم از سنگینی فاجعه میلرزد٠ احدی و کرزی تنها یک نام نیست، اینها نشانه یی جنایت اند، اینها نشانه اهانت به انسانیت اند٠
از دور دستهای غربت به سرزمینم نگاه میکنم و خود را یکی از تمام آنان می بینم که چشم های نگران شان را به صفحه نمایش یکی از دشوار ترین لحظه های تاریخ کشور دوخته اند٠ خویشتن را واژه میسازم و با تمام واژه هایم تا آخرین لحظه های زندگی ام می نویسم، برای جنگیدن با سرنوشتی که ممکن است صفحه امروز کتاب تاریخ مان را به سیاه ترین صفحه تاریخ کشور مبدل کنند٠ من، یکی از هزاران تن استم که می خواهند وجودشان را واژه کنند و واژه گان شانرا به پیشانی کرزی شلیک کنند، به پیشانی مردی که سیاه برسرش کلاه گذاشته و خون جوانان ما در شیار های کلاه اش جریان دارد، واژه هایم را به پیشانی مردی هدف میگیرم که در زیر ردای سرخ و سبزش مار ستم ملی خفته است و سرنوشت ملت سترگی را به سیاهی وجدانش رقم میزند و مسوول اینهمه فجایع فاشیستی وخفه کردن آزاداندیشان در کشور است٠
فاشیسم چهره کریهی ووحشتناک دارد، بویژه وقتی اگر این کراهت با شگرد های صیهونستی، جعل تاریخ ، سلاح وپول افیون درآمیخته باشد، گاه چنان خطرناک و خون آشام می شود، که مقاومت در برابر آن فقط از ذهن آگاه و چشم بیداروهشیاری یک ملت برمی آید٠ دیدن چهره کریه کرزی کفاره گناه پراگندگی و بی سیاستی وخوشباوری های ماست، چهره اش همه نشانه های رهبران فاشیستی دنیا را دارد، چهره ای چون هتلر و پالپوت، کلماتش که بوی جنوساید دارد چون گلوله سربی سوی مردم ما پرتاب می شود٠
در عجب نباشید اگر بدانید که جنبش خمرهای سرخ در کامبوج حاصل فقر و فلاکت کامبوجی های فقیر بود در مقابل خارجیان و ثروتمندان٠ جوانان پانزده ساله تفنگ هایی را که هم قدشان بود به دست گرفتند و به مردان شرف باخته شلیک کردند٠ آنان مردانی ازتبار افغان نازی ها بودند که انقلاب می خواستند، انقلابی برای گرسنگی، آنان انقلاب کردند و پس از چند سال که از انقلاب گذشت حاصل انقلاب شان نمایشگاهی از صدها هزار جمجمه قربانیان بود٠ در عجب نمانید اگر بدانید که هیتلر هزاران انسان را در آشویتس و هالوکاست از بین برد ادعای ملت واحد جرمن و" وحدت ملی" نداشت، در عجب نمانید اگر بدانید که ملاعمر، که وحشت تباری و زشت خویی اش طاقت دوربین را هم نداشت با طالبانش به ا حدی و دارودسته اش بی شباهت نبودند، طالبان برای مبارزه با فساد و ناامنی و فقر رهبری جنبش را در دست گرفتند و آنگاه که قدرت یافتند، میدان های شهر را برای بریدن سر و دست گرسنگان رنگی از خون و خاکستر زدند وشلاق شریعت اسلامی شان روح و تن ظریف زنان را سیاه و کبود کرد، وچنان کردند که مردم با هلهله از حمله خارجی حمایت کردند٠ قهرمانان جنبش های فاشیستی همواره در منجلاب فقر وفساد، به یکباره نیرویی عظیم می شوند و در کنار چکمه پوشان اجنبی همه چیز را ویران می کنند٠ این یک خطر جدی است٠ کرزی یکی از هزاران آدمی است که می تواند قهرمان جنبش وحدت ملی فاشیستی شود٠
فاشیسم اگر چه از راه توسعه بی قانونی و به سوی رفتار فراقانونی به نفع وحدت ملی آغاز می شود، اما بزودی بدلیل ساختار نظامی اش می تواند تبدیل به حکومتی منظم از نظامیان و شبه نظامیان شود، با این تفاوت که شبه نظامیان و نظامیان اجنبی خود به موازات جنبش فاشیستی حرکت می کنند٠ جنبش فاشیستی وقتی قدرت یافت همه را خفه می کند، هر مخالفی را نابود می کند و بر اساس تمایلات رهبران فاشیست همه چیز را تا سرحد نابودی پیش می برند، نابودی شخصیت های ملی و آزاداندیشان ، نابودی جنبش های ملی ومردمی و نابودی هویت فرهنگی وتباری ملیت های تحت ستم را٠
من احساس ترس میکنم، دیو فاشیسم افغان نازی از خواب بیدار شده است و زبانه می کشد٠ زنده است و مرگ می خواهد٠ زنده است و مرگ و قدرت و سیاهی می خواهد٠ فاشیست ها وقتی بیایند به هیچ چیز رحم نمی کنند، تهی دستان با فرومایگان پیوند می خورند و بازیچه دست نظامیان می شوند و به اسم مبارزه با تروریسم تمام زندگی و آزادی های فردی را از مردم می گیرند٠از این باید ترسید٠ چرا که فاشیست ها در آستانه قدرت با زورمندان و اهل تزویر کنار آمده اند و دشمن شان ملت شان می شود٠ آنگاه هرکه مانند آنان نباشد نابودش می کنند٠
جامعه استبداد زده، جامعه فقر زده و فساد زده همواره آماده پذیرش جنبش فاشیستی است و فاشیسم وقتی قدرت می یابد که فقر وفساد توسعه پیدا کند، قبل از آنکه آوار های فاشیسم بر سرهمه ما فروریزد به پا خیزیم واز فرزند برومند خلقهای محروم کشور داکترعبدالطیف پدرام، ازاین یگانه انقلابی پرشورو دلاور دفاع کنیم، با خون خویش، با قلم خویش، با تظاهرات وتماسها با نهاد های حقوقی وآزادی بیان، با پارلمان اروپا وجهان آزاد این درد مشترک را فریاد کنیم ٠
افغان نازی سخت در کمین نشسته است وفردا تیغه فاشیسم گلوی من وشما را خواهد درید، منکه هنوز چیزی در مورد شاه امان الله نه نگاشته ام، در پورتال جرمن آنلاین مطلبی بنام صادقیار درمورد من نگاشته بودند زیرعنوان " ثریا بهاء باید محکمه شود" که روز بعد مطلب مزخرف از سایت جرمن آنلاین ناپدید شد و من کاپی آنرا دارم٠ دراکولای خون آشامی که مرا بمحکمه می طلبد برایش میگویم:
آقایان فاشیست ها !
شما در محکمه فاشیستی تان نسبت نزدیکی پدرم با شاه امان الله مرا محکوم به اعدام میکنید و گردنم رازیرتیغ گیوتین می برید، آنگاه من خونم را بمردم گرسنه و پا برهنه ام اهداء خواهم کرد٠
ما من شما را با واژه هایم بمحکمه وجدان تان فرامیخوانم که :
پدرم دردوران شاه امان الله که تحصیلات عالی ازانگلستان داشت چون دیگر فرنگ زدگان فراک نپوشید و چوب تعلیمی درانگشت نفشرد بلکه در صف فشرده مشروطه خواهان پیوست و شب ها و روز هایش را دردامن روشنفکری و روشنگری سپری نمود، نویسنده مقاله" پاسبان بیدار خواب" بود که ارتجاع مذهبی را سخت به هیاهوبرانگیخت ومدت نوماه دروازه سازمان نشراتی جریده انیس را بستند٠
پدرم که نویسنده توانا و وکیل شهر کابل درشورای ملی بود بعد بعنوان سفیرکبیر در ایران تعین گردید، درآن روزها نورالمشایخ و شیخ المشایخ یعنی مجددی و گیلانی عکس های ملکه ثریا را با لباس دیکولته بین قبایل وحشی تقسیم نمودند و توده های بیسواد را برانگیختند که شاه کفر و لاتی شده است وهمین نیانداردال های ماقبل تاریخ که زمان آنجا توقف کرده است، امروز با قیافه وحشتناک و ریش های حنا زده نا آگاهانه بوسیله احدی داماد پیر گیلانی علیه روشنفکر مبارز لطیف پدرام تحریک شده اند وازشاه امان الله پیراهن حضرت عثمان ساخته اند، آن زمان همین مردم بیسواد ریشو بوسیله پیر گیلانی خسراحدی برای براندازی شاه امان الله تحریک شده بودند و شاه امان الله را وادار به فرار نمودند٠
بیائید تاریخ را باز نگری کینم
شاه امان الله باتمام خوبی هایش در یک محبث علمی خصلت های ژنتیکی و تباری خود را به اثبات رسانید، شاه ها که از خون ملت خود اشرافیت درباری وتجمل خیره کننده دارند درروز مصیبت هرگز کنار مردم مظلوم خود نمی ایستند وقربانی نمیدهند و پا بفرار میگذارند، حتی داکتر نجیب چنین کرد، شاه امان الله نیز مبرا از ویژه گی های تباری اش بوده نمی تواند، با آنکه شانس قوی پیروزی داشت، اما مردم بیچاره را درآتش رها کرد وخود پا بفرار گذاشت، اگر در پهلوی مردم خود می ایستاد، نه نادر بر نوشت مردم حاکم می شد و نه خانواده چرخی به قربانگاه نادر میرفت و نه تمام مشروطه خواهان ونویسندگان مبارز وانقلابی راهی زندان ها و چوبه های دار می شدند که مسوولیت انقراض نسل مشروطیت بدوش فرار شاه امان الله است، اگر درپهلوی مردمش کشته می شد آنگاه واقعا" قهرمان ملی بود وقهرمان ملی با مردمش میمرد
قهرمان ملی سعدالدین بهاء، میر غلام محمد غبار، ابراهیم صفا، سرورجویا، محمد مهدی چنداولی، پسران منشی نذیر، فیض محمد بروت ساز، سید اکرم ، برات علی تاج، محمد ولی خان دروازی،محی الدین آرتی و دیگرآزادگان کابل بودند که بپای اعدامها و زندانهای قرون وسطایی خانواده نادر شاه رفتند، وامان الله در اروپا عیش میکرد، پدرم قهرمان بود که هژده سال در پشت میله های سیاه زندان سلطنتی تیل داغ و شکنجه شد، هرگز هم آرمان و عقاید سیاسی اش را نفروخت ، حال بگوئید کی قهرمان بود؟ ومن میگویم قهرمان با مردمش میمرد قهرمان چون لطیف پدرام علیه ستم ملی ، علیه فاشیسم می ایستد تا برای آوردن سرش جایزه تعین شود٠
در افغانستان فقط یک راه آرامش برای فردای ما وجود دارد دقت کنید، منظورم امروز است. امروزی که می گویم امروز مجازی و تمثیلی نیست، منظورم امروز، ما می توانیم جنبش فاشیستی را همین حالا خفه کنیم، می توانیم با رأی مان فاشیست ها را سرجای شان بنشانیم. و پس از پیروزی در انتخابات میان بد و وحشتناک به فردایی فکر کنیم که این جنبش فاشیستی همچنان یک خطر خواهد بود٠
فردا مهم ترین روز تاریخ سرنوشت ماست٠ پیش از اینکه چنین نکبتی بر سرنوشت مان سایه افگند پای صندوق های رأی برویم وهر که را می شناسیم مجبور کنیم که برای زنده ماندن و تحقیر نشدن به یک آزاده مرد رای دهد واین لکه ننگ را از پیشانی ملت مان پاک کنیم٠ وجود کرزی ومافیای مواد مخدر دیگری به عنوان رئیس جمهور کشور توهین به تاریخ، شرف، حیثیت و فرهنگ ما است٠ با صدای مشترک ما با رأی مان فاشیست ها را سرجای شان بنشانیم ورنه بگفته شاملو" اینها برای کشتن چراغ آمده اند"٠
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت می دارم دلت را می بویند... روزگار غریبی ست نازنین و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد در این بن بست کج و پیچ سرما آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبی ست نازنین آن که بر در می کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است نور را در پستوی خانه نهان باید کرد آنک قصابانند بر گذر گاه مستقر با کنده و ساطوری خون آلود روزگار غریبی ست نازنین و تبسم را بر لبها جراحی می کنند و ترانه را بر دهان شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد کباب قناری بر آتش سوسن و یاس روزگار غریبی ست نازنین ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته ست خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد احمد شاملو
+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 و ساعت
15:38 |
نویسنده : ثریا بهاء
٠٠٠ وفردا گل افیون نچینیم
۰
۰٠۰۰۰۰۰
در سر زمین کهگل افیون با خون انسانش آبیاری می شود وآنسوی مرزش ثروت می اندوزد، بزرگترین تراژیدی قرن بیست یکم را پدید آورده است ٠
دو ماه قبلاین تراژیدی را بگونه یی نوشتم تا نسل های فردای کشورما سده هاگل افیون نچیند، تا دیگر مادر قربانیشده جسد خونین فرزند گرسنه اش را به بر نکشد، تا دیگر بخاطر یک وجب خاک از دست رفته آنطرف مرز، مردم وخاک دست داشته اینطرف مرز رابه آتش و خون نکشند٠هنوز نمیدانستم که نوشته را بکجاها و کدامین شخص وسرزمینی بفرستم- برای خدای کهکشانها و یا برای خدایان نفت و مافیای مواد مخدرسیاره ی ما،برای دیوانگان جنگ ویا برای سناریو نویسان نقشه های جدید جغرافیا وتاریخ ما ویا برای کرزی این دلقک چپن پوش، بوش که با درونمایه یی طالبی بر مسند تبارگرایی تکیه زده استویا هیچ٠٠٠
شبی این نوشته نافرجام را روی وبلاگم گذاشتم شب دیگری دیدم نوشته من در تمام رسانه های انترنتی بنامداکتر نورالحق نسیمی ( حقوقدان وتحلیل گر سیاسی!؟ )عنوانی" جلالتمأب سرمنشیملل متحد بان کی مون ! "به نشر رسیده است ٠
با شگفتی دریافتم که جناب داکتربا همه القاب پر طمطراق، چگونه نوشته مرا بنام خود و از آن خود کرده است ؟چرا این حقوقدان، حقوق دیگران را می بلعد؟چگونه این تحلیل گر سیاسی ویژه گی سبک وادبیات و تحلیل دیگران را از آن خود میکند ؟
آقای گویا " رئیس سازمان شخصی افغانستان وآسیا !؟ " در دکان تاجیکیزم که باز کرده اندفقط متاع خود "رنگ میفروشند٠"
برمیگردم بگفته اوریانا فلاچی که" زندگی ، جنگ و دیگر هیچ٠٠٠ "
نوشته را بادیدگاه خودم باز نگری وبازنویسی کرده ومتن را گسترش دادم و آنرا برای کانگرسو سنایامریکا آنجا که سرنوشت مردمما را رقم میزنند فرستادموهمچنان برای اعضای شورای ملی که سرنوشت ملت
ما را به سخریه گرفته اند و" به زمزمه خواب آلود خدای را تسبیح میگویند " و دیگر هیچ٠٠٠
متن زیر را مرور کنید تا دریابید که دیدگاه و پیشنهادات من متفاوت از آقای داکتراست ٠
٠٠
نویسنده:ثریا بهاء
٠
٠
جلالتمآبان اعضای کانگرس وسنای امریکا
٠
٠
و شورای ملی افغانستان !
٠
٠
عمیق ترین احترامات ملت در حالت احتضارافغانستان را بپذیرید٠ مردمی که بیشتر ازسه دهه در میان فقر وبدبختی وآتش وخون دست وپا میزند، مردمی که چند ملیون کشته و آواره داده و نسل های فردایش نیز فرزندان دوران جنگ، خشونت و فقر خواهند بود، در سرزمین که گل افیون با خون انسانش آبیاری می شود ولانه یتروریست های جهان شده است٠آیا ابعاد اینفاجعه عظیم ، بشریت مترقی را متأثر نخواهد کرد؟
جلالتمآبان ! بعد فاجعه افغانستان گسترده تر ازآنچه است که دست اندرکاران سیاست هاو رسانه های گروهی انعکاس میدهند، در کشوری که کمیسیونهای حقوق بشر، کمیسیون حمایه طفل ومادر وکمیسیون خلع سلاح سازمان ملل حضور وصلاحیتندارد،درزمین که مافیای مواد مخدر حکومت میکند، در سرزمین که با تمام داشتن منابع سرشار طبیعی مردمش در فقر اقتصادی دست وپا میزند وبیسوادی وفقر بستر مناسبی برای رشد بنیادگرایی اسلامی و تروریسم شده است، در کشور که تاریخش جعل و تاراج شده و در کشور که تبارگرایی نژاد پرستانه و شوونیسم قبایل عصر حجر بر سرنوشت اکثریت مردمبیداد میکند، چگونه میتوان به دموکراسی و صلح وآرامش دست یافت ؟ چگونه متیوان لانه ی تروریسم و مافیای مواد مخدر را منهدم کرد؟
تروریسم درمتن سیستم حاکم ما، تروریسم درمناسبات اقتصادی و ساختار اجتماعی قبایلبدوی دو طرف مرز وتروریسمدرمدارس اسلامی پاکستان نهادینه شده است ٠ افغانستان کشوری است پر از تضاد های قومی ، ملیتی و مذهبی، آنچه تضاد را دربین کشور ما آشتی نا پذیر می نماید تضاد بین مردمان قبایلی ( پشتون تبار )که با مناسبات بدوی و خشونت بار " جنگ ، خون و انتقام " زیست می نمایندومردمان شهری که قرنها قبل مناسبات قبیلوی را ترک گفته واز یک فرهنگ پیشرفته شهری برخور داراند،قبایلی ها قوانین خشن پشتنوالی را با معیار های دو هزار سال قبل بشکل سنتی آن حفظ داشته اند، دراصطکاک و تضاد با سیستم شهری و قوانین مدنیقرارگرفتهکه با ناگزیری بشکل تکه پاره های موزائیک در یک ساحه جغرافیایی پهلوی هم افتاده اند، اینتناقصات وتضاد های عمیق بنیادی وفرهنگیبرمیگردد به سالهای که هویت مشترک خراسانی را از دست دادیم، در آن سده ها همه مردم با هویت مشترک خراسانی زندگی صلح آمیزی داشتند، نخست الفنستنن بعدلارداوکلند انگلیس اسم یک قبیله کوچک را که در جنوب شرق کشور بنام افغان بود، بجای اسم خراسان برگزیدند و هویت تباری چند هزارسالهملیت های تاجیک، اوزبیک(ترک)، هزاره ،نورستانی، پشه یی و دیگران را بیرحمانه مسخ و همه را بنام یک قوم خاص " افغان" نامیدند و نام کشور را افغانستان گذاشتند ، آثار، فرهنگ وتمدن اقوام دیگر را از بین بردند که این معتقدات دگماتیکى در باور انسان قبیله نشین متحجر گردید، چون ٢۵٠ سال حکومت هایقبایلی با خشونت و ستم بر ملیت های دیگر حکومت کرده اند حتی در قرن ٢١ هم بهیچوجه حاضر به قبول یک سیستم دموکراتیک ملی ومدنینیستند٠
طالبان که بر خاسته از قبایل دو طرف مرز اند با اندیشه مشترک پشتونوالی ( قوانین خاص پشتون ها )وریشه های تباری و خونی و معتقدات دگماتیکی افغانستان را به مرکز مواد مخدر و تروریسم مبدل نموده اند وحتی منطقه و جهان را تهدید می نمایند٠
سوال مطرح می شود که چرا با موجودیت قوای ناتوومصرف ملیارد ها دالر هرروز بعد فاجعه افغانستان عمیق تروگسترده تر می شود؟
چونکه درابعاد خارجی فاجعه، ابر قدرت امریکا و انگلیس درمنطقه دچار تناقض منافع و مواضع استراتیژیک خودشده اند ویا برای نقشه جدید منطقهتنش ها را گسترش میدهند و بعوض اندیشیدن به سرنوشت ملت گرسنه و پا برهنه ما به حفظ حکومت های غیر ملی،قبیلوی و دست نشانده خود می پردازند٠ اما در ابعاد داخلی فاجعه ، برتری نژادی وحفظ حاکمیت قبایل در اندیشه تحصیل یافتگانپشتون تبارما به شیوه فاشیستی آننفود داشته واکثریت عظیم رهبری دولت افغانستان را تشکیل میدهندکه با تماس های دپلوماتیک و راپور های نادرست جهان و ناتو را نیز درگمراهی و بن بست قرار داده اند وحتی بدون آمار سرشماری ادعای دروغین اکثریت دارند و ملیت های دیگر را از حق تعین سرنوشت محروم کرده اند٠
درین سالها ملیت های تحت ستم بحران هویت را دریافته اند ونفی هویت خود را از جانب ملیت وحکومت حاکم قبیلوی دیگر نمی پذیرند و برای رفع ستم ملی ورفع تبعیض، فدرالیزم را بعنوان یک الترناتیو سیاسیبرای آینده افغانستان مطرح کرده اند، تا همزیستی مسالمت آمیز را در افغانستان تجربه کنند اما ملیت حاکم با تحریف از فدرالیزم تابوی تجزیه طلبی ساخته اند، درحالیکه دولت تک ملیتی خود عامل تجزیه افغانستان شده می تواند نه خواست بر حق و مشروع مردم ٠ مردم شمال کشور میخواهند تا در مبارزه علیه تروریسم طالبانی قدرت دفاع خودی داشته ومسوولیت حفظولایت خود را خود بدوش گیرند زیرا بدولت آقای کرزی که در درون آن دولت دیگری بنام (طالبان) نهفته است اعتماد نداشته واین دولت قبیلوی خواهان رشد وشگوفایی اقتصادی و فرهنگی ملیت های تحت ستم نیستند وتاکنون میلیاردها ها دالر جهان را اختلاس وصرف برنامه های شوونیستی وپشتونیزه کردن افغانستان کرده اند، فرهنگ و زبان مردمان غیر پشتون را که با هویت انسانی شان پیوند نا گسستنی دارد بیرحمانه مورد تهاجم قرارداده اند، بویژه زبان پرغنای فارسی را کهزبان مشترک تمام ملیت ها واقوام کشور است ٠بحران هویت، تهاجم فرهنگی، تهاجم کوچیان آنطرف مرزطبق برنامه های شوونیستی قدرت حاکم، تهاجم طالبان با برنامه های دقیقا" سنجش شده پاکستان و اشتباهات ناتو در کشورتضادهای عمیق و تنش های خونینی را بار آورده است ٠
به اعتقاد من نکاتی چند راجهت فروکش کردن بخشی ازتنش های داخل کشور پیشنهاد می نمایم ٠
١-: خط دیورند که عاملدشمنی تاریخی و تنش های خونین بین دوکشور افغانستان و پاکستان شده استباید هرچه زودتر این معضله را بشیوه عادلانه حل وفصل و ریشه کن کرد، قبایل اینطرف مرزبا داشتنپیوند های تباری و نیاز های اقتصادی وفروش جنگلات و مواد مخدر به آنطرف مرز محتاج اند، اما پشتونهای آنطرف مرز پاکستانکه بیشتر از یک قرن آنجا زندگی کرده اند هویت وتابعیت پاکستانی دارند، علاقه مندی جدی به اینطرف مرز ندارند، زیرا آنجا از امکانات اقتصادی بهتری بر خورداراند، آنجا خط آهن دارند ، آنجا به بحر راه دارند، امکانات بهداشتی و تحصیلی دارند، زبان اردو را کهزبان مشترک همه مردم پاکستان است میدانند و با مردم بلوچستان، سند و پنجاب نیز پیوند های مشترک دارند، آنها هرگزتمایلی برای برگشتبکشور فقیر افغانستان نداشته و ندارند ورنه طی یک سده می تو انستند با جبنش ها و قیام های مردمی و ریفرندومباین سوی مرز باز گردند ، این تنها حکومت های قبیلوی افغانستان بوده است که بادهل و سرنای " دا پشتونستان زمونژ " شیره جان مردم فقیر افغانستان را در جیب خان های دو سره قبایل آنطرف مرز ریخته اند و خان های قبایلبیرحمانه این ملت گرسنه و پا برهنهرا چون گاو شیری دوشیده اند ٠ سه دهه است که سه ملیونافغان مهاجر در ایران و پنچ ملیون افغان مهاجر آواره درپاکستان داریم دولتقبیلوی افغانستان قادر به برگشت ونگهداری مردم کشور خود نیستند، چه رسد بهپشتونهای ثروتمند آنطرف مرز٠دیگر نباید بخاطر یک وجب خاک از دست رفته آنطرف مرز، مردم و خاک دست داشته اینطرف مرز رابه آتش و خون کشید٠
٢-: چون افغانستان یک کشور کثیرالملیت است، هرملیت هویت زبانی، فرهنگی واتنیکیخودرا دارد بنا" سیستم فدرالیسم حق تعین سرنوشت، اعاده حقوق شهروندان، راه حل تضاد ها وتنش های ملیتی و فرهنگی را دربر خواهد داشت که با چالش ها و رقابتهای سالم به رشد و شگوفایی اقتصادی، سیاسی و فرهنگی سبقت جویند٠ فدرالیسم خواست تمام ملیت های غیر پشتون است تا دامنه حکومت های تک قومی و ستم ملی برچیده شود٠تحت سیستم فدرالیملیت های با فرهنگ افغانستان نیز می توانند در رهبری کشور و دولت برمبنای دانش و اهلیت خود سهم داشته باشند، ادامه حکومت تک قومی نه تنها خلاف ارزش های دموکراسیو نقض حقوق بشر میباشد بلکهمسوولیت و حیثیت کشور های امضا کننده کنوینسیون ژینو را نیز زیر سوالبرد٠
واقعیت های موجود بیانگر آنست که افغانستان نیازمندتغیرات ریشه یی بوده تا مسایل و مشکلات مزمن گذشته ، از جمله ستم ملی رفع گردد وکشور از خطر تنش های خون بار و تجزیه رهایی یابد٠فدرالسیم در شرایط جاری یگانه راه نجات کشور از خطر تجزیه است ، یعنی آن چیزیکه مخالفان این سیستم علیه آن وانمود میکنند٠ جا دارد که مردم افغانستان طعم آزادی و رهایی ، برابری و دموکراسی و همزیستی مسالمت آمیز را در افغانستان فدرال تجربه کنند٠
به امید روزی که تبار گرایی نژاد پرستانه و مرز های بندی های سیاسی و ایدولوژیک و ساختن تاریخ و جغرافیا از سیاره ما را رخت بر بندد، به امید آنکه مافیایمواد مخدر و تروریسم جهان را تهدید نکند و به امید روزی که برای شیره ی سیاه نفت، خون سرخ انسان نریزد و دیگرتابوتسربازان جوان برای خانواده های شان فرستاده نشود ودر سیاره ی ما بجای گل افیون -گل آزادی، صلح و دوستی بروید٠
بااحترام
ثریا بهاء ،نویسنده فمینیست و فعال سیاسی در امریکا
ثریا بهاء
نگرشی برمغالطات فرهنگ شوونیستی
آنگاهی که آذرخشی برپیکره زشت تابو های شوونیستی فرومی غلتد، وچه برق آسا شیار های شکننده یی در پیکرگلین تابوهانقش می بندد، ناگه طلسم شوم جادوگران قبیله که سازندگان واقعی این تابوهای دهشتناک بوده اند، شکسته و باطل می شود، ساحران قبیله سرسام گرفته بعوض نوش دارو برای تن زخم خورده شان به شوکران دست می اندازند، پای منطق و استدلال شان می لنگد وبا لجام گسیختگی با مغالطات، فحش ودشنام،ركيك و مبتذل، افترا آميز و تهديد آميزو برچسپ زدن به" تابو شکن"حمله ور می شوند و با این فرهنگ مبتذل و بدوی خویش، خود جام شوکران سرمی کشند٠ ومن تابو شکن بی باک و بی هراس، با تعهد وصداقتبراهوهدفی میروم که برگشت ناپذیراست، با سلاح معقولیت، منطق و استدالالبجنگ پلیدی ها، حسادت ها، دسایس و توطئه های شوونیست ها و شبه شوونیست ها ی که آب در آسیاب پدر خوانده های فاشیست خود میریزند، ره می سپارم٠
اینبار هم برچسپ های دیگری را برای بحث مغالطات فرهنگ شوونیستی با دل و جان خریدارم ٠
بحث مغالطات، بحثی بسیار بسیار مهم وجالبی می باشد که ستم پذیری مردمان ما از همین تابوسازی ها و مغالطات سودجویان و فرصت طلبان ناشی می شودکه بدین وسیله ستمگران توانسته اند تا به اهداف شوونیستی خوداز طریق یک شسشوی مغزی همگانی وسیستماتیک دست یابند، تاریخ، فرهنگ وتمام ارزش های هویتی ما را متلاشی و فرهنگ مغالطه را در جامعه حاکم نمایند، که در واقع با ایجاد مکتب " اصالت مغالطات" وگریزازفهم واقعیت ومسوولیت خویشتن درجهان وگریزازسرنوشت خویشتن وتبرئه اعمال خویشتن می باشند٠ اساس گذاران این مکتب جز توجیه تبهکاری های خود مقصودی ندارند٠
منظور از " زبان مغالطه آميز"، نشان دادن رفتار خلاف زبانی معقول است٠ تا بفهميم رفتار زبانی معقول چيست و رفتار زبانی مان را باهنر استدلال همراه با منطق نمادین، معقولیت بخشیم٠ پس زبان مغالطه آميزیعنی زبان غیر معمول٠
دراين مغالطات اساسا" يك استدلال حقيقي اتفاق نمی افتد، بلكه معمولا به طورعمدی از برچسب زدن، حيله و ترفند به جای استدلال کارگرفته می شود خلاصه به نوعي مستقيما به رفتار فكری و گفتاری دخيل در استدلال بر ميگردند٠٠٠ و عواملی خارج از ذات استدلال وجود دارند ٠ مغالطه در سادهترین تعریف، لغزش فکر و نتیجهی ناصواب گرفتن از مقدمات استدلال است، و برخی نیز آن را تلاش عمدی در جهت به خطا انداختن مخاطبان تعریف کردهاند٠ به هر صورت میتوان مغالطه را خطای در استدلال و به خطا انداختن مخاطب نیز تعریف کرد٠ اکنون به نظر میرسد مطالب مطرح شده در این گفتمان حاوی چندین مغالطه است که به چند نمونه از آن می پردازم ۰ ٠
مغالطه ی شخص ستیزی( (Ad Hominem)
در این جا می توان از مغالطه توهین که مغالطه حمله شخصی با واژه ها و عبارات" شخص ستیزی "است نام برد کهمغالطه دشنام یا حمله شخصی شنا خته شده است٠ درین مغالطه میتوان گفت شخصی، بجای حمله به استدلال یک شخص، به شخصیت اواعتراض میشود و با پر رنگ کردن یک نکته که قابل اعتراض است یا نیست ، تلاش که استدلال آن شخص و ادعایش به حاشیه رانده شود ٠
اینکه این حمله به چه ویژگی یک شخص انجام میگیرد، موضوعی است که در نمونه های مختلف این مغالطه متفاوت هستند، برای نمونه این ویژگی " شخص مورد نظرشوهرش را طلاق کرده است ، برادر شوهر طلاق شده اش کمونیست بوده است و چون شخصی بنام کریم بهاء در خاد کار میکرد، حتما" برادر وی است !" معمولاًً این مغلطه دو مرحله دارد. نخست حمله ای علیه شخصی که ادعا یا استدلال را ارائه داده است (در مورد شخصیت او، شرایط او، یا کردار او) انجام میگیرد. دوم این حمله به عنوان مدرک یا استدلالی علیه استدلال یا ادعای آن شخص مورد حمله، استفاده میشود٠
دلیل اینکه یک حمله شخصی (نوعی) مغلطه است این است که، شخصیت، دانش، شرایط یا کردار یک شخص (در بیشتر موارد) هیچ تاثیری روی درستی یا نادرستی ادعای او (یا کیفیت استدلال او) ندارند و برای بررسی درستی یک ادعا باید از معیارهای منطقی سود جست نه معیارهای ارزشگذاری اخلاقی پیرامون شخصیت کسی که نظرش را مطرح کرده است، طور مثال نقدی نوشتم که افاغنه بازماندهده قبیله گمشده یهودی است ویا استدلالی در مورد تابو سازی های شوونیستی ارائه دادم ، اما پورتالی های فخیم بعوض استدلال برای رد ادعای من با حالت هستریک به مغالطه دشنام های رکیک و اتهاماتدست انداختنند که بیانگر سطح دانش و فرهنگ شان است٠
چگونه با این مغالطه روبرو شویم؟
حمله شخصی در شخصیت بسیاری از افراد بعنوان استدلالی معتبر در مخالفت با ایده ها و انتقادات حک شده است و از رایج ترین شیوه های "استدلال" کردن در میان عوام و لمپنها است و برخی از افراد در حمله شخصی تبحر دارند و به این خیلی افتخار میکنند که میتوانند با حملات شخصی، طرف مقابل را “ساکت” کنند، یا آنقدر اطلاعات !؟راجع به شخصیت کسی دارند که با کوبیدن او میتوانند تمام توجه را از استدلالها و باورهای او بسوی گویا شخصیت منفی او منحرف کنند٠ هنگامی که با یک حمله شخصی روبرو میشویم میتوانیم از شخصیت خود دفاع کنیم و نشان دهیم که آنچه پیرامون شخصیت ما قابل اعتراض پنداشته شده دروغیین بوده و واقعیت ندارد و قابل اعتراض نیست و ناشی از جنون طرف است. یا اینکه شیوه ای مشابه را پیش گیریم و ما نیز به شخص مقابل حمله کنیم. اما هیچیک از این دو شیوه، روش من نیست زیرا این دو مناظره را از مسیر خود خارج میکند و بجای پرداختن به استدلالها و نقد، رد یا پذیرش آنها ما را به مسائل بی ارتباط مشغول میکند و تفاهم و یا شناختی ایجاد نمیکند٠بلکه انسان را از هدف اصلی دور و مصرف هذیان گویی می نماید و بسیاریکه از استدلال طرف درهراس اند، آگاهانه میخواهند طرف را از هدف اصلیمنحرف ودر سطح فرهنگی خود نزولش دهند٠
بهترین راه برای مقابله با این مغالطه آن است که از شخص مقابل بپرسیم " پس استدلال من چه شد؟ چرا به استدلال من پاسخ ندادی؟،" این پرسش ممکن است وی را به مسیر اصلی مناظره بازگرداند. اگر این کارگر نیفتاد بهتر است برای وی توضیح دهیم که اگر مسئله ای قابل اعتراض نیز در شخصیت ما وجود داشته باشد این مسأله بی ارتباط به استدلال ما است و همه آدمها حتی بدترین آنها نیز میتوانند گاهی افکار درستی داشته باشند، پس وقتی با یک فکر و ادعا یا استدلال روبرو میشویم بهتر است بجای نقد گوینده، نویسنده یا اندیشمند، گفتار، نوشته یا اندیشه او را نقد کنیم٠ بعنوان آخرین تلاش برای بازگرداندن مناظره به مسیری درست میتوان به وی گفت که “من برای شنیدن قضاوتهای شما راجع به شخصیتم پیش شما نیامده ام، اینکه شما در مورد شخصیت من چه قضاوتی میکنید برای من اهمیتی ندارد، من برای شما استدلال کردم و شما یا باید استدلال من را قبول کنید یا نشان دهید که غلط است ۰
البته روشن است که معرفی کردن این مغلطه به طرف مقابل و آوردن مثال برای مردم بیش از هر چیز میتواند به تشخیص و شناسایی فرهنگ بیمارومبتذل شوونیست های افغان نازیکمک کند٠
مغالطه دیگر شخصیت بخشیدن به امری که شخصیت ندارد٠personification
همین كار را گاهی با تاریخ كرده اند. گویی تاریخ شخصیتی است كه روانه است و حوادث می آفریند و از راهی می رود یا از جاده ای منحرف می شود مثلا" چاچا معروفی می نویسند" حکم محکمه تاریخ است ویا تاریخ بی پروا است ، تاریخ بی رحم است " چاچا تاریخ را با محمد گل مومند ویا نادرشاه و هاشم جلاد عوضی گرفته است ، در حالیکه تاریخ را همین انسان های جنایتکار و یا انسانهای بزرگ می سازند و سازندگان واقعی تاریخ همین انسان ها استند٠
مغالطه بعدی مغالطه ی عوام فریبی:است که در آن گوینده سعی میکند با تحریک و تهییج افکار عمومی و بدون اقامه ی دلیل و برهان و با توسل به جو حاکم نتیجه مطلوب خود را بدست آورد٠ با توجه به فرهنگ و سنت خاص ما و ارتباطات و پیوندهای عمیق میان مادر و فرزند و نقش کلیدی زن در نهاد خانواده، گاه مشاهد میشود که جنبش فمینیستی به عنوان نابودگر همه این ها معرفی شده و بدون اقامه دلیل و با تکیه بر حساسیت عمومی، فمینیسم به عنوان امری مذموم معرفی میشود.منتهی همیشه این اصل رعایت نمیشود،ویا مبارزه علیه ستم ملی راامری مذموم معرفی کرده اند که ستمی ها تجزیه طلب اند" وحدت ملی" را نقص میکنند وباین صفت مذموم مردم را گروگان گرفته تا به بهانه " وحدت ملی " یوغ " ستم ملی" را بردوش کشند و حق تعیین سرنوشت نداشته باشند٠
مغالطه ی توسل به مرجع کاذب : در واقع هنگامی رخ میدهد که افراد غیر متخصص ، اما مشهور در انظار عمومی ، درباره حوزه ای که در آن صلاحیت ندارند اظهار نظر کنند، و این مغالطه نیز فراوان دامنگیر اصطلاحات سیاسی وواژه های زبان فارسی شده است که پشتو تولنه ، خرم و یا معلم فارسی کورس اکابر، برای استادان مسلم زبان وادبیات فارسیچون باختری، ناظمی وزریاب واژه های فارسی را تدریس کند و مورد قبول فارسی زبانهاهم باشد٠ ویا پاسداران بدویت برای حفظ مناسبات شوونیستی خود به تحریف اصطلاحفدرالیسم پرداخته که گویا طرفداران فدرالیسم تجزیه طلبان اند و تجزیه کشور را میخواهند، با تحریف وارزش گذاری منفی از فدرالیسم به استثمار و برده سازی ملیت های غیرتوسل می جویند، همچنان در برنامه ها، مصاحبه ها و گفتگوهایی که در رسانه ها منتشر میشود موارد فراوانی را میبینیم که در آنها طرف گفتگو فدرالیسم را مطرح میکند، اما به محض اینکه از او پرسیده میشود آیا شما خود یک فدرالیست هستید؟ طرف قویا رد میکند این عمل در واقع برای فرار از بار ارزشی این کلمه است ، کلمات مترادف در فرهنگ های مختلف دارای بار ارزشی متفاوتی هستند و گاه برای فرار از ارزش گذاری منفی مخاطبان، افراد وادار به انکار برخی حقایق میشوند٠ در واقعبدون اینکه از اصطلاح فدرالیسمبرداشت و تعریف علمی و بیطرفانه ارائه شود،این واژه در لیست سیاه کلمات جای گرفته ویک تابو از آن ساخته می شود، واگر کسی این تابو ها را زیر سوال برده و بشکند بوسیله تروریست های افغان جرمن آنلاین ترور شخصیتی ویا درصورت امکان ترور فزیکی می شود٠
. مغالطه ی تکرار : که در آن با تکرار یک مطلب، به عنوان مثال « پشتون ها اکثریت استند» و یا « بغیر از قوم پشتون اقوام دیگرنمی توانند پادشاهی کنند » ، بجای آوردن دلیلی برای مدعای خود مخاطب را به لحاظ روانی خسته میکنند تا تسلیم شود٠ با تکرار مداوم اغلب مدعیات مطرح شده چنان ملکه ذهن مخاطب می شود که او خیال میکند زمانی استدلال محکمی برای این ادعا ی مکرر شنیده است و اکنون به یاد ندارد وباید قبول کند،در حالیکه ادعا تکراری هیچ اساس علمی و واقعی ندارد٠
مغالطه ی مسموم کردن چاه؛ (poisoning the well): این مغالطه در جایی است که کسی ادعایی کند و برای جلوگیری از اعتراض دیگران، صفت مذمومی را به مخالفان آن نسبت دهد، به طوری که اگر کسی بخواهد اعتراض کند، گویا خود را مصداقی از مصادیق آن صفت مذموم دانسته است. این کار از آن جهت مغالطه است که به جای ارائهی دلیل برای اثبات حرف خود، به تحقیر مخالفان تمسک می جویند٠ به نظر میرسد ایشان در فرازهایی از این مقاله دچار این مغالطه شده است. مثلا" آنجا که میگوید: ایشان با الفاظی همچون وی « سی آی ای ، کاجی بی و خادیست است » ویا « تابو شکن، دهری و مرتد است » سعی در تحقیر مخالفان خود دارند و مجال را از ابراز ایده مخالف میگیرند٠ این نوع از مغالطه شاید ناجوانمردانهترین مغالطات محسوب گردد٠
مغالطه ی پهلوان پنبه ( straw man) :مغالطه بسیار رایج دیگر مغالطه ای است تحت عنوان پهلوان پنبه و زمانی است که شنونده با مدعایی مستدل برخورد میکند که قدرت نقد آن را ندارد، آنگاه یک مدعای سست و ضعیف را به مخاطب خود نسبت میدهد، بعنوان مثال حالت افراط یا تفریط شده مدعا را و یا ضعیف ترین تقریر ممکن از آن ادعا را بعنوان افراط و تفریط شده نقد میکند که بیشتر در نشرات پورتالی ها دیده می شود زمانیکه با ادعای قوی و مستحکمی برخورد می کنند که قدرت نقد و یا فهم آنرا ندارند یک مدعای سست و ضعیف را به طرف مقابل خود نسبت میدهند و بجای نقد مدعای اصلی، آنرا نقد می کند٠ مثلا" چاچا معروفی میگوید احسان یار شاطر نوشته که" ازتغییر اسم فارس به ایران نادم می باشیم زیرا اسم تاریخی کشور ما فارس بوده است" و بازچاچا میگوید: باید افغانستانی ها درسبگیرند و در فکر تغییر نام کشور نباشند ، اما چاچا نگفت که اسم تاریخی کشور ما نیز خراسان و بخشی ازآن ایران بود، اما اولاده ساول اسم اصلی کشور مارا تغییر داده اوغانستان گذاشتند، چون با تغییرنام همه افتخارات تاریخی و فرهنگی خودرا دو دسته تقدیم "ایران امروز" کردیم حالا نادم استیم٠
مغالطه ی توسل به زور : كه حصول نتيجه در آن بيشتر در گرو تهديد به زور و ارعاب است تا استدلال منطقى٠ البته اين تهديد مىتواند جنبه فيزيكى ویا ممكن جنبه روانى داشته باشد ٠
Walton, 1991, pp.93
مغالطه تشنيع واهانت (يا استدلال عليه شخصيت )( Argumentum ad Hominemecabusive)
دراین نوع مغالطه حتما" باید دو استدلال كننده وجود داشته باشد. يكى از آن دو به نحو صريح استدلالى را انجام مىدهد. نفر ديگر به جاى آنكه استدلال نفر اول را مورد انتقاد قرار دهد سعى مىكند با مخدوش كردن شخصيت استدلال كننده اول، استدلالش را در نظر ديگران نادرست جلوه دهد. اين خدشهسازى از سه راه امكانپذير استيا از طريق ناسزاگويى به شخص،يا از طريق بيان شخص که سطح دانش، اوضاعوشرايطفرهنگیویژه شخص در نحوه استدلال او نقش دارد، يا از طريق تبيين مغايرت رفتار شخص با نتيجه استدلال او به نوع اول مغالطه تشنيعمیگویندکه مثال برجسته آن فرهنگ تشنیع پورتال فخیم "جرمن افغان آنلاین" است ۰
مغالطه یتوسل به تفاخر (Appeal to vanity) : غالبا در مواردى صورت مىگيرد كه ادعا شود انجام يك عمل ویا استفاده از يك کالا و نامومقام بزرگ از ويژگيهاى یک فرد یا یک قوم خاص است ٠ طور مثالپادشاهی و یا استفاده از لقب انا و بابا خاص مردم قندهار است و ملیت های دیگر چنین حق وتفاخری داشته نمی توانند٠
مغالطه ی توسل به اکثریت
دراین مورد، حالت ذهنی زیادی از مردم ، ونه تنها یک نفر به عنوان شاهدی بر درستی یک ادعا گرفته شده است. اما این برهان نیز ذهنیت گراست، و لذا مغالطه است٠ در اینجا هم با تشخیص فرض ضمنی چنین برهانی می توانیم ببینیم که چرا چنین استدلالی مغالطه است: به طور ضمنی فرض شده که هرچه راکه اکثریت درست بدانند، درست است٠ مسلما نظر اکثریت خطا ناپذیر نیست٠ قبلاً اکثریت باور داشته اند که زمین مسطح است و برخی زنان جادوگر اند و باید سوزانده شوند ٠
ارتکاب مغالطه ی توسل به اکثریت هنگامی است که کسی باوری را فقط به این خاطر بپذیرد که تعداد زیادی از مردم آن را می پذیرند(چه آن مردم در اکثریت باشند یا نباشند) . این مغالطه در عرصه ی سیاست بیش از هر جای دیگری بروز می کند. یک روایت از این مغالطه، سفسطه ی سنت است ٠ مانند اینکه "من مخالف فدرالیسم هستم، چون با سنت قبیلوی ما که همیشه استبدادی بوده در تضاد است٠" گفتن اینکه اصلی یا سیاستی سنتی است، فقط بدان معناست که پیشینیان ما آن را پذیرفته بودند، و صرف اینکه قبایل بدوی آن را پذیرفته بودند ثابت نمی کند که درست باشد ویا بدون سرشماری نفوس و آمار دقیق، دهل و سرنا میزنند که پشتون ها اکثریت اند و به بهانه اکثریت تمام ارزش های فرهنگی و هویتی ملیت های دیگر را که هزاران سال قبل مناسبات بدوی قبیله را ترک گفته بودند،مورد تهاجم قرار میدهند، برای یک لحظه فرض کینم که اکثریت اند، این که توسل به اکثریت مغالطه آمیز است بدان معنا نیست که باید نظر اکثریت را نادیده بگیریم. عینیت مستلزم آمادگی شنیدن و اهمیت دادن به نظرات دیگران است. شاید به دلیل درستی یک اصل یا سیاست های استبدادی و فاشیستی باشد که عده ی زیادی از مردم آن را نا گزیرپذیرفته اند. بررسی این احتمال مسلما مفید است٠ با این حال، هنگام این بررسی باید به دنبال شواهد عینی باشیم؛ صرف آمار سازی های جعلی و تبلیغات کفایت نمی کند٠ بر علاوه، در یک دموکراسی، تصمیمات سیاسی معینی توسط رأی عموم اتخاذ می شوند٠ این وضع مغالطه آمیز نیست. اما حتی در این زمینه نیز، اکثریت مصون از خطا نیست. پشتیبانی اکثریت از یک سیاست ثابت نمی کند که آن سیاست به طور عینی درست است. نکته ای که باید به خاطر داشت این است که ارتکاب مغالطه ی توسل به اکثریت موقعی، و فقط موقعی، می باشد که مقبولیت ادعا در نظر مردم به عنوان شاهدی بر درستی آن ادعا گرفته شود٠
)Appeal to Emotioمغالطه ی توسل به عواطف واحساسات(
این مغالطه هنگامی رخ می دهد که برای واداشتن کسی به قبول یک نتیجه، به جای شواهد، به عواطف او متوسل شوند. کسی که مرتکب این مغالطه می شود امیدوار است که شنونده اش یک باور را برپایه ی احساساتی بپذیرد که با آن باور همراه می سازد. احساساتی مانند خشم، عداوت، ترس، افسوس، گناه، یا هر چیز دیگر. در عمل، او امیدوار است که مخاطبان اش مرتکب مغالطه ی ذهنیت گرایی شوند تا از طريق برانگيختن حس عاطفه و ترحم در مخاطب، او را به پذيرش نتيجهاى تحريك كنند كه از لحاظ منطقى مستدل نيست، اما برپایه ی احساساتی بپذیرد که عواطف اش داوری کند وقتی استدلال کنی که حکومت چرابرای کوچی ها شهرکی در کابل ساخته است، درحالیکه باشندگان اصلی کابل از زادگاه شان کوچانیده شده اند و یا چرا کوچی ها درمناطق شمال ومرکزی روی سیاست های محمدگل مومندی بعنوان ناقلین فرستاده می شوند، نمی گویند که این یک برنامه فاشیستی برای تثبیتتیوری " قوم اکثریت "و" تیوری ناقلین است"میگویند که حیوانات مظلوم شان چراگاه ندارند علوفه ندارند خودشان سر پناه ندارند، هیچگاه برای انسان افغانستانی که در جهنم ایران فریاد میکشند عواطفی درایشان بر نمی انگیزد٠چون ملیت های غیر پشتون اند وهرروزصدها زن و طفل وپیر وجوان این تبعدیاندر میان برف و سرمای زمستانجان میسپارند، چرا از تیوری توسل به عواطف کار نمی گیرند وسیاست فاشسیتی شان پراست از خدعه و نیرنگ و کمین ودام ، لبریز است از مغالطات شوونیستی برای تثبیت هویت زیر سوال رفته ی شان ٠ ٠
شما را بار دیگر به دیدن ودیو کلیپ زیر دعوت میکنم ٠
بشر در طول تاریخ زیر یوغ تابوهای گوناگونی از قبیل تابوهای مذهبی و سیاسی کمرش خم شده و از خود بیگانه گشته و حتی با رسیدن به ریشه حقایق نیز سالها لب فروبسته است٠ این تابوها چنان در اذهاندوران ماریشه دوانیده اند که شکستن آنها کار دشوار وخطر ناکی است، هر چند که در دوران ما محتوای این تابوهارنگ باخته اند, ولی شکلتندیساز درون فروپاشیده آن،تاهنوز وحشتآفریناست٠
طبيعی است که تابو شکنی ها با مقاومت و دشمنی های بسيار، از جانب سنت گرايان، حکومت های شوونیستی ، ترويج کنندگان جهل ، پاسداران قبیله، نگهبانان بنيان های فکریروبرو بوده است٠
تابو يک منع قوي اجتماعي مرتبط با هر يک از حوزه هاي فعاليت هاي انسان يا رسوماجتماعي است که مقدس و ممنوع شناخته مي شوند. شکستن تابو با مقاومت و حتي تکفيرجامعه سنتی و عقب گرا روبرو مي شود. اکثرا"در جوامع، تابو ها ماهيتمذهبي دارند، امادر جامعه ماعلاوه از ماهیت مذهبی ماهیت شوونیستی نیز داشته اند٠
در اثر معروف فروید "توتم و تابو"اشاره بر تناقض نهفته در معنی تابو دارد: "برای ماواژه ی تابو از يکسو «مقدس» معنا می دهد و از سوی ديگر «دهشتناک»، «خطرناک»، «ممنوع»، «حرام»٠٠٠ در نتيجه تابو بيشتر به مفهومی دلالت می کند که می شود آنرا احتياط و مدارا ناميد"٠
تابو های مقدسدر فرهنگ ما چون « افغان » ،« افغانيت » « افغان اصیل »، و «غیرت » و٠٠٠ است و تابو های حرام و خطرناک که نه تنها اجرای کاری، حتی حرف زدن در باره ی چيزی را نيز می توانند در بر گيرند٠ طور مثال حرف زدن در مورد « ستم ملی » ، « فدرالیسم »، « افغانستانی » ،« خراسانی »و واژه گان تحریم شده چون« دانش » ، « دانشگاه »، « دانشکده » ، « دانشجو » ، « دانش سرا » و نقد سنت های حاکم چون «برادر بزرگ » ، « افغان اصیل » ،« قوم اکثریت » ، « زبان ملی » ، « لباس ملی» ، « اتن ملی» ،« سرودملی »حتی زير سؤال بردن آن چيز هايی که " تحریم یا افتخارات تاریخی " در فرهنگ حاکم قبیله پنداشته می شوند،ناخوش آيند وزشت است،زیر سوال بردن واژه "افغان " که از کجا آمد، چرا و چگونه وارد سرزمین خراسان شد؟ خود یک تابو است ٠اگرکسیافتخارات تاریخی و کیش شخصیت سازیشوونیستی را زیر سوال ببرد، آنگاه خود به تابومبدل می شود، که یعنی آن فرد خطرناک است باید تجرید ومنزوی شود٠
" تعمق به اين مسأله نشان می دهد که تابو ها و قيودات وضع شده، بيشتر از همه توسط مفهوم « ترس » قابل تشريح است. شکستن تابو خطرناک است، اين خطرناکی در مسری بودن اين عمل و در ترس برای تکرار آن نهفته است، که نتيجتأ هراس از فرو غلتيدن باور ها و ذهنيت های حاکم به مثابه ی جزيی از نظم موجود درجامعه را، که مردم به آن خو گرفته اند، در بر دارد. به قول فرويد:انسانی که تابو را می شکناند، خود به تابو مبدل می شود، زيرا او نيروی خطرناکی را در اختيار داردکه ديگران را می تواند از راه بدر کرده و به پيروی از عمل خود بکشاند. همچنان انسان تابو شکن حسادت بر انگيز است؛ چرا آنچه که بر ديگران ممنوع است، برای او امکان پذير شده است ؟ انسان تابو شکن در حقيقت واگير يا مسری است، تا آنجا که نمونه ی کارش امکان پيروی توسط ديگران را دارد، و لذا بايد ازش دوری ورزيده شود٠ "
انسان تابو شکن با تمامی مشکلات موجود، این اشکال واهی و وحشت آور را که به ظاهر هیچ اند و انسان را از محتوای آزادیخواهی تهی میکند درهم می کوبد و راه را بر آزادیخواهان و مبارزین صادق هموارتر مینماید٠ باید تابو ها را شکست تا نسل های بعدی بتوانند براحتیزندگی کنند، زیرا تابو از نسلی به نسل دیگر منتقلمیشود و روح آزاد جامعه را میکشد٠
شايد همان گفته ی فرويد که انسان تابو شکن خود به تابو مبدل می شود و بر علاوه حسادت برانگيز است ، مننیزعلی رغم تمامی اتهامات و ترور های روانی وشخصیتی دشمنان آزادی و آزادگی،یکه وتنها وبدون وابستگی بکدامگروه کمونیستی یا اخوانی با پرهیز از یأس وبا چراغی از امید در دست براهی میروم که تابوها را بشکنم، ویکی از تابو شکنی های من نقد " تکاپو برای قبایل گمشده " بود که چون آذرخشی بر فرقجادوگران قبیله فرو غلتید ، که با یکحس گنگ هویتی در همبورگ جرمنی محفلی برپا داشتند تا اگر جوابی برای تابو شکنی های من دریابند، اما با دریغ کهتابوهای هویتی شان چون تندیس شیشه یی شکسته بودند و شیشه های شکسته دیگر پیوند نمی شوند، بنا" با یک سکوت دردناک برایترور شخصیتی من خواستند از "ستون پنجم"سود بجویند ومن بر پندار نا درست شان مهرآزادگی ام راکوبیدم که من وابستگی سیاسی از سال ١٣۵١ تاکنون با هیچ گروه وحزب وتنظیمینداشته ام و هرگزهمنخواسته ام تا نقش خویش را در آیینه ی هنجارها ورفتارهای سیاسی وفکری دیگران ببینم ودریابم٠
این روشم خشم و حسادت جادوگران قبیله را چنان بر انگیخت که دست بدامن پیره مرد بیچاره یی انداختند تا اگروی بتواند سناریوی فاشیستی جرمن افغان آنلاین را با یک مشت اتهامات ناروا علیه من در قالب یک طنز فاشیستی ارائه کند، تا هم لعل بدست آید وهم دل یار نرنجد، یعنی اینکه با این هذیان تب آلود هم انتقام بگیرند وهم من ندانم که این عقده های حقارت و خود کوچک بینی ازکجاناشی می شود ؟طنز را به تمامی سایت های انترنتی فرستادند که اگر حسودی یا مغرضی آنرا بهنشر برساند٠ با دریغ و درد دریافتند که کسی خریداریک مشت اتهام به بهانه طنز نیست و نشرنشد،ناگزیر سناریو نویس از آب و آتش و هفت کوه و دریا گذشت و آنرا با دستکاری مجدد، در یک گوشه گک پورتال پرجلال چون مرهمی روی زخم های ناسور شان گذاشت٠
شگفتا که من موثریت تابو شکنی های خود را دریافتم، که قلممچون دشنه یی دو لبه بر اندیشه نژاد پرستانه
وکیش شخصیت پرستیزخم میزند، به ناتوانی وزبونی منطق وهذیان تب آلود شان دلم سوخت که چه حد بیچاره شده اند چيزى را که نمىتوانند دربارهاش بهطور منطقى نقد و استدلال نمایند،لاجرم به اتهاماتنامردانه و ترور شخصیتی متوسل می شوند، اندکی بعد جانانه وقهقه خندیدم که آنچه خوبان یکی دارند من همه را دارم٠ درآن طنزنامه هم سی آی ای بودم، هم کا جی بی، هم خلقی وهم پرچمی و هم اخوانی،هم با نجیب بودم هم با احمدشاه مسعود وهم طفلشش ماهه ام را ازگهواره نانوایی فرستاده بودم تا برای مجید کلکانی که خانه من آمده بودنان گرم بیاورد!؟هم من به تحریک احمدشاه مسعود مجید را در دام انداخته بودموهمبا وصف آنکه از خاندان شاهی کمونیستی بودم؟! در اوج قدرت از ترس؟! نزد احمدشاه مسعود پناه بردم، وهمبزودی به محکمهبین الملی تاریخی کشانیده می شوم!؟
اما من شما را به محکمه وجدان تان فرا میخوانم٠
آقایان شوونیست ها!
باید بدانید کهيکى از شگردهاى مشترک همهى جباران تحريف تاريخ وحقایق است؛ و درنتيجه، متأسفانه چيزى که ما امروز به نام تاريخ دراختيار داريم، جز مشتى دروغ و ياوه نيست که پاسداران قبیله، چاپلوسان دربارى ومورخینجعل نویس، تاريخ قلابى و دستکارى شده يى رادراختيار ما گذاشته اند که درپشت آن واقعیت ها و حقایق مدفون است٠ شما پاسدارن قبیله که بر دهن من مهر خاموشی می کوبید و از نفوذ اندیشه ی من می هراسید چون مردم را فریب داده اید ونمی خواهید فریب تان آشکار شود،نگران " وحدت ملی " هستید؟
پس چرا مانع انديشهى آزادم مىشويد؟ ؟ براى وحدت ملی فقط آزادى انديشه لازم است٠آنها که از شکفتگى فکر و تعقل زيان مىبينند جلو انديشههاى روشنگر ديوارمىکشند ومىکوشند تودههاى مردم قوانین واحکام فريب کارانهى آنان را بهجاى هر سخنبحثانگيزى بپذيرند و انديشههاى خود را بر اساس همان تابوها واحکام قالبى که برايشان مفيد تشخيص داده شده است بازسازی کنند٠ مردمیکهبدينسان قدرت خلاقهى فکرى خود را از دست داده باشد، براى راه جستن به حقايق و شناخت قدرت اجتماعى خويش و پيداکردن شعور و حتی براى دست يافتن به حقوق انسانى خود محتاج به فعاليت فکرى انديشمندان جامعهى خويش اند زيرا کشف حقيقتى که اين چنين در اعماق فريب و خدعه مدفون شده باشدتلاش خستگی ناپذیر مى خواهد و بهطور قطع مىبايد با آزادانديشى، و فقدان تعصب جاهلانه پشتيبانى شود٠ اين اصل که حقيقت چه قدر آسيب پذير است، و درعينحال، زدودن غبار فريب از رخسارهى حقيقت چه قدر مشکل است٠ هنوز چنان تعصبى نسبت بهواژه ه های زبانم موجود است که به دليل اين واژه هایزبان خودم ، زبانم را از پس گردنم بيرون بکشند؛ فقط به اين جهت که دروغ٢۵٠ساله، امروز جزو معتقداتشان شده و دست کشيدن از آن براىشان مقدور نیست٠ با آنکه گفته اند" آفتاب زير ابر نمىماند و حقيقت روزی نمایان خواهد شد٠"اين حکم شايد روزگارى قابل قبول و پذيرفتنى بوده اما در عصر ما که کوچکترين اشتباهی مىتواند به فاجعه يى عظيم مبدل شود، به هيچ روى فرصت آن نيست که دست روى دست بگذاريم و بنشينيم و صبرایوبپيشه کنیم که روزى حقيقت با ما بر سر لطف بيايد و ازگوشهى ابرهای سیاه و تیره و تار نمایان شود٠ امروز هر يک ما بايد خود را به چنان دستمايه يى از تفکر منطقى مسلح کنيم که بتوانيم حقيقت را بو بکشيم و پنهانگاهش را بىدرنگ دریابیم٠ ما در عصرى زندگى مىکنيم که تضاد های گوناگون عمق پذیرفته وما برای فرمانروایانمستبد قرون گذشته ردای اسطوره می بافیم،اشارهى من به بيمارى کودکانه تر، اسفانگيزتر و بسيار خجلتآورتر کيش شخصيت است که اکثر شوونیست ها گرفتار آن اند٠ وخود را مسلح به چنان افکارشوونیستی میدانند که نجاتدهندهى وحدت ملی و حاکمیت ملی اند٠ بله، با تیر قلم به هدف مىزنم و کيش شخصيت را مىگويم٠ همين بت پرستى و بابا تراشی وانا تراشی های شرم آور عصر جديد را مىگويم کهمردمان ما مبتلا بآن شده اندنقطهى افتراق و عامل پراکندگى ها شده است و به دست خودما گرد خودمان حصارهاى تعصب را بالا می بریم و خودمان را درون آن زندانى میکنيم که بار ديگر به اعماق سياهى و ابتذال و تعصب جاهلانه سرنگونمىشویم٠
زيرا شخصيتپرستى تعصب خشک و قضاوت دگماتيک را به دنبال مىکشد، و اين متأسفانه، بيمارى خوف انگيزى است که فرد مبتلاى به آن با دست خود تيشه به ريشهى خود مىزند. انسان خردگراى صاحب فرهنگ چرا بايد نسبت به افکار و باورهاى خود تعصب بورزد؟ تعصب ورزيدن کار آدمِ جاهلِ بى تعقلِ فاقدِ فرهنگ است، چيزى را که نمىتواند دربارهاش بطور منطقى فکر کند، به صورت يک اعتقاد دربست پيشساخته می پذيرد و درموردش هم تعصب نشان مىدهد٠ همین تعصب نشان دادن درمورد طرح فدرالیسم چنان پاسداران نظم حاکم را بجنون میکشاند که بدون تعقل و آگاهی ویا شایدهم آگاهانه از این اصطلاح تابو می سازند و توده های بیسواد و غافل را مسموم نموده با تعبیر و تفسیر نادرست از آن که گویا فدرالیسم تجزیه افغانستان است و دور آن خط قرمز میکشد که عبور بمرز آن، تابوی "وحدت ملی " را دچار آشفتگی میکند، وحدت ملی که سرآب دست نیافتنی جامعه ماست، حربه برانی برای درهمکوبیدن جنبش های ملی و آزادیخواهانه مردم شده است ، اگر روشنفکری بخواهد فدرالیسم رابه بحث منطقی بگیرد،بعنوان" ستمی"" تجزیه طلب " توبیخ وسرزنش می شود، در حالیکه خود میدانند که فدرالیسم هرگز تجزیه کشور نیست، در امریکا، آلمان وحتی کشور مطلوب شان پاکستان سیستم فدرالیسم رقابت های سالم، شگوفایی و چالش های اقتصادی وعلمی رابارآورده، بویژه در شرایط فعلی وطن اشغال شده یی ما که هر ولایت به دفاع خودی ورشد اقتصادی وفرهنگی خود نیازمنداست٠توده های بی سواد و غافل را مسموم میکنند که غافل و نادان و بىسواد ماند و تعصب جاهلانه کورش کند، انديشه و فرهنگ هم از پويايى مىافتد و در لاک خودش محبوسمىشود و درنتيجه، تبليغات چىهاى حرفهاى مىتوانند هر انديشهيى را بر زمينهى تعصب عامه قابل پذيرش کنند٠
اگر دستگاه پيچيدهيى که مغز نياموزد،اگرياد نگيرد و تمرين نکند دگم می ماند٠ اگر آدمیزاددر سیستم قبیله که از نگاه جامعه شناسیعقب مانده ترین واحد اجتماعی استبزرگ شود، نه؛ مغزش به دادش خواهد رسيد، نه حتی قوهى ناطقهاش را خواهد توانست کشف کند٠ مردمما در تمام طول تاريخش امکان تعقل، امکان تفکر، امکان بهکارگرفتن اين چيزى را که مغز مىگويند نداشته٠" ولى تاريخ ما نشان مىدهد که اين توده ها حافظهى تاريخى ندارند٠ حافظهى دست جمعى ندارند، هيچگاه از تجربيات عينى اجتماعيش چيزى نياموخته و هيچگاه از آن بهره يى نگرفته اند"، از ابتذالى به ابتذال ديگر میلغزند٠کودتای کمونیست هاشد مردم رقص و پاکوبی کردند تا زمانیکه زیرتانکهایروس، پولیگونهای پلچرخی و دستگاه ترور و شکنجه خاد خرد وخمیر شدند٠ مجاهدین سر بکف کهآمد تا زمانیکه سرشانرا کف دست شان نگذاشته بود برای جمهوری اسلامی دعا کردند، بازکه طالبان آمد و تن نحیف زن شان را شلاق شریعت اسلامی سیاه وکبود کرد گفتند همان نجیب و ربانی خوب بود، باز برای رفتن طالبهاو آمدن کرزی این غلام بچه قصر سفید جشن گرفتند، مردم ما واقعا" حافظه تاریخی خودرا از دست داده اند که باز چگونه بدنبال این جباران تاریخ چون گله های سرگردان راه افتاده اند٠
همه بجان هم افتاده ایم و اگر واقعا" وحدت ملی میخواهیم باید نخبگان ما برای حل معضله زبانی و هویتی یک جبهه متحد فرهنگی بسازند واز تربیون آنتضاد های حاد را با شیوه دیالکتیکی و منطقی به بحث بکشندبی آنکه بخواهد عقيده سخيف خودرابه کرسى بنشانند تا بحقیقت برسند٠چرا از شک ومباحثه منطقی می هراسیم ، چرا که تنها و تنها شک است که آدمى را به حقيقت مىرساند٠انسان متعهد حقيقتجو هيچ دگمى، هيچ فرمولى، هيچ آيهاى را نمىپذيرد مگر اينکه نخست در آن تعقل کند، آنرا در کارگاه عقل و منطق بسنجد، و هنگامى به آن معتقد شود که حقانيتش را با دلايل علمى و منطقى دريابد٠ انسان آگاهفقط به چيزى اعتقاد نشان مىدهد که خودش با تجربهى منطقى خودش به آن دست يافته باشد. با تجربهى عينى، علمى، عملى، فلسفى، و با دخالت دادن همهى شرايط زمانى و مکانى اش٠ انسان يک موجود متفکر منطقى است و لاجرم بايد مغرورتر از آن باشد که احکام بسته بندى شده ودگم عصر حجر را بپذیرد ٠ ما به جهات بىشمار به ايجاد يک چنين فضاى آزادى براى تفاهم متقابل نيازمنديم: ۱. هيچکس نمىتواند ادعا کند که من درست مىانديشم و ديگران غلطند. صِرف داشتن چنين اعتقاد خودبينانه دليل حماقت محض است٠ ۲. اگر احتمال صحت و حقانيت انديشه يى برود آن انديشه لزوما" بايد تبليغ شود٠ منفرد و منزوى کردن چنان انديشه يى بدون شک جنايت است٠ ۳. فرد فرد ما بايد بکوشيم مردمى منطقى باشيم، و چنين خصلتى جز از طريق بحث و گفت و شنود با صاحبان عقايد ديگر، محالاست٠ ۴. معتقدات دگماتيکى که در باور انسان متحجر شده است، تنها از طريق تبادل انديشه و برخورد افکار است که مىتواند به دور افکنده شود. آنکه از برخورد فکرى با ديگران طفره مىرود متعصب است و تعصب جز جهالت و نادانى هيچ مفهوم ديگرى ندارد. ۵. حقيقت جز با اصطکاک دموکراتيک افکار آشکار نمىشود، و ما به ناگزير بايد مردمى باشيم که جز به حقيقت سر فرود نياريم و جز براى آنچه حقيقى و منطقى است، تقدسى قائل نشويم حتا اگر از آسمان نازل شده باشد٠
به امید شکستن تابو ها برای آزادی فردای کشورما٠
* پژوهشی در زمینه
اگر قلمم را چو شیشه یی بشکنند،
برنده تر خواهد شد
نگرشی بر ترور های روانی و شخصیتی :
شوونیست ها برای ترور روانی وشخصیتینویسندگان دگراندیش وفرهنگساز گام بگام کمین درکمین پشت پورتال نشسته اند تا باایجاد فضای زهرآگین ترس، دلهره و سانسور،قلم ها را شکسته و اندیشهرا بدار بیاویزند وگاهی هم فسیل شدگان کرملین که تاریخ سرزمین خود را به گسترده گی تراژیدی های خونین دیروز، امروز وفردا ننگین کرده اند وخود بدون کوچکترین دغدغهء وجدان در زیر چترغرب خفته اند، در همسویی وهمآهنگی ملیتی با فاشیستها از طریق رسانه ها به سرکوب وترور روانی و شخصیتی، آزاد زنان و آزاد مردانی می پردازند که آبروی تاریخ وفرهنگ سرزمین شان اند،این آزادگان ستون های ماندگار هویت فرهنگی وهویت زن افغانستانی اند، چه بیدریغ که آزادگی در تابوت تاریخی ستمکیشان نمی گنجد !
اتهام بستنها ، سرزنش ها و ترورهای روانی و شخصیتی که ازخصلت ها و ویژه گی های تاریخی احزاب استالینی و فاشیستی است این دو جریان را باهم پیوند ناگسستنی می بخشد و سرشتِ بنیادین شان است،تبعید کردن سخاروف و تروتسکی یکی بعنوان بیمار روانی و دیگری بعنوان جاسوس،بیانگر مانیفیست این احزاب برای مبارزه با مخالفان سیاسی است که بعد هم به ترور فزیکی می انجامد وتبر استالین مغز تروتسکی را فرومی پاشد٠ استبداد فکری، حسادتها ،عقده های خود کوچک بینی ونداشتن استدلال محکم در برابرمنطق زمان است که آنها را به جنون ترورهاو سركوب دگر انديشان در تمامي شكل های آن میکشاند٠
۰
شوونیست ها با ترور های روانی وشخصیتی"اگربخواهند قلمم را چون شیشه ایبشکنند برنده تر خواهد شد" که با پرهیز از یأس و با چراغی از امید در دست، به راهی می رومکه برگشت ناپذیر استبه راهی که مرا در گستره های دیگری می برد واز مرگ هم هراسی ندارم،من اصولا" آزادگی وآزاد اندیشی را از پدرمآموخته ام که بخاطر آزادی انسان در بند، هژده سال از عمر خویش را در پشت میله های سیاه زندان سلطنتی سپری نمود، شعرگفت، نثرنوشت ومقالات انتقادی اش ضربت محکمی بر پیکرارتجاع و استبداد زمانش بود٠ وهیچگاهی همننگ بوسیدن " چکمه ی خون آلود جلاد" را نپذیرفت، من از کودکی درد ورنج مردمم را باز یافتم وباز شناختم، آنقدر به آزادی عشق ورزیدم ومعتقد شدم تا آزادی انسان دیگری رابه بند نکشم وخود برای آزادی بمیرم، برویدروح آزادیخواهی پدرم رادرآثار همه مورخان جستجو کنید، نه آن مورخانی که برتن جنایتکاران تاریخ ردای اسطوره می بافند ودرنیافته اند که واقعیت های دردناک ازلای انگشتان زمخت شان بگونه یی می گریزند وامواج خروشانی می شوند که پشت هر افسانه واسطوره یی را می شکنند٠
انسان آگاه برأت جنایات گذشته را با جعلنمی نویسد وسفسطه نمی بافد، واقعیت را از زندان زمان و مکان رهایی می بخشد تا خون صاف دررگهای زمان جاری شود٠ من با نظر داشت اصل تعهد ومسوولیت در برابرمردممفلم " تکاپو برای قبایل گمشده" را به نقد کشیدم تا به اندیشهء خانمانسوز صهیونیسم بپردازمو این حقیقتِ شگرف را در گوشی دل" جادوگران قبیله "زمزمه کنمکه هویت دوگانه جان وتن شانرا در برهوت سوخته ی زمان گرفتار کرده است و شعله های خشم شان تاریخ واقعی سرزمینما را با قهربلعیده است، قبایلی ها با تحجر فکری سخت در یک فرهنگ استتیک گیر افتاده اندوهرگز همآهنگی با فرهنگ دینامک شهری ندارند، تهاجم فرهنگی و سنت های بدوی از درون و برون، پیکر و جانِ جامعه را به اختلال و پارگی کشانده است، اما شوونیست ها به عوض استدلال منطقی در برابر نوشته ام ویا اعتراضی برعلیه مرکز پژوهشهایعلمی یهودها در مورد فلم" تکاپو برای قبایل گمشده " سکوت نمودند تا با انتقام گیری فاشیستی وساختن سناریوی " افغان اصیل " بحث یهودیت را ازمسیر اصلی آن منحرف وخاموش کنند و به اصطلاح لنین" خاله زنک بازی " دربیاورند و برایبازی سناریوی " افغان اصیل"از خانمکیچون "عروسکی کوکی " استفاده ابزاری نمایند ، که وی را در سطحی نمی بینم تا به آن بپردازم ،درون مایه ی احساس و اندیشه امنقد و اعتراض راستین و پیوسته ییروی مناسباتشوونیستیاستکه سایهء شوم خود را همه جا گسترده است. با آنکه شیوه ی ام نقادانه و با مستبدینوزورگویان سرِ ستیز دارد، اما مایه و سرشت آن همیشه عشق و تعهدبه انساناست؛ این دو ویژگی ژرفای کار واندیشه ام را می سازد٠
تلاش برای نابودی یک اندیشه مرگ آن اندیشه نیست وتلاش برای خاموش کردنصدایی،ترس از توانایی آن صداست٠ دولت های سرکوبگر شوونیستی به پهنای وسیع سانسور وجنگ تبلیغاتی روانی را علیه روشنفکران آزاده ومتعهد ازطریق رسانه های فاشسیتی خودراه انداخته اند تا درموج بعدی به ترورفزیکی آنها متوصل شوند، ترورهای رسانه یی با زهر پاشی، هذیان گویی ، تهمت زنی ،دروغ پردازی وشایعه پراگنی از طریق سازمانهای سیاسی فاشیستی دهن انتقاد کنندگان را بسته وقلم ها را شکسته اند و گاهی هم سکوت مرگبار وسازشکارانهفضای رسانه ها را فرامیگیرد٠ شمشیر زنان خشونت، ترور شخصیتی را به ابزار عمده مبارزه سیاسی خود برگزیده اند وجاسوسان شان دررسانه های گروهی وصحنه های سیاسی لانه کرده اند٠مسأله ترور روانی و شخصیتی جای مهمی را درمیراث کمونیسم دارد، اما شوونیستها با اعمال زور بر حافظه تاریخی ترورمیکنند این ترور، شکل دادنشعورانسان بوسیله تحمیل دروغ ها یا به ابتذال کشاندن گذشته است که در ابعاد گسترده آن نقش سرکوب مردمی ومسخ تاریخ رابعهده دارند ۰ ٠
گاهی شوونیست ها، تحت شعار دموکراسی با حکم اعدام مخالفت میورزند، اما بگونه یی دیگرمخالفان خود را سیستماتیک اعدام میکنند٠ ازآنجا که ترور یک شخصیت سیاسی، انگیزه های سیاسیدارد، اما انگیزه بعضی از این ترورها احساس حسادت وعقده های خود کوچک بینی است که ترس را ایجادمیکند ، بعد ترس را با ابزارهای مختلفی وسعت می بخشند ، بیان را خفه میدارند، قلم را می شکنند، اندیشه رابه تبعیدگاه میفرستند و اشکال حادترآن زندانی کردن، شکنجه دادنجسمی و روانی و اعدام است ، این خصلت از فرد به جمع منتقل می شود و در فرهنگ یک جامعه رسوب می کند . این رسوب، باعث جدالی می شود که پیوسته بهتلفات ارزشی انسان و جامعه می انجامد ٠
تجاوز به حريم فردی وشخصی یکی از شیوه های دیگر ترورشخصیت استکه با مطرح کردن راست یا دروغدر باره زندگی خصوصی وروانی افراد برای خدشه دار کردن و بی اعتبار ساختن شخصيت فرهنگی و سياسی ونظريات مخالفین، دررسانه های فاشیستی شيوه ای معمول و جاری است٠ برخی رسانه ها، به اشاره مقامات امنيتی، با انتشار اطلاعات نادرست درباره زندگی خصوصی قربانیان و متهم کردن او به اتهامات به اصطلاح اخلاقی و شخصی در کنار اتهامات سياسی جایگاه ویژه یی دارد، در احزاب سیاسی وگروهای رسانه یی خصوصيات و زندگی شخصی رقبای سياسی و فکری، گاه جای تحليل متن و بحث های منطقی را می گيرد وبه حربه اصلی مبدل می شود یا با شگرد دیگری" گرفتن غلطی املایی وانشایی"که بگونه یی گریز از اصل موضوع ومنطق زمان است متوصل میشوند ٠اگر به زندگی خصوصی و گذشته های ننگینسیاسی و اخلاقی خود اینتوطئه گراننگاه کنید، خودمرگ انسانیت اند ۰
مطلقگرایی و خود برحق بینی ازعلل دیگر ترورها و قتل های درون حزبی و سازمانی ست. مطلق گرا و"خود برحق بین" که بی هیچ تردیدی رفتارش را به سود ایدیولوژی و تفکر سیاسی خود می داند،نه تنها فقط دست به " ترور شخصیت " حتا قتل مخالفانداخل حزبی خودنیز می زند ٠
نادیده گرفتن حرمت و کرامت انسانی از علل ترور وترورشخصیت " درون حزبی" ست. تا هنگامی که عضوی پذیرای ایدیولوژی, تفکر و رفتارحزبی و سازمانی رهبری است, فرد قابل پذیرش و انسان تلقی می شود, مخالفت با رهبری مطلق گرا وخود بزرگ بین،عضو انتقادکننده را فاقد حرمت وکرامت انسانی می کند, که به اتهام روانی و یا جاسوسی ، ترور شخصیتی یا فزیکی می شود و سناریوی قتل رفیق حزبی خودرا می نویسند که یکی ازین سناریوهاقتل استاد فلسفه " میراکبر خیبر" است ؟؟؟
٠
من همچو پدرمبعنوان یک انقلابی کلاسیک، بعنوان یک عصیانگر ضد نژاد پرستی وستم از ترورهای شما هرگز نهراسیده ام وبیدی همنیستم که ازهر بادی بلرزم ، احساسات مردمم مرا به پهنه های دیگری می کشاند ، که شما را آنجا راهی نیست، در فرجام پیره مرد پورتالی که نقش "یاگو" شیطان درامه ی"اتللو" را بازی میکند باید بداند که مردمحافظه تاریخی خودرااز دست نداده اند وبازیگران سناریوی "افغان اصیل" زمانی با نعره های سووتیستی روی تانکهای سربازان روسی گل می انداختند مگر با دید "هومانیستی !؟ "به چرخ های پولادین تانک های روسی نگاه میکردند که در چمبره های آن گوشت وخون "افغان اصیل" چسپیده بود وخیابانهای شهر را رنگی از خون وفریاد میزد ؟ مگر آنروز برای مرگ یک خرس قطبی سرود " به دبیره " را سر نمی دادند ؟وامروزبا از خود باختگی درزیر آفتاب بی رمق فاشیسم خفته وبازمنتظراشاره پوتین درکمین نشسته اند !
آیااین آماتور هایخاکستری به کران ناپذیری اندوه و رنجهای مردم خود لحظه ای اندیشیده اند؟
درین اواخر رسانه های گروهی انترنتی فرهنگ انسانی راسخت لطمه زده اند و یک عده عناصر بی هویت وبی استعداد چون گیاه های هرزه درمرداب ولجن رسانه های گروهیروئیده اند واز همان لجن تغذیه می شوند، از شبکه های جاسوسی پول میگیرند وبرای دست یافتن بیک شهرت کاذب (آدمکها وسایت های اجیر) را برای نوشتن مقالات بنام شان ونشر وتبلیغ آن دربدل پول استخدام می نمایند تا فانتیزی پردازان کم سواد این علف های هرزه را نیلوفرآبی، قهرمان، نویسنده ، شاعر ، ژورنالیست ، داکتر، سایکولوجست و مورخ جا زنند که این قهرمانان زالو صفت درزنجیره یدیرینه سال زرو قدرت چسپیده اند ٠
با در نظر داشت این فضای مکاره و زهرآگین خواستم بعد ازین نوشته های صرف در" وبلاگم" ویکی دووبسایت مورد اعتمادم نشر شود وبس ، ازنشرنوشته هایم درسایت های که ارزش های انسانی را به پای وابستگی های تنظیمی ریخته اند، دوری می جویم، زیرا نه من قهرمان استم ونه هدف وراه مشترک با آنها دارم، بلکه انسان ساده ، خود ساخته ومستقلی استم با ویژه گی هایاندیشه ی خودم ٠
من اصولا"به این گله سازی های حزبی وتنظیمی اعتقادی ندارم واین مسلمانی که آنجا زنی را بجرم، ناگزیری فروش تنش برای شیر کودکش، حکم سنگسار میدهد، اینجا برای زن هوس بازی شعر و مدیحه می سراید ومبارز زن قهرمانش!؟ میخواند واگر راه وهدف من با این قهرمان یکی باشد همین اکنون حکم اعدام خودرا خود امضاء میکنم ٠
هیهات ! ارزش ها از وجدان و تمیزکردن ها از تفکر انسان رخت بر بسته است ، من ازین توطئه گران روزگار در شگفتم که چه آسان آدمک های وابسته به تنظیم هارا قهرمان زنان مبارز جامیزنند وآسانتر ازآن انسانها خود ساخته ومستقل را روپوش گند شان میگردانند و ترورشخصیت مینمایند، امااین خفاشان نمیدانند که پولاد آزادی را زنگاری نیست، بنا"به خویشتن خویش بپردازند ٠
اگر بخواهند با این شگرد های مزورانه ونا جوانمردانه آخندی ، گیاه های هرزه را چون پیچک به تنم بپیچند تا خشکم زند واز چوب خشکم دسته یی تبر برای درهم کوبیدن مخالفینشان بسازند ویا ازقلم برنده ام دشنه ییبرای انتقام گیری دشمنان شانبسازند،که خود شهامت و تواندفاع از خویشتنخویش ندارند ، آنروز قلمم شکسته باد٠
بازهم بگفته شاملو" روزگار غریبی است نازنین !" ومن میگویم روزگار مرگ انسانیت است گله های سیاسی !
آیااعدام کامبخش مرگ انسانیت نیست ؟
در عقیم ترین فصل تاریخ که سرزمین من وتو زندان قرن است، کامبخش از پشت میله های زندان ابوالغریب سرود " آزادی اندیشه " میخواند وبا خون خود شعار خشمگین وسوزان نسل جوان را فریاد میکند که رستاخیزی بپا کنید٠
با دریغو درد ( قاضی شنواری) با یک توطیه پلان شده میخواهد انتقام تباری بگیرد٠
اعدام کامبخش بجرم " آزادی اندیشه "خطرناکترین پرتگاهی است که کرزی را تهدید خواهد نمود٠
دستگاه قضایی خون آشام کرزی( قاضی شنواری) خون نو جوانی رامیریزد که "سرود آزادی" میخواند، " سرود رهایی "من وتو را میخواند وبا خون خود نقشی بردیوار سنگی سرزمینی میزند که آنجا اندیشه اعدام می شود٠
اگر کامبخش اعدام شود، خونش چون خون نقشبندی درشیار های کلاه کرزی که " سیا "بر سرش گذاشته است جریان خواهد نمود، اما توفانها بپا خواهد کرد، که ارتجاع سیاه مذهبی، ملایان عصرحجرو ریس جمهور قلابی را درخودغرق خواهد نمود٠
بدفاع از کامبخش به پا خیزید، اگر کامبخش اعدام شود؟
من وتو با سکوت جبونانه، چون کرزی وجبهه متحد مسوول مرگ وی خواهیم بود، اگر کامبخش اعدام شود، به کران نا پذیری اندوه مادرش فکرکنید!
اگر جلادان مذهبی !؟ اعدامش کنند، ملت مرده و خاموشی خواهیم بود ومرگ انسانیت را صحه خواهیم گذاشت، چگونه خاموش خواهیم زیست ؟ چگونه مرگ انسانیت را نظاره خواهیم کرد ؟ وچگونه دیموکراسی کرزی را درودخواهیم فرستاد؟؟؟
مرگ آدمیت
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی،پاکی ، مروت ، ابلهی است!
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
روزگار مرگ انسانیت است:
من ، که از پژمردن یک شاخه گل،
از نگاه ساکت یک کودک بیمار،
از فغان یک قناری در قفس،
از غم یک مرد در زنجیر ، حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام،
زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوسبت.
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست،
وای! جنگل را بیابان می کنند.
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند!
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان می کنند!
صحبت از پژمردن یک برگ نیست.
فرض کن:
مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست.
فرض کن:
یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست.
فرض کن:
جنگل بیابان بود از روز نخست.
در کویر سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور،
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق،
گفتگوازمرگ انسانیت است
" فریدون مشیری"
ثریا بهاء
فاشیستها در تکاپوی ترور من
بعد از نشر دو نوشته امیکی زیر عنوان " تکاپو برای قبایل گمشده " در مورد هویت صهیونستی
یک تعدادقبایل پتان بود که قرنها به سرکوب وحشیانه ی ملیت های غیر پشتون پرداخته اند، نوشته دومی ام زیر عنوان( نقد وبررسی فلم "تکاپو برای قبایل گمشده ") بود که فلم را به نقد کشیده بودم با چهار بخش ودیو کلیپ فلم که چون تند باد توفنده یی برهویت مشکوک شان فرو غلتید ، بعد از آرامش توفان هویتی در شهر همبورگ آلمان مجلس خصوصی در یک هوتل برگذار نمودند، درین مجلس فاشیستهای مشهور فرسوده مغزچون روستار تره کی ، مجهول الهویت سیستانی ، معلم فارسی کورس اکابرمعروفی وچند فاشیستک خوردوبزرگ دیگر از" فلم تکاپو برای قبایل گمشده" دسته جمعی دیدن نمودند تا مدرکی برای رد آن دریابند و دندانهای مرا بشکنند ، اما دیدند که فلم را مرکز پژوهشهای جهانی یهودیان چنان قوی ومستند ساخته استکه این مردنی ها را یارا وتوان رد وسفسطه گفتن نیست ، با سکوت مرگبار تصمیم گرفتند که در مورد بحث یهودیت خاموش باشند ، اما به ترور شخصیتی و بعد ترور فزیکی من برنامه ریزی کنند وهمان بود که خانمکهای بی سواد و تازه بدوران "امپریالیسم غرب" رسیده را پیدا واستفاده ابزاری نمودند تا بتوانند مرا در " خاله زنک بازی " خود وایشان بکشند، هردو جریان دریافتند که من بیدی نیستم که از هر بادی بلرزم و خانمک ها هم فهمیدند که گاهی روس ها و زمانی فاشیستها از ایشان استفاده ابزاری برای کوبیدن وطنپرستان می نمایند ٠
درمورد مسأله ترور فزیکی ، پیام ها وایمیل های تهدید کننده برایم می فرستند که "افغان اصیل "ترا ترور خواهد کرد ! من میدانم که ترور، خون وانتقام فرهنگ قبیله است ، اما فرهنگ من "فرهنگ چون سرو ایستاده مردن است " واین تهدید ها کاری را از پیش نخواهد برد٠ من همه پیام های پرچمی ها و ایمیل های فاشیست ها را حفظ وبا پولیس اف- بی –آیدرمیانگذاشته ام ٠
اینها همان های اند که سال قبل درویش دریادلی را رسما" در وبسایت شان تهدید به ترورکردند و دریا دلی فرار را بر قرار ترجیح داد ، اما من عمری را مبارزه کرده ام هرگز فرار نخواهم کرد ، اگر یک نفر هم باقی بمانم با تنهایی خواهم رزمید واگر بخواهند " قلمم را چو شیشه یی بشکنند برنده تر خواهد شد" ودر فرجام ترور هم پایان یک اندیشه نیست ٠٠٠
+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت
20:20 |
مقدمه، ویژه گی اندیشه خودم است،بعد می پردازم به نقد ازفلم و دعوت شما برایتماشای این فلم روی سایت ٠
کوه های سر بفلک، رود های خروشان، دریاهای آرام و پهناور،جنگلهای انبوه، ملیارد ها سالقبل از پیداش انسان بوده است وملیاردها سال دیگر هم خواهد بود،اما انسان این موجود حقیر چون ذره ی ناچیزی بر پهنای گسترده جهان میاید ولحظه ی مختصری چون جرقه یی میدرخشدوخاموش می شود ومیمرد، اما انسان برای همین خاک وکوه وسنگ وبیابان چه مرزهایی نمی کشد؟چهنژاد هایی نمی تراشد و چه خونهایی نمی ریزد؟وچه افسانه های جعلی برای دربند کشیدن انسان دیگری نمی بافد ، کوهها ی سر بفلک دریا هاو خاک وسنگ شاهد شقاوت انسان است که میاید به آتش میکشد، میدرد، می کشد و قلب فرزند مادری را می شگافد وخون جوان وگرمش را روی خاک وسنگ وکوه و مرز می ریزد ومیرود، برایش ارزش کوه وسنگ وچوب بالاتر از ارزش خون انسان است!
من استغاثه میکنم که دره ها وسنکها، سیراب از خون انسان شده اند، خاک این سرزمین انبار ازآتش وباروت است، مرزبانان تبار می سازند و قبیله وقوم، مرز بندان ایدولوژی و نژاد می آفرینند ومرز شکنانفریاد بر میدارندکه انسان محکوم به زیستن درین جهان است، ناگزیربا حجم تنشباید دریک نقطه زمین بیایستد و زندگیکند، نمی شود از کره خاکی بیرونش افگند ویا درفراسوی مرزهای ابدیت تبعیدش کردو خاک را به نام بابا ی یک قوموقبیله سجل کرد و گفت " دا زمونژ بابا وطن! " کدام بابا؟کدام وطن ؟کدام خاک؟ ،خاکی که چون میراث بابا هرروز خرید وفروش می شود؟ وطنی که پراز ماین ها وپرازگودالهای سگنسار زنان است؟ خاکی که پرازگورهای بی نام ونشان، پرازاجساد جوانانیست که در پولیگونهای پلچرخی زنده زنده زیر خاک شدند؟ وطنی که پراز تن ظریف، کوچک و نا شگفته کودکانی است که درزیر بمباردمان اشغالگران روسی وامریکایی جان سپرده اند؟ وطنی که پراز پیکر خشمگین زنان خود به آتش کشیده یی است که با قلب سوخته زیر خاک خفته اند؟ وطنی که پر از سنگر های سرد وخموش دیروز وسنگر های گرم و خونین امروز وفردا است، خاکی که پرازکشتزارهای افیون برای تباهی بشریت است، خاکی که پراست از سلاح بدوشان مافیای جهان ؟ وخاکی که آبستن فلسطین دیگری است در بستر زمان؟ ٠
نقد وبررسی فلم
فلم "تکاپو برای قبایل گمشده" در سال ١٩٩٩توسط دانشمند کانادایی اسراییلی تبار"سمچاجیکوبووچی "* * با میتود های فلولوجی و آرکیالوژی تهیه و دایرکت شده استودر١٦ اپریل سال ٢٠٠٠ در کانال معتبر تلویزیونی فلم های مستند تأریخی امریکا "کانال تاریخ " ** *به نمایش گذاشته شده است ، اینکه فلم روی کدام انگیزه ها ساخته شده است باید دولتمندان، دانشمندان، محققان، مؤرخان ومنتقدان ما با جیکوبووچی ومرکز تحقیات جهانی اسرائیل ودولت امریکا وکانادا در تماس شوند وفلم را به نقد کشند٠" نقد خود یکی از روشهای مهم به منظور ارزیابی مفاهیم پدیده ها درفرایند تولید است"، فوکویاما می نویسد:" نقد روش بررسی درفرایند گیرنده ودهنده ذهن است که درارتباط دو سویه با نگرش نقادانه وماهیت اثر شکل میگیرد ٠"
" فلم تکاپو برای قبایل گمشده " واقعیت دردناک سر گشتکی انسانقرن بیست یکم است که از اوج تمدن امروزیبسوی قوم، قبیله و تبارگرایی نژاد پرستانه می شتابد، آن یکی ازمرکزتحقیقات جهانی یهودیان کانادا بدنبال ده قبیله گمشده اسرائیلی ازمسیر "راه ابریشم" به دوطرفمرز های"کوه های سلیمان وخیبر پاس"راه میافتد واین دیگری ازمیان قبایل قرون وسطایی لبیک می گوید، آن یکی از هویت اسرائیلی چند قبیله پشتون سخن میگوید واین دیگری اشک حسرت در دامن هجرت میرزد، فیلسوف یهودی تباراز میتودهای علمی فلولوجی و آرکیالوجی سود می جوید، اما پتان با صداقتاعتراف به فرزند اسرائیلی بودن میکند، نگاه های دو گمشده بهم گره میخورد و زمان به دوسه هزارسال، عقب برمیگردد وآنجا توقف میکند، عواطف ونیازهای انسانی به گونه ی دراماتیک آن اجتناب ناپذیرمیگرددوفلم ازاوج احساساتتباری وخونی به تمایزهای فرهنگی وعقیدتی اسلام و پشتونوالی می پردازد، که سنت های خشن وانعطاف ناپذیر قبیله سد مستحکمی است برای پذیرفتن نیمه یی از سنت های اسلامی که بانرمش وفروگذاشت توأم باشد٠خشونت، خون وانتقام درسنت های قبیله واعتراف به فرزند اسرائیل بودن در این فلم بازتاب روشنی دارد که افق های تازه یی را می گشاید برای پلان های دولت اسرائیل درین منطقه ٠
بخشهای فلولوجیک فلم:
فلم با کوچی گری و شترهاآغاز می شود که در اثر حمله آسوری ها قبایل اسرائیلیسرزمین شانرا ترک گفته درمسیر راه ابریشم پراگنده می شوند، کوچی های دوطرف مرزخیبر پاس رسوم ، سنت ها ، لباس، قیافهوشرایط زندگی کوچیگری را طی دو سه هزار سال به همان حالت بدوی آن حفظ کرده اند٠
انگیزه کار جیکوبووچی نام افغانستان میباشد که اولین مدرک ادعایش واژه " افغان " است ٠ "افغان اسم پسر ساوول پادشاه اسرائیل بود" همچنین ستاره یی راکه سمبول حضرت داود است در منازل ومعابد اکثر پتانها کشف میکند، همچنان قبایل گم شده ی اسرائیل را بنامهای وزیری(نذیری)، افریدی (افراهیم)، گدون (گد)، ربانی( روبین) و شنواری (شن ون ) دربین قبایل پتان می یابد ، درمنطقه خیبرپاس در بازاری این اقوام را ملاقات، بازیابی و باز شناسی میکند ومی بیند که مردان قبیله وزیری نیز دهل میزنند، اتن میاندازندو به دور حلقه ی بدویت می چرخند ومی چرخند، باخشونت کاکل میزنند وسروگردن می شکنند٠جیکوبووچی میگویدکه: مردهای قبیله یهودی" نذیری" نیز موهای خودراقطع نمیکردند٠ (مطابق احکام تورات " اطراف سر خود را نتراشید٠" )****جیکوبووچی درجرگه یی از مردپتانی سوال میکند که: شمااسرائیلی استید؟
جواب:من وقتی که جوان بودموهنوز ریش نداشتمپدر کلانم که ١١۵سال عمرداشتبرایم میگفت: ما از اسرائیل آمدیم واولاد اسرائیل استیم،اما جواناندرآن سن به تاریخ دلچسپی ندارند، مگر حالا میخواهم بفهمم ما اصلا" از کجا هستیم ؟
محمود عشرت، پیر مرد ریش سفیدی که بزرگ قریه است میگوید:ما از کجا آمده ایم؟پدرکلانم میگفت : ما از اسرائیل آمده ایم و اولاد اسراییل استیم ،یهود ها مثل ما پتان اند٠
جیکوبووچیمیگوید:پتان ها قوانین دیگری دارندبنام پختونوالی که بالاترازقوانین اسلامی است ودرجمعی از برزگان قبیله می پرسد که پختونوالی چیست ؟
قاضی داکترعبدالعزیز پتان با چهره بشاش میگوید:پشتونوالی واقعا" یک دین است که از خودقوانینی دارد، بدان معنی نیست که مابه قرآن عقیده نداریم، مگر ما بچیزیکهواقعا"درقرآن است عمل نمیکنیم وهمین اصطلاح است که پشتونها نیم قرآن را قبول دارند ٠
جیکوبووچی ازخان می پرسد چه فرقی بین قوانین اسلامی و پختونوالی است ؟
ولی خان بزرگ قبیله ی پتان جواب میدهد که : پختون یا پتان یازده قبیله است که قانون عمومی ما شریعت اسلامی است، اما ما پشتون ها قوانین خاص پختونوالی خودرا تعقیب میکنیم ٠
جیکوبووچی بازمی پرسدکه مثالی بیاورد از تفاوت های قوانین اسلامی وقوانینپختونوالی ؟
خان جواب میدهد که: پشتونوالی یک قانون بسیار شدید و غیر قابل بخشش است یعنی " چشم در عوض چشم است " ٠ دراسلام برای زنا شواهد میخواهد اما در پشتونوالی به مجرد کوچکترین شک هردو متهم را به قتل میرسانندوجای برای سوال باقی نمی ماند ٠ در قبایل پشتونخواه اگر شخصی جنایتکار به قبیله پناهنده شود، جنایتکار حمایه می شود ٠
جیکوبووچی با دست آوردهای آرکیالوجی از قندهاروجلال آباد دیدن میکند، جمجمه های انسان و سنگهای قبر را که از وقت آشوکا است بدست میاورد، قبلا" فکر می شدکه بخط سانسکریت است اما خط ارامیک " عبری" بوده است ٠ بازدرمحله ییدیگری نوشته هایسنگ های قبرها رامیخواند!
پیر مردی که کنار چاهی ایستاده ازوی می پرسد که چگونه این خط ها رامیتواند بخواند؟ میگوید نوشته ها عبری است پیر مرد با ناراحتی میگوید:هیچی نگواینجا همه مسلمان اند ٠
جیکوبووچی میگوید:
من احساس کردم که دروغ گفته نمی توانم با آنکه در خطر بودم گفتم: من یهودی استم٠
پیر مرد عینک خود را کشید ،اشک از چشمانش جاری بود ومرا در آغوش فشرد وگفت :
توبرادرمن استی ! جیکوبووچی در جلال آباد می بیند که دختری شمعرا زیر سبدی روشن میکند از دختر می پرسد که چرا شمع را زیر سبد روشنمیکنید ؟ دخترک با ساده گی میگوید نمیدانم !
جیکوبووچی میگوید: این یک رسم یهودیت است که شمع هارادر شامهای جمعه روشن میکنند و بعضی ها با سبدی شمع را می پوشا نند . ( اصلا میخواهند هویت یهودیت خود را پنهان کنند؟*****)درفلم مطالبی زیادی نهفته که بیان همه از حوصله این نقد خارج است ٠
بازهم تکرار میکنم که به باور من نه آریایی بودن مایه افتخار است ونه یهودی بودن مایه شرمساری،ولی آنچه واقعا" مایه شرمساریست کهانسان با اندیشه ی نژاد پرستانه وارد تاریخ شود٠اینکه چرا دانشمندان یهودی بعد از دو سه هزار سال در تکاپوی قبایل گمشده ی خویش اندمسألهابعاد مختلفی را بخود میگیرد،یکیبعد انسانی وعاطفی آن است،دیگریابعاد تاریخی و سیاسی آن ،اما وحشتناکتر ازهمه ابعاد نژادپرستانه و صهیونیستی این اندیشه استکه روشنفکران شوونیست ما آگاهانه و قبایلی ها با تحجر فکرینا آگاهانه در مسیر چنین اندیشه یی گام برمیدارند٠ بار نخست دیدن این فلم برایم تکان دهنده بود، اما مسوولانه وصادقانهریسک معرفی این فلم را پذیرفتمتا زنگ خطری باشد برای قبیله پرستان وشمارا نیز به تفکر سیاست مداران جهان متمدن کشانیده تا اندکی با ژرف پویی به پهنایبدبختی مردم فلسطین بنگرید وبیندیشید ودرنگی بر صهیونیزم کنید٠
صهیونیزم را به دو مفهوم مذهبی وسیاسی آن باید نگریست :
۱- صهیونیزم مذهبی : در میان متفكران یهودی، دو گونه اندیشه و طرز فكر را میتوان مشاهده كرد. برخی از آنها روحیه مذهبی داشتند و بیشتر جنبه عرفان یهودی را مطرح میكردند و بزرگترین آرزویشان، قیام یهودیت بود.
۲-صهیونیزم سیاسی:
صهیونیستها برای تشکل یهودیان جهان و برآورده شدناهداف و سیاستهای شاندر قرار داد هاو مكالمات خودعموما واژه یهود را بکار می برند و سنگ ملت یهود را بر سینه میزنند و چنین القا میكنند كه منافع ملت یهود را دنبال می نمایند، در حالی كه جنبش صهیونیزم، جنبشی سیاسی و فرزند استعمار انگلیس و امریكا است ، هر چند مبانی فكری نژاد پرستانه خود را از كتابهای تحریف شده یهود گرفتهاند. خانم «گلدامایر» و «بگین» میگویند: «این زمین به ما وعده داده شده بود و ما بر آن حق داریم.
اما صهیونیزم سیاسی با "تئودور هرتزل" زاده شد كه دكترین خود را از سال ١٨٨٢م تدارك میدید. او این تئوری را در كتاب خود به نام «دولت یهود» مدون ساخت و پس از نخستین كنگره صهیونیست جهانی در شهر «بال» سوئیس (١٨٩٧م.) به كاربرد ٠"هرتزل" برخلاف صهیونیستهای مذهبی، به خدا شكاك بود. او كه اشتغال خاطرش عمدتا نه مذهبی، بلكه سیاسی بود، مساله صهیونیزم را به شكلی جدیدی مطرح كرد كه در مجموع میتوان عناوین اصلی طرز تفكر سیاسی او را در مطالب ذیل خلاصه كرد: ١- یهودیان سراسر دنیا، در هر كشوری كه باشند، در مجموع یك قوم را تشكیل میدهند.
۲- یهودیان، غیر قابل جذب و ادغام در ملتهایی هستند كه در بین آنان زندگی میكنند و در آنهابهتحلیل نمیروند. (نژاد پرستی) ٣- یهودیان همه وقت و همه جا تحت آزار و ظلم بودهاند٠ «ترحم جهان را برمی انگیزند»٠ راهحلهایی كه «تئودرو هرتزل» از عناصر بالا استخراج میكند، نفی و رد ادغام یهودیان در ملتهای دیگر، ایجاد نه تنها یك كانون و مركز فرهنگی برای اشاعه ایمان یهودی، بلكه دولتی یهودی است كه تمام یهودیان جهان در آن مجتمع شوند. نكته دیگرآنکه این دولتها باید در یك محل خالی و بیمدعی مستقر شوند؛ این بدان معنا است كه نباید به مردم بومی اهمیت داد و آنها را به حساب آورد. در فرمول بندی «هرتزل» به حضور مردم فلسطین، نه در كتاب او و نه در مجالس پایه گذاری نهضت جهانی صهیونیزم هیچ گونه اشارهای نشده است. عدم وجود مردم فلسطین از اصول مسلم و اساسی صهیونیزم سیاسی است و این اصل مسلم ریشه و منشا تمام جنایات بعدی آن است. خانم «گلدامایر» در «روزنامه ساندی تایمز» اعلام میكند: «فلسطینی وجود ندارد این طور نیست كه تصور كنیم كه یك خلق فلسطینی در فلسطین وجود داشته باشد، ما آمدهایم آنان را بیرون كرده و كشورشان را گرفتهایم، آنان اصلا وجود ندارند.»
اگر دولتمندان ،دانشمندان ومؤرخانما فکرمیکنند که سناریوی این فلم بر پایه ی واقعیت های تأریخی استوار نیست و روی هدف خاصی ساخته شده استمی توانند بر مرکز تحققیات علمی یهودیان و کانالفلم های مستند وتأریخی امریکا وکانادا رسما" اعتراض نمایند و ایشان را به محکمه بکشانند و طلب جبران خساره واعادهحیثیت نمایند، این حق قانونی هردولت وهر انسان درامریکا وکانادا است ،اگرفکر میکنند که این فلم برمبنای شواهد وواقعیت های تأریخی ساخته شده است، باید به خویشتن خویش بپردازند و مثل انسان با ملیت های دیگر درین سرزمین زندگی کنند، زندگی در کره زمین حق همه انسانهااست ،اگرانسان به آن سطح بلوغ فکری برسد که دیگر مرز،تبار، نژاد وایدولوژی های برده سازینباشد صلح در سیاره مابرخواهد گشت٠
We have Robin, Gad, Ephraim and Shimon four more. So we did actually located nine of the tribes. Or we put it differently. We think we located nine of the tribes. If we haven’t located nine of the tribes, than it a very strange coincidence is going on that you have all these people with biblical names, with biblical practices, within Israelite memory, exactly they should be according the biblical map! Some one if come with another explanation, I am open to it. I could understand it.
"حالا ما قبیله روبین، گاد، افراییم شمون را داریم یعنی چهار قبیله دیگر! بدینترتیب ما د رحقیقت موقعیت 9 قبیله دیگر را تثبیت نمودیم. بیایید سوال را طور دیگر طرح کنیم یعنی ما فکر میکنیم که 9 قبیله را تثبیت کرده ایم. در صورتیکه ما این 9 قبیله را تثبیت نکرده باشیم پس ما به اتقاقات خیلی شگفت آوری روبرو گشته ایم. یعنی ما مردمانی را سراغ نموده ایم که با نامهای انجیل و عنعنات انجیل و در چوکات خاطرات اسرائیلی زندگی دارند که مطلق با نقشهانجیل مطابقت میکند. احتمالا اگر کسی با توضیحات دیگر پیش آید،من حاضرم که او را بشنوم ."
“Quest for the lost tribes”*
SimchaJacobovic**
History channel***
+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت
20:17 |
آروزها وامیدهای انسان کران نا پذیر است واین کران ناپذیری آرزوهایکی ازبزرگترین تیره روزی های دوران ماست، چه آدمی می تواندبه تلخکامی و تیره بختی خویش بستیزه برخیزد
و تکاپوی زندگی درژرفای روح آدمی جان گیرد، در چنین تکاپوی که میخواستم ریشه های خشونت رادر آیین قبایل دریابم که چرا بافت بدوی قبیله طی هزاران سال تغییر نمیکند؟ چه بیدریغ درکتابخانه دانشگاه استنفورد با فلم مستندی برخوردمبنام " تکاپو برای قبایل گم شده " که بنیان فکری مرا متزلزل کرد وخواستم چون سرو ایستاده بمیرم، این فلم چون آذرخشی برپیکر نژادپرستان فرومی غلتد و تند باد توفنده ی بر پامیدارد که تاریخ ستم برمردمان اصلی این سرزمین رادرابعاد گسترده ی آن دگرگونه میکند،فلم مستند " تکاپو برای قبایل گم شده " سیلی محکمی است بر چهره زردهویت باختگان ایلی، که باهویت یهودی درمرداب اندیشهء نژادپرستانه ی صهیونیستی خویش فرومیروند وآنچه روی مردابباقی میماند همانا صلیب شکسته هتلراست با ماسک آریایی٠
اصولا"برای من نه آریایی بودن مایه افتخاراست ونه یهودی بودن مایه شرمساری، ولی آنچه واقعا"مایه شرمساری است که انسان با اندیشه نژاد پرستانه"صهیونیستی" یا "آریایی"وارد تاریخ شود، باشندگان اصلی این سرزمین ها را بیگانه پنداشته به آتش وخون کشد وبا سیاست نسل زدایی به شیوهتبار اسراییلی خود فلسطین دیگری بیآفریند٠ من به یهودی بودن چند قبیله پشتون کاری ندارم ، تنها می خواهم با نگاهی به معتبر ترین اسناد تاریخی وتحقیقیفیلسوف هاودانشمندانارکیالوژی و فلولوژی یهودی،بر گوشه تاریخ " افغانه " نگاهی داشته باشم،از آن روکه بخشی از باور های امروز ما وروزگار که درآن به سرمی بریم، برخاسته ازهمین رویداد است٠ رویدادی دهشتناکی که ریشه ی فرهنگ واندیشه رادراین سرزمین سوزانید٠ تخم ریاوترس را در برهوت سوخته ای که به جا نهاده بود پاشید٠ همه دست آوردهای چند هزار ساله ی یک فرهنگسترگ را با تیغ و تازیانه، درشعله های سرکش دشمنی، نفرت، انتقام ونادانی سوزانید٠ زبان وفرهنگ واخلاق ودین وآیین این مردمان را به نابودی کشانید که امروز، زخم آن تیغ وتازیانه برچهره وشانههای ما پیداست ٠
تازش اسرائیلی تبارهای مابا شبیخون به تاریخ آغازمی شود، شبیخون وتاراج بخشی از فرهنگ قبیله است٠ زندگی باشتروکاروان وبیابان وخیمه وچاه برای شبخون وغارت است، فرهنگ قبیله پراست ازخنجروکمین ونیرنگ وفریب وخشونت و خون وانتقام ٠
یهود تباران قبایلی با فریبی بزرگ درآستین وارد تاریخ سرزمین مامی شدند وامروز شبیخون بزرگتری را درکمین نشسته اند، گام بگام کمین درکمین اهریمنانی ازمیان دوزخ برخاستند تا زیبایی، عشق وانسانیت را به مسلخ کشند وبرای خدایان قبیله قربانی کنند٠
قبل ازاینکه پاسداران راستین آیین های قبایل گم شده اسرائیلی برمن خشم گیرند وخونم را در بشکه های سوزنی بریزند، بایستمردم ما ومردم دنیافلم مستند وباعظمت "تکاپو یا جستجو برای قبایل گم شده " را که با آخرین دست آوردها ومیتودهای آرکیالوژی وفلولوژی مرکز تحقیقات تاریخی یهودیان تهیه شده استتماشا نمایند، من آنچه رامختصر ونقد گونه درمورد این فلم می نویسم قطره ای کوچکی خواهد بود ازبحر بیکران این اثر جاویدان، که تاباشد هویت های ریشه دار قبایل گمشده اسرائیل را درپنج قبیله پشتون باز یابیم، تا باشد بدانیم که پاسداران قبیله نیز به دنبال رگ وریشه شان میگردند واین خصلت طبعیی انسان استوتا باشد بدانیم که افغانه و افغانستان نام اسرائیلی است که افغانه پسر ساوول پادشاه اسرائیل بود، ساوول که بنام طالوتنیز یاد شده است دوپسر داشت یکی جالوت و دیگر آن افغانهنام داشت، وباید بدانیم که قصبه ی درگردیز بنام ساوول است وباید بدانیم که هزاران باید بدانیم دگرهست که٠
هرکسی کو دورماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش
قبل از اینکه نقدی براین فلم بنویسم آدرس سفارش این فلم را برایتان می نویسم تا خود با چشم وجدان تان نگاه کنید ومختصر زندگی این فیلسوف اسرائیلی تبار کانادایی را که دهها جایزه ی معتبربین المللی را برای فلم های تاریخی و تحقیقی و کتابهایش دریافته است مطالعه و ریسرج نمائید این فلم در سال ١٩٩٩تهیهوبخشی زیاد آن در داخل افغانستان و پاکستان در بین قبایل پتان ساخته شده استدر ١٦ اپریل سال ٢٠٠٠ در کانال تلویزیونی A&Eنمایش داده شد که هفته آینده می پردازم به نقد این فلم ازاین آدرس فلم را بدست آرید
Medal from the International Documentary Festival of Nyon, a certificate of Special Merit from the Academy of Motion Picture Arts and Sciences in Los Angeles, a Genie Award, three U.S. Cable Ace Awards, two Gemini Awards, an Alfred I. Dupont-Columbia University Award, a British Broadcast Award and two U.S. Emmy Awards for "Outstanding Investigative Journalism". In 2007, he won the Edward R. Murrow Award from the Overseas Press Club of America.
Recent films include Impact of Terror (CNN), Sex Slaves (CBC, C4 and PBS Frontline), and The Exodus Decoded (History Channel), which he co-produced with James Cameron. The Lost Tomb of Jesus, also co-produced with James Cameron, continues to garner worldwide attention
An Israeli-born Canadian, Mr. Jacobovici has a B.A. in Philosophy from McGill University and a M.A. in International Relations from the University of Toronto
نقدی بر " پرواز پرستو ها در آسمان آبی دریا "
پرواز پرستو ها در آسمان آبی دریا" اقتباس نیلاب سلام، در سایت آریایی، مرا بیاد جملات یکی از داستانهای اعظم رهنورد زریاب انداخت که پرستوها از فضای تاشقرغان پرواز مینمایندوهمچنان دوداستان زیبای قادر مرادی بنام "برگ ها دیگر نفس نمی کشند " و داستان " عطر گل سنجد وصدای چوری ها" برد وبا تأسف دریافتم که گاهی برای ما زنها بایدمردی بنویسد ویا نوشته های دیگران رابدون درنظرداشت معیارهای نویسندگی با نهایت زرنگی بنام خود روی صفحات انترنتی بگذاریم با اضافه یک عکس، یا سنگری نامرئی باشیم برای اهداف سیاسی مردان که خود بنابر ملحوظات خاصی نمی توانند ویا نمی خواهند درگیرماجرا شوند ناگزیر زنان راروپوش کارخود می سازند٠ با دریغ در سایت های ما تنها نام فرد بعنوان نویسنده نوشته می شود و فرق بین سرقت ادبی، تتبع، اقتباس، ترجمه یا برگردان نیست وهمه اینها نویسنده اند، با تأسف نگاهی نقدگونه من اندکی تحمل ناپذیر می نماید اما گام مثبتی است جهت بهبود ادبیات نوشتاری ما، امروز برای نگارش شعر، داستان کوتاه، ناول، نقد و گذارش ها ومقالات معیار های اکادمیک وجود دارد، اما عده ازنویسندگان ما بدون درنظر داشت این معیارها از زمین وآسمان وریسمان می نویسند ٠
خانم نیلاب سلام بدون مقدمه با جملات نامتجانس چند نویسنده، بدون ذکر نام شان ویا در کوتیشن ویا گیمه گذاشتن جملات شان شروع به نوشته ویا پرواز میکندوبرتیغه سست بنیاد، نژاد پرستی فرود میاید ، اما با شجاعت از عهدهء پراگراف های دیگران را از آن خودکردن بر میاید!؟
داستان " عطر گل سنجد وصدای جوری ها " ی قادر مرادی که شهکار وی است با زیباترین ولطیف ترین جملات که گویا از مخمل برآمده اندچنین می نویسد " باد نرم و جانبخش سحر گاهی می وزد. به او می نگرم ، به هاجر ، هرگز در گذشته اورا این گونه زیبا و دلپذیر ندیده بودم . چوری های شیشه اش مانند دانه های انارشفاف و تازه اند . حیران حیران به او می نگرم . او مثل یک کوهستان ، مثل یک درهء زیبا ، مثل جویبارهای شفاف ، مثل درخشنده گی سنگریزه ها ، چشم هایش مانند جویبار های خوابم ستره و صاف اند . سنگریزه های زیبا ، در زیر نگاه هایش دانه دانه دیده می شوند . "
اما خانم نیلاب عزیز نه تنها جملات زیبای مرواید گون قادرمرادی رادرکوتیشن نگرفته ومبهم گذاشته اندبلکهملیشه های پاکستانی را بدون آنکه در داستان موجودباشد به آن افزوده وتصرف نموده اند به همین ترتیب نوشته های دیگران را یکی دو سطر بدون ارتباط موضوع و گرفتن اسم شان که کدام جملات متعلق به کدام نویسنده استردیف نموده اند و در اخیر بنام آویزه ها با زرنگی رفع مسوولیت کرده وستاره ها صرف به هاجرویکی دوی دیگر اشاره کرده اند که خواننده فکر کند که مرادی چیزی بنام هاجر نوشته است، به نظر من صداقت در نوشته مهم است واز نقد ادبی دوستانه برمیگردیم به بار سیاسی نوشته که در پس این سنگر نامرئی مردی خفته است وبال نیلاب جوان را هدف قرار میدهد واز اوج پرواز پرستویی به زمینش می افگند وبازازهمان سلاح کهنه ی زنگ خورده کارگرفته می شودکه : من یک تاجیک تبار دری زبان هستم! اما در خدمت قبیله عصر حجر و افغان اصیل ؟
افغان اصیل یعنی چه ؟
تمام نژاد پرستان از اصیل بودن نژاد خود حرف میزنند هیتلر هم از آریایی اصیل حرف میزد واگر افغان اصیل نبود انسان نیست ؟ واگرهزاره بود باید موردهجوم کوچی های افغان "اصیل" قرار گیرد بی آنکه برای هردو راه حل انسانی پیدا شود؟ واگر اوزبیک بود باید سینه اش را افغان اصیل در شبرغان بدرد؟ وباز نویسنده دیگری با پرستوی سیاه درچند سطر اخیر با فانت و نوشتار ویژه خود بسوی غزنی واز آن جا به کانادا پرواز میکند!؟ بگفته شاملو " روزگار غریبی است نازنین " ! ومن میگویم روزگار عجیبی است نیلاب عزیز!
+ نوشته شده توسط ثریا بهاء در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت
20:12 |
در چنین روزگار غریبی که بردگان آز،برتابوتشاه بوسه میزنند واشک حسرت از زندان اندیشه بر نعش پیرمرد نابالغ وغیر مسوول ٩٣ ساله میریزند،هزاران جوان وکودک درزیر چکمه های آهنین استعمار گران، درشطی از خون فریاد میزنند، ستمکیشان از گوشه کنار آتش وخون بی تفاوت رد می شوند، می آیند می نوشند، میروند، سوار بر اسپ سپید برگردانیده می شوند، داشته های مردم را با دشنه ی قانون می ربایند، میفروشند ومیدزدند، دریک روز بی هویت! ، خاموش میمیرند وروز دیگر این ستمکیشان با دهل وسرنایبابای ملت میشوند، رسانه های گروهی اجیر هر یک برای نواختن ناقوس مرگ بابا ! سروگردن می شکنند، تمام ارزش های که محصول قربانی ها، به پای داررفتنهاو مبارزات مردم است در جام چشمان بابا رسوب میکند ، نقش مردم در ایجاد ارزشها ازهستی به نیستی میگراید٠
شبح سرگردان بابا، با چراغ علا دین به ژرفنای تاریک تاریخ ره می سپارد و سوار بر اسپ سپیدبایاد سوفیا لورن ، روی شکم گرسنه وتن برهنه فرزندان خود ملوکانه می تازد، فریاد یتیمان و بی خانمان تا بلندای امپراتوری روم طنین میاندازد ، روم که با عرق ریزی زحمتکشان به آن اوجهای عظمت رسیده بود،با عیاشی شاهان به حضیض ذلت فروغلتید ودرمیان خرابه های تاریخ سر بریده نقشبندی رامی بیند که در دست کرزی است و"پا توی کفش بابا گذاشته است "، دستانش هم بخون آلوده نیست!؟ اما مادر نقشبندی درد خودرا با سروده واصف باختری چیغ میکشد!
شماای بردگان آز
شما ای بدگهر تاریخ پردازن افسونساز!
که بی آزرم
زجادویان دنیای کهن افسانه بنوشتیدواز کشور کشایان ستمگر داستان گفتید
وزآن خود کامگان اهرمن کردار
خدایان ساختید اندر پرستشگاه پندار سیاه خویش
ودامان پلید آن ستمکیشان خودبین را
زدیبای سپید ابرها پاکیزه تر خواندید
من اینک پرسشی دارم
کی اندر سنگر پیکار جان بسپرد!
کی اندر کار زار مرگ پای افشرد!
نزد در راه ننگ آگین دشمن گام
نبودش آرزو تا هم نبردانش زبون باشند ودشمن کام
کرا شد دودمان برباد!
کی را شد زندگی تاراج!
کی بر پیکان زهر آگین دشمن سینه کرد آماج!
که تا پیرایهء زرین پیروزی
به روی سینهء فرماندهان تابید
نگارین کاخهای شهریاران را کی آذین بست!
واندر سده های تیره پیشین
کی برپا داشت شهرستان بابل را!
برای پیکر فرمانروایان در کران نیل
هرم ها را کی پی بنهاد!
ودیوار سترگ چین با دست کی با رنج کی شد آباد!
شما ای بدگهر تاریخ پردازان افسونساز
که نفرین باد بر آیین تان آیا نمیدانید
که ما هستیم ما آن راستین سازندگان تاریخ را کز ژرفنای –
مهر انگیز کار حقوق دان ونویسنده توانایفمینیست به تاریخ ٢۴ جون درکالیفورنیا شمالی بیانیهیی داشت در دانشگاه"برکلی" تحت عنوان حقوق بشر وچالشهای بیرون مرزی ". زمانیکه این زن فرهیخته با متانت وآرامش عجیبی درپشت میز خطابه چون سروایستاد واندکی از چالش های تیوریک وپر بار فمینیسم و حقوق بشر صحبت کرد، دریافتم که فمینیسم اساسا" تفکری ثابت ویک دست وجزمی نیست این منم که باید ببینم کجا ایستاده ام وباید فریاد زنان فراسوی مرز های غربی مان را بیان دارم وآنگاه دست بلند کردم، فمینیست دیگری که دوستم بودگفت افغانستانی است، مهر انگیز کار گفت:
بیا روی ستیژ، جا ومایکروفون خود را بمن واگذاشت.
آنچه راجع به تراژیدی تبعیدیان مان درایران، میدانستم ودرحسرت بیکران وجودم موج میزد با خشم واندوه کران نا پذیرابراز داشتم، با لحن شدید از دولت آخندهای ایران انتقاد کردم، از توهین واهانت که بمردم ما روا داشته اند، از مردمی که نیمه پنهان تاریخ امروز ایران است و نیمه پنهانی که هویت و تاریخش را شووینیست های دو طرف مرزتاراج و جعل کرده اند وزمانی بخشی ازیک پیکرفرهنگی بودندوهمچنان ازدولت شووینیست کرزی وازسازمان اجیر حقوق بشر انتقاد کردم.
حضار که همه ایرانی بودند با ابراز احساسات درد انگیز درود میگفتند. مهرانگیزکاروفمینیست ها برای این تراژیدی اشک ریختند. درفرجام این فعال سیاسی حقوق بشرو فمینیست آگاه دوباره رشته سخن را بدست گرفت واندکی از زندگی ودرد وآلام پناهنده های افغانستانی درایران وقوانین ضد بشری سخن گفت وخاطر نشان کرد که قبلا" نیز در سایت انترنتی خود مطلبی را به ارتباط پناهنده های افغانستانی بدست نشر سپرده است.
درپایان کنفرانس، مهر انگیز کاربا سادگی وبی آلایشی عجیبی که درون مایه کار وشخصتش را می سازد مرا درآغوش فشردودوکتابش یکی "شورش " ودیگری" گردن بندمقدس " را طور یادگاربرایم اهدا کرد.
تالار را ترک کردم، در تاریکی شب از زیر درختان کهن سال عبور میکردم ومی اندیشیدم که فضای استثنایی دانشگاه "برکلی " چگونه دهه ها، آزادی اندیشه ها را درمتن خود پذیرفته است واین ویژه گی را پاسداری میکند، شاهد نبردها، تظاهرات و فریاد های آزایخواهانه دانشجویان جهان بوده است واین عظمت تاریخی را در بناها، سنگفرش ها وحتی درختان کهنسال آن می توان دید، شب هنگام چراغهای کلاسیک برونزی اخگر های نور ازمیان شاخ وبرگ درختان برژرفنای تاریک پیاده رو ها می افشاند، روح درختان کهن سال شاهد راز ونیازها، شکست ها وپیروزی های عشقی،علمی و سیاسی دانشجویان بیشترازیک قرن بوده است واین بار شاهد بدبختی من بود که به تاریخ زنان مبارز ایران فکر میکردم در مقایسه با زنان ما که چه داریم؟ هیچ...
زنان جامعه ما طی قرون متمادی درد ورنج بیکران کشیده اند وقربانیان نگون بختی بیش نیستند، نه هویت دارند، نه تاریخ ونه انسجام، تاریخ زن ما را مردی می نویسند، اما درد آور تر از آن هنجارهای زنان روشنفکر، شاعر ونویسنده بیرون مرزی ماست که به قیمت رنجهای زنان داخل کشور به اینسوی اقیانوس های زیبا دست یافته اند، بعوض اینکه در اتحاد و تبانی با همدیگر بنیاد وتشکل یک مرکز پژوهشی زنان را پی ریزی نمایند تا جنبش گستردهی زنان ما شکل گیرد، برعکس به تخریب، حسادت، تقلید وبلند پروازی های میان تهی پرداخته که هیچ گره از مشکل زنان ما را حل نخواهد کرد، با دریغ یک عده زنان ما چون عروسک های کوکی دردست مردان قرارگرفته اند، برخی مردان صاحب نام وشاعر ونویسنده داشتن این زنان را جزء لوازم کارشان میدانند وبنام این زنان می نویسند وآثار ادبی وسیاسی به ظاهر زنانه که مردان درآفرینش آن نقش داشته وخود درخلق وپختگی آن چندان سهمی ندارند در مطبوعات انترنتی ماهرروز دیده می شود که اثر را در مقابل همدمی، هم صحبتی وکام بخشیبهمرد شاعر ونویسنده، هدیه گرفته اند، با تأسف جاذبه ی شهرت کاذب یک تعداد زنان شاعر ونویسنده ورادیو دارما را تسخیر نموده است وگاهی هم خواب های سیمون دوبووار می بینند ویک شبه سیاست مدار، شاعر ونویسنده توانا می شوند، بدون کدام دانش واندوخته علمی وپژوهشی وآنگاه زنان خودساخته مادرحاشیه رانده می شوند٠
ویا مردک افسار گسیخته ی دیگری نشسته جعل تاریخ می نویسد شاعران زن را از بطن شوونیزم کور خود می زاید، بزرگش میکند ودر بطن قرون گذشته برده، پرورشش میدهد وآنگاهی تندیس شاعر پرداخته شده ذهن خودش راعینیت می بخشد بی آنکه درقرن معاصر نشانه یی ازاین سترگ زنان تاریخ ادبیات رویایی داشته باشند، این جعل نگاران حرفه یی فقط با ذهن وعقده های خود بزرگ بینی چون شووینیست های ایران وارد تاریخ می شوند و این تاریخ پردازان افسون سازمردم را تا لب پرتگاه تاریخ وجعل فرهنگی می کشانند.
باز در روشنایی چراغهای دو طرف پیاده رو دانشگاه کتاب "گردن بند مقدس" خانم مهر انگیز کاررا ورق زدم کارنامه زندگی اش زیباتر از تصویر جذابش می درخشید که:
مهرانگیز کار ١٣ کتاب ویک صدوچند مقاله دارد تا به امروز چندین جایزه ی معتبر بین المللی نیز دریافت داشته است از جمله " جایزه بین المللی حقوق بشر فرانسه، جایزه سازمان بین المللی دیده بان حقوق بشر، جایزه ی آزادی نوشتن انجمن قلم نیوانگند، جایزه ایتالیا به عنوان زن ٢۰۰۰، جایزه حقوق بشر وجایزه زنی با صدای متفاوت در شهر جنوای ایتالیادر ٢۰۰۶
بعد چشمم به خاطرات او درزندان حکومت اسلامی افتاد با عنوان " گردنبند مقدس" نگاشته بود که بابرگشت ازکنفرانس برلین بازداشت وبه سلول انفرادی زندان " اوین " منتقل می شود چادر سیاه آخندی بسرش می افتد انگشت نگاری می شود وگردن بند شماره ١١٣۴۵ بگردنش آویزان میگردد، کمره فلش میزند وچنین می نگارد:
"رنگ مواد سیاه انگشت نگاری پاک شد اما از سنگینی گردنبند روی گردن وشانه هایم چیزی کاسته نشد، ازاین رو گردنبند را بنام " مقدس " در شناسنامه ذهنی ام ثبت کرده ام. در برابر زنیکه در ۵٦ سالگی به اتهام ٣٣ سال نوشتن در باره مسایل اجتماعی وسیاسی، تبدیل بیک شماره می شود، دنیا رنگ دیگری بخود میگیرد، هویتم متلاشی شد.حسی درمن شعله کشید که تا آن زمان آشنا نبودم "
جای دیگر می نویسد که در سلول انفرادی زندان سرطان در سینه راست وی ریشه و جوانه میزد. اما من دریافتم که باورش برای رهایی انسان از ستم ریشه های ژرفتری دارد،هنوز که هنوز است برای حقوق زنان میرزمد برای تبعدیان افغانستانی می اندیشدومی نویسدو تلاش میکند، اما زنان گویا شاعر ونویسنده ما چه؟
آیا گردن آویز مقدس شماره ١١٣۴۵ برگردن آویخته اند؟
ثریا بهاء
فریاد تبعیدیان ازفراسوی
مرزهایشوونیسم
فریاد واستغاثه دو میلیون انسان بخت برگشته وآواره افغانستانی از کوره راه استبداد آخندی ایرانچون آذرخشی براندیشه شوونیستی کرزی وتیمش فرومی غلتد، اما با دریغ ودرد این تراژیدی درجو گسترده سیاست های فاشیستی بازتاب دگرگونه یافت، که ابعاد وسیع این فاجعه درتضادبا ویژه گی های زبانی وفرهنگی تبعیدیان آنسوی مرزغربی کشوربا تفکر" نژادپرستانه " ارزیابی میگردد٠
رسانه های گروهی کشور مسوولیت ملی وتاریخی دولت کرزی رادربرابرمردم مظلومش که سالها در رنج وتبعید بسر برده اند، بدوش آخندهای دولت بیگانه ایران میگذارند وخود با طراحی های پیگیر نژادپرستانه وسیاست آواره کردن وریشه کن کردن زبان، فرهنگ وهویت تبار های دیگری مبادرت می ورزند وبرمبنای همین تفکر بیمارنسل زدایی، فارسی زبانهای تاجیک وهزاره باید دراردوگاهای سبک" آشویتس " آلماننازی درایران به بیرحمانه ترین شیوه استثمار شوند، بیگاری وکار شاقه ، توهین واهانت باید جسم و روح شانرا بفرساید، ورنه با برگشت دوباره به آفرینش های ادبی وفرهنگی دست خواهند یازید که خواب های خوش "اقلیت" و"اکثریت" را پریشان میکنند، ناگزیرباید هزاره ها وتاجیک ها در لجن استبداد، کار شاقه وبیگاری آخندیزم بمیرند ونابودشوند! ،ناگزیر دامنه شعر وادب فارسی برچیده شود!، ناگزیرهالوکاست دیگری این نسل رابه آتش کشد! وهزاران ناگزیرباید دیگر۰۰۰
وشما آقایان نژاد پرست !
چه ابلهانه با غرور ملی و" وحدت ملی!؟" ازدولت خون آشام ایران توقع دارید که دایه های مهربانتر از مادربرای فرزندان رانده شده کرزی و" بابای ملت" باشند ویتمان شما را نوازش کنند وبرسر شان گل بیفشانند، درحالیکه شما خود مصروف پشتونیزه کردن افغانستان ودر تبعید نگهداشتنملیت های تاجیک ،هزاره واوزبیک ازسرزمین آبایی شان بوده وهیچگاه همکاری برای برگشت آنها نخواهید کردحتی اعضای پارلمان شما که به "زمزمه خواب آلود خدای را تسبیح می گویند"، به عوض پرسش از وزیر خارجه که : چرا بیرحمانه اصراربه نگهداشت تبعیدان در شرایط غیر انسانی واهانت آمیزدرجهنم ایران دارند تااین نسل سرگشته به دام پروری ، کشتن حیوانات ، خشت مالی وکار کوره های خشت پزی،وهزاران کارشاقه دیگربپردازند ؟باید این وکیلان انگل صفت از مسوولین دولت می پرسیدند که چرا درین شش سال نتوانستند زمینه برگشت تبعیدیان را به سرزمین شانفراهم سازند واز حقوق ملی شان دفاع نمایند٠شما میلیارد ها دالرکمک های جهانی را برای اهداف نا مقدس وشوونیستی خود بکار می برید، برای کوچی هایکه قرنها هویت شان مشکوک بوده ،در شهر کابل محلی را بنام " شهرک کوچی ها "اختصاص میدهید، آمارجعلی چندمیلیونی برای شان رقم میزنیدودشت های خشک " اکثریت " رابا وسوسه های شیطانی محمد گل مومند " گل ناقلین" میکارید وبااین سیاست صیهونستی که نماد نژاد پرستی شماست، برای تباری تاریخ، هویت وسرزمین میسازید وهویت ریشه دار وتاریخی تبار های دیگری را می خشکانید واز سرزمین آبایی وزادگاه شان درفراسوی مرزهای غربی رانده ویا در اردوگاه " آشویتس" همچنان نگه ی شان میدارید٠ شما مرزبانان سیاست ها سرخ وسیاه و سیاآیا نمیدانید ؟که صدای تبعیدیان وبیرون کوچیدگان ما، صدای اعتراض انسان دردمند معاصرماست که با ویژه گی های ادبیات غربت برمیگردند، چون موجی از اقیانوس مرگ برمیخیزند وآنگه خشم وفریاد شان مرزهای سیاسی ، پندارهای تباری وحصار های مذهبیشمارا عبور میکنند و فریاد شان هویت شان می شود، تبعیدیان !٠
آیا وحشتناکتر ازاین تصوری وجود دارد که انسان از زادگاه وسرزمین خودآنسوی مرزها رانده شودو در گورستان غربت جا و فضا برای زندگی و تنفس نداشته باشد ودرکشور بیگانه با دردورنج تحمل ناپذیر در زیر کوله باری از تحقیر و اهانت جان بسپارد وآنجا هم برای یک گور، اضافه تراز زندگی اش بپردازد٠٠٠ آیا اینسوی مرزها، پهنای فاجعه گسترده تراز پائین افتیدن اسپنتا وزیرک بی مسوولیت کرزی از سکوی وزارت خارجه نیست ؟ ، آیا سرنوشت دومیلیون انسان فراموش شده را، "پائین افگندن" وزی